از عشق تا خیانت ۱

0 views
0%

میخوام بگذرم از همه لحظه های سخت زندگیم از بچگیم تا ۱۷سالگیم از سکس های جورواجور با دخترهای همسایه از سولماز و فروغ و ندا و اصل قضیه من از ۱۷ سالگی شروع شد یعنی وقتی با یاهو مسنجر آشنا شدم من توی زمینه دوستی با دخترا پسر خوش شانسی بودم یادمه بابابزرگم طالع منو که دیده بود گفت که دخترا دنبالشن ولی جدی نگرفتم تا وقتی به اون سن رسیدم کل وقت و زندگی من توی کافی نت سر میشد ولی اونقدر چشم سیر بودم که به دخترا هم پا نمیدادم دو تا دوست داشتم پسر که شبانه روز توی کافی نت برای مخ زنی پلاس بودن ولی هرچی بیشتر سعی میکردن کمتر به نتیجه میرسیدن اما کافی بود من اراده کنم یادمه رکورد گرفتن شماره توی نت برای من ۵ دقیقه بود از روی تایم استفاده از کافی نت میگم به من میگفتن مهره مار داری ولی همونطور که گفتم من بیشتر وقتم به ویسی کشی و فریز کردن ایدی بقیه و میگذشت و یه گروه داشتم واسه خودم و اتاق مخصوص همش مینشستم پشت ویسی و مثل گوینده رادیو حرف میزدم و اهنگ میزاشتم و همه بهم احترام میزاشتن سال ۸۳ بود که با یه دختر اشنا شدم به نام مریم دختر خوبی بود ولی فقط تلفنی باش در ارتباط بودم اونوقتا همه کس موبایل نداشتن و من یه دوستی داشتم که موبایل داشت شماره اونو به مریم داده بودم و گفته بودم ۷ عصر به بعد زنگ بزنه چون موبایلش رو میداد دست من مریم دختر فوق العاده ای بود ولی در مورد تنها چیزی که با هم حرف نمیزدیم سکس بود توی همین بینابین من کافی نت رفتن خودمو ادامه میدادم تا اینکه با دختری به اسم نفس آشنا شدم خیلی با هم نزدیک شدیم دیگه کارم این شده بود که برم بشینم به هم ویس بدیم و عکس ازش بگیرم و کم کم این علاقه شدت گرفت و نه من تونستم تحمل کنم نه اون قرار شد برم ببینمش اون بوشهر بود و من یکی از شهرهای اطراف اونوقتا من تیپ اسپرت میزدم و موها رو بلند کرده بودم و دم اسبی میبستم همینش هم خلاف بود اون زمان قرارمون سینما بود و قرار شد اون جلوی سینما باشه با یه لباس که از قبل هماهنگ کرده بودیم و من برم پیداش کنم ولی هر چی منتظرش موندم خبری نشد سکانس فیلم هم شروع شد و همه جا خلوت شد ولی خبری نشد منم هاج و واج توی کوچه قدم میزدم رفتم سرخیابون دیدم یه دختری داره اطراف رو نگاه میکنه و انگار منتظره ولی شبیه عکسای نفس نبود دل رو زدم به دریا و رفتم طرفش و گفتم ببخشید شما منتظر کسی هستین یه نگاهی به من کرد و گفت نه منم عذرخواهی کردم و خیلی ناراحت رفتم ماشین گرفتم اومدم سرخط و با تاکسی اومدم تا شهرمون به محض پیاده شدن اونقدر ناراحت بودم که نفهمیدم کی رسیدم جلو در یک کافی نت ناخوداگاه رفتم داخل و نشستم پشت یه سیستم و تا انلاین شدم دیدم نفس هم انلاینه خیلی اعصابم به هم ریخته بود حس میکردم گول خوردم و تحقیر شدم حس میکردم تا الان فقط داشته به من دروغ میگفته و ابراز عشقش یه دروغ بوده شروع به گلایه کردم ولی فقط معذرت خواهی میکرد و گفت اون اومده سر قرار ولی به هر دلیل نخواسته اون روز با من باشه شاید هم در نگاه اول از من خوشش نیومده بود اون قضیه گذشت و قرار شد یکبار دیگه ما همدیگه رو ببینیم و هر چیزی که اتفاق افتاده جبران بشه و من توی اون مدت واقعا دیگه کم نت میرفتم چون توی اون سن عاشق شده بودم حس میکردم مجنونه لیلا هستم و باید خیلی مراعات کنم عین کسخلا قرارمون برای دو هفته بعد بود سینما نزدیک دانشگاه نفس بود و برای همین باز هم قرار رو اونجا اوکی کردیم اما دو روز مونده به قرار دیدم دیگه خبری از نفس نیست و خیلی نگران شدم به خودم دلداری میدادم که حتما تا روز قرار میاد و خبری چیزی میشه ولی نیومد دو روز هم گذشت ولی خبری نشد و من مثل دیوونه ها دائم توی کافی نت به مانیتور زل میزدم و منتظر بودم تا اینکه فرداش سه روز بعد موعد قرار ظهر رفتم کافی نت و دیدم انلاینه و شروع کردم گلایه کردن ولی گفت اون نفس نیست گفت نفس یک هفتس تصادف کرده و بیمارستانه دیگه حالم دست خودم نبود میگفت اون دوست نفسه و اومده به من اطلاع بده نمیدونستم چیکار کنم باورش برام سخت بود جالب اینه که اون که اونور سیستم بود میگفت من مقصرم و نفس میخواسته بیاد به من پیام بده و توی راه تصادف کرده کارم شده بود گریه ودوستام که حالمو میدیدن اشکشون در میومد به همین منوال یک مدت گذشت ولی من با سوال جوابهایی که میکردم شک کرده بودم به اونی که خودش رو رفیق نفس معرفی میکرد شک به اینکه اون خود نفس باید باشه و این موضوع رو بهش فهموندم و الکی قسم میخورد که نه اینجور نیست تا اینکه یه روز که اومدم و داشتم پیام میدادم سلام کرد و گفت الان من خود نفس هستم و خوب شدم با کلی شک و ذهن درگیر خودمو به بی خیالی زدم و درخواست یه قرار کردم و اینبار قرارمون افتاد برای هفته بعد ازش قول گرفتم تا روز قرار هر روز انلاین باشه و اونم قول داد ولی یه قول ازم گرفت و گفت موهام رو کوتاه کنم و منم اینکارو کردم خیلی جذابتر شده بودم تا روز موعود فرا رسید رفتم بوشهر ولی خیلی زود رفتم قرارمون ساعت ۴ عصر بود ولی من ساعت ۸ صبح رفته بودم واسه همین رفتم پیش یه دوست اینترنتی که ۶ ماهی میشد میشناختمش و پرستار مرد درمانگاه سپاه بود یه مقدار هم توی خیابونها پرسه زدم و از دخترها متلک شنیدم چون واقعا جذاب شده بودم با تیپی که اون زمان کمترکسی میزد ساعت نزدیک ۲ شد دیدم پولام توی جیبم نیست و متوجه شدم افتاده دو ساعت بیشتر وقت نداشتم و توی شهر غریب بودم و با دختری قرار داشتم که نمیخواستم همون قرار اول جلوش بی آبرو بشم پس واسه همین یه دو تا خیابون بالاتر یه تلفن کارتی گیر آوردم و زنگ زدم به احسان یکی از اون دو تا رفیقام و جریان رو بهش گفتم و اون گفت نگران نباشم و برم جلو سینما و تکون نخورم بنده خدا سریع تاکسی گرفته بود و خودش رو رسوند به بوشهر حدود ساعت سه و نیم رسید و اومد پیشم یه مقدار پول واسم آورده بود و خیلی ازش تشکر کردم و گفتم پیش من بمونه و اونم بیاد سینما قرار من با نفس واسه ده دقیقه قبل چهار بود و قرار بود سرکوچه وایسه و من برم سمتش توی فکر بودم که احسان منو تکون داد و اشاره کرد به سرکوچه که یه دختر کوتاه قد اونجا وایساده بود با مانتو سیاه کوتاه و مقنعه دانشگاه رفتم سمتش و احسان با فاصله پنج قدم پشت سر من میومد تا رسیدم بهش سلام کردم جواب سلام داد و اولین حرفی که زد این بود شما دو نفرین گفتم نه نمیخواستم اون لحظه ناراحت بشه گفتم من تنهام و فقط دوستم با من اومده که بوشهر تنها نباشم و ازش خواستم بره جلو باجه تا منم بیام رو کردم سمت احسان و گفتم بره کوچه کناری جلو در خروجی منتظر باشه اونم چیزی نگفت و رفت من سریع رفتم جلو باجه دیدم نفس دو تا بلیط گرفته و خجالت کشیدم و برای جبران رفتم بوفه و کلی خوراکی خریدم و با هم رفتیم توی سینما این اولین قرار رسمی و عاشقانه من با یه دختر بود واسه همین گنگ و گیج بودم نفس هم چیزی نمیگفت و چند دقیقه از شروع فیلم که گذشت یهو از توی بسته ای که دستش بود یه شاخه گل رز بیرون آورد به من داد دستمو گرفت و بدنم عین کوره داغ شده بود تا اخر فیلم دستامون توی دست هم بود و دست همو نوازش میکردیم تا اینکه فیلم تموم شد ولی نه من دوست داشتم دل بکنم نه اون به من گفت ممکنه هم دانشگاهی هاش یا یه اشنا مارو با هم ببینن بیا با هم بریم سمت مرکز شهر یه کافی نت هست که خلوته فقط با فاصله بریم من چیزی نگفتم و سریع از در خروجی رفت بیرون و من دنبالش رفتم چشم چشم کردم ولی احسان رو ندیدم رفت اون سمت خیابون ماشین بگیره و منم به فاصله پنج قدم ازش ایستاده بودم جایی رو بلد نبودم واسه همین نفس داشت ماشین میگرفت یه ماشین اومد که تقریبا پر بود ولی نفس بدون توجه به ظرفیت ماشین که فقط جلو خالی بود متوقفش کرد و سوار شد من اومدم سوار بشم که جا نداشت کنار هم نبودیم که بخوایم بگیم با هم هستیم موندم چیکار کنم که یهو نفس گفت بیا بالا دیگه من سریع رفتم جلو کنارش نشستم و دستمو انداختم پشتش و یه جورایی اومده بود توی بغلم راننده هم هاج و واج مونده بود ولی حرکت کرد و رفت تا رسیدیم به مرکز شهر تو ماشین نفس بهم گفت از ماشین که خارج شدیم باید با فاصله ازش راه برم منم بعد پیاده شدن با فاصله دنبالش رفتم تا رسیدیم به یه پاساژ خلوت توی خیابون لیان داخلش تاریک بود و مغازه زیادی توش نبود ولی اون ته پاساژ یه کافی نت بود نفس سریع رفت داخل و منم پشت سرش رفتم اونجا دیدم بدون اینکه اصلا نوبت بگیره رفت پشت یه سیستم و منو صدا کرد رفتم پیشش نشستم از یه طرف برام جالب بود چرا اینقدر راحت بوده و از طرفی هم فکر پول کافی نت بودم چون زیاد برام نمونده بود و هوایی که در حال تاریک شدن بود و من باید برمیگشتم ازش پرسیدم جریان کافی نت رو گفت همیشه میاد همین کافی نت و صاحب کافی نت اونو میشناسه و نیاز به نوبت نداره مشتری دائمی اونجاست یه کم نشستم پیشش تا پیامهاشو چک کنه و سریع بلند شدم و گفتم دیر شده و باید برگردم شهرمون نفس هم بلند شد و تا یه جایی با من همراهی کرد و رفت سمت ایستگاه اتوبوس و یه اتوبوس به من معرفی کرد که تا سرخط میرفت منم سوار شدم و اومدم سرخط و بعدش سریع با سواری خودمو رسوندم شهرمون رفتم و رسیدم جلو در خونه و توی فکر بودم که احسان چیکار کرده و برگشته یا نه از طرفی نمیتونستم با یه شاخه گل رز برم خونه واسه همین رفتم جلو در خونه رضا دوست دومم و در زدم وقتی اومد بیرون مثل سگی که صاحبشو دیده شروع کرد ماچ کردن و لیس زدن سر و صورت من گفتم دیوث چیکار میکنی گفت خیلی خوشگل شدی پسر گفتم حالا زیاد زر نزن بگو با این گل چیکار کنم نگاهی به من کرد و یه نگاه به گل باز بغلم کرد و شروع کرد به تبریک گفتن و لیس زدن من به زور جداش کردم و گفتم دلم نمیاد این گل رو بندازم دور ببرش خونتون بعد میام ازت میگیرم اونم قبول کرد و گل رو برد و منم برگشتم خونه و از شوق تا نیمه های شب خوابم نمیبرد از فردا ی اون روز رابطه منو نفس خیلی جدی تر شده بود حالا دیگه نفس واقعا نفسم شده بود و طاقت دوری ازش رو نداشتم واسه همین قرار شد باز همدیگه رو ملاقات کنیم و قرارمون شد برای یک هفته بعدش جلو همون سینما سینما کانون کل هفته شوق و ذوق داشتم راستش من در کنار درس خوندنم کار هم میکردم یه اشنا داشتیم که کارش سرامیک کاری بود و من شاگردش بودم بلانصبت مثل خر از من کار میکشید و اگه همه روزی ۸ ساعت کار میکردن ما باید روزی ۱۰ ۱۱ ساعت کار میکردیم با همه این جریانات توی فکر بودم چطور استاد رو بپیچونم و روز قرار شیفت عصر رو سرکار نرم خواستم خودم رو به مریضی بزنم ولی چاره کار این نبود چون اگه میفهمید ضایع بود یه جورایی با رفتارم بهش فهموندم که نباید اون روز روی کار کردن من حساب باز کنه ولی اونم کم نذاشت و تا ساعت دو از من کار کشید و من بیچاره باید توی دو ساعت خودم رو میرسوندم خونه و آماده میشدم و میرفتم سرخط ماشین بگیرم برم بوشهر و که کلی زمان میبرد اصلا نفهمیدم کی این کارها رو انجام دادم و رفتم سرقرار ولی دیر رسیدم ساعت بیست دقیقه از چهار گذشته بود رسیدم جلو سینما و دیدم نفس اونجاست و اخم کرده نمیدونستم چی بهش بگم دوست نداشتم بدونه کارگری میکنم و کار باعث تاخیر من شده حتی توی قرار اول میترسیدم از زمخت بودن کف دستم متوجه کارم بشه ولی متوجه نشده بود در هر حال بهش گفتم بریم توی سینما و سریع دو تا بلیط گرفتم و رفتیم داخل و فیلم رو دیدیم و یه کم صحبت کردیم و میخواستم از دلش در بیارم فیلم که تموم شد رفتیم اون سمت خیابون و یه یارویی لواشک و چیزای ترش میفروخت یه سری ازش خرید کردیم و ازم خواست که بریم لب دریا و ماشین گرفتیم و رفتیم سمت خیابون ساحلی قبلا یه جایی بود که پله میخورد و میرفت پایین و اونجا بتون ریخته بودن و پیاده رو بالای سرمون بود و تا کسی از پیاده رو خم نمیشد نمیتونست پایین رو ببینه من و نفس رفتیم پایین و اونجا یه کم قدم زدیم و یه جا پیدا کردیم و نشستیم دم دمای غروب آفتاب بود و دریا و غروب آفتاب جلوی ما صحنه قشنگی ایجاد کرده بود و با هم صحبت میکردیم و به هم چسبیده بودیم و دستمون پشت هم بود یهو نفس از کیفش یه سیگار در آورد که من حسابی جا خوردم خیلی جدی بهم گفت میکشی گفتم نه نمیکشم و گذاشت روی لبش و فندک در آورد من عصبی شدم و سیگار رو ازش گرفتم دیدم یه پاکت توی کیفشه برداشتم ۵ ۶ تا داخلش بود همه رو له کردم و انداختم توی دریا بلند شدم برم که دستمو گرفت و خندید قسم خورد داشته منو امتحان میکرده و سیگار واسه یکی از فامیلاشونه و این ازش کش رفته که منو تست کنه نمیدونم حماقت بود و یا عشق ولی باور کردم و باز نشستم پیشش و منو بغل کرد حرفای عاشقانه بود که بین ما رد و بدل میشد هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و یواش توی گوشش گفتم یه چیزی بخوام نه نمیگی خیره شد به چشمام و گفت چی گفتم میشه لپت رو ببوسم گفت اجازه نمیخواد که ولی من بازم روم نمیشد که یهو یه بوسه گذاشت روی صورت من گفت بفرما اینجوری حسم قابل وصف نبود یهومنم رو کردم سمتش و یه بوس گذاشتم روی صورتش و تا خواستم دومی رو بگیرم صورتش رو سمت من کرد و لبامون اومد روی لب هم و شروع کردیم به خوردن لب همدیگه من صورتش رو نوازش میکردم و سینش رو میمالیدم اونم فقط لبامو میخورد یهو دیدم اشک از چشاش سرازیر شد و ادامه دارد نوشته

Date: November 29, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.