سکس من و زن داداش زن داداشم

0 views
0%

سلام خدمت همه دوستان گلم من محسن هستم 28 ساله با پوستی سفید و صورتی میگن زیبا قدم 180 هستش هیکلم تو پر و معمولیه داستانی که میخوام بگم واقعی هستش قصد داستان نویسی نداشتم فقط انقد داستان دروغی از این دوستان جقی خوندم تصمیم گرفتم بنویسم مهشید زنداداش زن داداش من هستش که سنش 25 ساله قدش 165 اینا میشه و هیکل خیلی خوبی داره خدایی توپر و گوشتی مخصوصا کونش تو چشم حتی از روی دامن که میپوشه برجستگی داره ولی خیلی بزرگ نیست سایز سینه اش هم هشتاد به گفته خودش بریم سر داستان همه توی تکاپوی عقد و جشن عقد داداشم بودیم و من هم به عنوان یدونه برادر مشغول کار و هماهنگی و این چیزا بودم چون جشن عقد رو خانواده زن داداشم توی تالار گرفته بودن نگاه اول توی دفتر ازدواج اتفاق افتاد که جالبه من خیلی بدم اومد بخاطر اینکه حس میکردم با تیپ و قیافه زیبایی که داره ادم خیلی مغروری باید باشه و من از ادمهای خیلی مغرور بدم میاد خیلی عادی همه چی گذشت تا توی عروسی وقتی عروس رو بردیم خونه مادرش خداحافظی کنه اونجا یکم بزن و بکوب کردن فامیلای اونا زن و مرد رقصیدن و مام اونجا نگاه میکردیم و یهو منم کشیدن وسط به رقص و اینا دیدم مهشید خانم با لبخند نگام میکنه خلاصه گذشت عروسی و یکی داخل اینستاگرام برام هی پیام عاشقانه میداد و فلان من واقعیت چون یکی دوتا دوس دختر داشتم شک داشتم نکنه کسی سرکارم گذاشته تا بلاخره تصمیم گرفتم چت کنم باهاش و ازش خواستم بیاد تلگرام و وقتی اومد بعد کلی کلنجار رفتن ازش عکسش رو گرفتم و چون خیلی با تردید پیام میداد و یجورایی ترس داشت منم کنجکاو شده بودم ببینم کیه راستش اصلا عکسش شبیه اونی نبود که توی محضر و عروسی دیدم یعنی چون دقیق نشده بودم نتونستم تطبق بدم که خودش هست یا نه توی عقد ارایشش غلیظ بود و تغییر داده بود چهره اش رو زن داداشم خونه ما بود و زدو من عکس رو به زن داداشم نشون دادم که گفتم اینو میشناسی این چند وقته به من پیام عاشقانه میده زن داداش من تا عکس رو دید یه لحظه رنگش عوض شد و گفت مطمینی این پیام عاشقانه میده و این حرفا گفتم اره گفت به کسی چیزی نگو این که زن داداش من مهشیده و خیلی با داداشم عاشقانه هستند و خیلی ناراحت شد و من چون دیدم گند زده میشه به زندگیش به زن داداشم گفتم ته ماجرا رو در میارم بهت خبر میدم و بهش گفتم هیچ واکنشی نشون نده از خونه اومدم بیرون و پیام دادم تلگرام گفتم باید تلفنی صحبت کنیم مهشید و اتفاق بدی افتاده اینا بنده خدا جا خورد که اسمش واقعیش رو میدونم و وقتی فهموندم که خبر دارم کیه اینا شماره گذاشتم گفتم زنگ بزن واجبه و زنگ زد و ماجرا لو رفتن قضیه پیش زن داداشم رو گفتم و به گریه افتاد هیچی سر درد ندم بهتون هرجور بود ماجرا رو جمعش کردم و توی دو دلی این ارتباط و دردسرارش فهمیدم رابطه اش با شوهرش ظاهرن خوبه و عاشقانه است ولی در واقعیت فقط هم خونه هستن و شوهرش دوس دختر داره و عاشق اونه و با این اصلا سکس نداره و حتی شبا هم جدا از هم میخوابن و خیلی چیزا اینم بخاطر ابروی خانوادش و اینکه مادر شوهرش رو خیلی خیلی دوس داره به گفته خودش جدا نمیشه و مادر شوهرش میدونه و بهش گفته تحمل کن درست میشه و از این حرفا خلاصه مهشید گفت از وقتی دیدمت عاشقت شدم و از فکرم بیرون نرفتی و میخوام باهام باشی و این حرفا و میدونست قابل اعتمادم هروز عکس از خودش میداد بهم و ابراز عشق میکرد تا من از دو دلی و تشویش بهش دل دادم راستش از خدام بود ولی ترس ارتباط فامیلی و خراب شدن زندگی برادرم نمیذاشت برم جلو گذشت چند ماهی از ماجرا و فراموش شد ما رفتیم شهرستان محل زندگی اونا داداش و زن داداشمم بودن توی این فاصله من با مهشید در ارتباط بودم و انواع سکس چت و رویا پردازی برقرار بود رفتیم شهرستانی که مشهید زندگی میکرد و به اصرار شوهرش رفتیم خونشون و بساط مهمونی و پلی استیشن و اینا برقرار بود خلاصه شب مارو نگه داشتن چون خونه اشون یه خواب بیشتر نداشت زن داداشم و مهشید رفتن توی اتاق خواب منو داداشم و شوهر مهشید توی پذیرایی خوابیدیم تا صبح من با مهشید سکس چت کردیم و هی میگفتم مهشید پاشو بیا یجا یکم حال کنیم میترسید خلاصه تا صبح فقط چکردیم و کاش میشد و کاش اینجور بود از این حرفا صبح ساعت شش بود که شوهرش بلند شد بره نانوایی نون بگیره و بیاد چون ساعت هشت و نه قرار بود بریم از اونجا تا خواست برده دیدم مهشید اومد بهش میگه برو بازار فلان چیزم بخر بیار سوغاتی براشون بدیم ببرن حالا مثلا من خوابیدم فقط چشام بسته بود وقتی رفت مهشید در و بست میدونست بیدارم سریع منو کشید اشپزخونه اونجا بود که یه کام با استرس از هم گرفتیم لخت نشدیم فقط من شلوار رو دادم پایین مشهید ساک زد برام مشتی واقعا اونجا فهمیدم چقد توی کف کیر بوده چنان میخورد انگار دنیا رو بهش دادن بعدش سینه های سایز هشتاد مهشید رو من کمی خوردم و مالیدم و به صورت داگی از پشت کردم تو کوسش وقتی کردم باور کنید فکر میکردم تا حالا نداده اصلا انقد تنگ بود و داغ وقتی سرش رفت داخل مهشید اووووووفی گفت که کنترلم برام خیلی سخت بود و توی پنج دقیقه تلمبه زدن ابم اومد و همه رو توی یدونه دستمال سفره خالی کردم و بعدش یه لب اساسی و برگشتم توی رختخواب چون میترسیدم داداشم بلند بشه بعد اونم یبار دیگه فرصت شد که سکس کنیم که شاید حوصله ام کشید تعریفش کنم چون راهمون دوره از هم شرایط سکس نیست ولی همیشه با عکسا و حرفای سکسی منو بیچاره میکنه واقعیت بود ببخشید اب و تاب سکسی نداشت که جق بزنن بعضیا یادش بخیر نوشته محسن از یه جای

Date: December 16, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.