اسطوره های خائن ۱

0 بازدید
0%

نگاه میکنم به گلبرگ توی آینه گلبرگی که جدیدا رنگ و بوی زندگی گرفته ابروهای هشتیم که دوست نداشتم حتی شب عروسیم رنگ مشکی شو با رنگ دیگه ای عوض کنم خیمه زده بود روی چشمای میشی دُرُشتم که میدونستم امشب تاب از دل مبین خان میبره پوست مهتابیم که نیاز چندانی هم به پودر و کرم و نداشت با مشکی موهام هارمونی جالبی ایجاد کرده بود نگاه از آیینه برمی دارم و دست از خودستایی آرایشگر از کارش راضیه خوب چطوره گلبرگ خانوم صدای مادر از پشت پرده بلند میشه ای بابا مهلقا جون تموم نشد الاناست که آقا دوماد برسه ها بیاین تو منیر خانوم مامان پرده رو کنار میزنه نگاهش که به من میوفته تمام مهرشو میریزه تو چشماش سرتاپامو نگاه میکنه و میدونم تو دلش حتی واسم اسفند دود کرده بغض تو گلوشو حس میکنم دستامو میگیره الهی مادر دورت بگرده چقدر ماه شدی شدی عین فرشته ها اشک چشماشو با انگشتاش میگیره مبادا سُر بخوره و دستای نرمشو میگیرم که بوسه بزنم اما با پس گردنی گلناز متوقف میشم نکن رژت پاک میشه بزغاله اعتراض مهلقا به خراب شدن مدل موهامو نشنیده میگیره چه جیگریم شده پدر سوخته خدا به داد مبین برسه نه نه به داد تو برسه با بغض میخندم سخته دل کندن از خانواده ی دوست داشتنیم دانیال شیش هفت ساله ی گلناز بشکن زنان وارد میشه دوماد اومد دوماد اومد شنل و از مادر میگیرم و بیرون میرم قبل از مبین فیلم بردار وارد میشه ببین عزیزم دوماد که میاد تو گل و ازش میگیری حدودا سی ثانیه تو همون حالت باید تماس چشمی داشته باشید بعد استرس اجازه نمیداد رو حرفاش تمرکز داشته باشم و یه چشمم به در بود و چشم دیگه ام به دهن فیلم بردار بالاخره مبین وارد میشه جلوتر میرم که مثل هر دختر دیگه ای گل بگیرم و لبخند بزنم و حرفای عاشقونه بشنوم اما از سردی چشماش مو به تنم راست میشه گل رو سمتم میگیره و دستش رو به سمت در دراز میکنه که اول من برم باز خوبه که بی اعتنا جلوتر از من نمیره که بازم فکر میکنم بیشتر بخاطر حضور فیلم بردارهاست کز کرده گوشه ی ماشین به این فکر میکنم که نکنه دارم راه و اشتباه می رم دارم به عقد مردی در میام که فاصله ی طبقاتی مون بیداد میکنه من دختر یه کارمند ساده و اون تک پسر تاجر فرش حاج محمود اکبری اونقدر بخاطر این مورد عالی تو هول و ولا بودیم که پاک یادمون رفته بود کبوتر با کبوتر باز با باز از شب خاستگاری تا حالا که چند ماهی میشد کم حرفی و سردیاش و گذاشتم پای خجالتی بودنش امروز توی آرایشگاه نبوسیدن پیشونیم و هم ایضا اما با اون نگاه سرد و شیشه ایش چیکار می کردم اصلا چرا دست روی من گذاشته بود مامان میگفت دنبال یه دختر چادری میگردن مادرش میگفت تو رو دیده که با حجب و حیا گوشه ی مجلس خانوم باقری نشستی و با یه نگاه فهمیده سرت به تنت می ارزه و زن زندگی هستی نگاهم افتاد به مامان خندون نشسته توی ماشین خسرو شوهرگلناز سعی کردم افکارمو پس بزنم حقیقت این بود که ما با عشق ازدواج نکردیم شاید انتظار من زیادی بود و همه چی با گذشت زمان حل میشد نمیدونم تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار با صدای گوشی لعنتیم از خواب ناز میپرم بی درنگ واسه خفه کردن صداش جواب میدم بله الو مادر امروز واسه ناهار دعوتت کرده خودم نمیتونم بیام آقا جعفر ساعت 12 دم خونتونه صدای ممتد بوق بهم میگه که قطع کرده بدون سلام یا خداحافظی چشمام بخاطر گریه های دیشب پوف کرده و سرم سنگینه دیشبی که حتی حاضر نشد با من برقصه همه گذاشتن پای مذهبی بودن و متانتش اما من میدونستم نقلِ این حرفا نیست صبح بخیر مامان اوا مادر چرا این شکلی شدی تو بد خوابیدم مامان برو حموم زودتر رنگ و روت باز شه مامان بعدم زودتر آماده شو شما از کجا میدونین دیشب مادر مبین گفت بهم شما نمیاین کجا بیایم مادر فقط تو رو دعوت کردن با دوش آب داغ پوف چشمام کمتر میشه و با آرایش تقریبا از بین میره یه تونیک آبی و یه شلوار طوسی میپوشم روسری مو تنظیم میکنم چادر سر میکنم و میرم دم در این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی ست لعنت به این خودآزار سیگار پشت سیگار سلام عروس قشنگم حالت خوبه عزیزم مرسی شما خوب هستید حاج محمود خوبن کسی نیست چرا عروس گلم شروع میکنه خواهر و خواهر زاده هاشو صدا کردن از شربت پرتقالی کمی میخورم و منتظر میمونم خونه اونقدر بزرگه که میدونم اومدنشون یکم طول میکشه پس سعی میکنم تو این مدت یکم این خونه رو دید بزنم نه به خونه ی ما که کلا دوتا اتاق خواب بیشتر نداشت و نه به این خونه ی دوبلکس که هر طبقه اش بیست تا اتاق داشت بعد از سلام و احوال پرسی و تعارفات معمول حاج محمود و مبین هم میرسن و طبق معمول آماج بی توجهی های مبین قرار میگیرم مُردم در این رهایی در کوچه های بن بست انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار بعد از ناهار همگی میرن استراحت کنن من و مبین و سارا دخترخاله اش تنها میشیم گوشی مبین زنگ میخوره و واسه جواب دادن بیرون میره گلبرگ جون میدونستی خیلی نازی یعنی خوش بحال مبین پوزخندمو پنهون میکنم مرسی لطف داری جدی میگم چهره ات مسحور کننده اس بگذریم بیا بریم اتاق مبین و نشونت بدم بدون اینکه منتظر جوابم بمونه دستمو میگیره و میکشه دنبال خودش هرچند خودمم بی میل نبودم اتاق زیبایی داشت طرح سورمه ای و سفید تخت دونفره ی چوبی با روتختی سفید و سورمه ای و یه کتابخونه ی پر از کتاب به همون رنگ مبین وارد اتاق میشه سارا ببین زنت منو آوورد اینجا گفت بیا فضولی من بی گناهم مبین لبخند کجی میزنه اممم خوب من برم دیگه هم یکم کار دارم هم خوابم میاد بعدا میبینمتون میره بیرون اما هر سه ما میدونستیم کار و خوابی در کار نیست خودمو با کتاباش مشغول نشون میدم اما سنگینی نگاهش تمرکزمو ازم میگیره نگاهش میکنم یه قدم جلو میاد به همون اندازه عقب میرم اونقدر جلو میاد و اونقدر عقب میرم که دیگه جایی نمیمونه ابن همه نفرت از چشمای آبی بی روحش بخاطر چی بود دستاشو میزنه تخت سینمو و فشارم میده به دیوار دستاشو برمیداره اما با یه حرکت دیگه گلوم توی دستاش اسیره دستامو تو مچ دستاش قفل میکنم که مانعش بشم اما بی فایده است از لای دندونای به هم قفل شده اش می غُرّه ببین دختره ی هیچی ندارِ آسمون جُل خوب گوشاتو باز کن بشنُفی چی چی میگم اگه اومدم و خریت کردمو توی بی ارزش و گرفتم فکر نکن از رو عشق و عاشقی و این کس شِرا بوده نه جانم اشتب نکن ننم تو رو زوری کرد تو پاچم و حالا مثه سگ پشیمونم و مثه خر موندم تو گِل پس چی من بعد دم پرِ من نمیپلکی که بال و پرتو میچینم دستاشو شل میکنه و من همونجا بی حال کنار دیوار سُر میخورم یه لگد میزنه به پام پاشو واس من فیلم نیا دیگه من که میدونم تو چه مارمولکی هستی نای بلند شدن ندارم رفتنشو تار میبینم از پشت اشکی که تو چشمام حلقه زده در و میبنده و اشک من سرازیر میشه روزی زِ چشم مردم و روزی به پای تو عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت مامان با تلفن صحبت میکنه و گوشای من تیز میشه گوشمو میچسبونم به در چی بگم گلناز یه هفته اس از اون روز که خونه حاج محمود دعوت بود نه غذای درست حسابی خورده نه دانشگاه رفته نه با کسی حرف میزنه و من اضافه میکنم نه زندگی کرده حالا مادر جون پاشو بیا اینجا ببین تو میتونی باهاش صحبت کنی چند ساعت بعد گناز میاد و من پناه میبرم به حموم تا در امان بمونم از نصیحت های ناتموم این آدما که درد ناتموم من اصلا براشون مهم نیست و مسئله در اصل مبینیِ که من باید به عنوان نامزدش بهش برسم مبادا سرد بشه یه ساعته تو حموم چه میکنی گلناز رفت بیا بیرون درت همین بود دیگه الهی خیر نبینی بچه که اینجوری با دل این پسره بازی میکنی میدونی تو این یه هفته مادرش بیست بار زنگ زد وقتی اونجور بی خبر زدی از خونشون بیرون حرفم که نمیزنی لالمونی گرفتی که چی بشه دیگه چی میخوای اصلا مگه دیگه بهتر از این گیرت میومد یه پارچه آقاست خونه و ماشین داره میخوای بمونی تو این خونه که بابات همش هشتش گرو نُهِ شه که چی کور خوندی اسمت رفته تو شناسنامش گلبرگ خانوم دیگه دیره واسه پشیمونی بی صدا زجه میزنم از زخمی که مرهمش حالا نمکش شده صد لنز بی ترحم درچشم شهر جوشید وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار تو دو هفته ی گذشته بارها به طلاق فکر کردم اما بعد از طلاق چی میشد من یه مطلقه بودم مطلقه ای که میشد طعمه گرگ های جامعه که واسه یه تیکه گوشت دندون تیز کردن اما من زیبا بودم من دلبری بلد بودم باید دل مبین و به دست میاوردم کار چندان سختی نبود گلبرگ عجله کن اصلا کسی میاد دنبالت یا آژانس بگیرم برات بابا نه باباجون آقا جعفر میاد وای مامان اون شال زرشکی منو ندیدی همون که تولدت برات خریدم آره همووون نه مادر ندیدم وااا نگاه میکنم به بابا که چشمای خندونشو دوخته به مامان نه من نباید این شادی و ازشون دریغ میکردم زنگ آیفون تصویری و میزنم صدای محبوبه خانوم مادر مبینِ که بهم خوش آمد میگه از حیاط با صفا و بزرگشون که میگذرم در ورودی رو حاج محمود باز میکنه و بوسه ی گرمشو رو سرم مینشونه با مادر روبوسی میکنم و روی کاناپه روبروی پله ها میشینم مبین کجاست همون موقه مبین پایین میاد و محض خالی نبودن عریضه سلام سردی میکنه محبوبه خانوم لبخند دست پاچه ای میزنه چاییت سرد نشه عروس گلم سعی میکنم لبخند بزنم که البته نمیدونم چقدر موفق بودم خوب دختر گلم راستش منو حاجی یه کار فوتی فوری برامون پیش اومده که باید بریم شما و مبین جان اینجا بمونید مشکلی نداری بهرحال شما هم نامزدید ب تنهایی بیشتر نیاز دارید البته اگه دوست نداری میتونی با ما بیای اونقدر جمله ی آخرش آبکی بود که میدونستم یه تعارف شابدولعظیمی بیشتر نیست نه خواهش میکنم محبوبه خانم راحت باشید پس با اجازه ات دختر گلم دخترم با اجازه مبین از عروست خوب پذیرایی کن به سلامت حاج آقا ترس از تنهایی با مبین حالا خودشو بهم نشون میده آخرین تنهاییمون میتونست آخرین نفسامو رقم بزنه بی توجه به من زل زده به مستند راز بقایی که همیشه ازش متنفر بودم بی اعتنا به من بلند میشه و پله ها رو بالا میره بغضم میگیره سعی میکنم خودمو یه جوری سرگرم کنم بعد از یه ساعت کلنجار رفتن با خودم بالاخره بلند میشم پله ها رو بالا میرم صدای موزیک از اتاق مبین میاد لای در کمی باز مونده نگاهی به اتاق میندازم بوی سیگار صدای موزیک مال خواننده ی زنی بود که داشت حنجرشو پاره میکرد میام از اتاق بزنم بیرون که چشمم میخوره به ماهواره دهنم باز میمونه و قلبم تند تند میزنه نمیتونم باور کنم اون پسر یقه آخوندی و تسبیح بدست با عطر گل محمدی اش حالا ماهواره ی اتاقش تصویر زنی و پخش میکرد که همزمان با دو نفر در حال سکس بود و عجیب تر این که خودش به زنش بی توجهه یعنی منو به این فیلما ترجیح میداد زن عقدی شو که به گفته ی بقیه چیزی از زیبایی کم نداشت میخوام بزنم بیرون که چیزی مثل بادکنک رو سرامیک توجهمو جلب میکنه هرلحظه بُهتم بیشتر میشه تا حالا با کسی رابطه نداشتم اما به لطف اینترنت و دوستام حدس اینکه این چیه برام کار سختی نبود مبهوت رد دودم این شکوه ها قدیمی ست مومن به اصلِ تکرار سیگار پشت سیگار اصلا خودش کجا بود آب دهنمو قورت میدم و نفس عمیق میکشم بیرون میزنم از اون قفس لعنتی همه اتاقا رو سرک میکشم نبود کجا مونده دیگه داشت گریه ام میگرفت شاید رفته پایین میرم سمت پله ها اما چشمم میخوره به راه پله کوچیک گوشه ی چپ سالن پله ها رو بالا میرم به بیستمین پله میرسم و نفسی تازه میکنم در کوچیک رنگ و رو رفته که به پشت بوم راه داشت اما صدای آه نظرمو جلب میکنه نمیدونم اینجا چخبره کاش یه کابوس مسخره باشه ترس و تردید هردو سراغم میان میترسم با چیزی روبرو بشم که از پا درم میاره شاید هم اشتباه میکردم دل و میزنم به دریا آروم درو به سمت بیرون هُل میدم در لا به لای هر متن این صحنه تا ابد هست مردی به حالِ اقرار سیگار پشت سیگار بوی تعفن بوی لجن بوی گنداب فضا رو تنگ تر میکنه مببن تلمبه میزنه قطره ی عرق از مهره اول کمرم سُر میخوره پاهام سست تر از اونه که وزنم و تاب بیاره نفس کشیدن یادم میره درد عجیبی تموم تنم و فلج میکنه کنار در روی زانو میوفتم مببن تلمبه میزنه عق میزنم اما چیزی بالا نمیاد زندگیمو عق میزنم و کثافت بالا میارم مبین ارضا میشه مستانه قهقهه میزنه میاد سراغِ منِ مبهوتِ تا دمِ مرگ رفته موهامو تو مشتش میگیره پاشو جنده بی رمق تر از اونم که مخالفت کنم یا راه بیام کشون کشون از پله ها میکشدم پایین مثل یه حیوون اسطوره های خائن در لابه لای تاریخ خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار آخخخ نزن آشغال خفه شو عوضی با چه اجازه ای اومدی تو اتاق من جنده با چه اجازه ای ولم کن برم چی میخوای از جونم این دفعه سگک کمربند دنده های نحیفمو نشونه میگیره نفس توی سینم گره میخوره دست از زدن میکشه و منِ بی حال و تنها میذاره بر سنگفرش کوچه خوابیده بی سرانجام این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار سیگار به دست وارد اتاق میشه و من ِ خیره به دیوار و رصد میکنه خودت خواستی خودت خواستی انگار دچار جنون میشه دوباره میاد سمتم جونی واسه پس زدن ندارم دوباره موهام لای چنگال دستاش صد دفه گفتم تو کارام سرک نکش دختره هرجایی نگفتم ها داد میزنه و گوشام سوت میکشه گریه میکنم ولم کن از جونم چی میخوای میخوام یه کاری کنم که یادت نره دیگه تو کارام دخالت نکنی تونیکم و بالا میزنه میترسم نمیخوام زیرخواب کسی بشم که تا چند دقیقه پیش هم خواب سگ ها و گربه ها بوده چیکار میکنی مبین تو رو خدا اصلا غلط کردم مبین گوه خوردم بی توجه به التماس و زاریم سیگارشو به بالای نافم میرسونه با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد شلیک تیر اخطار سیگار پشت سیگار داغم میکنه دیگه التماس نمیکنم زجّه هم نمیزنم و نمیدونم امشب برای چندمین بار یادم میره که نفس بکشم 8 7 8 3 8 7 9 88 8 1 9 87 9 87 8 7 8 8 8 7 8 6 9 86 2 9 88 9 8 7 8 8 7 9 86 8 ادامه نوشته

Date: June 11, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.