سکس غمگین من

0 بازدید
0%

سلام خدمت دوستان عزیز سایت شهوانی واقعیت نیست ولی خیلی از دوستام میگن که دست به قلمت خوبه و خوب مینویسی منم تصمیم گرفتم برای شما بنویسم و از شما هم فقط نظر میخوام یا بگو خوب یا بد داستان سکس غمگین من خیلی وقت پیش عاشق یکی از دخترای دانشگاه شدم که مذهبیم بود و خانواده ی با تعصبی داشت خیلی تلاش کردم تا دلشو بدست بیارم و باهاش دوست بشم ولی هردفعه که میرفتم پیشش به یه بهونه ای خودشو دور میکرد ازم گذشت و گذشت تا ما به همراه خانواده رفتیم خاستگاری ایشون ولی جواب رد دادن هم خودش و هم خانوادش تصمیم گرفتم وقتی تو دانشگاه دیدمش علت جواب نه رو از خودش بپرسم که توی کافه ی دانشگاه دیدمش و رفتم پیشش و ازش پرسیدم چرا جواب نه دادین و کلی حرف زدم براش که در اخر گفت اقای میلاد میلاد صدام کنین خب اقای میلاد با جوابش اینگار دنیا رو سرم خراب شد بدون هیچچ سوال و جواب دیگری از کافه اومدم بیرون و یه راست رفتم خونه کسی خونه نبود بابام که سرکار بود و مامانم نمیدونم کجا رفته بود رفتم اتاقم و چندتا اهنگ پلی کردم و نمیدونم چی شد که چشمام بسته شد برا ناهار هر چقدر مامانم صدا کرد که برم پایین توجهی نکردم و فقط با یه جمله نمیخورم تمومش کردم من باید یکاری میکردم اینجوری مطمعنم که نمیتونستم زندگی کنم ولی چیکار نمیدونستم دوباره نشستم به حرفاش فک کردم _ببین اقای میلاد من نامزد دارم و خیلیم دوستش دارم پس اگه میشه دیگه مزاحم من نشین هه عشق من یطرفه بود من زیاد رمان عاشقانه میخونم و توی همشون عشقا دوطرفه بود واقعا چقد احمق بودم من که اینقد ساده ابراز احساسات کردم بعد اون چندبار رفتم دانشگاه ولی طاقت اینو نداشتم که اینقد بی تفاوت از کنارم رد شه برای همینم دیگه ادامه ندادم و پزشکی رو ول کردم که فقط دو ترم مونده بود خلاصه چند روز بعد مهدی یکی از دوستام اومد و گفت قضیه چیه چرا دانشگاهتو ول کردی و که منم براش توضیح دادم و گفتم که دنبال یه راه حل هستم برا از دست ندادنش که اونم گفت که میتونی بهش تجاوز کنی و بکارتشو ازش بگیری که منم بش گفتم خفه شو من اونوو دوسست دارم و تحمل رنج کشیدنشو ندارم و اصلا چنین موقعیتی گیرم نمیاد که گفت موقعیتش با من ولی من بازم مخالفت کردم که اون گفت احمق دوروز بعد که برای عروسیش برات کارت دعوت فرستاد و رفتی دیدی به یکی دیگه بله گفته و مال یکی دیگه شده اونوقت میفهمی که عجب غلطی کردی حرف اقا اقا مهدی رو گوش نکردی حوصلشو نداشتم بهش گفتم میشه بری لطفا مهدی ولی رو حرفام فکر کن _گورتو گم کن مهدی با صدای در فهمیدم مهدی رفته شب کلی به حرفاش فکر کردم و تصمیم گرفتم به مینا تجاوز کنم هرچند برام سخت بود فراش زنگ زدم به مهدی و گفتم تو که گفتی میخوای موقعیتشو جور کنی حالا جور کن که گفت ایول بالاخره سر عقل اومدی و یه گمشویی نثارش کردم و گفتم فقط زوود فرداش مهدی زنگ زد به من گفت موقعیتش جوره فردا کسی خونشون نیست که تعجب کردم گفتم تو از کجا میدونی که گفت میدونم دیگه میرن جهیزیه بخرن که سینا نامزد مینا و مینا زودتر بر میگردن خونه و سینا برمیگرده خونشون البته شاید دقیق نمیدونم که حتما میره یا نه به شانس کیری تو بستگی داره تو میری جلو درشون وایمیسی و وقتی سینا اومد تو میری تو چون خونشون اپارتمانی هست تو میتونی خودتو جای مهمون هرکدومشون جا بزنی تو این اشوب ذهنیی که داشتم خندمم گرفت دقیق عین این فیلمای پلیسی توضیح میداد فرداش رفتم کمین کردم جلو درشون که بعد نیم ساعت دیدم این دو زوج عاشق خندان دارن میرن خونه حالا باید شانس بیارم که سینای لعنتی بیاد بره گمشه یک ساعت گذشت و نیامد اه لعنتی الان یعنی دارن چیکار میکنن واقعا عصبانی بودم دیگه میخواستم برگردم که دیدم سینا اومد بیرون و رفت منم رفتم و زنگ طبقه شیشو زدم و گفتم که مهمان اقای حبیباینم حبیبیان بابای مینا هست که درو باز کرد منم سریع رفتم طبقه چهارم و درشونو زدم که گفت سینا باز چیو جا گذاششتی و درو باز کرد منو که دید خواست درو ببنده که پامو گذاشتم جلوی در و دستمو گذاشتم روی دهنش و رفتم داخل اتاق خواب و پرتش کردم روی تخت هه حتی جیغ هم نمیکشید و فقط با چهره ی ملتمسانه بهم نگاه میکرد نگاهش داشت پشیمونم میکرد ولی نه من نباید از دستش بدم بهش گفتم اومدم تا امروز مال خودم بشی برای همیشه و بغلش کردم که مثل برق گرفته ها از بغلم اومد بیرون بهش گفتم که من عاشقتم لعنتی چرا نمیفهمی _ولی من عاشق تو نیستم با حرفش عصبیم کرد و یه سیلی زدم تو صورتش که خودم پشیمون شدم نباید وقتمو از دست میدادم سریع خابوندمش و شلوارشو در اوردم که خیلی مقاومت کرد کسشو لیسیدم تا خیس شه و دردش نگیره اروم سر کیرمو کردم توی کسش که مانع شد و منو هل داد ولی من دوباره و این بار خشن تر کیرمو کردم توی کسش کمی تلنبه زدم از چهرش معلوم بود لذت نمیبره فقط هق هق میکرد حتی دیگه مقاومتم نمیکرد کیرمو که کشیدم بیروون خونی بود افتادم روش و گگفتم دیگه مال خودم شدی خانومی ولی اون فقط هق هق میکرد هیچی نمیگفت بعد بهم گفت برو بیرون خواهش میکنم دیگم نمیخوام ببینمت ولی ولی من عاشقتم چرا نمیفهمی نمیتونم بدون تو زندگی کنم اینو بفهم ولی اون فقط میگفت برو بیرون من که میدونستم دوباره بیام خاستگاریش جواب مثبت میده لباسامو پوشیدم و رفتم یک هفته بعد با خانوادم دوباره زفتم خاستگاریش جلوی درشون که رسیدم پر بود از اعلامیه ترحیم تسلیت تنها واژه ای است که میتوانم در برابر اندوه بزرگ شما بر زبان بیاورم یا مارو در غم راز دست دادن دختر خود شریک بدانید و پدر مینا که اشک در چشمانش جمع شده بود مادر مینا که زجه میزد انگار دیگه جونی برا واستادن نداشتم افتادم زمین که دیدم یه مرده به پدر مینا گفت علی اقا خودشه همین مرده بود اونروز رفت خونتون لحضه ی بعد کلانتری بودم که سوال میکردن ولی من هیچی نمیفهمیدم و فقط سکوت سه زوز بعد توی دادگاه بودم و باز هم سکوت لحضه ی صدور حکم سکوت پای چوبه دار سکوت زجه های که مادرم میزد والتماس میکرد ومن باز هم سکوت چشمام دیگه داشت بسته میشد و من فقط یک چیز گفتم مینای من معذرت میخوام از غلط های نگارشی واقعا معذرت میخوام نوشته

Date: December 2, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.