ماندانا 2

0 views
0%

9 85 8 7 9 86 8 8 7 9 86 8 7 1 قسمت قبل توضیح نویسنده نظراتتون رو خوندم ایراد گرفته بودین که چرا شخصیت داستان پولداره ایده ال گراست خب این یه داستانه همون طور که اقایون دوس ندارن داستانی بخونن که شخصیت دخترش چاق باشه یا قدش کوتاه باشه یا صورت زیبایی نداشته باشه در مورد خانم ها هم همینه چه اشکالی داره شخصیت داستان خوش اندام و پولدار باشه بعضی از قسمت ها مثل این قسمت چیزهای سکسی کم داره و کسایی که کم طاقتن نخونن داستان قبلی رو خیلی وقت پیش گذاشته بودم حالا نمیدونم قسمت دومش کی تایید میشه از ماشین پیاده شدم و با خستگی وارد ساختمون شدم نگهبان صدام کرد برگشتم و دیدم با یه بسته ی بزرگ داره نگام میکنه خانوم این بسته مال شماست با تعجب بسته رو گرفتم و اومدم بالا وقتی بازش کردم حسابی شوکه شدم عکس های اون روزم بود که سپهر وقتی تنها بودیم ازم گرفت همه رو رو شاسی چاپ کرده بود و فرستاده بود یه یادداشت گذاشته بود ته جعبه امیدوارم خوشت بیاد کارش حرف نداشت ادیتش کادرش حتی شمارش رو نداشتم که ازش تشکر کنم هلیا عصری زنگ زد سلام ماندانا جوووونم باز چی میخوای من جون تو شدم سپهر زنگ زده امیر گفته عکسای تولدم حاضره من تنهایی روم نمیشه برم میای باهام باشه میام سریع رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم میخواستم خوب باشم جلوش یکم استرس داشتم این چه حس لعنتی ای بود باهام بود حتما بخاطر عدم وجود دوس پسر و جابجایی هورمون ها تا اسمش میاد دلم میلرزه باید خودمو کنترل کنم باید بی تفاوت باشم رفتم جلو اینه ارایشم رو پاک کردم موهام که دورم ریخته بود رو از بالا بستم مانتومو عوض کردم و یه مانتوی معمولی پوشیدم دوباره خودمو نگاه کردم همه چی معمولی بود همه چی ساده بود اینطور به نظر میومد اینطوری حداقل بی تفاوتی هاش برام معمولی به نظر می رسید و جذبش نمیشدم میخواستم با خودم وارد مبارزه بشم من این حس کوفتی که معلوم نیس از کجا اومده رو سرکوب می کنم هلیا اومد دنبالم و باهم رفتیم سمت خونش یه اپارتمان نسبتا بزرگ تو شمال تهران وسایل کمی داشت تو خونه اما مرتب و تمیز چیده شده بود راهنمایی کرد مارو سمت اتاقش اتاق کارش بود انگار سپهر عکس ها رو تو لپتاپش نشون میداد و از هلیا نظرش رو میخواس اینکه راضیه یا نه و ایراداتش رو بگه که قبل چاپ برطرف کنه میخواستم ازش بابت عکس ها تشکر کنم اما چون به هلیا نگفته بودم نمیخواستم جلوی هلیا باشه موبایلم زنگ زد و اومدم بیرون که صحبت کنم خوب شد که بهونه ای برای بیرون زدن از اتاق پیدا کردم همزمان که تلفنم تموم شد سپهر اومد بیرون یهو هول شدم و مثل احمق ها بهش خندیدم رفت سمت اشپزخونه منم رفتم پیشش گفتم مرسی بابت عکس ها کارت عالی بود یه لبخند مهربون زد و گفت کاری نکردم سه لیوان شربت ریخت و باهم رفتیم تو اتاق هلیا تقریبا کارش تموم شده بود همه رو فایل بندی کرده بود و اندازه ی چاپ ها رو نوشته بود دیگه وقت رفتن بود واقعا اون خونه بهم ارامش میداد و دوست نداشتم برم اما هیچ بهونه ای برای موندن نداشتم و سپهرم هیچ اصراری به موندن نکرد موقع رفتن که شد سپهر گفت راستی ماندانا شمارت رو ندارم بگو بهم منم شماره رو دادم بهش سعی میکردم مثل خودش بی تفاوت باشم و مثل بقیه ی پسرهای دور و برم باهاش رفتار کنم برگشتنی تو ماشین هلیا سر صحبت رو باز کرد به نظرت خوش قیافه نیس خجالت نمیکشی به امیر بگم امیر من که یه دونس واسه تو میگم خره اره قیافش خوبه اما یه طوریه چطوری مثل ربات میمونه یعنی چی خیلی جدیه دلیل نداره شوخی کنه با ما صنمی نداره دوست دبیرستان امیره اها یکی پیدا شده بهت توجه نمیکنه کونت سوخته خندم گرفت و گفتم اره و تمام قضیه ی اون شب و اون حس رو براش تعریف کردم پس چرا اینطوری اومدی خونش حداقل یه ارایش میکردی دوس نداشتم اون طوری بهم بی محلی میکرد بیشتر میرفتم تو فکرش فک نکنم احساسی بهم داشته باشه منم نمیخوام بهش فک کنم رسیدم خونه و شروع کردم مرتب کردن باید خودمو مشغول میکردم تا پشت هم برخوردای اون روز رو مرور نکنم منتظر سپهر بودم یعنی کی زنگ میزنه اصن زنگ میزنه یا نه چند ساعتی گذشت که شماره ی ناشناس رو گوشیم ظاهر شد سلام سپهرم سلام ایمیلت رو بده عکس ها رو میل کنم جایی خواستی استفاده کنی فایلش رو داشته باشی ایمیلمو دادم و عکس ها اومد هیچ حرف دیگه ای نزد دلم میخواست باهاش ادامه بدم و صحبت کنم اما غرورم اجازه نمیداد به گفتن یه مرسی اکتفا کردم و اونم غیر از خواهش میکنم حرف دیگه نزد از دستش حرصم درومده بود یک هفته بیشتر گذشت میرفتم سر کار و میومدم تقریبا مطمین شده بودم که هیچ حسی بهم نداره باید با خودم کنار میومدم با هلیا که درموردش حرف میزدم میگفت تو هم هیچ سیگنالی نفرستادی میخواست قضیه رو به امیر بگه ولی من نذاشتم شاید حق با هلیا بود منم باید یه کاری میکردم ولی اگه جلو میرفتم و رد میکرد چی بعد قضیه ی سالار نمیخواستم طعم تلخ تحقیر رو دوباره بچشم حدود ساعت 6 اومدم خونه و هیچ کاری نداشتم انجام بدم موبایلم زنگ خورد باورم نمیشد خودش بود میخواستم بال در بیارم گذاشتم یکی دو تا زنگ بخوره و برداشتم گوشی رو سلام نهایت سعیم رو میکردم که صدام عادی باشه و لرزشش مشخص نشه سلام شناختی اره چطوری قربانت تو خوبی مرسی شام خوردی ذهنم قفل کرد چی میگه این نه باشه تا چهل دقیقه دیگه دم در خونتم شام هم میگیرم باشه خوش اومدی فعلا فعلا وای باورم نمیشد چقدر عجیبه این پسر همین طوری خودشو دعوت میکنه اینجا شاید من مهمون داشته باشم نکنه امیر بهش گفته باشه سریع زنگ زدم هلیا نمیدونستم چیکار کنم هلیا یه ذره ارومم کرد و گفت به کسی چیزی نگفته و کار خودشه لباس خونم یه تاپ و شرتک بود سوتینم کامل از زیر تاپ گشاد و بندیم معلوم بود یه حس درونی قلقلکم داد که لباسم رو عوض نکنم موهامو سفت از بالا دم اسبی کردم تا تنم بیشتر معلوم شه همین کافی بود نمیخواستم زیاده روی کنم حدود ساعت 8 رسید همراه پیتزاها دوربین و لپ تاپش هم همراش بود سلام خوش اومدی سلاااام ببخشید یهویی شد مزاحم شدم برعکس تصورم نگاهش هیچ جای بدنم قفل نشد و خیلی راحت برخورد کرد فک کردم که پس میدونه کارش عادی نیس نه بابا مزاحم چیه راحت باش کفشاش رو دراورد و اومد تو تیشرت سفیدش تنش بود و شلوار جین وسایلش رو گذاشت کنار کاناپه و نشست روش پیتزاها رو ازش گرفتم و گفتم زودتر میگفتی میای شام درست میکردم نه بابا بیرون بودم تو همین منطقه حوصله ی تنها شام خوردن هم نداشتم گفتم که حالا نزدیک خونتونم یه چیزی بگیرم باهم بخوریم تو دلم گفتم اره جون خودت باور کردم کار خوبی کردی منم اکثرا تنهام حوصله ی کاری رو ندارم یهو گفتم اخه این چه حرفی بود زدی حوصله ی کاری رو ندارم چیه رو میز میخوری یا همینجا همینجا خوبه باورم نمیشد اینقدر باهاش راحتم انگار سالهاست میشناسمش و هیچ تعارفی ندارم باهاش کنارش نشستم و شروع به خوردن پیتزاها کردیم بعد از مدت ها احساس ارامش داشتم در کنار یه پسر دلم میخواست برم تو بغلش و بهش تکیه بدم و زمان دیگه حرکت نکنه فکر و خیالم منو از اون فضا دور کرده بود و صداش یهو منو به خودم اورد یه سوال بپرسم جان ازین کاری که کردم ناراحت شدی کدوم کار اینکه یهو خودمو دعوت کردم خونت یه لبخند زدم و بهش نگاه کردم و گفتم نه شام خوردنمون با شوخی و خنده تموم شد داشتم جعبه ها رو میبردم تو اشپزخونه که فکرم باز مشغول شد شام تموم شد الان میره کاش بیشتر بمونه خودم از کارای خودم خندم گرفته بود شده بودم مثل دخترهای 17 ساله که عاشق میشن وقتی برگشتم دیدم لپ تاپش رو روشن کرده و نشسته خیالم راحت شد هنوزم میمونه فیلم های شب تولد رو دیدی نه بیا بشین ببین این زوج عاشقمون چه میکنن نشستم کنارش لپ تاپ رو پاش بود تقریبا چسبیده بودم بهش بیشتر حواسم به بوی عطرش بود تا فیلم فیلم از تو راهرو شروع میشد امیر دستش رو انداخته بود دور کمر هلیا و چسبوندش به خودش لب هاشون نزدیک هم شد و به هم وصل شدن هلیا دستش رو برد سمت کیر امیر که امیر دستش رو گرفت صداش اروم بود ولی معلوم بود چی گفته الان نه عزیزم خندم گرفت گفتم این چه کاریه وارد حریم خصوصی مردم شدی گفت امیر خودش میخواس فیلم مهمونی و باهم دیدیم و شروع کردیم به غیبت کردن این دو تا چرا اینجورین چقدر تو همن اون یکی چقدر مسته فیلم که تموم شد خود به خود فیلم بعدی باز شد باورم نمیشد اتاق هلیا و امیر بود دوربین از بالا رو سقف بسته شده بود امیر خوابیده بود رو هلیا و داشت تلمبه میزد پشت امیر معلوم بود که دستای هلیا محکم بغلش کرده بود پاهای هلیا پیچیده بود دور رون های امیر و معلوم بود کسش تا ته بازه صدای اهشون فضا رو گرفته بود و امیر سرعتش رو زیاد میکرد سپهر فیلم رو بست گفت ببخشید اشتباه شد گفتم چی بود این دوربین کار گذاشتی تو اتاق نه بابا خودشون خواستن از سکسشون فیلم خوب داشته باشن منم گذاشتم چند تا دوربین خودت دیدی اره میکسش هم کردم چیزی نیست که میخوای ببینی نمیدونستم میخواستم ببینم یا نه بهترین دوستام بودن و این حریم خصوصی خودشون بود نه باشه ساعت حدود 11 شد لپ تاپش رو خاموش کرد و گفت کم کم برم بودی حالا نه دیگه صبح باید پاشیم بریم سر کار گوشیش رو دراورد و گفت عکس بگیریم گفتم چرا که نه دستش رو دورم حلقه کرد و صورتش رو چسبوند به صورتم حس میکردم داغ شدم پشت هم با خودم میگفتم کنترل کن خودتو چند تا سلفی گرفت و باهم نگاه کردیم دستش هنوز رو شونم بود که یهو بلند شد خب خیلی خوش گذشت من برم باشه بازم ازین کارا بکن تو هم یاد بگیر حتما دستشو اورد جلو و خداحافظی کرد دلم میخواست هیچوقت نره وقتی که رفت انگارتمام شادی ها و خوشحالی های منو همراه خودش برد خونه هامون حدود نیم ساعت فاصله داشت عکس وایبرش رو باز کرده بودم و نگاه میکردم دیگه جلوی خودمو نمیگرفتم که بهش فکر نکنم احتمالا الان رسیده بود خونه دوس داشتم هنوز باهاش حرف بزنم سپهر جانم عکس ها رو میفرسی و چند تا عکس اومدن احتمالا دیگه چیزی نمیخواست بگه و منم نمیخواستم پر حرف جلوه کنم یه دیدم داره تایپ میکنه و انگار دنیا رو بهم دادن خوش عکسیا خوش عکس نیستم خوشگلم عکسم هم خوشگل میفته اعتماد به نفست هم که بالاس ناراحت نشو شوخی می کنیم دیگه اره یه چیزی بگم باز حرف از دهنم پرید بیرون جان هیچی ولش کن چی میخواستم بگم اینکه خیلی دوسش دارم یا اینکه بهم ارامش میده یا اینکه کاش نمیرفت امشب رو ناز میکنی نه اهل ناز کردن نیستم پس بگو امشب خیلی خوش گذشت مدت ها بود با کسی اینقدر راحت نبودم انگار که سال هاست میشناسمت جدی خوشحالم که خوب بوده چون به منم خیلی خوش گذشت داشت تعارف میکرد یا واقعی میگفت پشیمون شدم از حرفم باید بحث رو عوض میکردم که خودش دوباره شروع به نوشتن کرد من ادم راحتیم خوشحال میشم باهام راحت باشی هر وقت خواستی بیا خونم یا کارم داشتی روم حساب کن مرسی تو هم همینطور بخوابیم دیگه من صبح زود باید برم شرکت اره منم شبت خوش شبت خوش تقریبا دو هفته میگذشت باهم راحت شده بودیم شام ها باهم بودیم یا بیرون میرفتیم یا اون میومد خونه ی من اما چیز خاصی از رفتارش نمیشد فهمید اینکه دوست داشتنی در کار هست یا نه به هر حال من باهاش خوشحال بودم و همین نوع کنارش بودن هم برام لذت بخش بود به غیر از زمانی که عکس میگرفتیم زیاد نزدیکم نمیشد بیشتر شبیه دو تا دوست بودیم تا چیز دیگه منم کنارا ومده بودم که حتی یه بار بهم بگه من از فلان دختر خوشم میاد برو بهش بگو یا همچین چیزی تلفن های مشکوک داشت گاهی به من نمیگفت عزیزم اما پشت تلفن میگفت نه به خودم جرات میدادم بپرسم ازش نه اینکه بیخیال قضیه بشم به هر حال اگه منو دوست نداشت چرا تقریبا هر روز همو میدیدیم شاید میخواست بیشتر باهام اشنا بشه بعد پیشنهاد بده هنوز فرصت بود که نا امید نشم تصمیم گرفته بودم سورپرایزش کنم صبح جمعه بود نون تازه گرفتم و یه سری وسایل صبحانه از سوپرمارکت راهی خونش شدم زنگ درو زدم و با تاخیر باز کرد به غیر از یه شلوارک چیز دیگه ای تنش نبود بدنش سفید و بدون مو بود جا خورده بود گفتم سلام خوابالو مهمون نمیخوای گفت بیا تو وارد شدم مثل همیشه نبود انگار خوشحال نشده ازینکه رفتم یهو صدایی شنیدم که دنیا رو سرم خراب شد صدای یه دختر که با ناز داشت میپرسید سپهر کیه خشکم زد نمیدونستم باید چیکار کنم فقط تونسم بگم فک کنم بد موقع اومدم ببخشید باید برم و سریع رفتم سمت در خروجی بازومو گرفت و گفت نه چیزی نیست بمون گفتم شاید خواهرش باشه اما اوضاع بدتر شد یه دختر کاملا لخت از تو اتاق درومد شاید جذاب ترین دختری بود که به عمرم دیده بودم قد بلند پاهای پر و ورزیده سینه های سفت و گرد موهای بلوند که دورش ریخته بود و رو سینش اومده بودو جذاب ترش کرده بود راه رفتنش پراز عشوه بود من که دختر بودم دوس داشتم نگاهش کنم با صدایی پر از ناز پرسید سپهر چی شده هیچی وقت رفتنته دیگه بپوش اژانس میگیرم برات اومد جلو و چسبید به سپهر لبهاشو نزدیک لبهاش کرد و گفت مگه قرار نبود ناهار باهم باشیم عزیز دلم دستاشو میکشید به تن سپهر و میومد رو شکمش هیچ خجالتی نمیکشید که من اونجام و لخت داره این کارا رو میکنه دستش رو برد سمت کیر سپهر و شروع کرد به ماساژ از رو شرتش من هنوز میخوام عزیزم دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببره تو خودش سپهر بردتش تو اتاق و 2 3 دقیقه بعد دختره با مانتو و شال درومد زنگ زد اژانس و منتظر شد تا اژانس بیاد من نشسته بودم رو مبل و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم اژانس که اومد دختره رفت سمت سپهر بهش چسبید لبهاشو گذاشت رو لبهای سپهر و گفت میبینمت عشقم وقتی رفت سکوت بود و سکوت میخواستم زار بزنم فقط پایین رو نگاه میکردم کاش نیومده بودم 9 85 8 7 9 86 8 8 7 9 86 8 7 3 ادامه نوشته

Date: August 4, 2022

Leave a Reply

Your email address will not be published.