آن یک نفر که جمعِ کثیری بود

0 بازدید
0%

دمپایی هام و در میارم و پا برهنه رو شن ساحل که از بس آفتاب خورده داغ شده به سمت دریا میرم بالاخره پاهام به آب میرسه و کمی احساسِ آرامش میکنم ساحل خلوت بود جز سه چار تا تا دختر که صدای جیغ و خنده هاشون تو امواج ساحل گم می شد و کم کم نزدیکِ من می شدن عینکِ ریبن فیکی کهبخاطر فراموش کاریم از عزیز قرض کردم میدم رو موهامو همونجا تو ساحل تا جایی که جزر و مدامواج و به پاهام برسونه میشینم دخترا نزدیک تر میشن _خیس نشی آقاهه شلیک خنده هاشون به این تیکه ی مضخرف بلند میشه فکر میکنن منو دست انداختن دخترای بیست و اندی ساله خیلی جوون بودن کمی هم سبزه شاید از جنوب اومده بودن بیخیال نیم نگاهی میندازم و لبخند بی رمقی تحویل میدم پای غرور و تُخسی و این خُزعبلات وسط نبود دختربازی واسه منِ در آستانه ی سی و نُه سالگی یکم دیر بود نبود دخترا به راهشون ادامه میدن و دور تر میشن هوای شرجی اونقدر کلافه کننده است که دلم میخواد کمی جلوتر برم ولی بیخیال میشم و عقب گرد میکنم دمپایی هامو پام میکنم و به راه میوفتم بعد از سالها دیگه از موش و گربه بازی خسته بودم از جن و بسم الله بودنمون فقط هنوز نمی دونستم باید چطور رفتار کنم و مطمئنا اینو قلبم تعیین میکرد اما مگه اصلا دیگه مهم بود مگه مهم بودم سعی میکردم زیاد بهش فکر نکنم اما تا چند لحظه ی دیگه من باید بهش فکر میکردم لحظه ی دیدار نزدیک است باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهانِ دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های نپریشی صفای زلفکم را دست لحظه ی دیدار نزدیک است 1 مهدی اخوان ثالث 1 در آهنی کوچیک ویلا رو باز میکنم غیر از ماشینِ مادر و 206 بی ریختِ من ماشین دیگه ای نبود پس نرسیدن وارد خونه میشم و موجِ هوای سرد کولر حس خوبی به تنم میده اما در عوض دلشوره ی عجیبی بهم وارد میکنه انتظار تلخی بود عزیز جونِ لمیده روی کاناپه ی محبوبم چشمای زیباشو باز میکنه _اومدی بالاخره مادر صد دفه تماس گرفتم دردسترس نبودی دل نگرونت شدیم کجا رفته بودی عزیز دل عادت داشت به مسلسل وار حرف زدن این پیرزنِ دوست داشتنی میشینم کنارشو پیشونی شو بوسه میزنم _رفته بودم لب ساحل عزیز _چی مادر نگاهی میندازم به گوشاش که جای خالی سمعک هاش نوربالا میزنه اشاره میدم به گوشاش که سمعکات از توی جیباش میاره بیرون و میزنه به گوشاش _میگم رفتم لب ساحل عزیز جان مادر کجاست _رفت یه ساعتی استراحت کنه مرددم توی پرسیدن سوالم دل و میزنم به دریا _عزیز خاله و خاله و _خاله و چی مادر _خاله اینا کی میان _آهان تازه تماس گرفتن تو راهن مادر نگران نباش من دل به دریا دادم اما مرده برگشتم تاوانِ هر دیوانه بازی یک عقبگرد است 1 سید مهدی موسوی 1 صدای جیغ و داد که میپیچه تو حیاط قلب من با همون دلشوره ی مسخره اش ضربان میگیره _مهرداد توپ و بده من _وسطی _نخیر فوتبال _بزارید برسیم حالا بعد شروع کنید بیاید تو هوا گرمه خون دماغ میشید باز بیا نرگس اینا رو ببر تو هنوز حتی با اسمش دلم میلرزید حتی از زبونِ خاله شهلایِ در حالِ غُر زدن عزیز میره سمتِ در برای پیشواز و من دقیقا برعکس برمیگردم که پله ها رو بالا برم اما با کله میرم تو شکمِ مامانی که رو پله ی سوم ایستاده _کجا میری بچه مگه نمیبینی خالت اینا اومدن برو کمک دیگه هنوز بچه بودم با این محاسن و کمی شکم با این جلال و جبروت مثل بچه ها پسِ کلمو میخارونم _بو میدم زشته برم حموم _زود بیا بیرون ناهارو راه بندازیم شب شد رو آینه ی بخارزده دو نقطه میکشم و یک خطِ منحنی شادم یا غمگین حولمو میکشم رو موهام و می چلونم اصلا دوست ندارم با بادِ کولر سرما بخورم اونم تو این گرمایی که خر تب می کنه تق تق _بیا تو مهرداد پسرخاله ی شیطون و همیشه خندونم کلشو میکنه تو و _سام عُلیک عافیت باشه امیر سام چطوری _سلام مهری ممنون نمیای توو چرا _مهری و کوفت تو چرا نمیای بیرون بیا پایین ناهار کبابِ _گرسنه نیستم تو برو _باشه فقط _چی _میگم دادا جلو شوهر نرگس اینا سه نکنی صدام کنی مهری جونِ تو من جلو این آبرو دارم نرگس میگه و دلِ من می لرزه دلم می لرزه و شرمم میشه که عقل هیچوقت با عشق مساوی نیست _برو مهرداد عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردان اند 1 حضرت حافظ 1 یه نخ سیگار میکشم بیرون و میرم رو تراس صدای شوخی خاله با عزیز و خنده های مامان پاهای روی پله مونده مو سست میکنه کاش میشد نرفت نفسمو کوتاه میدم بیرون میرم پایین اما مطمئنم از فشاری که یه چیزیش میشه یا خیلی بالاست یا خیلی پایین خاله حرفشو قطع میکنه و من سلام میکنم سعی میکنم چشم نچرخونم _سلام خاله جان _سلام پسر گلم خوبی عزیزم چخبر چقدر لاغر شدی خیلی وقت میشد ندیده بودمت دلم واست یه ریزه شده بود تو هم نمیکنی یه سر به خالت بزنی بشین خاله بشین کنارم من بوست کنم ببخش پا نمیشم پیریه دیگه بشین میوه بخور دوش گرفتی عافیت باشه هووووفففف این نطقِ مسلسل وار تنها وجه اشتراک و یا شاید تنها ژنِ به ارث رسیده از عزیز به خاله بود وغیر از اون در مخیله هم نمیگنجید این دختر از اون مادر باشه در جواب حرافی های خاله به لبخندی بسنده میکنم و میشینم کنارش تا پوست صورتم به بزاق حاصل از رسم مضخرف ماچ آبیاری بشه آرامش خونه حاکی از نبود بچه ها مهرداد و نرگس و بود خاله و عزیز و مادر بحث و از سر و من رو کأنهُ لم یکُن شیئاً مذکورا نادیده میگیرن بلند میشم _با اجازه همگی من میرم تو حیاط _بچه ها رفتن دریا مامان تو هم برو اینجا حوصلت سر میره یک عمر تک فرزند بودن منو به این لوس کردنا عادت داده بود حتی الانی که موهای سفید کنار شقیقه ام به این اوضاع طعنه میزد صدای قژ قژ وحشناک تاب کوچیک و رنگ و رو رفته ی گوشه ی حیاط حاکی از فاصله ی افتاده بین حال و گذشته بود از یه خلأ که با هیچ خاطره ای پر نمیشد چشمای بستمو باز میکنم اما گلایُل های توی باغچه بغض های حجیم و سنگینی رو به گلوم تحمیل میکنن سیب گلوم مثل قلبم مثل نرگس مثل گلایل می لرزه بیست سال قبل _امیر سام تندددترررر میخوام مثه این بچه کوچیکا برم تو آسموووون فکر میکرد خیلی بزرگه نرگسِ شونزده ساله ی تازه شکفته ی من _پس محکم بشین نرگس میخوام ببرمت تو فضا _واااآی عالیه امیییییر _میله ها رو بچسب نیوفتی _امیر بسه دیگه هُل نده _ترسیدی میخوای بیارمت پایین _نه خوبه فقط از این بیشتر نه میرم کنار تاب و از زوایه ی چپ زُل میزنم به دخترِ تازه مهم شده ی این روزام جلوی من روسری سرش نمیکرد و موهای خرمایی لختش با حرکت باد مثل موج دریا نه شاید هم شدیدتر افسار پاره کرده بود سینه های تازه برجسته اما خوش فُرمش که نوک شون فریاد میزد به لبای من احتیاج داره هنوز سوتین نمی بست و با هر اوج و فرودش روی تاب موجی که سینه ها و باسنش میگرفت دست و دلِ منه نوزده بیست ساله رو می لرزوند مطمئن بودم لرزش دل و دینم سوایِ دلبری هاش از روی عشقِ نه شهوت و سال ها بعد گردش روزگار بهم ثابت کرد _امیر بریم دریا _نه دیگه غروبه خسته نشدی وروجک _مگه کنارِ تو آدم خسته میشه مستانه میخندیدم و فقط خدا میدونست بی گدار به آب میزنم اگه گفتی اسم این گلا چیه خوشگله _اگه بگم چی بهم میدی _اگه بگی یه جایزه خوب پیشم داری _خوب معلومه اینا گِلایُلِ به چشمای خندونش نگاه میکنم مژه های پرپشتش چال کنارِ گونش لب هایِ سرخ و نابش چشم میبندمُ لب میدوزم به ممنوعه هایی که منو تا بهشت می بُرد بی حرکت می ایسته چشمای شرمگینشو به پایین میدوزه روی نگاه کردن نداره دستِ لرزونشو میگیرم _نرگس من دوست دارم هیچ نمیگه _باور کن من الکی نمیگم خودتم میدونی از این پسر دله ها نیستم و فقط با تو گرم میگیرم _بخدا این بوسه عاشقونه بود سرشو بالا میگیره تا صداقت حرفامو از چشمام بخونه چشماشو میبنده و دل به بوسه می دوزه فکر کنم موفق میشه دو جام بود که با نیت شراب زدیم رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم 1 فاضل نظری 1 صدای درِ گریس کاری نشده ی ویلا منو از گذشته هام به حالی میاره که حالی واسم نذاشته مهرداد توپ به بغل وارد میشه _ امیر سام تو این گرما نشستی اینجا چرا نیومدی دریا _حسش نیست داداش _یه چیزیت میشه ها بچه ها هنو دریان سیر نمیشن که سکوت میکنم و باز چشمامو میبندم و مهردادِ از من نا امید وارد ساختمون میشه مقصر کی بود چی شد که به اینجا رسیدم چرا نرگس منتظرِ من نموند چرا من و جدی نگرفت من حالا دقیقا چند درصد خوشبخت بودم ساعت ده و سی دقیقه ی شب جاده چالوس پشتِ فرمون به این فکر میکنم که چرا چرا همیشه سهم من رفتن بود کی گفته کسایی که میذارن و میرن همیشه آدم بده ی قصه ان بارها توی ذهنم گذشته ها رو بازسازی میکنم من به هوای ادامه تحصیل روسیه نمیرم چند سال بعد از همون روزای پر از گِلایُل پر از عشق پر از نرگس میرم خاستگاریش اما حقیقت چیزِ دیگه ایِ بغضِ مردونم و قورت میدم تماسِ مادرُ برای بیستمین بار ریجکت میکنم مثل همیشه من باید برم حداقل تا وقتی دلم برای ناموسِ کسی نلرزه نمیدونم شاید برایِ همیشه باید برم داستان دیگرِ من 8 9 86 8 7 9 82 8 6 9 90 8 9 88 8 3 8 8 8 7 8 4 8 9 86 8 تناقض دوست داشتنی سپاس گزارم از منتقدین عزیزی که هر لحظه چیز جدیدی به من می آموزند نوشته

Date: June 17, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.