برگی در باد ۲

0 بازدید
0%

8 8 8 1 8 8 8 1 8 8 8 7 8 1 قسمت قبل سرمو انداخته بودم پایین واقعا گیر کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم ساناز دوباره شروع کرد به صحبت کردن ساناز ببین کیوان خودت میدونی اصلا شایدم دلت بخواد یه مدت باهاش بگردی ولی پری اونی نیست که باب میلته تو الان هیجان زده ای پری خیلی دختر سکسی و لوندیه و اکثر پسرا برای یک شب هم که شده از خداشونه باهاش باشن ولی تو اون آدم نیستی هنوز یادم نرفته سر قضیه مرجان چی کشیدی محمد تو بگو محمد ببین کیوان ساناز راست میگه منو تو خوب همدیگرو میشناسیم ما نمیتونیم رابطه های کوتاه مدت رو تحمل کنیم چون سریع وابسته میشیم ما نمیتونیم با یه نفر باشیم بعد یه هفته بذاریمش کنار بریم دنبال بعدی بگو دروغ میگم من نه دروغ نمیگی ولی آخه نمیدونی راستش دیشب احساس کردم چیزی بینمونه ولی با حرفای ساناز یکم لب پایینیمو خوردم و ادامه دادم من راستش هنوز مرجان رو یادم نرفته که با رفتنش چی به روزگارم آورد ولی بودن با پری دیشب خیلی رویایی بود کاش میشد شماره ای آدرسی چیزی ازش داشتم ساناز راستش نمیدونم چی بگم بهت باشه مشکلی نیست من شماره جدیدشو از لعیا میگیرم زود زود شماره عوض میکنه و درواقع من از طریق لعیا باهاش آشنا شدم از خونه محمد زدم بیرون و بی هدف تو کوچه ها شروع کردم پرسه زدن هزار جور فکر مختلف تو سرم بود بارها به خودم نهیب زدم دختر هرجایی تو زندگی من جایی نداره واقعا چرا باید دختری مثل پریا اینجوری باشه اگه خودمم هرجایی بودم مشکلی نبود ولی انگار داشت به شخصیتم برمیخورد انگار اگه باهاش رابطه برقرار کنم باختم چند تا رابطه بیشتر از من داشته تو این یه سال مطمئنم با این هیکل خوب و سکسی که داره روابط مختلف و بیشماری رو تجربه کرده هرچی بیشتر فکر میکردم خودمو درمونده تر میدیدم نه بهیچوجه این دختر لیاقت منو نداره ولی چرا اینقدر تو ذهنم با خودم درگیر بودم که گذر ساعت و زمان رو حس نمیکردم به خودم امدم دیدم چند ساعت گذشته و همچنان دارم تو خیابونا میگردم نزدیک عصر بود که پیام امد به گوشیم و همزمان ساناز زنگ زد جواب دادم من سلام ساناز ساناز سلام همین الان شماره پری رو برات ارسال کردم اسمش مهینه به هر پسر یه اسم میگه ظاهرا به تو گفته پری شمارشو فرستادم دیگه از اینجا به بعدش با خودته ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم واقعا نمیدونستم چیکار کنم اولین چیزی که ازش میدونستم اسمش بود که اونم بهم دروغ گفته بود البته دیدار اولمون بود و لزومی نداشت باهام صادق باشه ولی خوب دروغ اولش یه جورایی تو ذوق میزد دوباره داشتم دلسرد میشدم موبایلمو گذاشتم تو جیبم و دوباره راه افتادم یه چیزی قلقلکم میداد نمیدونم چی ولی انگار تو دلم یه خار درامده بود یه خار به اسم پری پری که دیگه حالا شده بود مهین این خار نه میرفت تو قلبم نه درمیومد تا شب با خودم کلنجار رفتم واقعا تحملش برام خیلی سخت بود از یه طرف میخواستم بهش زنگ بزنم از یه طرف هم واقعا دلم نمیخواست با همچین دختر هرجایی قاطی بشم برام شده بود کابوسی توی بیداری یهو یاد حرف ساناز افتادم که گفته بود قبلش دختر محجوبی بوده و از یه سال به این طرف فرق کرده یه جرقه ای تو ذهنم زده شد حتما مشکلی براش پیش امده که اینجور رفتاری ازش سرزده چون مشکل روانی که نداشت تا دیشب دلو زدم به دریا و شماره ای که ساناز برام ارسال کرده بود رو به اسم مهین سیو کردم و یه پیام با این مضمون براش فرستادم سلام کیوان هستم چند دقیقه ای گذشت که مهین جواب داد و یکی دوتا پیام ردو بدل شد و زنگ زدم من سلام حالت خوبه مهین سلام ممنون من راستش میخوام ببینمت میشه یه قراری باهم بذاریم مهین درسته یه شب عاشقونه رو باهم گذروندیم ولی دلیل نمیشه که بخوام ادامش بدم من میدونم منم نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم فقط میخوام یکم باهم حرف بزنیم همین قصد دیگه ای ندارم یه چند دقیقه ای از من اصرار و از اون انکار بالاخره تسلیم شد و قراری برای فردا عصر گذاشتیم بعد از اینکه قطع کردم دوباره فکرم رفت تو دیشب تو آلاچیق من مهین رو تا امروز صبح اسمش پری بود از پشت بغل کرده بودم و پشت گردنشو میبوسیدم مهین با صدای آهنگ که با صدای خیلی کمی از تو خونه به گوش میرسید داشت آروم میرقصید و کمرشو تکون میداد باسن برجستشو میمالید به شکم و زیر شکمم به خاطر مشروب هنوز مردونگیم بلند نشده بود تا اینکه مهین باسنو بیشتر بهم فشار میداد و باعث برانگیختگی جنسی و ترشح هورمون تو بدنم میشد داغی بر اثر مشروب کم بود این هم اضافه شد کم کم احساس کردم نفسام داره میسوزوندش که برگشت و در یه حرکت با دستای بزرگش دوطرف صورتمو گرفت و یه لب خیلی محکم ازم گرفت خیلی سریع و برق آسا اینکارو انجام داد جوری که خلع سلاح شدم و تقریبا یادم رفت مشغول چه کاریم اون داشت بشدت لب میگرفت و من دستپاچه نمیدونستم چیکار کنم دستامو با حالت ناشیانه ای به پشتش میکشیدم و همراهیش میکردم بدون اینکه لباشو ورداره دستاشو از دور صورتم برداشت و دستای منو سمت باسنش هدایت کرد حالا دستام رو باسنش بود یکم فشارش دادم بزرگ نبود ولی برجسته بود و سفت درواقع سفت نبود خیلی محکم بود محکم و ماهیچه ای جوری که انگشتام اونقدر قدرت نداشت لمبرای باسنشو فشار بدم حس جدیدی بود در مقابل باسن ژله ای و نرم مرجان باسن مهین مثل سنگ بود هنوز داشتم باسن مهینو میمالیدم که یهو با دستاش آلتمو از رو شلوار گرفت و لبامو ول کرد مهین جووووووووووون این چیه من میخوایش مال خودته آروم زیپمو باز کرد و دستشو برد تو شلوارم دستشو گرفتم و یه نگاه به در ورودی کردم فقط منو و مهین تو حیاط بودیم دستشو ول کردم تک خنده ای کرد و دستشو برد داخل آلتمو از بغل شورت کشید بیرون هووووووومممممممممممم صداداری گفت و انگشتای بزرگشو دورش حلقه کرد مهین تو نمیخوای مال منو بگیری آروم لباسشو یکم داد بالا و از طرف چاک دستمو رسوندم لای پاش روناش هم مثل باسنش سفت بود ولی حالت دار دستمو رسوندم به آلتش شورت پاش نبود و از برخورد انگشتم به گوشت آلتش یکه خوردم آلتش اونجوری که دستم روش بود گوشتی بود با شیار بلند که چوچوله خیلی درشتش رو حس میکردم چوچولش خیلی بزرگ بود بزرگیش جوری بود که زیر انگشتام اینور اونور میشد چشاش خمارتر شد فشار دستش رو آلتم خیلی زیاد بود انگار از حشر خیلی زیاد کنترلی روی حرکاتش نداشت آلتمو از لای زیپ انداخت بیرون و یه نگاهی بهش انداخت و لب پایینیشو گزید به آخرین حد از استواری خودش رسیده بود مهین کاندوم داری من نه فکرشم نمیکردم همچین موقعیتی پیش بیاد مهین نهههه میخوااااااااااااااام من ولش کن لازم نیست که حتما کاری بکنیم وقت زیاده مهین تو چشام زل زد یهو غم زیادی امد تو چشاش و حس کردم میخواد گریه کنه من چی شد پری مهین نمیدونم شاید وقت زیادی نباشه دیگه ولش کن خم شد و آلتمو یهو تا نصفه کرد تو دهنش اصلا انتظار این حرکتو نداشتم فوری درش آوردم از دهنش و با بدبختی گذاشتم تو شورتم من چیکار میکنی الان یکی میاد میبینه مخصوصا محمد و ساناز که باهاشون رودربایستی دارم دیگه نمیتونم تو روشون نگاه کنم مهین یکم نگام کرد و پاشد مهین باشه بریم تو دستشو گرفتم که بریم تو حس کردم خیلی بهش برخورده ته حیاط ماشین محمد پارک بود دست مهین و گرفتم و ماشینو نشونش دادم من بریم تو ماشین کسی حواسش به ماشین نیست مهین چشاش برقی زد و رفتیم سمت ماشین در عقبو باز کرد و رفتیم تو نشستم ته و مهین هم امد خودشو انداخت روم اینبار دکمه و کمربند شلوارمو باز کردم با دستاش آلتمو گرفت و برد سمت دهنش منم از بغل دستمو رسوندم به باسنش و از لای شیار باسنش دستمو رسوندم به کوس گرم و نرمش چوچولش حالا سفت هم شده بود و با یه حالت شقی خاصی استوار شده بود مشغول مالیدن شدم و اونم مشغول ساک زدن شد یهو از دهنش درآورد کیرمو گفت انگشتتو بکن تو و دوباره مشغول ساک زدن شد یکی از انگشتامو کردم تو کوسش ظاهرا تنگ نبود انگشت دوم رو هم اضافه کردم و اینبار یکم تنگی حس کردم همزمان که داشت میخورد منم چند سانت از انگشتامو فرو میکردم خیسی ملایمی از لای انگشتام سر میخورد و میریخت تو مشتم و مچ دستم معلوم بود دارم درست انجام میدم چون پیچ و تابهای بدن لاغر و عضلانی مهین گواهی لذت سرشاری رو میداد که دریافت میکرد منم از نحوه خوردن ناشیانه مهین خوشم میومد هم خوب بود و هم جوری بود که نمیدونست و بعضی وقتا دندونش میگرفت یا بعضی وقتا از دهن داغش در میاورد به عنوان یه تاخیری طبیعی عملکرد داشت و نسبتا دیر ارضا میشدم داشتم به لحظه ارگاسم نزدیک میشدم که گفتم وایسا داره میاد که با دست اشاره کرد بذار بیاد و فقط سر کیرمو تو دهنش نگه داشت و زیرکیرمو زبون زد رفتم تو ابرا و برگشتم لذت وصف ناشدنی بود که تجربه میکردم حتی با مرجان هم همچین ارگاسمی نداشتم تقریبا نزدیک یک دقیقه ارگاسمم طول کشید و مهین همشو تو دهنش نگهداشت تموم که شد آروم کیرمو درآورد درو باز کرد و رفت سمت باغچه پشت آلاچیق و مایع منی رو تف کرد تو باغچه رفتم دنبالش و از مقدار مایعی که از دهنش تف کرده بود متعجب شدم واقعا مقدارش خیلی زیاد بود با پا کمی خاک ریختم روش که معلوم نباشه مهین در حالی که با دستمال کوچیکش داشت دور دهنشو پاک میکرد گفت مهین ببخش واقعا معذرت میخوام این اولین بار بود که برام اتفاق افتاده و قصد بی احترامی نداشتم فقط خواستم نریزه رو لباسات من یعنی میخوای بگی اوپنی ولی اولین بارته ساک میزنی دهنشو که کامل پاک کرد روکرد سمت من مهین نه من تورو میشناسم نه تو منو پس لزومی نمیبینم دروغ بگم یا راست میل خودته باور کنی یا نه برگشت بره سمت در ورودی خونه که دستشو گرفتم من وایسا من ارضا شدم ولی تونه بیا بریم ارضات کنم مهین چشمکی بهم زد و بلند خندید مهین از کجا میدونی ارضا نشدم دستمو کشید و رفتیم تو خونه صبح که از خواب پاشدم رفتم حموم سرو صورتو صفا دادم و تموم بدنمو خوشبو کردم بهترین لباسامو گذاشتم روتخت آماده که برای عصر میرم پیش مهین آماده باشم ساعت قبل از رفتن سرقرار لباسامو پوشیدم و همه چی مرتب ماشینو روشن کردم و راهی سرقرار شدم ده دقیقه زودتر رسیدم و بهترین میز کافه رو انتخاب کردم و یه قهوه فرانسه سفارش دادم تا مهین بیاد جالب بود اونم دو سه دقیقه قبل از قرار امد منو دید و امد سمت میز صندلی کنار خودمو کشیدم عقب و مهین امد رو اون صندلی نشست همیشه دوست داشتم کسی که باهاشم کنارم بشینه و نزدیکم باشه تا اینکه روبروم باشه من برای خودم فرانسه سفارش دادم چی میخوری سفارش بدم مهین من لاته میخورم سفارش دادم و بدون حرف زل زدم به مهین نگاهش به میز بود و حرفی نمیزد دستمو بردم جلو دستاشو بگیرم دستشو کشید مهین خوب منتظرم حرفاتو بزن یکه خوردم اصلا انتظار نداشتم همه حرفام یادم رفت با حالتی گنگ و گیج نگاش کردم مهین ببین من از اون دسته دخترا نیستم که دنبال رابطه باشم اون شب هم یه چند ساعتی بود هم من مست بودم هم تو سرخوش یه چند ساعتی خوش گذروندیم و تموم شد قرار نیست با هرکسی که بوسش میکنی بری زیر یه سقف عوض شده زمونه میدونم چی میخوای ولی من اونی نیستم که بشه برای یه زندگی روش حساب کرد الانم که میبینی اینجام به خاطر پریشبه که باهام با احترام رفتار کردی تو ظاهرا یکم انسانیت سرت میشه و مثه دستمال باهام رفتار نمیکنی کارت که تموم شد یه قطره اشک از تو چشماش سرازیر شد که سریع با نوک انگشت گرفتش مهین ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم من اشکال نداره تو ببخش تقصیر منه تو این وضعیت گذاشتمت واقعا متاسفم مهین نه خواهش میکنم من معذرت میخوام اینقد تو دلم نگهداشتم شده عقده تو تقصیری نداری نباید سر تو خالی میکردم اینبار دستاشو گرفتم مقاومت نکرد دستاش از دستای منم بزرگتر بود خندم گرفت رد نگاهمو دنبال کرد و اونم خندید مهین دستام به بابام رفته مخصوصا برای هندبال بازی کردنمم دستای بزرگ لازم بود به مرور هم بزرگتر شد من میدونم همه چیو میدونم حتی از روابطت هم خبر دارم فقط برام جای سواله که چرا دختری مثل تو چرا یکم تو چشام خیره شد و با عصبانیت پاشد رفت مهین واقعا که من مهین وایسا پول میز رو حساب کردم و دویدم سمت مهین من وایسا توروخدا وایسا معذرت میخوام نباید درموردت قضاوت میکردم توروخدا وایسا یهو مهین وایساد رسیدم بهش داشت مثل ابر بهار گریه میکرد از خودم متنفر شدم بغلش کردم وسط پیاده رو مهین اخه تو نمیدونی تو نمیدونی تو نمیدونی وهمینجور هق هق میکرد من چی رو نمیدونم توروخدا بگو جون بسرم کردی کم کم داشتم بغض میکردم خیلی صحنه بدی بود وسط پیاده رو صورتشو با دستاش پوشونده بود و گریه میکرد از خودم جداش کردم بی حرکت کنارش وایساده بودم کاری از دستم برنمیومد دستامو بردم دستاشو بگیرم دستاشو ورداشت چشماش از خیسی اشک براق شده بود مژه های بلندش توسط اشکاش خیس و فر خورده بودن خیلی صحنه قشنگی بود چشماش مات چشماش شده بودم نگام کرد و خیره شد دماغش قرمز شده بود نگام به سمت دماغ قرمزش رفت و با نوک انگشت زدم به دماغش یهو وسط گریه خنده ای زد که منم خندم گرفت با مشت زد تو بازوم و یه بیشعوری بهم گفت که شیرین ترین فحشی بود که تو زندگیم خورده بودم ازش بابت قضاوت کردنم معذرت خواهی کردم من واقعا معذرت میخوام من هیچی از زندگی تو نمیدونم نباید پیشداوری میکردم هرکسی مشکلی داره تو زندگیش و بدون دونستن اونا نباید قضاوت کرد مهین نه تقصیر تو نیست من خودم بدم و نباید انتظار خوبی رو داشته باشم دختری مثل من ولش کن بریم به بقیه قرارمون برسیم من با خوشحالی قربونت برم آره بریم و دوباره راه افتادیم ولی نه به سمت کافه رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم دور دور و خودمو برای شروع یک رابطه جدید با دختری عجیب آماده کردم کم کم خودش همه چیز رو بهم میگه ولی نمیدونستم واقعا خودمو درگیر چه چیزی کردم 8 8 8 1 8 8 8 1 8 8 8 7 8 3 9 88 9 8 7 8 8 7 9 86 8 ادامه نویسنده

Date: February 6, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.