قهر کردن زنم و پادرمیانی خاله و زندایی کون گنده اش

0 views
0%

سلام این یه خاطره تلخ که در حین تلخی ولی یه صفایی داشت برا خودش حدود سه ماهی بود که مشکلاتمون بالا گرفته بود و بزرگا هم نمیتونستن پادرمیانی کنن یه سری عکس و آلبوم و مدارک بودن که چندباری خاله زنم زنگ زده بود و اولش از مشکلات میگفت بعد هی سراغ استراحت و شیفتم رو میگرفت که بیاد این مدارک رو ببره منم هم عصبی بودم و هم داغون خونه خاله و دایی خانمم تقریبا توی محله سکونت خودم هست یه روز سر ایستگاه تاکسی خاله خانمم که ۴۲ سالشه و زندایی اش که ۳۷ یا ۳۸ ساله است رو دیدم و سوار شدیم و یکم احوالپرسی کردیم و خاله خانمم ازم پرسید خونه میری گفتم آره گفت خاله باید آلبوم ها رو ببرم و اومدم اونجا میخوام باش حرف بزنم از خر شیطون پیاده میشه یا نه و منم گفتم تشریف بیارید و رفتیم خونه زندایی خانمم نشست توی پذیرایی و من و خاله خانمم رفتیم توی اتاق خودم که هم کمد اونجا بود و هم تلفن روی گل میز کنار تختم بود خلاصه خاله چادرش رو درآورد و با بلوز و شلوار نشست و آلبوم آوردم براش و شروع به دیدن و یاد قدیم کرد و بعدم زنگ زد خانمم ببینه دیگه چه وسایلی میخواد و شروع کرد نصیحت کردن من چسبیده بودم به خاله و گوشامون به گوشی بود که دونفره بشنویم من دستم رو دور کمر خاله خانمم گرفتم دیدم هیچی نمیگه و کیرم شق شد سه ماه بود کوس نکرده بودم سریع رفتم بیرون در دپارتمان رو قفل کردم و صدای ماهواره رو زیاد کردم و به زندایی خانمم گفتم آرزو خانم مانتو رو دربیار چروک نشه و منو خاله داریم با سارا خانمم صحبت میکنیم و نگفتیم شما اینجایی برا همین نیا اونجا تا حرفامون تمام شه و پریدم توی اتاق و نشستم کنار خاله و باز دست بردم دور کمرش و اونم گهگاه یه کم خودش رو جمع میکرد ولی باز من میچسبیدم بهش و دست بردم زیر بلوزش و پهلوش رو گرفتم و دیدم دیگه حرف رو خلاصه کرد و خداحافظی کرد و دست منو انداخت و باز دست بردم دور کمرش دیدم گفت خاله من نامحرمم و یکم اونورتر بشین زشته گفتم خاله تقصیر ادکلنته و خندید و خواست پاشه باز گرفتمش و گفتمش یه سوال ترس گرفته بودش و دستاش میلرزید و میگفت خاله آرزو توی پذیرایی و رشته منم پیله که یه سوال و اونم نشسته بود جلوم و صداش میلرزید و گفت بپرس گفتم سینه هات چنده ۷۵ با یه نیش خند با ترس و لرزش بدنش گفت ها گفتم سینه هات ۷۵ نیست چنده اومد پاشه باز نگه داشتمش و تکیه اش دادم به تخت و گفت باشه باشه نه هشتاد هست بهش گفتم خب ببینم یهو صدا زد آرزووووو و منم کلنجار باش که پیرهنش رو بدم بالا و با بغض و دوبار صدا زدن آرزو و تقلا حریف نشد و تاپ و بلوز و سوتین رو دادم بالا و افتادم به خوردن سینه هاش هی التماس میکرد بلند شو زنداداش الان میاد و منم شلوارم رو دادم پایین و دستش رو بردم و کیرمو گذاشتم توی دستش و گفتم بمال آبم زود میاد و میری تا کیرمو حس کرد یهو داد زد بیشعور آرزووووو منم گفتم خوبه آرزو پای ماهواره با صدای زیاد و نمیشنوه دست بردم روی کوسش که شروع کرد گریه و منم شلوار و شرت رو دادم پایین و برش گردوندم و گذاشتم توی کوسش که شروع کرد به هق هق گریه و فحش و کوس تنگی داشت که بعد پنج دقیقه که از بس تقلا کرده بود و بی حال بود گفت نریزی و دم گوشش گفتم نه و کون میریزم باز شروع کرد تقلا و کشیدمش لبه تخت و تف زدم به کونش و با بدبختی کردم داخل که با جیغ گفت آرزو پدرسگگگگگگگگ آرزو در رو باز کرد و نمای پشت سر مارو دید که خاله لبه تخت و کون لختی و منم روش یه لحظه یه صدای ه ه ه اومد و با تعجب گفت بله از پشت در خاله گفت بیاااااا مگه نمیشنوی یه لحظه مکث کرد و یهو گفت در اتاق قفله و من باز کون رو تلمبه بزن ده دقیقه از کون کردم که دیدم میپیچه به خودش و میگه دستشویی دارم الان از پشت میریزه زووووووووود آبم رو ریختم و پا شدم و دیدم دوید بیرون اتاق و شرت دستش و رفت دستشویی من شرت پوشیدم و اومدم دیدم آرزو تا منو دید پاشد رفت گوشه پذیرایی و رفتم سمتش با لرز و ترس گفت من نیومدم داخل کارت رو کنیا بهش گفتم پریودی گفت آره بخدا دستش رو گرفتم کشیدم سمت خودم دیدم داره میاد و در اتاق بلند داد زد آجیییییییی خاله گفت کوفت الان میام و منم تا رفتیم داخل مانتوش رو درآوردم و خم کردمش ورود از ترس حرف نمیزد شلوار رو دادم پایین گذاشتم توی کوس و نمیدونم چی شد زود آبم اومد خلاصه میانجی گرها نفهمیدن چطور خوردن و وسایل رو هم بردن و البته بعدش رسونده بودن نظر داشتم ولی کامل نگفتن و اون قضیه هم به جدایی کشیده شد و من الان اصلا ناراضی نیستم نوشته

Date: September 27, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.