عشق کور ۲

0 views
0%

8 9 8 4 9 82 9 9 88 8 1 1 قسمت قبل شب وقتی تو تختم دراز کشیده بودم حال غریبی داشتم نگاهمو به سقف اتاقم بود و فکرم تو ناکجا اباد حرفای مهرداد پرسه میزد چشمام خیره به کچای تزک خورده ی سقف بودوفکرم پیش حرفای مهرداد وقتی میخواست بهم بگه چشه و چرا انقد یهو داغون شد بغض گلوشو گرفته بود مهرداد برعکس من زیاد بچه احساسی ای نبود واسه همین دیدن بغضش ضمن اینکه برام تازگی داشت خیلی ناراحتم میکرد با صدایی بریده بریده درحالی که سعی داشت بغضشو قورت بده گفت میدونی نامزد سعید کیه واقعا نمیدونستم واسه همین گفتم نه من از کجا باید بدونم اما انگار تو میدونی نه اروم سرشو تکون داد و گفت یادته چن وقت پیش که خونه تون خالی بود با یه دختره اومدم خونتون انگار متوجه حالتم شد چون یهو سکوت کرد حس کردم فوری دهنم خشک شد زبونم مث چوب شده بود وچسبیده بود به سق دهنم از شنیدن چیزی که حدس میزدم وحشت داشتم اما کاری از دستم ساخته نبود حقیقت بخاطر احساسات من تغییر نمیکرد و من اینو میدونستم و بارهاطعم تلخشو با تموم وجود حس کرده یودم در حالی که چشمامو تنگ کرده بودم و به جایی تو دوردستها خیره شده بودم سعی داشتم با تمرکزم تیک عصبی ماهیچه های زیر چشم چپمو که مدام میپریدن کنترول کنم فقط با پرسشی یک کلمه ای ارامشمو با دستای خودم زایل کردم و وجدان راحتمو به گند کشیدم پرسیدم خودشه پاسخ مثبت مهرداد یهوسیل خاطرات چن ماه اخیرمو به ذهنم سرازیر کرد اونروز صبح تازه از خواب بیدار شده بودم چن روز بود هی واسه رفتن به اداره گذرنامه و برطرف کردن مشکلی که پاسپورتم داشت امروز و فردا میکردم اما برای تهیه مقدمات سفری که باید ظرف یکی دوماه اینده صورت میگرفت ناچار بودم هر چه زودتر نقص پاسم رو برطرف کنم واسه همین داشتم اماده میشدم که گوشی تلفن خونه زنگ خورد تنها بودم و نمیتونستم انتظار داشته باشم کس دیگری گوشی رو جواب بده گوشی رو که برداشتم صدای هیجان زده مهرداد تو گوشم پیچید که داشت راجع به قراری که بادوس دخترش داشته و قرار بوده ببرش خونشون حرف میزد و اینکه بدشانسی اورده و مادرش امروز نرفته سرکارو اونم دیگه نمیدونه باید چیکار کنه تابلو بود که چی میخواد ازم میدونس من خونه تنهام و میخواس از سنگ رفاقتمون واسه حفظ قراری که داشت براثر نداشتن مکان از دست میرفت استفاده کنه بهر حال رفیق بودیم و صمیمی اونقدرباهم گشته بودیم و نشست و برخواست داشتیم که بتونم مقصودشو از دل حرفایی که میزد بیرون بکشم تو دلم گفتم نخیر تیراس تو امروز هم رفتنی نیستی کارمندای اداره گذرنامه یه روز دیگه هم باید منتظر بمونن واسه دیدنت خوب میدونستم ازم چه انتظاری داره واسه همین بهش گفتم خب چرا نمیاین اینجا وقتی دیدم بازم زرنگیش گل کرده و داره تعارف های شابدوالعظیمی تیکه پاره میکنه که نه بابا مزاحم تو نمیشیم تو قراره امروز بری برا گذرنامه ت و ازین حرفا واسه ابنکه یه کم باش شوخی کرده باشم گفتم خیلی خب پس من برم اماده شم و کم کم راه بیافتم تو چیکار میکنی با یلیه دختره با صدای گرفته ای که از ناراحتیش خبر میدا گفت هیچی دیگه زنگ میزنم و قرارمو کنسل میکنم خندم گرفته بود از کارای این پسر بارها بهش گفته بودم مهرداد دادا با ما به ازین باش که با خلق جهانی برا من یکی دیگه زیر و رو نکش من از مادرتم بهترمیشناسمت وهر با ر هم با خنده و شوخی ماسمالی کرده بود کارشو و بهم قول داده بود ازون به بعد دیگه باهام روراست باشه اما انگار این صفت هم مث اخلاقای خوبش تو وجودش نهادینه شده بودو نمیتونس ترکش کنه گفتم مهرداد تو هنوز دس بر نذاشتی ازین آرسن لوپن بازیات اخه مگه من با تو تعارف دارم مرد وقتی میگم میتونی بیاریش بدون فکر همه جاشو کردم اداره گذرنامه رو میذارم واسه فردا بعد کلی تعارف و دمت گرم و خیلی مردی و این حرفا قطع کرد که بره دختره رو بیاره منم گفتم یه فلاسک چای دم کنم تقریبا نیم ساعت بعد ش بود که زنگ در بصدا در اومد و یکی دو دقیقه بعد از اینکه با آیفون درو براشون باز کردم مهرداد با یه دختره اومدن بالا دختره خوشکل بود انصافا و خیلی صمیمی دست دادیم و نشستن منم دو تا چای دیگه ریختم و با لیوان خودم اومدم پیششون خیلی دختر راحتی بنظر میرسید تا رسید بدون اینکه کسی چیزی بهش بگه پا شد مانتوشو در اورد و با تاپ و شلوار اومد نشست یکم تپل بودو برجستگی سینه های درشتش تو چشم بود خودمو مشغول عوض کردن کانالهای تلوزیون نشون دادم تا منو متوجه و مزاحم خودشون حس نکنن و راحت باشن که دیدم با یه صدای پر از عشوه و ناز پرسید شما تلوزیونتون ترتی تری چنل رو ساپورت نمیکنه کانال 33 یکی از کانالای تلوزیونی کشور اماراته که بیشتر مسابقه ها و سریالهای روز خارجی رو نشون میده و بیشتر در جنوب کشور قابل دسترسیه خندم گرفته بود از این چس کلاسابود که فک میکنن اگه کلمات انگلیسی رو بکار ببرن همه فکر میکنن خیلی با کلاسن یه نگاه به مهرداد کردم دیدم اونم خندش گرفته اما با گاز گرفتن لب پایینیشهم خودشو کنتروال میکرد هم داشت بمن ندا میداد که برا دختره دس نگیرم دستش نندازم هنوز 2 دقیقه هم از سرگرمی اخیرمون نگذشته بود که مهرداد به هوای نشون دادن تابلوهای شعر خوشنویسی شده من دختره رو که اسمش فریبا بود رو برداشت و با خودش برد تو اتاق خوابم و حدود یه نیم ساعتی گذشته بود که دیدم مهرداد با یه عالمه دستمال کاغذی استفاده شده اومد بیرون و انداختشون تو سطل زباله اشپزخونه ولی دختره هنوز تو اتاق بود مث اینکه داشت لباسهاشو مرتب میکرد گفتم این کیه دیگه مهرداد طرف انگار خیلی خارجیه گفت از بچه های هم رشته ای مونه و اروم گفت خرابه نصف دانشگاه کردنش منم گفتم چرا سرم بی کلاه بمونه و الانم اگه چشمت گرفته گفتم برو دهن سرویس همینم مونده بشم هووی تو آدم دغل و هردومون زدیم زیر خنده داشتیم میخندیدیم که فریبا با ارایشی تجدید شده به ما پیوست و هموز نرسیده شروع کرد یه ریزتعریف کردن از تابلوها و دکور اتاق خوابم اخرشم گفت بخدا تقصیر مهردادشد انقد طول کشیدا خندم گرفته بود میخواستم بگم اره میدونم مهرداد کمرش سفته که روم نشد و ساکت موندم و اون ادامه داد دیگه خودتون حتما مهردادو بهتر از من میشناسید که چقد احساساتیه مونده بودم هدفش چیه از این توضیحات واسه همین گفتم یه کم دم به دمش یدم ببینم به کجا میخواد برسه واسه همین گفتم اره مهرداد عواطفش زود گل میکنه هنوز جملم تموم نشده صدای مهردادو شنیدم که ظرف میوه بدست در حال خروج از اشپزخونه با خنده می گفت اونم چه گلی و با دختره هردو زدن زیر خنده راستش دختر راحت زیاد دیده بودم دخترای لاشیرو هم دورادور رصد میکردم اما تو هیچکدومشون این معجون شهوت افرین مهردادو ندیده بودم اما انگارقرار نبود این منتهای تعجب های اونروزم باشه چون فریبا بعد از اینکه خندش تموم شد گفت نگفتی تیراس جون مال شما هم زود گل میکنه یانه دیگه داشت طاقتم تموم میشد حس میکردم طرف رسما اس کلم کرده نمیتونستم اجازه بدم این لاشی تازه بدوران رسیده از نجابتم سو استفاده کنه و دستم بندازه زدم به پررویی و گفتم تازه مال مهرداد دیر گل کرده با وجود باغبون مرغوبی که داره من اگه همچین باغبونی داشتم تا الان یه باغچه گل تحویل داده بودم و سرمو به سمتی که مهرداد نشسته بود چرخوندم تا عکس العملشو ببینم که دیدم به قول معروف جا تره و بچه نیس اثری از مهرداد به چشم نمیخورد فریبا که با دنبال کردن مسیر نگاهم فهمیده بود از نبودن مهرداد تعجب کردم گفت مهرداد رفت تا خونه و بیاد وبعد اروم اروم اومد طرفم ودر حالی که چشاشو خمار کرده بودگفت من میمیرم واسه عواطفی که زود گل میکنن اونقد بهم نزدیک شده بود که بوی عطر سکسی بدنشو کاملا حس میکردم حس میکردم حالم خرابه بدجوری داشت تحریکم میکرد تو دلم به مهرداد فحش میدادم که با رفتنش منو این مخمصه انداخته بود احساس میکردم آنتن ام لحظه به لحظه داره بیشتر تو مدار قرار میگیره انصافا دختر خوشکلی بودو با ین آرایشی که تازه تجدیدش کرده بود جیگری شده بود واسه خودش از اون لعبتایی که تو شهرای کوچیک حداقل باید یه هفته ای وقت بذاری و بگردی و بازارا و پاساژها رو وجب کنی تا شاید بتونی یکی لنگه ی اونو پیدا کنی اندام تپلی نازو سینه های فوق العاده اش بدون اینکه بخوام تحریکم میکردپوست سفید و شفاف صورتو دستاش و اون قسمت از سینه اش که از بالای تاپ مشکی سوزن دوزی شده اشپیدا بود هارمونی فوق العاده چشم نوازی با تاپ مشکیش داشت و وااای مخصوصا بوش بوی تحریک امیز بدنش واقعا خلع سلاح ام کرده بود اونقدر نزدیک شده بود که تماس سینه های درشتشو با بدنم حس میکردم چرا دروغ احساس چن لحظه قیلمو دیگه نداشتم دیگه تو دلم مهردادو بابت تنها گذاشتنم شماتت نمیکردم تو شیش و بش تصمیمگیری بودم که حرکت دستشو رو شلوارم حس کردم التمو رو از رو شلوار میمالیدو تو چشام خیره شده بود انگار داشت با نگاش بهم میگفت اینجا حرف اول و اخرو شهوت میزنه ارادتو بذار دم کوزه آبشو بخور شل شده بودم و دیگه ازون تیراسی که میخواس با اون دختر کل بندازه خبری نبود حس میکردمسختترین دوراهی زندگیمو پیش رو دارم حس میکردم تا از خود بیخود شدنم راهی نیست فقط انگاری شنیدن اون صدای نازکو تحریک امیزش رو کم داشتم که وا بدم اونم عین عارفایی که سیمشون وصله تمنای دلمو لبیک گفت و پکیجشو تکمیل کرد و به ارومی و با لحن دختر خجالتی ای که داره به عشقش پیشنهاد سکس میده گفت ببینم تو نمیخوای تابلوهای اون اتاقو نشونم بدی دوس نداشتم مهرداد در موردم بد فکر کنه واسه همین به هر زور و ضربی بود بابردن اسمش فریبا رو متوجه منظورم کردم خنده تحریک امیزی کرد و گفت اون رفت که ما راحت باشیم عزیزم انگار راس میگفت یاد حرف چن دقیقه قبل مهرداد که اقتادم ارامش عجیبی سراپای وجودمو تسخیر کرد بعد ازون دیگه دلیلی برای زجر دادن خودم نمیدیدم الان که به اونروز فکر میکتم میبینم هر کس دیگه ای هم اونروز جای من بود همینکارو میکرد ولی حالا نه حتی یه لحظه هم نمیتونم اون زنوتو جایگاه ناموس رفیقم ببینم باید کاری میکردم ولی چه کاری اونم تو این فرصت کم 2 شب دیگه بیشتر ایران نبودم واسه دانشکده پزشکی مسکو بورسیه شده بودم و میبایست پس فردا شب از فرودگاه امام خمینی پرواز میکردم و میرفتم دنبال سرنوشتم با مهرداد قرار گذاشتیم 2تایی با سعید حرف بزنیم اما تو اون2 روزی که تا پروازم مونده بود نتونستیم اونو پیدا کنیم حتی فرصت نشده بود باهاش خداحافظی کتم 2شب بعد وقتی تو فرودگاه مهردادو بغل میگرفتم تا ازش خداحافظی کنم پنهون از نگاه دورو بریها که این دم اخری رو حرکاتم حساس شده بودن و اگه به یکی کمی بیشتر توجه میکردم سیل طعنه ها رو سرم اوار میکردن درگوشش فقط یه جمله گفتم دادا سعیدو بتو میسپارم همین و دقایقی بعد پریدم میدونستم مهرداد سرش بره قولش نمیره میدونستم اونچیزایی رو که ازش خواستم و باهم تصمیم گرفتیم رو به سعید میگه چن روز بعداز جابجا شدن و استقرار تو آبشیجیته میدینیستوت خوابگاه دانشکده پزشکی با مهرداد تماس گرفتم تا هم شماره تماسمو بهش بدم و هم بپرسم چیکار کرد با اون قضیه که حرفاش شکه ام کرد باورم نمیشد سعید بعد از شنیدن حرفای مهرداد بازم رو خواستن فریبا پا فشاری کرده باشه سعید بچه باغیرتی بود بارها دیده بودم سر مسائل بسیار کوچیکتر از این هم غیرتی شده بود و شر درست کرده بود اونوقت چطور میتونست در برابر مسئله ای تا این اندازه مهم که مستقیما با شرف و آبروش در تضاد بود ساکت بمونه و پذیراش باشه 0 0 8 9 8 4 9 82 9 9 88 8 1 9 82 8 3 9 85 8 3 9 88 9 8 7 8 8 7 9 86 8 ادامه نوشته

Date: March 4, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.