سکس من و تینا دختر داییم 2

0 بازدید
0%

سلام قبلا خاطره ی من تحت عنوان 8 3 9 8 3 9 85 9 86 9 88 8 8 9 86 8 7 8 8 8 8 1 8 8 7 8 8 9 85 سکس من و تینا دختر داییم رو خوندید و ممنونم از کسایی که نظر گذاشتن و همینطور هم ممنون از کسایی که فحش دادن چون اونا هم نظرشون بود دیگه من دلیلی نمی بینم که بخوام دروغ بنویسم چون نه کسی من رو میشناسه اینجا که بخوام مثلا گنده گی کنم یا بخوام خودم رو مطرح کنم نه اصلا حال و حوصله ی داستان سره هم کردن دارم اینایی که من مینویسم رو نمی تونم به کسی بگم و روی دلم سنگینی میکنه و میخوام اینجوری راحت بشم بعد از قضیه من و تینا خیلی بهم وابسته شدیم جوری که واقعا عاشق هم شدیم دیگه همیشه با همیم هر جا میریم با هم میریم یه روز تصمیم گرفتیم ماجرا رو به زنداییم بگیم ولی به مامان من فعلا نگیم تینا گفت سامی من یه روز میگم کار پاورپوینت دارم که تو بیای اینجا بعد سر صحبت رو باز کنی و بگی منم گفتم باشه هرچی تو بگی فردا تینا اس ام اس داد که بیا فرداش منم آماده شدم و رفتم زنگ واحدشون رو زدم درب رو باز کرد رفتم تو دیگه قلبم رو 1000 بود نمیدونستم چجوری حرفم رو بزنم توی آسانسور با خودم یه ذره فکر کردم و حرفامو به یاد آوردم رفتم تو خونه زنداییم اومد دم در و استقبالم زندایی سلام سامان جان خوبی عزیزم من مرسی زندایی شما خوبی دایی خوبه زندایی اره همه خوبیم تینا هم خوبه رفتیم تو نشستیم و شروع به حرف زدن کردیم که درس و دانشگاه چطوره و اینا که تینا اومد تینا سلام سامی چطوری تو من سلام تی تی تو چطوری تینا خوبم نامرد تو نباید از ما یه خبر بگیری همش ما باید مزاحمت شیم منم که یه لحظه خندم گرفته بود گفت دیگه شرمنده دیگه زنداییم گفت خوب برید سر کاراتون دیگه میخواستم بگم بریم که تینا پرید وسط حرفم و گفت بزار یه چایی بخوره تازه از راه رسیده ها تینا هم سریع رفت تو آشپزخونه و داشت چایی میریخت و از اونجا هم داشت با اشاره بهم میگفت بگو دیگه منم آروم به زنداییم گفتم زندایی تینا خواستگار ماستگار نداره اونم آروم گفت چرا یکی بود ولی خودش نخواست گفتم کی گفت نمیشناسیش گفتم حالا مورد خوب پیدا شه که اون بپسنده چی گفت کی شیطون من دخترم رو دست هرکسی نمیدما گفتم فکر کن منم دست منم نمیدیش گفت تو که اصلا از همون اولم داماد خودم بودی و هستی گفتم پس فردا بیایم خواستگاریش گفت آره بیاید فقط 1000 تا سکه مهریشه هااااا فکر کرده بود شوخی میکنم باهاش یهو گفتم زندایی من جدی دارم میگما بیام خواستگاریش یهو انگار تازه منظورم رو فهمیده باشه گفت خواستگاری تینا گفتم آره هیچی نگفت رفتش تو اتاق که تینا اومد با چایی گفت چی شد گفتم بهش گفتم تعجب کرد رفت تو اتاق یهو از تو اتاق زندایی تینا رو صدا زد گفت تینا بیا یه دقیقه تو اتاق تینا هم که انگار ترسیده باشه آروم رفت بعد از چند دقیقه دیدم اومد بیرون خوشحال منم خوشحال دیدمش انگاری که 5 6 سال نفس نکشیده باشم یهو یه نفس عمیق کشیدم زنداییمم اومد بیرون بعد از چند ثانیه بهم گفت دوسش داری گفتم اوهوم گفت فعلا که جفتتون دارین درس میخونین بعد از اینکه درساتون تموم شد میشینیم راجع بهش حرف میزنیم منم گفتم میشه فعلا باهم دوست باشیم و باهم باشیم یهو گفت آتیش پاره ها شما که از همون اول همینجوری بودین باهم همه ی فامیلم میدونن شما ها باهم چجورین دیگه اجازه گرفتنتون چیه آخه منم که ذوق مرگ شده بودم رفتم بغل زنداییم و یه بوسش کردم فرداش من رفتم مغازه ی دوستم یه کارش داشتم بعد گوشیم رو اونجا جا گذاشتم مغازش شهرک غرب بود منم یه قرار کاری داشتم با کسی توی مرزداران دیرمم شده بود دیگه تو راه فهمیدم گوشیم رو جا گذاشتم گفتم بیخیال کارم رو انجام میدم و میرم برمیدارم به دوستمم زنگ زدم گفتم گوشیم جا مونده اونم گذاشته بود توی کشو منم چون زیاد اس ام اس بازی و اینا با تینا میکنم گوشیم رو روی سایلنت میزارم شب که رفتم سمت مغازش گوشی رو برداشتم دیدم 48 تا میس کال 8 تا اس ام اس اس ام اس ها هم همه تینا بودن اس داده بود سامی کوشی بعد اس داد چرا جواب نمیدی بعد دوباره اس داده بود من کاری کردم که جواب نمیدی بعد دوباره اس داده بود عشقم چی شده که جواب نمیدی اصلا ی داستانی بعد که گوشیم رو برداشتم زنگ زدم دیدم داره گریه میکنه کلا زود میزنه زیر گریه سر هرچیزی تا گوشی رو برداشت گفت سامان گفتم سلام چرا گریه میکنی گفت من کاری کردم که جواب نمیدی گفتم الهییییی نه عزیزم من گوشیم رو جا گذاشته بودم جایی یهو انگار خوشحال شده باشه ولی بروم نیاره گفت باشه خیلی ترسیدم ولی گفتم ای جانم ببخشید گفت نمی بخشم گفتم چی کار کنم ببخشی گفت امشب مامان و بابا میرن عروسی ولی من نمیرم باید بیای پیشم تا ببخشم گفتم چشـــــــــــــــم عزیزم گفت ساعت 8 اینجا باشا گفتم چشم گلم 8 میبینمت بای ساعت 8 شد رفتم اونجا درب رو باز کرد از آسانسور رفتم بالا رفتم جلو واحدشون دیدم درب بازه رفتم تو صدا زدم تینا کوشی گفت وایسا الان میام نشستم رو مبل که دیدم اومد و دستاشم پشتش بود گفتم سلام خانومی خوبی اون چیه پشتت دستاشو آورد جلو دیدم یه کادوئه کوچولوئه گفتم عزیزم این چه کاری بود آخه گفت بازش کن بیبن واست چی خریدم بازش کردم یه گردنبند بود که 2تا کلمه بود منظورش تینا و سامان بود یهو واسه خودش رو در آورد تو گردنش بود یکی واسه خودش بود یکیم واسه من گفت سفارش دادم یه جا واسم درست کردن انداختم گردنم و گفتم خیلی دوست دارم تینا اومد رو پام نشست و گفت منم خیلی دوست دارم سامی آروم رفتم سمت لباش و لباش رو میخوردم لباساش رو در آوردم و سینه هاش رو میخوردم بعد لباسای خودم رو در آوردم و بهش گفتم تینا نمی خوری گفت عزیزم بخدا خوشم نمیاد اوندفعه هم واست نخوردم منم دیگه اصرار نکردم و خودش برگشت یه ذره کرم زدم به کیرم و آروم کردم تو کونش آروم آروم تلمبه میزدم بعد خوابیدم رو مبل و اومد روم بالا پایین میشد بعد خوابوندمش رو زمین کردم تو کونش محکم تلمبه میزدم که داشت آبم میومد تا اومدم بگم کجا بریزم دیدم اومد سریع در آوردم و ریختم رو کمرش انقدر زیاد بود که تا موهاش ریخته شد آبم امیدوارم از این خاطره ی من لذت برده باشین در ضمن این خاطره مال 2 هفته ی پیشه بازم تشکر میکنم از کسایی که نظر دادن و فحش دادن نوشته

Date: August 22, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.