آرزوهای برباد رفته ۱

0 بازدید
0%

خیابون تاریک و خلوت بود سوزه سرما به استخون می رسید و جوری به خودت می لرزدی که نمی فهمیدی از سرماس یا دوباره دلت ریخته پایین یقه های پالتوی بلندمو صاف کردم و سرم و فرو بردم بینش با اولین نفسی که کشیدم یه گرمای دلنشینی خورد به گردنم یه خاطره دوباره پا برهنه پرید وسط فکرای آشفتم قدیما بهش می گفتم خاطراتِ خوبِ حال خراب کن اما الان بعده 6 سال که ازش می گذره فقط می تونم بهشون بگم گذشتم چون همین خاطرات بعضا خوب یا بد هستن که منه الان و ساختن با اون گرمای روی گردنم یاد اولین دوستت دارم ی افتادم که دم گوشم گفت هنوزم که هنوزه اون داغی نفسش و روی گردنم حس می کنم نا خودآگاه یه لبخند میشینه رو لبام اما خیلی وقته که به محضه لبخند زدن یه فکر دیگه میاد سراغم و اجازه نمیده لبخندم کامل شه هنوز صدای دوستت دارم ش تو گوشمه که تصویر بعدی میاد یه دختری که داره ازم دور میشه سرش پایین و شمرده قدم بر میداره و من بهت زده دارم بهش نگاه می کنم و تمام وجودم منتظره که یه لحظه مکث کنه پشت سرش رو نگاه کنه ای واای من نمیخوام پیاده روی امشبم خراب شه نمیخوام دوباره کل گذشتم و زیر و رو کنم سریع دست می برم سمت جیبم و دنبال هدفونم میگردم نه مثل این که امشب رو محکومم به فکر کردن به فکرای بدونه پایانی که هیچ وقت هیچ نتیجه ای نداره و نخواهد داشت فقط یه هدفون و یه سری آهنگ شاد قدیمی می تونن جلوی این فکرای تیزه کشنده رو بگیرن چاره ای نیست توی خونه جا گذاشتمش ولی در عوض فندک و سیگاره بهمن نقره ایم رو پیدا می کنم مدت هاست که لباسام بوی بهمن و ادکلن لالیک چوب میده و وقتی حرف میزنم این بوها با بوی ادامس اربیت اکالیپتوسم قاطی میشه یه جورایی اطرافیانم منو با این بو ها می شناسن یه جور برند شدم تو این بوی تلخ معمولا آخرای شب اگه خسته نباشم و دیوارهای خونم به هم نزدیک بشن دلم تنگ میشه برا خیابون های بدون ماشین و سر و صدای تهران میزنم بیرون پیاره روی حال آدم رو جا میاره البته به شرطی که چیزی توی خونه جا نذاری فندک و میزنم به سیگارو یه دود سفید غلیظ می فرستم تو دل این هوای سرد با دیدن این دود یاد وقتی می افتم که بهم خبر میدن اونم سیگار می کشه و دل لعنتیم می ریزه پایین خودمم نمی دونم چرا بعده این همه وقت هنوز باید با یه خبر دلم بلرزه به خاطر همین لرزیدنا و ریختناس که معمولا بعد دل یه لعنتی اضافه می کنم وقتی تو فکری و سیگار می کشی دیگه متوجه نمیشی که اون 3 نخی که برای 2 ساعت پیاده رویت برداشتی رو تو 10 دقیقه کشیدی به خودم قول میدم از فردا که نه از شنبه به حرف دکترم گوش بدم و امشب یه پاکته اضافه برای خودم بخرم مسیرم و عوض می کنم و میرم سمت انقلاب باید دیگه این موقع سرو کله ی اون پیرمرد سیگار فروش دور میدون پیداش شه این خیابون بر خلاف خواستم شلوغه ولی خب حالا که نمیتونم آهنگ گوش بدم پس آدمارو نگاه می کنم و سره این دل لعنتی رو گرم می کنم خسته نباشی حاج آقا یه پاکت بهمن اولترا اولا حاج آقا پدرته دوما فارسی بگو ببینم چی میخوای جوون با یه لبخنده نصفه نیمه سعی می کنم ازش معذرت بخوام بابت حاج آقا همیشه از این حاضر جوابی و تلخیش خوشم میاد آره از همینا همین نقره ایه خدا خیرت بده قبل از این که سیگارو بگیرم با یه اخمی به صورتم نگاه میکنه و میگه من اگه زن و بچم گشنشون نمیشد سیگار نمی فروختم تو حداقل نکش حیف جوونیت نیس خیلی وقته دیگه سر موضوعی با کسی بحث نمی کنم دوباره یه لبخند زشت تحویلش میدم و یه ده تومنی میذارم رو سیگاراش قبل از این که با غر بگه خورد نداری یه شب بخیر میگم و راهم و ادامه میدم با شنیدن خرج زن و بچه دلم می گیره واس همین به صدا زدنش برای بقیه ی پول توجه نمی کنم دوباره یادش می افتم هیچ وقت دسته یه بچه فال فروش و رد نمی کرد هیچ وقت به یه پیرمرد آدامس فروش نه نمی گفت و وقتی اون پیرمرد می گفت خدا برای هم نگهتون داره از ته دل خوشحال میشدم و با دیدنه لبخنده سفیدش رو لبای صورتیش یه لبخند از ته دل بهش میزدم اون موقع ها نمی تونستم لبخند نصفه بزنم چون همیشه خوشحالیم بود که لبام و از هم باز می کرد برای خندیدن یکم جلوتر از کنار پارک لاله که رد می شم پسر و دختری رو می بینم که دست تو دست هم بین نیمکتای پارک از تاریکی هوا کمک گرفتن تا یه لحظه طعم لبای همدیگه رو امتحان کنند هیچ وقت یادم نمیره اولین باری که طعم لباش و چشیدم توی همین پارک بود کنار برکه دستایی که نمی دونستم از هیجان می لرزن یا استرس پلیس پارک دوره صورتِ گردِ سفیدش گرفته بودم و لبام رو گذشته بودم روی لباش لبایی که همیشه موقع حرف زدنش اگه بهش خیره میشدم حواسم پرت می شد و متوجه نمی شدم چی میگه اولین بار بود که من بهش گفتم دوست دارم و اولین بار بود که از شدت خوشحالیش چشماش و بست و لباش و آروم گذاشت رو لبام اولین بار بود که فهمیدم چه آرامش عجیبی داره بوسیدن لبای کسی که لحظه به لحظه دلت براش میلرزه چقدر طعم لباش شیرین بود دوباره به خودم میام و دهنم رو مزه میکنم و طعمی جز تلخی بهمن تازه خاموش شده نمیده و ای کاش لب هاش طعم بهمن می داد تا هیچ وقت برای بار دوم هوس طعمشون رو نمی کردم روبه روم تار میشه چند تا پلک می زنم تا این دوتا دونه اشک بیوفته همه میگن اشک میوفته تا دلت سبک شه ولی من میگم بعضى از آدما وقتى ترکت می کنند قسمتى از وجودشون اشک می شه میره تو چشات اینطورى هروقت یادشون میفتى دوباره قطره قطره ترکت می کنند یکم جلوتر پسری رو می بینم که تند تند قدم برمی داره و با موبایلش بلند بلند حرف می زنه و با استرس می گه فرید دارم میرم ریاضی مهندسی بخرم خدا کنه بسته نباشه وگرنه بدبختیم با دیدنش و اون کوله پشتی بزرگش یاده خودم می افتم یاده یه پسره 18 ساله با یه چمدون وسیله و یه یه کوله پشتی بزرگ امید و آرزو که از شهرستان با خودش آورده تهران پسری که میخواد موفقیت و لمس کنه پسری که تو دانشگاهی که یه زمانی آرزوش بود از جلوش رد بشه قبول شده پسری که همه انرژیش و می خواد خرج رشته ای که عاشقشه بکنه ولی ای کاااش و ای کاااااش که اون پسربچه ی خام بی تجربه هیچ وقت نمی فهمید که عشق یعنی دوس داشتن یک نفر نه رشته و دانشگاه مورد علاقت ادامه دارد پ ن1 دوستان از این که برای این داستان وقت گذاشتین بسیار ممنونم بنده بار اولمه که تو زندگیم دارم داستان می نویسم پس امیدوارم ضعفم رو به بزرگواری خودتون ببخشید و در بهتر شدن داستان روی نقدهای شما عزیزان حساب می کنم پ ن2 این داستان تلفیقی از زندگی خودم با همراه شاخ برگ های داستان نویسی است پ ن3 باز هم تشکر از شما نوشته

Date: August 2, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.