کیارش

0 بازدید
0%

ماجرای این بارم برمی گرده به دی ماه سال پی تولد یكی از دوستام(كیارش)… فكر كنم 26 دی ماه بود كه همگی دعوت شدیم به تولد دوست پسرم خیر سرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجایی كه می خواستم یه ذره حالشو بگیرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بیارن تا حسابی تو خرج بیوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بیرون سفارش داده بودن می دونستم كه حسابی حالش گرفته می شه.از اونجایی كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتی هستم مامان كیارش من رو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلی كلاس گذاشتن قبول كردم.

ساعت 11 بود كه كارم تو آرایشگاه تموم شد و راهی خونه كیرش( ببخشید كیارش) تا لباسهامو كیارش برام بیاره تو و جای ماشین رو عوض كنه منم با راهنمایی خواهر كیارش رفتم تو و دیدم پدر محترمه هم تشریف دارن … عجب بابای كونی داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسید كه اثر روژم روی لبش موند منم زود احوالپرسی رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم و منتظر كیارش شدم وقتی اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود…) خلاصه وقتی لباس پوشیدم و می خواستم برم بیرون كیارش گفت :« هستی جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بیا بالا آخه مامان و خواهرم می خوان برن آرایشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم با خنده گفتم:« باشه، ولی فكر نمی كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو با هم خوردیم ، در حین ناهار نمی دونید چند بار تلفن داشتم دیگه حسابی عصبی شده بودم همه می خواستن آمار بدن كه چند نفری می یان راستش كیارش با من و دوستام كلا دقیقا 36 نفر رو دعوت كرده بود ولی این طور كه من حساب می كردم نزدیك به 73 نفر می شدیم.

ناهار رو كه خوردیم بابای كونیش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرف كشید وسط تا این كه خواهر كیارش رفت آرایشگاه و مامانش خونه موند (فكر كنم فهمید دودول آقای پدر یاد هندوستان كرده ) وقتی این طور شد یه كم خیالم راحت شد و كیارش هم تا فهمید رفت بالا و با صدای بلند گفت:« هستی جون بیا بالا می خوام برات گیتار بزنم» منم معذرت خواهی كردم و رفتم طبقه بالا… صدای گیتار كیارش رو می شد شنید به محض این كه از در اتاق رفتم تو كیارش در رو پشت سرم بست و با تعجب دیدم كه صدای نوار بوده و تمریناش رو ضبط كرده، كیارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستی دلم برای لبات یه ذره شده». منم سریع گفتم : « بیخود حوصله دوباره آرایش كردن رو ندارم»، و بعد هم با یه لحن مظلومانه ای گفتم: «كیارش جون هستی بی خیال شو» گفت:« دختر خجالت بكش مگه تو بلد نیستی خودتو آرایش كنی خوب دیگه بحث بی بحث تا ساعت 6 بعد از ظهر كلی وقت داریم».- « تو خجالت بكش مامان و بابات پائین نشستن و تو این بالا واسه خودت حال می كنی»- «با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم می خوام با هستی حرف بزنم مزاحمم نشید»

خلاصه به هر طریقی بود كیارش راضیم كرد كه موقعیتش رو درك كنم و معتقد بود كه بهترین هدیه تولد براش اینه كه یه خلوت درست و حسابی داشته باشه اونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردن مو رو ندارم و اونم قبول كرد.چشمتون روز بد نبینه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم یا روی صندلی یا سر پا. ولی خیلی حال كردم آخه تا حالا موقعیت این مدلیشو تجربه نكرده بودم كیارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.منم نشستم روی مبل و كیارش با یه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصی داشت اصلا لبامو محكم نمی بوسید یه كاری می كرد كه دلم می خواست لبامو گاز بگیره ولی اون این كار رو نمی كرد.خیلی آروم زبونشو می كشید روی لبام و گاهی اوقات هم می یومد سمت چونم و یه گاز كوچولو از چونم می گرفت كیارش تو یه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و با یه شلوارك جلوم وایستاد و بد هم لباسای منو در آوردن البته از اونجایی كه یه بلوز كشی تنم بود خیلی راحت در می یومد و سوتینم هم از جلو باز می شد خلاصه كلی خوش به حالش شد و بعد از این كه سوتینم رو در آورد شروع كرد به خودن سینه هام با چنان ولعی می خورد كه یه لحظه فكر كردم این بچه حتی وقتی شیرخواره بوده از سینه مامان جونش شیر نخورده وقتی نگاه منو دید خودش خندش گرفت و گقت:« هستی به جون خودم دارم می میرم از شق درد اگه امروز هم جور نمی شد حتما یه جا رو گیر می آوردم تا با هم بریم اونجا و آروم دست منو كه كنار صورتش بود بوسید. و بعد هم بلند كردم و ازم خواست بایستم منم همون كاری كه می خواست رو انجام دادم راستش یه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب می گرفت دستاش آروم از روی سینم اومد روی پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زیپ شلوارم كه از بغل باز می شد و شلوارمو زیپشو باز كرد چون شلوارم نخی بود خیلی راحت از تنم جدا شد منم برای این كه لباس زیرم معلوم نشه یه شورت نیمه سفید پوشیده بود. همون طور كه بدنمو لمس می كرد منو برد طرف میز تحریرش و منو نشوند روی میز و ازم خواست پامو بذارم روی لبه صندلی كه یه كم بالاتر باشه و خودش خیلی سریع روی زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولی با دست یه كم باهام ور رفت حسابی تحریك شده بودم و تمام بدنم درد می كرد از طرفی هم اصلا به كیارش دسترسی نداشتم وقتی كیارش حالمو دید موقعیتش رو یه كم عوض كرد و دستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغول شدم كه می دونستم خیلی دوست داره و اونم با نوك زبونش چوچولمو می لرزوند. هم برام لذت بخش بود و هم اینكه خیلی خسته شده بود.

بعد از این كه كیارش حسابی تحریكم كرد بلند شد و روبروم ایستاد و شروع كرد لب گرفتن منم با دستم شلواركش رو كشید پائین و خودش كمك كرد و چون كیارش خان معتقداً كه شرت اذیتشون می كنه با پائین كشیدن شلواركش كیرش انگار از قفس آزاد شده بود، منم با كیرش ور می رفتم خلاصه بعد از نیم ساعت كیارش خان حالش جا اومد و به قول یكی از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذی استفاده كنه. وقتی هر دومون خسته و نالان نشستیم روی كاناپه من سرمو گذاشتم روی سینه كیارش و نوك سینشو بوسیدم اونم ازم تشكر كرد و همون طور كه سرم روی سینش بود سرمو بوسید در همون حین بود كه صدای در اومد و بابا جان كیارش گفت: «كیارش یه دقیقه بیا اونم سریع زیر پیرهنش رو پوشید و رفت جلوی در خیلی جالب بود باباش وقتی دیدش گفت خسته نباشی !!!! (ای باباها یه ذره با پسراتون دوست باشید به خدا خودتون هم بی نصیب نمی شید یه موقع دیدید خودتون احتیاج داشتید و خانم محترمه در دسترس نبود).وقتی كیارش اومد گفت مامان میگه بیاید چای بخورید بابا اومده بود كه اگه ما نمی ریم پائین برامون بیاره و منتظر جواب من شد. منم گفتم بریم پائین بهتره… و لباسامو پوشیدم كیارش هم رفت كیفم رو آورد و آرایشم رو مرتب كردم و رفتیم پائین…. خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا وقتی بچه ها اومدن یه سری هاشون نتتونسته بودم همراه بیارن و فقط با دوست پسراشون بودن ولی باز هم كلی زیاد شدیم بابای كیارش كه چیزی نفهمید مدام با رستوران در تماس بود در نهایت البته زیاد نشدیم 68 نفر شدیم و كلی حال كردیم مخصوصا وقتی با بابای كیارش رقصیدم!!عجب بابای باحالی داشت خدا به آدم از این باباها بده به قول دوست جونم نیتشون فقط خیرخواهانه هستش…ــحال كردید؟؟؟؟؟ خوشتون اومد؟؟؟ می خواستم دو قسمتیش كنم تا خسته نشید ولی باید جبران این همه ننوشتن رو می كردم به هر حال اگه خسته شدید ببخشید زنگ بزنید به gf تون و یه كم با هم tele sexكنید خستگیتون در می ره …

Date: January 29, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.