پرده باز ۲ و پایانی

0 بازدید
0%

9 8 1 8 9 87 8 8 8 7 8 2 1 قسمت قبل همیشه اون توقف پشت چراغ قرمز عصبیم میکرد چشمام و میبندم اینجوری احساس میکنم زمان زودتر میگذره چراغ سبز میشه و به راننده میگم کمی تندتر برونه تو این یه هفته ی گذشته کم حوصله تر شده بودم عصبی پرخاشگر و این قضیه بی ربط نبود به اینکه حتی سایه کارن رو هم ندیده بودم اما این فاصله به نفع هردومون بود حقیقتش این بود که کاملا احساس کردم که یه حسایی به کارن دارم حسی که اگه بهش پر و بال میدادم نمیشد یعنی اصلا راه نداشت من نمیتونستم یعنی حق عاشقی نداشتم هر رابطه ای از بوسه شروع میشه و وقتی به جای خوبش میرسه من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم خانم رسیدیم به خودم میام و پیاده میشم خانم کرایه ما راه رفته رو برمیگردم و کیف پولم و بیرون میکشم عذر میخوام حواسم نبود قابل نداشت دکمه رو فشار میدم و منتظر میمونم اونقدر خستم که دارم از حال میرم آسانسور باز میشه و با کیسه های خریدم وارد میشم در هنوز بسته نشده که پای کسی لاش قرار میگیره و مانع میشه کارن وارد میشه و نگاهش تو نگاهم گره میخوره سرم و پایین میندازم و سلام کوتاهی میکنم سلام میکنه و شماره هفت رو فشار میده خوبی دستام و قلبم صدام و حنجره ام من چرا رو ویبره بودم خوبم یکی از کیسه ها رو از دستم میگیره کاملا مشخصه گیج و هیجان زده تر از اونم که درک کنم داره چی پیش میاد تمام سلولهای سفید و خاکستری مغزم فقط کارن و میدیدن و قبول داشتن تا به خودم میام دم واحد خودم ایستادیم معطل چی هستی کلیدو بنداز از کت و کول افتادم یعنی میخواست بیاد تو من باید جلوشو میگرفتم اصلا میشد میتونستم کلید و میندازم نگاهی به دور و بر میندازه و زودتر از من وارد میشه کیسه ها رو روی اپن میزاره خوب اینم از این سرمو پایین میندازم زیر نگاهش تاب نمیاوردم خوب یه لیوان آب که میدی بهم اخ اختیار داری بشین چرا ایستادی بطری آب و میارم بیرون و تو دو تا لیوان میریزم یکی رو به دستش میدم و دیگری رو تا نصفه سر میکشم زیر نگاهش معذب تر از همیشه ام میپرسم چرا چرا نمیخوری لیوانمو روی اپن میزارم لیوانشو روی اپن میزاره مال من و برمیداره از جایی که رژ لبم مونده روی لبه ی لیوان بقیه ی آب و سر میکشه تماس چشمیش تا لحظه آخر برقراره قلبم بشدت میتپه و نفسام از هیجان به شماره میوفته نمیتونم نگاه از اون دو تیله عسلی بردارم شاید هم نمیخوام نمیدونم این اختیار اجباری بود یا اجبار اختیاری عشق مکثی ست قبل بیداری انتخابی میان جبر و جبر جام سم توی دست لرزانت تیغ هم روی گردنت باشد اپن رو دور میزنه و به سمتم میاد سر به زیر به کابینت پشت سرم تکیه میدم روبروم می ایسته سرتو بگیر بالا نگاهم از کف سرامیک تکون نمیخوره نفس باز صدای قلبم گوش فلک و کر میکنه دستم و آروم میگیره جلوتر میاد تا جایی که اگه سرمو بالا بگیرم فاصلمون یه نفسه دستم و بالا میگیره و رو لباش میزاره بی هیچ بوسه ای میترسم از زور اینهمه هیجان سکته کنم با من حرف نمیزنی جوابی نمیدم نمیتونم انگار قوه تکلمم تحلیل رفته انگار تا قبل از این هم هرگز قادر به تکلم نبودم جلوتر میاد و گونشو به گونه سمت راستم تماس میده حالا کاملا تو آغوش گرمش بودم زبری ته ریش های دوست داشتنیش به گونه ام حال خوبی میداد سرشو پایین تر میبره شالمو کنار میزنه و گودی گردنم و بو میکشه من اما چشم بسته به صدای ضربان قلبای یکی شدمون گوش میکردم بالاخره یه تکونی به خودم میدم اول دستمو روی ساعدش میزارم روی برجستگی رگ هاش لبامو بی بوسه نوازشگونه روی پوست گردنش قرار میدم انگار از حرکتم خوشش میاد و جرئتش بیشتر میشه بوسه های کوچیکش خط ممتد فرضی تا گونمو طی میکنه حالا روبروی همیم چشم در چشم مثل تشنه ای که بعد از مدتها به آب میرسه از جام لبهام کام میگیره و از حرارت بوسه هامون باز تشنه تر میشیم دستام اونقدر میون موهای مشکی اش میره ومیادکه مدل موهاش کلا به هم میریزه اونقدر لبامو به دندون میگیره که دیگه اثری از رژ لب روش باقی نموند اونقدر گرم تو هم می پیچیم که حس میکنیم لباس هامون اضافی ان اونقدر میونمون صدای سکوت و عشق و نفس میپیچه که فراموش میکنم فراموش میکنم که من ممنوعه شدم من رو ممنوع کردن و حالا من بودم و کارن و غریزه ی مردونه ای که بیدار بود و من باید با لالایی میخوابوندمش من به پشو روی تخت و کارن خیمه زده روم باید میگفتم آروم نجوا میکنم کارن دم گوشم با لحن اقواکننده ای زمزمه میکنه جونم عزیزم بگو نفسم من من میدونم عزیزدلم میدونم نفس تو سینم حبس میشه از کجا میدونست قول میدم زیاد پیش نریم تا هرجا خودت آمادگیشو داری نفسم حبس شده امو بیرون میدم باشه تو اون تیله های روشن تر از همیشه نگاه میکنم باشه دوباره لبهامون اسیر همدیگه میشه دستشو آروم روی سینه ام میزاره ماساژ گونه حرکت میده ولی تماس لب هامون همچنان برقراره بوسه هاش پایین تر میرن لذت و هیجان وصف نشدنی تموم وجودم و میگیره این عشق چیه که منو اینقدر راحت به زانو در آوورده حالا تماس دندوناش با نوک سینه ام حس شهوت رو هم تو وجودم برانگیخته کرده آروم نوک سینمو میمکه و من با عشق با شهوت آه میکشم و دستام میون موهای قشنگش در رفت و امده دستش و روی نازم میزاره نفس تو سینم گره میخوره ترس یا شرم نترس نفسم کاری ندارم مطمئن باش اتفاقی نمیوفته که پشیمون بشی چشماش بهم اطمینان میده و قلبمو برای هزارمین بار می لرزونه پاهامو از هم باز میکنم آروم انگشتش رو روی نازم میکشه چوچولم و پیدا میکنه و نوازش میده سرشو بین پاهام میبره و شروع میکنه با عشق زبون میزنه مک میزنه و ماساژ میده گاز میگیره و نوازش میکنه و صدای آه و ناله شهوتی من انگار بیشتر تحریکش میکنه تو مدت کوتاهی طاقت نمیارم و با جیغ کوتاهی ارضا میشم خجالت میکشم تو چشماش نگاه کنم چشمات و بازکن نفس بزار با چشات جون بگیرم حس میکنم که لبهاش روی لبهام قرار میگیره چشمامو باز میکنم زمزمه میکنم حالا نوبت توعه مطمئنی با اطمینان چشمامو رو هم میذارم بلند میشه و می ایسته منم لب تخت میشینم میخواد از بند شورت آزادش کنه که دستشو پس میزنم میکشم پایین حالا روبروی من قدعلم کرده و من میخواستم رامش کنم خیلی ناشیانه زبونم رو میکشم روش بوسه ی کوتاهی میزنم دوباره زبون میکشم میمکم و لیس میزنم دندون نزن نفسم ببخشید به کارم ادامه میدم و کارن موهامو نوازش میده بالاخره به اوج میرسه اینو از نفسای عمیق و آه های کشدارش میفهمم از دهنم میکشه بیرون و آبشو میریزه تو کلینیکسی که از روی پاتختی برداشته رو تخت کنارم ولو میشه منو تو آغوش گرمش میگیره بعد از چند ثانیه موهامو نوازش میکنه و بوسه میزنه مرسی نفس واسه همه چی چشمام و باز میکنم و با احساس لخت بودنم همه چیز عین فیلم از جلو چشمام میگذره مشامم از بوی کارن پرشده قلبم دیوونه وار میزنه اما با دیدن جای خالی کارن بغض میکنم بغضی که کم کم به هق هق تبدیل میشه در بی هوا باز میشه قامت کارن تو چارچوب در تنها چیزیه که تو اون لحظه میخوام با بهت زمزمه میکنه نفس گریه چرا اشکام و پاک میکنم و بلند میشم جلوتر میاد و منو تو آغوش گرمش میگیره اینجا تنها مأمن من بود دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم صبحونه ی حقیرانه ی منو میل نمیکنی بانو ملکه ی من لیاقت بهترینا رو داره میخواستم ببرمت یه جای خوب ولی دلم نیومد بیدارت کنم الانم دیگه جایی صبحانه نمیدن دست به یخچال من نزده بود از تراس پریده بود و صبحونه خودش و آوورده بود تو خونه ام صبحونه که چه عرض کنم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد بود و بهش میگفت حقیرانه لبخندی میزنم و چشمامو میدزدم از دو تا تیله ی عسلی اش هم شرم دارم هم عذاب وجدان باید بهش میگفتم کارن چرا زحمت کشیدی تو یخچال من همه چیز میدونم بانو ولی خواستم مهمون خودم باشی کارن من گوشیش زنگ میخوره نگاهی به صفحه میندازه و لبخند میزنه ببخشید خواهرمه بلند میشه ویبره گوشیم توجهم و جلب میکنه پیام از آتوسا نفس باید ببینمت هرچه زودتر واقعا ضروریه میتونی بیای ب آدرس چرا دست از سرم بر نمیداشت براش میفرستم میام اما قول میدی این آخرین دیدارمون باشه با تاخیر جواب میده بیا حرف میزنیم کارن با خنده میگه ببخشید خواهرم کیانا بود مدتها بود بی خبر بودیم از هم یعنی بعد از فوت مادر و پدر دیگه رفت و آمدمون کم شد حالشون خوب بود آره سلام رسوند یه بچه وروجکم داره زلزله است داشتم با اون صحبت میکردم خدا حفظشون کنه چایی شو هم میزنه نگاهی به من میندازه چرا نمیخوری نکنه دوست نداری چرا اتفاقا خیلی خوبه ممنون وارد کافه میشم چشم میچرخونم دستشو بالا میگیره آروم با اقتدار قدم بر میدارم این دفه نمیخوام شکست خورده بنظر برسم سلام سلام نفس خوبی خوبم تو خوبی نمیتونم خودمو راضی کنم اما میپرسم مامان بابا دستشو رو دست مشت شدم میزاره همه خوبن عزیزم سفارش دو تا قهوه میده خوب گفته بودی کارت ضروریه آره یعنی میخوام بدونم برنامه ات چیه برنامه ی چی برنامه ات واسه آینده میخوای همش کار کنی و تنها تو خونه ات واسه خودت زندگی کنی خسته نشدی نه نشدم مستقل شدن جذابیتش مال یه سال دوسال اوله تنهایی کم کم از پا درت میاره نیشخندی میزنم و دست به سینه تکیه میدم به صندلی تو راه بهتری سراغ داری آره خوب یعنی سفارش ها رو میارن کمی از قهوه اش میخوره بزار رُک باشم نفس من من واست یه دکتر خوب پیدا کردم دکتر خوبیه کیانا شمس هم دانشکده ام بوده قبلا البته هنوز باهاش حرف نزدم اما فکر کنم بتونه منظورشو نمیفهمم دکتر دکترِ چی نفسشو رها میکنه واسه هایمنت جا میخورم از چشمام میخونه میخواد ادامه بده اما با اشاره دستم که بالا میاد خفه میشه بلند میشم آستینمو میگیره نفس خواهش میکنم دستمو میکشم و به سرعت از کافه میزنم بیرون حوصله ی هیچکس رو ندارم دلم امشب فقط تنهایی میخواد و بس و حالا تو کوچه پس کوچه های شهر پرسه میزنم من همه چیم و یه باره تو اوج جوونیم از دست دادم گنجایش اینهمه درد واسه تن و روحم سخت بود طاقت فرسا حالا تو اون همه بلاتکلیفی سر و کله ی عشق تو زندگیم پیدا شد من بودم و دل بود و کناری و فراغی این عشق کجا بود که ناگه به میان جست نه میتونستم ازش بگذرم نه میتونستم داشته باشمش با حسرت نگاه میکنم به زوج هایی که تو خیابون دست هم رو گرفتن به خوانواده های چند نفری منم عشق میخوام خانواده میخوام اما کارن و با دروغ و دغل نمیخوام دوراهی سختیه کارن دیگه تنها دارایی منه نمیخوام از دستش بدم گاهی فقط خودت میدونی که چقدر مجبوری اونقدر گریه میکنم که دیگه چشمام جایی رو نمیبینه رو نیمکت پارکی میشینم به آتوسا پیام میدم واسه هفته دیگه وقت بگیر خیلی خسته ام بار اینهمه تنهایی رودوشم زیادی سنگینی میکنه خدایا کجایی پس چشاتو برنگردون از منی که اون چشا رو دیدم از تو بگیر دار و ندارم و بگیر هر چی که دارم و فقط نرو نگام که میکنی حالم با حال آسمون فرقی نداره دلت وقتی که میگیره میگم امشب باید بارون بباره کلیدو میندازم تو در باز میشه و پاهای بی رمقم و داخل خونه میکشم لامپ و روشن میکنم هییین از دیدن کارن نشسته روی کاناپه با چشای سرخ جا میخورم سسلام تو اینجا چیک بلند میشه کجا بودی احساس میکنم خیلی خودشوکنترل میکنه که با آرامش صحبت کنه بیرون بودم به ساعت اشاره میکنه 1 20 تا این وقت شب چرا تلفنتو جواب نمیدی حواسم به گوشی حواست کجا بود دقیقا از دادش به خودم میلرزم کجا بود حواست این حواس پرتیات داشت منو تا مرز سکته می برد خانم دکتر چیزی نمیگم با دو انگشت شصت و اشاره چشماشو فشار میده تو چته نفس چیه دردت بغضم میگیره نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم من که هیچ جایی بجز تو بغلت گریه نکردم اشک حلقه زده تو چشمام و میبینه نفس من نگو چیزی نگو کارن نمیدونم کی این همه اشک گونه ام تر کرده کارن من نمیتونم گریه هام اوج میگیره چیو نمیتونی عزیزم بگو بهم راحت باش حرف بزن عصبی میشه از سکوتم از گریه هام از به قصد آغوش گرفتنم جلو میاد مانعش میشم چته تو نفس چرا دوری میکنی ازم این گریه های از ته دل مال چیه چرا نمیزاری بغلت کنم بین گفتن و نگفتن انگار مردده بابا منِ مادر مرده دوسِت دارم طاقت اشکاتو ندارم بگو کی اذیتت کرده بگو دمار از روزگارش درآرم بگو حرف بزن اما اینجوری پیشم گریه نکن دلم میلرزه واسه دوستت دارم گفتنش حتی وسط اون همه غم و غصه و تردید و کارن من نمیتونم یعنی ما نمیتونیم با هم باشیم نمیتونیم چرا چی شده مگه داد میزنم چون من پرده ندارم دختر نیستم تو مستی با دوست پسر دوستم خوابیدم نتونستم جلوی خودم و بگیرم میفهمی کارن تا حالا فکر نکردی چرا دارم تنها زندگی میکنم منو طرد کردن پس زده شدم منو نخواستن گفتنش مثل جون کندن میمونه اما گفتنی ها رو باید گفت منم خیلی وقته جون دادم تو هم اگه میخوای بری این حق و ازت نمیگیرم نگاه از کارن بهت زده برمیدارم رو کف سرامیک میشینمو ضجه میزنم چشمام و باز میکنم سرم سنگینه و حالت تهوع دارم ملافه رو کنار میزنم من چرا روی کاناپه با یادآوری اتفاقات دیشب بغضم میگیره منو روی کاناپه گذاشته و روم ملافه کشیده خودش نیست و این یه معنی بیشتر نمیده ترحم اشکامو پاک میکنم کسی به در خونه میزنه از چشمی نگاه میکنم اما کسی نیست در دوباره کوبیده میشه آروم در و باز میکنم شلام یه بچه شیش ساله ی تپل و بانمک بالاخره لبم به لبخند باز میشه سلام عزیزم چی میخوای شما خاله نفشی آره عزیزم اسم منو از کجا میدونی دایی کالن به من دوفته بیام دنبالت ببلمت خونه اش میای کارن گوشیم و چک میکنم پیام داده منتظرتم استرس داشتم نمیتونستم اتفاقات دیشب و نادیده بگیرم نمیدونم چرا حالا با خواهر زاده اش دم خونه اش بودم درو باز میکنه بیا تو سر به زیر میرم داخل سلام دایی دایی من یه چیزی بجم آره نفس دایی بگو دوش دختلت خیلی خوشجله دایی و بعد پا به فرار میزاره کارن سرشو بلند میکنه چشم به من میدوزه و زمزمه میکنه میدونم باز دوباره لرزش دل و هیجان بیش از حد نمیدونم بعد از چه مدت دل از چشمای هم میکنیم بیا تو زن جوون و زیبایی به استقبالم میاد کارن کیانا این همون بانوی زیبایی که گفتم و البته ناگفته نماند که مثل شما پزشک هستن کیانا فامیلی کارن شمس بود کیانا شمس پزشک هم بود مگه چندتا پزشک به اسم کیانا شمس توی شهر داشتیم دستشو جلو میاره بعد از کمی تعلل دستام و تو دستش میزارم خیلی خوشوقتم نفس جان کارن من نمیدونستم همسایه هایی به این زیبایی داری سعی میکنم لبخند بزنم و صدایی از ته حنجره ام درمیاد خ خیلی ممنون چیزی از اون مهمونی کذایی به یاد ندارم جز کیانا شمس و البته کارنی که از طرف من هم تصمیم گرفته بود و به خواهرش از تصمیمون واسه ازدواج میگفت و حالا پشت خطی آتوسام ک نمیدونم با کی مشغول وراجی کردنِ بله آتوسا باید ببینمت علیک سلام وقتم عصر خا عصر چیه همین حالا خیلِ خوب پاشو بیا مطب آدرسو که داری آره اگه اومدی از احوال دکتری که من معرفی کردم آتوسا منم میخوام مثل تو رُک باشم چیزی نمیگه آتوسا من من عاشق شدم بهش همه چیزو گفتم اونم قبول کرده آتوسا بیا حقیقت و بپذیریم من دیگه جایی تو اون خونه ندارم گیریم پرده امو بدوزم در دهن مردم و چطور بدوزم قبلا هم گفتم برگشتنم مثل آبرویی که ازم رفت دقیقا همون اندازه محاله آتوسا میخوام این آخرین دیدارمون باشه میخوام اگه هنوزم دوستم داری قید منو بزنی به مامان بابا هم بگو فراموشم کنن فکر کنید من مردم همون یه سال پیش هنوزم می با اون دوستت کیانا هم قطع رابطه کن پر سوال نگاهم میکنه نپرس چرا فقط اگه دوستم داری اگه دوستم دارین ازم بگذرید میبینم حلقه ی اشک و تو چشماش بلند میشم و با بغض زمزمه میکنه دلم برات تنگ میشه خواهر کوچولو زمونه عمر ما رو میگیره برادر از برادرش سیره تو دیر رسیدی خیلی دیره بخاطر تو هرکاری کردم تو دیر رسیدی من چجوری برگردم خودت بیا دورت بگردم دستگیره درو پایین میکشم با حسرت زمزمه میکنم خداحافظ به شاهکار هنری کارن باعشق نگاه میکنم شاهکاری که مربوط میشد به اولین دیدارمون و الان رو دیوار اتاقمون جا گرفته بود دختری با پوست رنگ پریده که تنها پوشش اش لباس زیر بادمجونی رنگشه در تراس و باز میکنم پاتوق همیشگیمون با دیدنم لبخند میزنه شونه به شونه هم می ایستیم کارن دست چپشو دور کمرم حلقه میکنه روی موهامو میبوسه جون کارن یادته از رو تراسم داشتم تراس تو رو دید میزدم مچمو گرفتی قهقهه میزنه خنگ خودمی ولی تراس تو نه و تراسمون خوب حالا ولی خیلی تابلو بودم نه دوباره میخنده و میبوسه منو دوتایی به ماه نگاه میکنیم قربون دید زدنات برم با دو تا قهوه چطوری قهوه های تو خوردن داره ای به چشممم تو آستانه ی در متوقف میشه راستی اون سوتیت زرد بی ریختتم تو کمده هنوزم میشه ازش استفاده کرد البته دیگه قطعا سایزت نمیشه عه چرا آخه سایز مجردی کجا سایز متأهلی کجا میخنده و قبل از اینکه دستم بهش برسه در میره دوباره به ماه نگاه میکنم خوشحالم که قبل از اینکه با خواهرش جای دیگه ای روبرو بشم حقیقت و به کارن گفتم و انگار خدا جواب صداقتم و داد اگرچه از خانوادم رونده شدم اما حالا هرشب کنار همسرم عاشقانه روبروی ماه مینشستم قهوه میخوردم و از شراب عسلی چشماش مست میشدم ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت چشم آهوها هراسان شد گمان کردم تویی ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد گمان کردم تویی سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان عطر نیلوفر فراوان شد گمان کردم تویی چون گلی در باغ پیراهن دریدم در غمت غنچه ای سر در گریبان شد گمان کردم تویی کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم سایه ای بر خاک مهمان شد گمان کردم تویی فاضل نظری پایان نوشته

Date: June 10, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.