تقدیر یک فرشته ۵

0 بازدید
0%

8 9 82 8 8 8 1 8 9 9 81 8 1 8 4 8 9 87 4 قسمت قبل چند روز تمام کارم شده بود قدم زدن تو حیاط و فکر کردن به حرفهای اون ناشناس در اینکه اینجا ایرانه و کسخل توش فراوون شکی نداشتم تا حالا اگه بخوام بشمرم یه چند صد هزار نفری مزاحم تلفنی داشتم اما اینکه یکیشون بخواد تا این حد پیشروی کنه و به خودش زحمت بده که بخواد صداشو عوض کنه نه حس ششم من میگفت این نمیتونه یه مزاحم باشه و قصدش هم فقط شوخی و مسخرگی نیست اینقدر لحن و کلامش جدی و محکم بود که هم منو ترسونده بود و هم کنجکاوم کرده بود جمله آخرش که به انگلیسی گفت مثل یک نوار که رو دور تکراره مدام تو مغزم تکرار میشد این یک مبارزۀ نا برابر در یک باشگاه مبارزه است مراقب باش این چه معنی ای میتونه داشته باشه نکنه مجیده اما حتی اگه مجید دنبال منم میگشته مگه کسخله که بعد از اینکه من پیداش کردم بیاد و همچین تلفنی به من بکنه اصلا اون کیه که داره به من اخطار میده نکنه یه تله است شایدم یه آزمایش از طرف پارسا ست اما اگه پارسا بود مگه دیوانه اس که بخواد راجع به خودش به من اخطار بده نکنه مربوط به سهیلا و محفله و خیلی احتمالای دیگه اینقدر زندگی پر فراز و نشیبی داشتم که پر بود از احتمالات مجهول طوری که گاهی احساس میکنم مغزم میخواد بترکه نمی خوام با اون ناشناس تماس بگیرم چون بهش اعتماد ندارم اما از طرفی هم نمی تونم حرفاشو نادیده بگیرم گاهی وقتا حس میکنم که هیچی نمی دونم و از تنها چیزی که مطمئنم اینه که تنهام تاکید کرد که پارسا رو بشناسم واقعا من چقدر پارسا رو میشناسم چقدر ازش می دونم چقدر در جریان کاراش هستم مگه نه اینکه من اسیر پارسام و روحمو به اسارت خودش درآورده چنان منو معتاد پیچیدگی و ابهامات خودش کرده که هیچ شانسی برای دل کندش ازش ندارم حالا چیکار کنم نمی تونم که همینجوری برم و بهش بگم پارسا تو کی هستی دقیقا چه موجودی هستی بگو تا من بشناسمت همینجور داشتم تو حیاط خونه قدم می زدم که خودمو جلوی در زیر زمین دیدم و قفلی که یه بار بازش کرده بودم تو دستم بود داشتم فکر می کردم ایندفعه چطور میتونم بازش کنم اونم مثل دفعه قبل و جوری که کسی نفهمه فکر کن فرشته فکر کن دختر این تنها برگ برنده تو هستش چون هنوز غیر خودت هیچ کس درباره اینکه یه بار پاتو تو این زیرزمین گذاشتی نمی دونه فقط تو درد و دلات برای کویر جریان زیر زمین رو گفتی و بس رفتم داخل و همچنان مشغول فکر کردن بودم که کبری اومد مثل همیشه هنوز نیومده مشغول کار کردن شد رو کاناپه نشسته بودم و داشتم نگاش می کردم چطوری می تونم بازم به اون کلید برسم تکرار نقشه قبلی اشتباهه رفتم بالا و لباس پوشیدم و زدم بیرون گوشیمو برداشتم که به ویدا زنگ بزنم اما پشیمون شدم و ترجیح دادم تنهایی برم یه تاکسی دربست گرفتم ازش خواستم تا هر وقت که کارم تموم شد در اختیار من باشه تاکسی رو از خونه دور کردم و همش حواسم به مغازه ها بود چشمم به اولین کلید سازی ای که افتاد ازش خواستم نگه داره وارد مغازه شدم و یه پیر مرد اخمو بهم گفت که کارم چیه یکم من و من کردم و گفتم یه قفل هست که کلیدشو ندارم میخوام بیایی و برام کلیدشو بسازی اگه کلیدشو گم کردی میام بازش میکنم نه میخوام همون قفل باشه و کلیدش ساخته بشه اخمش بیشتر شد و گفت ما اینکاره نیستیم خانوم بفرما حدسم درست بود و این یه مورد غیر قانونی به حساب میومد تو دنیای کلید سازا هر کلید سازی ای که می رفتم مشابه برخورد همون پیر مرده باهام میشد حتی یکیشون علنی بهم گفت کاری که ازشون میخوام غیر عادیه و تابلو مشکوک میزنم راننده تاکسی هم حسابی کنجکاو شده بود که من این همه در همه کلید سازا برای چی میرم اومد فضولی کنه که نذاشتم بهش رسوندم تو پولتو بگیر و حرف زیادی نزن نزدیکای ظهر شده بود و من دست از پا درازتر آوارۀ این شهر خراب شده یه جورایی مرکز شهر بودیم و همچنان موفق نشده بودم کسی رو پیدا کنم که این کار رو برام انجام بده بعضی جاها رو از کوچه و پس کوچه میرفت که تو ترافیک شهر نباشه از یه کوچه باریک داشتیم رد می شدیم که چشمم به یه کلید سازی کوچیک که تو فرو رفتگی کوچه بود افتاد ازش خواستم که نگه داره و پیش خودم گفتم اینم امتحان می کنم یه مغازه کوچیک و درهم برهم و کثیف یه مرد حدودا سی ساله با موهای فرفری که هم تیپش و هم مدل حرف زدنش شبیه این لاتای چاله میدون بود بهم سلام کرد تصمیم گرفتم قبل از توضیح دادن کاری که میخوام خودم بگم که در جریان غیر عادی بودنش هستم بفرما آبجی در خدمتیم یه کار غیر معمول میخوام برام انجام بدی چه کاری آبجی یعنی چی غیر معمول یه قفل میخوام بدون اینکه کسی بفهمه و مشخص بشه کلیدش رو داشته باشم دستشو کشید به ته ریشش و رو صورتش یه لبخند خاصی نشست و گفت این غیر عادی نیست آبجی اینجور که شما میگی این غیر قانونیه چون انگار صاحب اون قفل نیستی آبجی که میخوای کلیدشو داشته باشی اتفاقا اون قفل دقیقا تو خونه ایه که من صاحب اون خونه ام آبجی مارو نپیچون من خودم ختم روزگارم اگه واقعا اینجوری بود همون اولش میگفتی بیا بازش کن نمیگفتی ازش کلید میخوایی اجرت کلید ساختن برای قفل بیشتر از اینه که بری در یه قفل نو بخری حالا انجامش میدی یا نه پولش مهم نیست و هر چقدر شد میدم بهت حالا جریان این قفل چیه آبجی بگو شاید شد یه کاریش کرد من نیومدم اینجا برات قصه تعریف کنم یک کلام بگو انجامش میدی یا نه منم تا ندونم جریان چیه کاری از دستم بر نمیاد آبجی صد جای دیگه هم بری همینقدر باهات حرف نمی زنن از این مکالمه داشتم کلافه می شدم مکالمه ای که نظیرش فقط تو ایران پیدا میشه به یک یه زن میگی آبجی و خواهر و تنها فکر و ذکرت کردن اون زنه ای کاش اینقدر مردامون مردونگی داشتن که حرفشونو بزنن و فکر نکنن با خر طرفن الان این مثلا داره با آبجی آبجی گفتنش به من احساس امنیت خاطر میده به خیال خودش با یه نفس عمیق سعی کردم به خودم مسلط باشم راست میگفت این همه جا رفتم همینقدر هم باهام حرف نزدن اگه امیدی باشه فقط به همینه باید باهاش راه بیام قفل زیر زمینه که کلیدش دست شوهرمه میخوام برم داخل زیر زمین بدون اینکه اون متوجه بشه نمیخوام قضاوت قبل از مطمئن شدم دربارش داشته باشم اوه اوه پس جریان خیانت میانت و این حرفاس اون تو دنبال مدرک می گردی آره دقیقا بازم میگم پولش هر چقدر بشه میدم خیالت راحت این کار شما فقط بین خودمون می مونه قول میدم حسابی رفت تو فکر و داشت حرفای منو تو مغزش آنالیز می کرد همچنان داشت دستشو روی صورتش می کشید که گفتم یه گاو صندوق هم هست اونم میخوام باز شه مطمئنم هر چی مدرک که ثابت میکنه شوهرم خیانت کرده اون توئه چشماشو تنگ تر کرد و با دقت بیشتر بهم خیره شد از این سنگینی نگاهش خوشم نیومد اما همچنان چاره ای جز همین گزینه نداشتم ببین آبجی اینی که میخوای خیلی دیگه خطری شده شر میشه برامون جون خودت گفتم که به من اعتماد کن پولشم هر چقدر بشه میدم مشخص بود که حسابی با خودش درگیره و وسوسه شده که این کارو قبول کنه اما از طرفی مردده که شاید براش دردسر بشه چند بار دیگه تاکید کردم و بهش اطمینان دادم که دردسر نمیشه براش بلاخره بعد از کلی من و من کردن گفت قفل کار خودمه و مشکلی نیس اما گاو صندوق کار من نیست یکی رو میشناسم که میتونه برات یه کارایی کنه اما نرخش بالاست تا با خودتم صحبت نکنه فکر نکنم راضی بشه اوکی مشکلی نیست شماره تو بده فردا با هم یه جا قرار میذاریم متوجه شدم اسمش داووده و قرار شد فردا با اون دوستش بیان و همو ببینیم کلی پول نقد پس انداز داشتم برای روزایی که دوست ندارم پارسا از خرج و مخارجم با خبر بشه و خیالم راحت بود لازم نیست از کارت چیزی کم کنم داوود بهم آدرس یه قهوه خونه رو داد وارد قهوه خونه که شدم و خوب که دقت کردم غیر از یه دختره که میخورد با دوست پسرش و صرفا جهت یه مکان اینجا بودن دیگه هیچ زنی نبود اونجا چشم انداختم و داوود رو پیداش کردم همراه یه مرد دیگه که میخورد چند سالی از خودش بزرگ تر باشه رو یه تخت نشسته بودن بهشون ملحق شدم و با تعارف داوود کفشامو در آوردم و رو به روشون نشستم از نگاه های هیز مرده که هنوز هیچی نشده چشماش همه جای تنم کار میکرد خوشم نیومد سعی کردم فقط به داوود نگاه کنم خب فکراتونو کردین به دوستت گفتی آره آبجی دقیق هر چی شما گفتی بهش گفتم اما آق سیا دوست داره از زبون خودت بشنوفه خیلی محکم و جدی رو به اون یارو که داوود سیا صداش زد کردم و همون حرفایی که به داوود زده بودم رو بهش گفتم بعد تموم شدن حرفام جفتشون به هم نگاه کردن و انگار هنوز مردد بودن برای تصمیم گیری به قیافه هاتون نمیخوره اینقدر ترسو باشین چرا اینقدر تردید دارین میایین کارتونو انجام میدین و بعدشم پولتونو میگیرین دیگه چه خبره اینهمه فکر میکنین اگه جربزه اشو ندارین بگین من برم پی کارم سیاه بعد شنیدن من لبخند مزخرفی رو لباش نشست و بلاخره به حرف اومد نه داوود بی راه نمی گفت حسابی زن محکمی هستی خوشم اومد خوبه بلاخره به حرف اومدی کم کم نگران شدم میخواستم برم برات تخم کفتر بگیرم داوود بعد این حرف من ترکید از خنده و سیا حسابی تو ذوقش خورد سعی کرد به خودش مسلط باشه و گفت گاوصندوق قدیمیه یا جدید من این چیزا سرم نمیشه اما بعید میدونم جدید باشه چطور مگه حالا اگه قدیمی باشه میتونم کارتو راه بندازم که خودت بتونی هر بار بازش کنی جدید باشه باس جور دیگه بازش کرد که تابلو میشه پس امیدوارم قدیمی باشه چقدر میخوایین سیا و داوود بعد از سوال من دوباره بهم یه نگاه کردن و داوود گفت ما تصمیم گرفتیم خیلی به خرج نیفتی آبجی میخواییم حسابی بهت تخفیف بدیم صورتمو جدی گرفتم و به داوود خیره شدم خوب می دونستم این جمله اش بوی خوبی نمیده واضح بگو حرفتو چیه عاشق چشم و ابروم شدین که میخوایین تخفیف بدین سیا نذاشت داوود جواب بده و خودش گفت دقیقا علتش همینه حدسم درست بود و حالا سیا علنی گفت که هم پول میخوان و هم خودمو سرمو از جفتشون چرخوندم و به اون دو تا دختر و پسره نگاه کردم چنان مثل دو تا گنجیشک عاشق یواشکی با هم جیک جیک میکردن که اگه دنیا کنارشون زیر و رو میشد متوجه نمیشدن برای چند لحظه بهشون حسودیم شد تو صورت جفتشون موجی از معصومیت و پاکی بود منو باش که پیش خودم فکر می کردم دوران هرزگی و کثافت بودن تموم شده فکر می کردم که دیگه آزاد شدم و می تونم برای دل خودم زندگی کنم اما این دو تا گنده بک برای این که منو به اون زیر زمین لعنتی برسونن شرط سکس باهام رو گذاشتن می تونم همینجا هر چی از دهنم دربیاد بهشون بگم و برم پشت سرم هم نگاه نکنم اما چه تضمینی هست که تو این شهر کس دیگه ای برای من بخواد این کار خلاف رو بکنه و همین شرط رو نذاره این همه برای بقیه هرزگی کردم ایندفعه رو برای خودم هرزگی میکنم بعد چند دقیقه رومو کردم سمتشون و گفتم باشه قبول اما تا کارمو راه نندازین نه از پول خبریه نه لبخند پیروز مندانه ای زدن و داوود دستشو آورد جلو گفت پس معامله تمومه چند لحظه به چشماش و بعدش به دستش که جلو آورده بود نگاه کردم و بدون اینکه باهاش دست بدم از جام بلند شدم به قیافه هاشون که نگاه میکردم از همین الانش چندشم میشد فردا شب بعد ساعت 10 منتظر تماس من باشین از بس کانالای ماهواره رو بالا و پایین کردم سرم گیج رفت کبری که کاراش تموم شده بود حاضر شد و بهم رسوند که داره میره به زور یه لبخندی بهش زدم و ازش تشکر کردم بعد از چند دقیقه که مطمئن شدم رفته زنگ زدم به داوود و آدرس رو بهش دادم و گفتم راس یه ساعت دیگه اینجا باشین همون موقع در و باز میذارم که نیاز به زنگ زدن نباشه سریع بیایین تو سر ساعت مشخص در و باز کردم و ماشین رو آوردن داخل همچین تیپ زده بودن و صورتشون رو مخفی کرده بودن که انگار اومدن بانک بزنن بردمشون زیر بالکن و دم در زیر زمین عمدا چراغای حیاط رو خاموش گذاشته بودم و ازشون خواستم که نباید جلب توجه کنیم داوود چراغ قوه رو روشن کرد و شروع کرد وارسی کردن قفل بعد چند لحظه گفت حله من برم وسایلمو بیارم بعدش چراغ قوه رو گرفت سمت من و از بالا تا پایین اندامم رو نگاه کرد یه ساپورت مشکی و یه تیشرت اندامی مشکی تنم بود به به چه خوشگل خانومی داوود برو وسایلتو بیار برگشت و بعد چند دقیقه قفل رو باز کرد و گفت تا من کارای قفل رو بکنم شما برین گاو صندوق رو چک کنین من و سیاه وارد زیر زمین شدیم نور چراغ قوه خیلی بهتر از نور اون شمع بود حتی همراه آدم هیزی مثل سیا بهتر از تنهایی تو این زیر زمین لعنتی بود وارد اتاقک کوچیک داخل زیر زمین شدیم ازم خواست نور چراغ قوه رو روی گاوصندوق نگه دارم یکمی وارسی کرد و مثل داوود رفت که وسایل لازمشو بیاره برگشت بره که منم سریع دنبالش راه افتادم که تنها نباشم اینجا موقعی که منو پشت ماشین دید پوزخندی زد و قطعا متوجه شد من از تنها بودن تو اونجا می ترسم جفتشون برگشتن داخل زیر زمین منم رفتم دنبالشون حدود نیم ساعت بعد سیا موفق شد در گاوصندوق رو باز کنه انگاری گاو صندوق پیچیده ای نبود و براش راحت بود یا شایدم این دوتا خلاف کارای حرفه ای بودن و برای همین براشون این کارا راحت بود ازشون خواستم دست به داخل گاو صندوق نزنن که چیزی جا به جا نشه داخلش فقط مطمئن شدن که از پول یا جواهرات خبری نیست بلاخره کارشون تموم شد در گاوصندوق رو بستن و برگشتیم تو حیاط و داوود قفل رو گذاشت سر جاش و قفلش کرد وسایلشون رو برگردوندن تو ماشین همینجور وایستاده بودم و نگاشون می کردم داوود اومد سمت من و گفت خب خانوم خوشگله کار ما اینجا تمومه فردا بیا کلیدا رو بگیر اومدم بهش بگم باشه که گرمی دست رو روی باسنم حس کردم متوجه شدم که سیا پشت سرم وایستاده دست دیگه شو آورد جلو و گذاشت رو سینه سمت چپم و با دست دیگش باسنمو داشت می مالید اینجا جاش نیست ولم کن داوود هم خودشو بهم چسبوند و دستش رو گذاشت رو کسم و انگشتای دست دیگه اش رو به آرومی کشید رو لبام داوود دارم میگم اینجا نه ولم کنین و برین پی کارتون من فردا میام پیشتون اینقدر سخت نگیر خوشگله کاری که نکردیم بذار به حساب پیش پرداخت دست مزدمون حداقل یه پیش پرداخت خانوم خانوما اینهمه کون خودمونو اینجا پاره کردیم لااقل یه پستونی به نیش بکشیم نمیشد داد و بیداد کنم و از محکم گرفتنشون فهمیدم نمی تونم خودمو از دستشون نجات بدم دست سیا رفت زیر ساپورتم و حالا مستقیم داشت باسنم رو لمس میکرد داوود هم دستش رو برد داخل ساپورت و شرتم و شروع کرد کسم رو چنگ زدن داوود خواهش میکنم بس کن هر لحظه ممکنه شوهرم بیاد من که فردا باید بیام کلیدا رو بگیرم ازتون بس کنین انگارحرفم تاثیر داشت و بلاخره بعد از کلی مالش ولم کردن هر سه تامون می دونستیم که ایندفعه منم که کارم گیر اونهاس اگه کلیدو میخواستم باید قیمتشم پرداخت میکردم بهشون داوود بهم گفت فردا غروب جلوی مغازه باشم که کلیدا رو بهم بده هر چی بیشتر می گذشت هرزه بودن سخت تر میشد دیگه تحمل این دست مالی شدنا و مثل جنده ها باهام برخود شدن رو نداشتم اما خوب می دونستم تا به اونی که میخوان نرسن خبری از کلیدا نیست همینکه اونها رفتن منم برگشتم تو خونه و رفتم حموم از اینکه با این وقاحت دست مالیم کردن عصبی شده بودم و باید خودمو می شستم چیزی که نمی فهمیدم این بود که مگه این بار با سری های قبل فرقی داشت دادن دادنه حالا اصغر و اکبر و محمودش چه فرقی میکنه سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم روی زیر زمین تا بلاخره بفهمم چه خبره اونجا درسته حالا می فهمم به خاطر بقیه هرزگی کردن رو میشه به اسم نقش بازی کردن و اجبار هضمش کنم اما احساس میکنم به خاطر خودم هرزگی کردنم به شدت تحقیرم میکنه این که خودم ارزش خودمو در حد یه کلید و یا حتی یه ترس پایین آوردم دلم برای احساسی که لحظۀ دیدن مجید داشتم تنگ شده بود با افکار نصفه نیمه و ضد و نقیض رفتم تو جام صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم وحیده اومده بود تهران و میخواست منو ببینه چون عصر کار داشتم برای یه ساعت بعدش باهاش قرار گذاشتم وحیدۀ همیشه دمغ و عصبی کمی فرق کرده بود اینو یه خط چشم و یه کم هم ریمل بهم گفت براش خوشحال شدم اما اون انگار از دیدن من تعجب کرد چته فرشته قیافت یه جوریه چیزی شده نه چیزی نیست خوبم خواستم ببینمت تا جریان مانی و الهه رو بهت بگم بگو برای وحیده کامل تعریف کردم که چیکار کردیم و چی شد تمام مدتی که من حرف میزدم وحیده تو سکوت داشت گوش میکرد بعد از تموم شدن حرفهام انتظار داشتم خوشحال تر باشه چی شد وحیده فکر کردم خوشحال بشی خوشحال که هستم اما یعنی الان مانی چی میشه بی تفاوت شونه مو بالا انداختم با اون همه موادی که تو خونه و ماشنیش پیدا کردن خیلی خوش شانس باشه حبس ابد میخوره اینهمه مواد مخدر رو از کجا آوردین آخه این از اون سوالایی هستش که منم جوابشو نمی دونم خیلی برات مهمه برو از پارسا بپرس این پارسای جنابعالی رو هم که نمیشه با یه من عسل خوردش همینم مونده برم بپرسم از کجا مواد آوردی میدونی الهه الان کجاست اونم دقیقا نمی دونم اما اون جور که پارسا می گفت سرنوشتش از مانی خیلی بدتره انگار سعید هم که قطعا تحت تعقیبه تا الان یادت باشه اکه یه روز گیر افتاد و اعتراف کرد که تو بهش گفتی بره انتقام بگیره تو بزن زیرش هیچ مدرکی برای اثبات حرفش نداره اون روز تو رو هم دید که نگران نباش اون عینک دودی گنده ای که من زده بودم و تیپ و آرایشی که داشتم هیچ کسی منو یادش نیست نگران من نباش بعدشم گیریم ثابت کنه حالا یکی بهش بگه برو خودتو بنداز تو چاه باید بره بندازه الان میخوای چیکار کنی هیچی سر زندگیم با پارسا هستم و به زودی ازدواج می کنیم فرشته هیم شایدم من اشتباه میکنم ها اما تو مثل همیشه نیستی یعنی چه جوری بگم انگار نگرانی و استرس داری تو رو هیچ وقت اینجوری ندیدم تو اون فرشته محکم و خونسرد همیشگی نیستی وحیده راست میگفت خودم هم خوب می دونم که مثل همیشه نیستم شاید دلیلش دیدارم با مجید باشه و اون احساسات پاکی که خیلی وقت بود خاکشون کرده بودم چون به خیال خودم می خواستم انتقام بگیرم از روزگار از آدمهای قوی میخواستم مثل خودشون قوی باشم و پوزشونو به خاک بمالم اما الان می دیدم که اینهمه وقت اشتباه کردم اینهمه سال فکر میکردم دارم تلاش میکنم که قوی بشم در همون جهتی که سرنوشتم مقدر بوده میخواستم اونقدر سنگین بشم که هیچ قدرتی نتونه منو از جام تکون بده اما تازه می فهمیدم که باید سبک بود تا بشه پرید تا بشه رفت تازه میفهمم تقدیر من چیزی نبوده به جز قبول کردن دیکته های غلط دیگران و تلاش برای پیدا کردن منطق درونش دیدن دوبارۀ مجید بهم نشون داد که من اون چیزی که فکر میکردم هستم نبودم و هیچوقت هم نخواهم بود تازه می فهمیدم که من کبوتری بودم که وقتی پام زخمی شد به جای پریدن و یه جای ساکت و خلوت نشستن و خوب شدن با تقلای بیهوده با گربه ها بال و پرم رو هم شکستم من با خودم چیکار کردم یعنی اینهمه تلاش برای چی بود غم عجیبی ته دلم داشتم چیزیم نیست وحیده اینم از قولی که بهت داده بودم اون دو تا عوضی از هم جدا شدن و الان اوضاشون یکی از یکی بدتره اگه کارم نداری من باید برم جایی کار دارم فقط حواست به ویدا باشه راضیش کن با ماهان ازدواج کنه اگه تو بگی تاثیرش خیلی بیشتره در میان نگاههای متفکرانۀ وحیده که یقین داشت من یه چیزیم شده ازش جدا شدم نمی خواستم بیشتر از این تو این وضعیت منو ببینه از اینکه نمیتونم مثل قبل از پس کنترل احساساتم بر بیام لجم در اومده بود غروب طبق قرار رفتم جلوی مغازۀ داوود همین که منو دید سریع مغازه رو بست و بهم گفت دنبالش برم منو برد سر خیابون و ازم خواست سوار ماشینش بشم و رفت طرفای یافت آباد کلی کوچه و پس کوچه و بلاخره یه جا نگه داشت و وارد یه خونه کوچیک و درب و داغون شدیم می دونستم که دارم ریسک میکنم و اینجا می تونن هر بلایی سرم بیارن اما مگه نه اینکه کل زندگی من یه ریسک اشتباه بوده این یکی هم روش بلکه این بار شانس این کبوتر احمق زد و به کل گردنشم شکست نفس عمیقی کشیدم و پردۀ زهوار در رفتۀ ته راهرو رو کنار زدم خونۀ ساده و محقری که بیشتر شبیه مکان بود تا خونه زد تو ذوقم مخصوصا وقتی سیا با یه شلوارک و زیر پوش رکابی بهم سلام مسخره ای کرد و رفت یه پاکت آورد این کلیدای اون قفل و اون گاو صندوق رمز گاوصندوقم برات داخل پاکت نوشتم و گفتم چه جوری بزنیش منم از تو کیفم یه پاکت برداشتم و بهش گفتم اینم مبلغی که قرارمون بود سیا اومد نزدیکم و هر دوتا پاکت رو همراه با کیفم گرفت و انداخت یه گوشه دستش رو کشید روی صورتم و گفت خب عزیزم حالا می مونه بقیه حسابمون که باید تسویه شه با دست دیگه اش دکمه های مانتوم رو باز کرد شروع کرد پهلوم رو مالش دادن چرا من اینجوری شدم چرا اینقدر دارم از این وضعیت لعنتی عذاب می کشم مگه من بدتر از اینش رو نگذروندم چم شده آخه چشامو بستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم داوود رو پشت خودم حس کردم که مانتوم رو در آورد یه شلوار جین کشی پام بود و یه تیشرت قرمز انگار دوست داشتن دوتایی و با همی با من ور برن حالا که جندۀ مجانی گیرشون افتاده میخوان تو دخمه پورن اروپایی بازی کنن آبجیشون رو قراره گروهی بکنن دستاشون همه جای تنم کار می کرد سیا چند بار گفت چشمات رو باز کن که بهش توجه نکردم این توجه نکردن من باعث شد کمی خشن تر برخورد کنه هر چی تمرکز کردم حتی موفق نشدم حتی اون حس لعنتی لذت از خشونت رو تو خودم فعال کنم با همه وجودم احساس هرزه بودن و کثافت بودن می کردم هر تیکه از لباسم رو که در می آوردن حس تنفرم از خودم بیشتر میشد نفهمیدم داوود کی رفت و یه تشک آورد و وسط هال پهن کرد به خودم که اومدم منو خوابونده بودن رو تشک و سیا پاهامو از هم باز کرده و روم بود هم زمان که پاهامو از هم باز کرده بود بالا هم نگهش داشت و بدون مکث و با همه زورش کیرش رو توی کسم فرو کرد چون ترشح نداشتم دردم اومد و لبمو گاز گرفتم دستای ضمخت و خشنش رو روی سینه هام حس می کردم چنان چنگ میزد که درد سینه هام هم به در جلوم اضافه شد داوود سعی داشت کیرش رو تو دهنم بکنه که براش ساک بزنم اما صورتمو برگردوندم و نذاشتم برای همونم موهام رو با همه زورش کشید و فک و دهنم رو فشار داد و به زور مجبورم کرد براش ساک بزنم میخواستم اون کیر کثیف و حال به هم زنش رو گاز بگیرم اما از عواقبش ترسیدم من هنوز تو این خونه بودم و اون کلیدا اینجا بود هر کاری که دلشون خواست با وحشی گری هر چه تمام باهام کردن منم به سنگینی یه نهنگ افتاده بودم و تنها هنری که تو این گروپ سکس به خرج دادم این بود که گریه نکردم بعد چند بار ارضا شدن هر کدومشون یه گوشه افتاد اما همچنان داشتن منو نگاه می کردن پوستۀ داخل کسم میسوخت از بس سابیده شده بود اما درد واقعی مال پشتم بود خیلی وقت بود که از پشت سکس نداشتم و واقعا درد آور ترین کاری بود که باهام کردن به سختی بلند شدم و رو به داوود پرسیدم که حموم کجاست فقط اینقدر دوش گرفتم که از این اوضاع کثیف در بیام با همون تن و موی خیس لباس تنم کردم و پاکت کلیدا رو برداشم موقع رفتن ازشون خدافظی نکردم اما سیا اومد جلوم و گفت دمت گرم آبجی خیلی حال دادی انصافا شماره داوود رو که داری بازم اگه جایی کارت گیر افتاد رو ما حساب کن خوشگله پوزخندی زدم و سرم رو به علامت تایید تکون دادم زدمش کنار و از خونه زدم بیرون وارد خونه که شدم سریع رفتم تو اتاقم و روی تختم مچاله شدم اونقدر خالی بودم که حتی انگیزه ای برای گریه کردن هم نداشتم یک روز کامل طول کشید تا بتونم روحیه امو احیا کنم حالا فقط باید منتظر یه موقعیت خوب می بودم که برم تو اون زیر زمین لعنتی از اسم زیر زمین متنفرم اونقدر که میخوام وصیت کنم وقتی مردم منو بندازن تو دریا اما الان مهم ترین مورد اینه که باید برم تو اون وامونده و حتما باید تو روز و روشنایی باشه دیگه امکان نداره توی شب پامو اونجا بذارم رفت و آمدای پارسا توی روز اصلا قابل پیش بینی نبود و کبری هم که حدود ساعت ده میومد باید صبر می کردم تا یک موقعیت خوب پیش بیاد یه هفته گذشت تا اینکه بلاخره پارسا صبح که میخواست از خونه بزنه بیرون گفت برای چند روز با امیر دارم میرم جایی پس بالاخره وقتش شد ساعتم رو گذاشتم صبح زود و با حوصله و تو روز روشن تونستم برم و ببینم اون اتاقک تو زیر زمین چه خبره استرس داشتم که نکنه داوود سرم کلاه گذاشته باشه و این کلید قفل رو باز نکنه اما بر خلاف انتظارم خیلی راحت قفل باز شد تحمل زیر زمین توی روز خیلی خیلی راحت تر بود حالا می تونستم ببینم که اکثر وسایل داخلش قدیمی و کهنه هستن و حسابی کثیف همه جا رو تارهای کهنۀ عنکبوت گرفته بود و هر بار به تن و بدنم میخوردن مادرم دوباره از اول جلوی چشمام میسوخت وارد اتاقک شدم و حالا دقیق تر دیدم که یه میز تحریر قدیمی همراه یک صندلی چوبی یه گوشه اس و چند تا کارتن یه طرف و گاو صندوق هم یه طرفه ظاهرش مشخص بود که اینم قدیمیه طبق دستور العملی که سیا نوشته بود موفق شدم گاوصندوق رو هم باز کنم توش پر از کاغذایی بود که ازشون سر در نمی آوردم قسمت بالای گاو صندوق یه محفظۀ کوچیکتر تعبیه شده بود که شبیه یه صندوق کوچیک تو دل گاوصندوق بود درش رو باز کردم و اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه لپ تاپ بود درست هم اندازه و مارک لپ تاپ پریسا اما به رنگ مشکی لرزش نا خواسته ای همه وجودم رو گرفت اما چیزی که باعث شد از تعجب چشام گرد بشه و رسما چیزی به سکته زدنم نمونه دیدن دفترچه خاطرات ارغوان بود دفترچه خاطراتی که مطمئن بودم که پارسا جلوی چشم خودم تیکه تیکه اش کرد اما حالا صحیح و سالم توی گاو صندوق بود نمی تونستم درک کنم هضم دیدن چیزی که فکر میکردم نابود شده غیر ممکن بود استرس هر لحظه بیشتر همه وجودمو می گرفت و بازم داشتم احساس خفگی می کردم توی این زیر زمین لعنتی تو این زیر زمین سرد و تاریک گوشهام گر گرفته بود با دستای لرزون دوربین گوشیم رو فعال کردم و از همه صفحه های دفترچه خاطرات ارغوان عکس گرفتم دیگه بیشتر از این موندنم ریسک بود سعی کردم همه محتویات گاوصندوق رو به همون شکل که بود بچینم و از زیر زمین اومدم بیرون وقتی قفل رو مثل قبلش قفل کردم و کلیدو گذاشتم تو کرستم تازه یادم افتاد خیلی وقته نفس نکشیدم چرا اینقدر ترسیدم چرا اینقدر استرس دارم چرا اینقدر ضعیف شدم چرا دیگه نمیتونم تحمل کنم به وحیده زنگ زدم و امیدوار بودم که چون آخر هفته اس تهران باشه خوشبختانه خونه ویدا بود خواستم جایی ببینمش که گفت بیا همینجا ویدا قراره با ماهان برن خونه برادر ماهان رفتم بعد از احوال پرسی ویدا با نگرانی پرسید چت شده تو فرشته رنگت پریده چیزی شده نه چیزی نیست خوبم چیزی نیست شاید دارم مریض میشم حوصلم سر رفته بود اومدم یه سر بهت بزنم وحیده جون پس یه خرده برای فرشته از اون بخور شلغمت درست کن تا بدتر نشده عزیزم من و ماهان داریم میریم جایی به خدا میخواستم بمونم پیشت اما مجبورم برم وحیده هست پیشت تا ما برگردیم رفت سمت در اما باز برگشت و خیلی آروم در گوشم گفت در مورد مجید مشکلی پیش اومده نه ویدا مجید رو دیگه از همون موقع نه دیدمش و نه خبری ازش دارم نگران نباش من چیزیم نیست ویدا معلوم بود حرف من رو باور نکرده و با نگاه نگران ازمون خدافظی کرد حالا نوبت وحیده بود که گیر بده چت شده دیگه ظرفیتم پر شده بود و خیلی جدی به وحیده گفتم بس کن عکسهایی که از صفحه های دفترچه خاطرات ارغوان گرفته بودم رو نشونش دادم و گفتم یادته قبلی رو چطوری رمز گشاییش کردی بازم میتونی آره یادمه فرمولش رو نوشتم اما تو خونه خودمونه فردا میرم و روش کار میکنم اگه طبق همون فرمول باشه اینم میتونم ترجمه کنم مرسی وحیده مرسی فرشته خودتو تو آینه دیدی داری با خودت چیکار میکنی نکنه از اینکه به من کمک کردی عذاب وجدان داری عذاب وجدان اونم واسه اون دوتا همینم مونده بود هر چی سرشون اومد حقشون بود بیشرفا پس چته داری دیوونه ام میکنی فرشته دیوونه نشو خواهشا حداقل تو یکی عاقل بمون شاید به موقعش عقلت لازممون شد یه کم دیگه هم برای خالی نبودن عریضه موندم که فکر نکنه فقط به خاطر کار اومدم سراغش بعد هم از وحیده خدافظی کردم و اومدم بیرون جوری شده بودم که هیچ جایی بند نمیشدم توانایی تمرکز رو هیچ موردی رو نداشتم اصلا دوست نداشتم هیچ فکر و قضاوتی برای اتفاقات عجیبی که برام پیش اومده رو داشته باشم تا صبح کابوس پشت کابوس چندین بار از خواب پریدم هر بار احتمال میدادم که الان سکته میکنم و خلاص با سرگیجه و سر درد از خواب بیدار شدم دوش گرفتن هم کمکی برای سر حال شدنم نکرد شب شد تو حیاط و روی تاب داشتم تاب می خوردم که با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم وحیده بود الو سلام خوبی فرشته بهتری سلام خوبم چیکار کردی تونستی ترجمه کنی خب من امروز اومدم خونه و فرمولی که نوشته بودم رو چک کردم و شروع کردم تطبیق دادن با عکسایی که بهم دادی و وحیده وقت ندارم داستان تعریف کنی یه کلمه بگو شد یا نه خب خب آره ترجمه اش که کردم اما اما چی چرا خب خب میکنی بگو زودتر چی نوشته توش همون قبلیه اس دیگه مگه نه والله تقریبا میشه گفت همون قبلیه و همون شعرا و همون متنای عاشقانه خب پس حدسم درست بود پارسا دلش نیومده بندازتش دور و نگه داشته فقط یه چیزی فرشته چیه اون کلمات اخطار آمیز که توی اون یکی بود یادته تو این نیست منظورم همون زمین شطرنجی و شکنجه و خب حتما برشون داشته نیازی دیگه به نگه داشتن اونا نیست که براش یاد آوری بشه که چی فرشته آخه وحیده کشتی منو میشه مثل آدم حرف بزنی ببین یه فرق مهم بین اون دفترچه ای که بهم داده بودی و این هست توی اون قبلی مخاطب همه شعرا و متن های عاشقانه پارسا بود اما توی این مخاطب یه اسم دیگه است چه اسمی وحیده میگی یا نه داری سکته ام میدی تو این یکی به جای اسم پارسا اسم پریسا س یعنی انگارهمۀ این شعرا و متن ها برای پریسا نوشته شده یعنی تو این یکی که بهم دادی اینجوری نوشته ها چیزی رو که میشندیم باور نمی کردم نمی فهمیدشم و سرم گیج رفت و دیگه نمی تونستم بیشتر از این با وحیده حرف بزنم الو فرشته خوبی میشه بهم بگی جریان چیه این عکسا رو از کجا گیر آوردی به من بگو چی شده هیچ چی نشده وحیده فقط در این مورد با کسی حرف نزن خوب مخصوصا پارسا گوشی رو قطع کردم سرم از درد داشت می ترکید این یعنی چی این دفترچه اصله یا اون دفترچه ای که پارسا جلوی من پاره اش کرد اصلا این مخفی کاریا چه معنی ای داره دارم گیج میشم از گیج شدن میترسم گیج شدن یعنی کنترل نداشتن و اینجا و الان از کنترل نداشتن خیلی میترسم فکرشو بکن وقتی که مثلا کنترل داشتم همه چیز وحشتناک و بیرحم بهم حمله میکرد و منو می شکست حساب کن اگه وارد یه بازی بی کنترل بشم چی انتظارمو میکشه این صدای ناشناس هم که قوز بالا قوز قبلا صبر نکردم اما ایندفعه صبر میکنم مثل اکثر این روزهای اخیر که پارسا نبود رو کاناپه لم داده بودم و فقط فکر می کردم شرایط مجهولی که توش بودم منو ترسونده بود ترس هم منو میبرد به دوران زندگی با زندایی اینها و دپرسم میکرد دپرس هم که میشدم عجول درونم میخواست یه کاری بکنه اما با چی یه کاری بکنم وقتی نمیدونم تو چه موقعیتی هستم و دشمن فرضیم کیه بعدشم من از اون دوران با چه سختی در اومدم فقط خودم میدونم و خدا حالا دوباره باید برگردم با صدای پارسا به خودم اومدم اومدنشو متوجه نشده بودم اصلا سلام خانوم خانوما عه سلام کی اومدی یه پنج دقیقه ای میشه اینجا وایسادم چته تو اصلا انگار تو این دنیا نبودی چیزیم نیست حوصلم سر رفته یه موضوعی هست که باید در موردش حرف بزنیم چه موضوعی رفت رو کاناپه جلوم نشست و طبق معمول وقت حرفای مهمش یه سیگار روشن کرد نمیدونم چرا ایندفعه رفتاراش رو اعصابم بود انگار دارم یه تئاتر نگاه میکنم افه ها و حرکات نمایشی برای جالبتر کردن موضوع برای تماشاگری که نگاهش جز ترس چیزی نمیبینه از مسافرتتون با ویدا به اینور خیلی عوض شدی مگه با ویدا کجا رفته بودی من نه بابا گفتم که بهت ویدا دوست داشت یه مسافرت چند روزه داشته باشه که حال و هواش عوض بشه منم همینطور این جواب من نبود رفته بودیم اصفهان مطمئنی چطور مگه چی شده که داری منو بازجویی میکنی احیانا نظرش عوض نشد وسط راه یا مسیر رو اشتباهی نرفتین پارسا حوصله این بازجویی ها رو ندارم خسته ام میخوام برم تو اتاقم استراحت کنم از جام بلند شدم که برم اونم از جاش بلند شد و جلوم وایستاد و بازوم رو گرفت با چشمای به شدت جدی و حتی کمی ترسناکش بهم خیره شد به من دروغ نگو فرشته کجا بودین شما دو تا دستمو ول کن پارسا داره دردم میاد چه فرقی میکنه که ما کجا رفته بودیم اونم به حال تو همچنان به چشمام خیره شده بود دوست داشتم هر چی زودتر خودمو از شر این نگاه خلاص کنم استرس لعنتی باز همه وجودمو گرفته بود اونقدر بر و بر همو نگاه کردیم تا اعتماد به نفسم برگشت هر چی بیشتر تو نگاهش نگاه میکردم بیشتر ترس درونشو میتونستم بو بکشم انگار اون بود که میترسید از دست دادن من یعنی اینقدر ترسناک بود براش همین باعث شد اعتماد به نفسم بالاتر و بالاتر بره و منم تمامشو ریختم تو نگاهم تا بلاخره دستمو ول کرد و منم سریع رفتم طبقه بالا و تو اتاق خودم انگار فهمیده که من پیش مجید رفتم اما چطوری فهمیده سریع زنگ زدم به ویدا و ازش پرسیدم که به کسی گفته یا نه اما اون قسم خورد که حتی به ماهان هم نگفته پس آخه چجوری شک کرده الان من باید چیکار کنم صبر کن شایدم اصلا این نیست صبر کن صبر کن بذار ببینیم موضوع چیه با اینحال تا صبح از این پهلو به اون پهلو شدم درسته هیچی نمی دونم و هر لحظه بیشتر گیج میشم اما از یه چیز مطمئنم اینکه تا حقیقت رو نفهمم ول کن نیستم صبر و تحمل مال من نیست هر چی میخواد بشه مهم نیست اما به هر قیمتی که شده باید بفهمم چه خبره تو اولین فرصت مثل سری قبل صبح زود رفتم زیر زمین و گاو صندوق رو باز کردم ورودی ویندوز لپتاپ رمز میخواست تصمیم گرفتم بقیه کاغذا رو چک کنم تو بین کاغذا متوجه همون دفترچه یادداشت پارسا که درباره گذشته اون 5 نفر بود شدم آخرش یه سری نوشته دیگه اضافه شده از صفحاتش عکس گرفتم و برگشتم بالا سریع خودمو به اتاقم رسوندم و شروع کردم به خوندن اگه از من بپرسی هیچ چیزی به اندازۀ یه زن مرموز که نمیشه کشفش کرد زیبا و سکسی نیست منظورم از کشف کردن تسخیر یک جسم نیست منظورم کشف لایه های مختلف روحه از زنهای یک بعدی خوشم نمیاد اونهایی که اسیر زن بودن خودشونن اما این زن اسمش اشرفه و من فامیلیشو گذاشتم مخلوقات تو این یک سال و نیم که ازآشناییم با اشرف مخلوقات میگذره هر روز بیشتر به عجیب و خاص بودنش پی می بردم زنهایی که تا امروز دیدم فقط یه لایه دارن اون هم لایۀ لباسشونه که وقتی کندیش دیگه هیچ چیشون نمیمونه یه تیکه گوشت لوس و ننر و نق نقو اما این زن میلیونها میلیون لایه داره که در هر دیدار با لایۀ جدیدی آشنا میشم مثل پیاز که هر چی بیشتر پوست میکنیش اشک خودت بیشتر در میاد این زن تنها انسانیه که تونسته منو به چالش بکشه غرق افکارم بودم که پیداش شد و مثل همیشه بدون سلام جلوم نشست شروع احوال پرسی ما به همون غریبی رابطه مون بود چند دقیقه سکوت و نگاههای خیره به هم نگاه به چشمانی خاص که هیچ کلمه یا جمله ای نمی تونه توصیفش کنه نه به خاطر رنگشون یا شکلشون یا به خاطر خشم آروم و ملایمی که توشه خشمی که پخته و با تجربه شده خشمی که جهت گرفته و رسیده خشمی که آمادۀ چیدنه این نگاه رو خیلی دوست دارم طبق روال به حرف اومد خب امشب چه داستانی برام داری بدون مقدمه شروع کردم براش داستان تعریف کردن ژانر مورد علاقه اش رو می دونستم و داستان یک دختر باکره رو براش گفتم که چطور شب عروسیش جلوی شوهرش بهش تجاوز میشه و باکرگیش رو ازش میگیرن وقتی داشتم براش تعریف میکردم بدون اینکه حالت صورتش تغییری بکنه داشت گوش میکرد گاهی اصلا نمی دونستم که داستان رو دوست داره یا نه اما مثل همیشه تا تهش رفتم تا به جاهای سخت کار رسیدیم وقتی داستان تموم میشد اشرف همیشه سوالات زیادی دربارۀ داستانام داشت که باید جواب منطقی بهشون میدادم اگه نمیتونستم شام نخورده میرفت و منو تو خماری میذاشت توضیحش هم این بود که من وقتشو تلف و به شعورش توهین کردم تنبیهم هم این بود که تا تماس بعدیش صبر کنم یاد گرفته بودم که داستان هر چی ساده تر باشه میشه جوابهای قانع کننده ای هم براش داشت اینو از اون داستانهای پیچیدۀ اوایل کارمون فهمیدم که توش سوتی میدادم و اشرف تا مدتها غیبش میزد این بار هم بعد از تموم شدن داستان و سین جیم معمول و خوردن شام رفتیم هتل و حالا وقت قدردانی اون بود داد و ستد ما در ظاهر خیلی ساده بود من براش داستان میگفتم و اون خودشو در اختیارم میذاشت هر هفته شب های یکشنبه آدمای پیچیده نقطه ضعف من بودن و اشرف پیچیده ترین موجودی بود که تو کل عمرم دیده بودم هر بار و خیلی مختصر از گذشته اش میگفت اونقدر که فقط تشنه ام کنه نه بیشتر احساس میکردم با یه موجود فرا زمینی طرفم که نمی تونه احساساتش رو درست بیان کنه روحش بر خلاف ظاهر آرومش به شدت در جنب و جوش و تکاپو بود اون چیزی که خلاصه از گذشته اش فهمیدم این بود که تو ایران دختر یه حاجی بازاری معروف بوده فقط یه خواهر دیگه غیر خودش داره وقتی که تو ایران بوده شوهر و یه دختر داشته ازدواجی سنتی داشته با مردی که اصلا به چشم شوهر بهش نتونسته نگاه کنه برای دختری سرزنده با این همه جنب و جوش یه شوهر سنتی و مذهبی قطعا نمیتونه راضی کننده باشه مخصوصا بعد به دنیا اومدن بچه اش که شرایط به شدت براش سخت و تکراری میشه دپرشن بعد از زایمان هم کمکی به قضیه نمیکنه تا اینکه در نهایت دلش رو میزنه به دریا و بلاخره اولین چراغ سبز رو به عشق واقعیش نشون میده هر آدمی توی دنیا حق داره عاشق بشه و برای رسیدن به عشقش تلاش کنه اما بعضی عشقا به شدت ممنوعه و خطرناکن عشق یک زن شوهر دار و یک مرد متاهل قطعا جز عشقای ممنوعه و حتی خطرناکه به خصوص توی ایران و در یک خانواده سنتی اما عشقه و زبون نمیفهمه آدما رو کور میکنه و نمیذاره جز همدیگه هیچ چیز دیگه ای ببینن رابطه اشرف و هادی هر روز گرم تر و گرم تر میشه هادی سرایدار خونه پدری اشرف بوده که همراه با زنش تو یکی از اتاقهای حاشیه ای اون خونه بزرگ زندگی می کردن زن هادی که زینب نام داشته کارای نظافت و آشپزی خونه رو انجام میداده هادی هم سریدار و مسئول کارای متفرقه حاجی بوده مورد اعتماد و اطمینان حاجی زینب علاوه بر اینکه یک زن به شدت وسواسی و کمی عصبی بوده مشکل مهم تری داشته و اینکه نازا بوده و هرگز نمی تونسته مادر بشه شاید این عیب ها دلیل منطقی ای برای خیانت باشه از اون دلایلی که آدما برای هر کاری که دلشون میخواد انجام بدن برای خودشون درست میکنن اشرف و هادی هم به اندازۀ کافی دلیل داشتن که به هم برای هر رابطه ای حق بدن البته رابطه ای که همچنان به سکس کشیده نشده و فقط در حد احساسات و نهایتا یک بوسه است اما شاید مسافرت طولانی کاری شوهر اشرف بهترین موقعیت باشه برای به ثمر رسیدن عشق واقعی بلاخره این اتفاق میفته یک شب و فقط یک بار کی فکرش رو میکرد که به خاطر همون یک بار سکس اشرف حامله بشه حتی خودش هم فکرش رو نمی کرد نطفه بچه ای که یک عمر هادی در حسرتش بود حالا توی شکم عشق حقیقیش بسته شده بود اشرف تصمیم بزرگ و حساسی گرفت تصمیمی که شاید نقطه عطف زندگی خودش و خیلی های دیگه بود تصمیم گرفت این بچه رو حفظ کنه تصمیم گرفت به جای دختری که به اجبار از شوهرش داره یک بچه از عشق واقعیش داشته باشه شاید اگه می دونست که این تصمیم چه نتایجی داره هیچ وقت این کار رو نمیکرد موقعی که شکم اشرف بالا اومد و همه فهمیدن که حامله شده و حتی سن دقیق جنین هم مشخص شد شوهر اشرف که یه آدم شکاک و حساس بود شک میکنه و میفهمه که از نظر زمانی این بچه موقعی به وجود اومده که اون ایران نبوده درست تو همون سه ماهی که توی عربستان بوده و درگیر حجاج اشرف راهی که بخواد از این خیانت فرار کنه نمی بینه و در یک شب طوفانی و در یک دعوای شدید به شوهرش میگه که میخواد ازش جدا بشه اینجاست که شوهرش مطمئن میشه این بچه مال خودش نیست جریان به حاجی کشیده میشه و اشرف به خودش که میاد براش یک دادگاه خانوادگی و سخت تشکیل شده تصمیم میگیره که تا پای مرگش هم شده حرفی نزنه اما هادی طاقت نمیاره و وارد اتاق میشه همه چی رو اعتراف میکنه همه برای چند لحظه در بهت و سکوت فرو میرن مشکل مهم تر اینکه اشرف اصرار داره بچه رو حفظ کنه و علنی میگه اگه قراره بچه مو ازم بگیرین باید خودمو اول بکشین همه میدونن حکم گناهی که مرتکب شدن چیه حاجی بهتر از همه میدونه که جون دخترش در خطره اون شب هیچ اتفاقی نمیفته و اشرف میره به اتاق خودش و هادی هم میره به اتاق یا خونه خودش اما بر خلاف اون چیزی که ظاهر نشون میداد یک اتفاق مهم میفته حاجی مجبور میشه برای نجات دخترش با شوهر اشرف معامله ای کنه معامله ای مخوف و ترسناک در قبال طلاق اشرف از شوهرش اشرف باید برای همیشه از ایران بره اما حاجی به اشرف حقیقت ماجرا رو نمیگه و بهش قول میده که بعد طلاق گرفتن قراره به هادی برسه و هادی باید تصمیم بزرگی بگیره یه طرف عشقش و یه طرف بچه اش و یه طرف همسرش برای حفظ همه اینا چیکار میشه کرد چاره جز از خود گذشتگی نیست بعد از به دنیا اومدن بچه و بدون اینکه بذارن اشرف ببینش بچه رو به هادی میدن و اون میبرتش پیش زینب و بهش میگه که این بچه رو یکی جلوی مسجد گذاشته همراه یک نامه که توانایی بزرگ کردنش رو نداره برای یک زن نازا چه هدیه ای بهتر از یه بچه آسمونی اما بعد از چند روز هادی رو همراه با مواد مخدر میگیرن و به واسطه حاجی و نفوذی که شوهر اشرف داشته خیلی زود حکم اعدامش صادر و اجرا میشه حاجی وارد اتاقی که اشرف داخلش زندانی شده بود میشه و همه حقیقت و اتفاقا رو براش توضیح میده تاکید میکنه که اگه غیر از این انجام میشد جون اشرف در خطر بوده و سنگسار میشده بهش میگه که تا چند روز دیگه میفرستمت خارج و طبق قرار با شوهرت اگه برگردی به ایران اجازه این رو داره که هر بلایی سرت بیاره هم سر تو و هم سر اون بچه اشرف همه چی رو از دست رفته میبینه عشقش مرده و حتی شانس دیدن بچه اش رو هم نداره نه تضمینی برای جون خودش هست و نه اون بچه مجبور میشه به خاطر بچه اش به خواست پدرش تن بده و برای همیشه از ایران بره شاید همین شوک بود که هیولای درون اشرف رو زنده کرد برای اولین بار تو همون پرواز باهاش آشنا شدم اولین بار بعد دو ماه که باهاش توی رستوران همیشگی قرار گذاشتم دستش یه روزنامه دیدم برام عجیب بود که به این زودی زبان آلمانی یاد گرفته که داره روزنامه میخونه خوش شانس بودم که قبل از شام رفت دستش رو بشوره و حس کنجکاویم باعث شد روزنامه رو بردارم و ببینم که وسط روزنامه یه مجله کمیک سکسی هستش اونم نه کمیک سکسی معمولی کمیک سکسی خشن که فقط آدمایی که علاقه مند به رفتارای سادیسمی هستن از این جور مجله ها خوششون میاد دمر کنارم خوابیده بود و دستاشو گذاشته بود زیر چونه اش نوازش کمر و باسن لختش تنها کار رومانتیک و غیر سادیسمی ای بود که دوست داشتم انجامش بدم کلا رابطه من و اشرف یک رابطه کاملا رومانتیک و ملایم بود بر خلاف روحیات عجیب و خاص جفتمون انگار من با داستان گفتن و اشرف با شنیدن این داستانا اون قسمت نهان و خبیث جفتمون رو ارضا می کردیم در حین نوازش کمرش بودم که در مورد آشنایی چند روز قبلم با یک دانشجوی روانشناسی تو یکی از بار های شهر صحبت کردم از خاص بودنش و اینکه چقدر شبیه ماست از اینکه حس میکنم می تونم کنترلش کنم و میشه خود واقعیش رو فعال کرد اشرف روش رو برگردوند سمت من و گفت خب امتحانش کن و ببین که واقعا اینی که میگی هست یا نه پیشنهاد اشرف برام غافلگیر کننده بود و از طرفی به شدت وسوسه کننده مشغول آنالیز پیشنهادش بودم که بازم گفت یه بار دیگه باهاش قرار بذار و بعدش بیارش خونه من براش یه آزمایش می ذاریم و متوجه میشیم که تا چه حد می تونیم غریزه واقعیش رو فعال کنیم قرار شد کل دکور خونه اشرف رو عوض کنیم تابلوهای خاص و با مضموم خاص در جاهای مختلف خونه گذاشتیم اسم پسره رو استاد گذاشته بودم و قرار شد با یک روسپی که آگاهانه برای شکنجه شدن پول میگیره مواجه اش کنیم اشرف علاقه ای به حضور مستقیم تو بازی نداشت اما مشخص شد که دیگه شنیدن داستان های تخیلی و فانتزی ارضاش نمیکنه به وضوح علاقه خودش رو از واقعی کردن این فانتزیا نشون داد میخواست بهترین تماشاچی این تئاتر باشه و به صورت واقعی از دیدن و شنیدنش لذت ببره اشرف الهام بخش من برای ادامه این بازی و لذت بردن واقعی از این حس بود پیشنهاد اون و در ادامه تشویق های اون باعث شد که مصمم بشم برای تشکیل یه محفل و درست کردن بازی های متنوع تر و پیچیده تر دوست داشت پشت پرده باشه و به همین دلیل حتی اعضای محفل هم از وجودش بی خبر بودن به سقف اتاق خیره شده بودم یعنی محفل فقط 5 نفر نبوده یعنی رئیس قبل از تشکیل محفل یه دوست خاص و مهم داشته که یه جورایی الهام بخش عملی کردن اون فانتزی های سادیسمیش بوده یک زن به اسم اشرف که به خاطر خیانت یا عشق ترد شده به خارج این زن کیه الان کجاست یعنی پارسا دنبال این زنه هم هس نقشه ی پارسا برای گیر انداختش چیه این میتونه به اون دفترچه خاطرات که هنوز نمیدونم اصلیه یا جعلی ربط داشته باشه انگار اون ناشناس راست میگفت و من حتی نزدیک به شناخت پارسا هم نیستم چندین و چند بار گوشیم رو برداشتم و روی شماره اون ناشناس اومدم مردد بودم که میشه بهش اعتماد کرد یا نه چند روز کامل فقط فکر کردم و فکر کردم باید ویدا رو ببینم باید باهاش حرف بزنم زنگ زدم به وحیده و ازش خواستم که هر وقت تونست بره خونه ویدا بهم بگه تا منم برم ماهان مثل همیشه می خواست بره که ما راحت باشیم اما بهش گفتم وایستا با همتون کار دارم از ویدا هم خواستم نره داخل آشپزخونه و بیاد کنار وحیده بشینه از نگاه متفکرانه ماهان میشد حدس که حس کرده که من قراره حرفای عجیبی بزنم رو کردم به وحیده و گفتم دیگه وقتشه وحیده باید بهشون بگیم چهرۀ وحیده مخلوطی از اعتراض به تصمیم من و تردید شد اما دیگه برای مخالفت کردن دیر بود من تصمیم خودمو گرفته بودم که همه چی رو به ماهان و ویدا بگم ویدا از لحن و جمله من که به وحیده گفته بودم تعجب کرد و گفت چی وقتشه همچنان به وحیده خیره مونده بودم که باعث شد متوجه بشه که خودش باید حقیقت رو بگه نه من تو عمل انجام شده قرار گرفته بود آب دهنش رو قورت داد و گفت فرشته هم اتاقی من توی خوابگاه دانشگاه اصفهان بود ویدا اخم توام با تعجبی کرد و گفت یعنی شما از قبل با هم دوست بودین یعنی همو میشناختین وحیده سرشو به علامت تایید تکون داد و گذاشت که خود ویدا با مرور متوجه اصل جریان بشه چند دقیقه سکوت بود ماهان سکوت رو شکست و رو به من گفت پس برای همین به مستاجر قبلی پول دادی که بیایی توی این خونه و در همسایگی ما باشی ازشم خواستی که چیزی به کسی نگه اینکه زیر زره بین ماهان بودم و قبل از اینکه خودم چیزی بگم بهم مشکوک شده خیلی عجیب نبود پس اگه شک کرده بودی چرا بهم همون موقع نگفتی توقع داشتی شک نکنم میخوای برات همه دلایلی که باعث میشد شک کنم رو بشمرم یا حتی ملاقات هایی که با مانی داشتی موقعی مطمئن شدم که دیگه غیبت زد شرایط ویدا خوب بود و دلیلی برای به هم زدن تمرکز و خراب کردن روحیه اش نداشتم اما کاملا حواسم بهت بود ویدا که حسابی از صحبتای ما گیج و سر در گم شده بود رو به من گفت تو با مانی قرار میذاشتی با توام فرشته چه غلطی پیش مانی میکردی وحیده پرید وسط حرفش و گفت من ازش خواستم ازش خواستم که بره و تلافی بلایی که مانی سر ما آورد رو سرش دربیاره همون کاری که قرار بود اولش با تو انجام بده اما نظرمو عوض کرد و تازه برعکس سعی خودشو کرد که رابطه ما خوب بشه ویدا اومد حرف بزنه که وحیده بازم نذاشت شروع کرد از شرایط احساسیش در چند سال گذشته گفتن و تصمیمی که برای ویدا گرفته بوده حرف زدن نقش من رو کاملا بهشون توضیح داد و صحبتاشو با بلایی که سر مانی آوردم تموم کرد رو به ماهان کرد و گفت تو قول داده بودی انتقام بلایی که سر ویدا آوردن رو بگیری اما این کارو نکردی نگین که از کاری که فرشته کرده خوشحال نیستین فرشته بود که حق اون کثافتا رو گذاشت کف دستشون حق مارو ازشون گرفت ماهان که حسابی تو فکر فرو رفته بود رو بهم گفت حالا برای چی اینا رو داری میگی با تمام خلوص نیت تو چشماش نگاه کردم برای اینکه دیگه بیشتر از این نمی خوام نقش بازی کنم از کثافت کاری خسته شدم اسمشو بذار سبک شدن تخلیه بار اضافی ویدا رو دوستش دارم پامو از این در میذارم بیرون اگه تصمیم گرفت منو حذف کنه از زندگیش انجام شده بدونین اما اگه تصمیم گرفت هنوز دوستم بمونه دیگه لازم نیست با دروغ باهاش دوستی کنم مانتوم رو تنم کردم و کیفم رو برداشتم قبل از اینکه برم یه برگه دادم دست وحیده که داخلش اون جمله انگلیسی و معنیش رو نوشته بودم بهش گفتم با دقت اینو نگاه کنه و ببینه چیزی به ذهنش میرسه یا نه جدا از احساس قوی ای که بین من و ویدا شکل گرفته بود من بهش نیاز داشتم و در عین حال دیگه تحمل مخفی کردن واقعیت رو ازش نداشتم ریسک کردم و با گفتن حقیقت ادامه دوستیم با ویدا رو به دست تقدیر سپردم توی اتاقم بودم و با دقت بیشتر لپ تاپ پریسا رو نگاه می کردم از وقتی که مشابه این لپ تاپ رو دیده بودم یه واکنش دفاعی ناخواسته درونم شکل گرفته بود و حتی دیگه با کویر هم ارتباطم رو قطع کرده بودم یه لپ تاپ چرا باید توی گاو صندوق باشه یاد شبی افتادم که این لپ تاپ رو از توی در پیداش کردیم و سر نخی شد که نهاتا متوجه بشیم که پریسا و ارغوان خودکشی نکردن یاد اون روزای دلهره آور و ترسناک افتادم یاد اون شب آخر افتادم که بلاخره هر 5 تاشون جمع شدن و چندشم شد لحظه ای که وارد خونه شدم و سهیلا و مهران چشمامو بستن چند دقیقه و بلاتکلیف وسط هال وایستاده بودم و فقط صدای رفت و آمد آدمای اطرافم رو میشنیدم که باعث میشد ترسم بیشتر بشه چشمای بسته باعث میشه آدم بیشتر بترسه چون خبر نداره اون سیلی لعنتی کی قراره بیاد اون مشت لعنتی دقیقا کجا قراره بخوره اینقدر کتک خوردم که فهمیدم باید به زجه و التماس بیفتم صدای ناهید رو شناختم که بهم خبر داد قراره لباسمو با قیچی ای که تو دستشه پاره کنه اما از فکر اینکه نکنه با قیچی بخواد نوک سینه ام یا گوشتم رو ببره باعث شد موهام سیخ بشه انگار من خودم از ناهید روانی تر بودم بهم گفت شاید بگیره به بدنم و یه جاهایی از بدنم رو پاره کنه اشتباهی قیچی رو درست در گوشم به هم میزد و بعدش گذاشتش روی کسم حتی از روی ساپورت و شورتم میتونستم کامل تیزی تیغه های قیچی رو حس کنم شروع کرد پاره کردن لباسم اونم به آرومی با هر بار باز و بسته شدن تیغه های قیچی همه تنم می لریزد از بعضی خود شیرینی های ناهید متوجه شدم که این صحنه یه بیننده خاص و مهم داره من نقش یه هنرپیشه مهمان توی یک سریال دنباله دار رو داشتم مطمئنم برای اولین بار تو زندگیم از لخت شدن توی جمع به شدت خوشحال شدم چون دیگه خبری از اون صدای برخورد قیچی و لمس فلز سردش با پوست بدنم نبود به خاطر کتک زیادی که خورده بودم بدنم لرزش داشت و دیگه نمی تونستم درست روی پام وایستم روی زانوهام نشستم که بعد چند لحظه با ضربه شدید همون خط کش لعنتی اون یارو که بهش استاد میگفتن به خودم اومدم می دونستم که اگه واینستم همچنان میزنه التماسای اون لحظه ام ازشون واقعی بود و برای لحظاتی پشیمون شدم از اینجا بودنم اما دیگه دیر بود سهیلا که نقش دوست دلسوز و مهربون رو توی این تئاتر بازی میکرد کمک کرد و منو برد طبقه بالا اتاق عشق بازی های خودش و من منو نشوند روی تخت و بعد چند دقیقه متوجه حضور یکی دیگه توی اتاق شدم سهیلا بهش گفت طبق دستوری که دادین و خواستین که باهاش تنها بگذرونین در اختیار شما اینو گفت و رفت و صدای بسته شدن در اتاق اومد صدای نفساش رو میشنیدم و مطمئن بودم این همون رئیسه که همه شون ازش اسم میبرن این انتظار لعنتی عذابش از خود بلایی که قراره سر آدم بیاد بدتره یاد وقتایی که اکرم وانمود میکرد که میخواد بزنه و من دستمو به دفاع از خودم روی صورتم میذاشتم و اونم نمیزد اما وقتایی که اصلا نشونه ای از زدن نبود و بی هوا میزد توی صورتم جوری که از ایستادن جلوی اکرم میترسیدم منو خوابوند رو تخت و از دستام شروع کرد بستن به بالای تخت و بعدش هم پاهام طاقت نیاوردم و با گریه بهش گفتم که میخوای باهام چیکار کنی تو دو کلمه جوابمو داد میخوام بشکونمت یه صدای سالخورده و جدی و محکم صدای به هم خوردن یه چیزی بود اما شبیه تیغه های قیچی نبود وقتی انگشت کوچیکم سردی فلزش رو حس کرد متوجه شدم این یه جور انبره صدای گریه و التماسم بالاتر رفت اما دست یکی روی شونه هام اومد که باعث شد زهره ترک بشم کبری بود که برام آب پرتغال آورده بود بهم فهموند که پارسا گفته من حالم خوب نیست و باید بهم رسیدگی کنه لیوان رو ازش گرفتم و سعی کردم بهش لبخند بزنم با بی میلی مشغول خوردن آب پرتغال شدم و دوباره به لپ تاپ پریسا خیره شدم ذهنم رفت سمت رمز ورودی یاهوی پریسا صبح روز بعد با وجود ریسک اینکه از موقعیت پارسا بی خبرم اما رفتم توی زیر زمین بهترین آرزوم و رویام این بود که این حدس من اشتباهه و همه اینا فقط یه سو تفاهم ساده و مسخره باشه با دستای لرزون رمز رو وارد کردم و با کمی مکث دکمه اینتر رو زدم با وارد شدن به ویندوز زهره ام آب شد و حالا همه تنم بود که میلرزید اما این هنوز اولش بود و چیز دیگه ای دیدم که ظرفیت دیدنش رو نداشتم نرم افزار یاهو مسنجر که ای دی کویر بود و فقط یک کانتکت داشت که ای دی پریسا بود سرم به لرزش افتاد و قطره های اشک ناخواسته از گونه هام سرازیر شدن نمی دونم چند دقیقه طول کشید تا بتونم لرزش دستم رو کنترل کنم تا سابقه کل چت و مکالمه بین کویر و پرسیا رو بیارم از صحبتای اخیر خودم و کویر شروع شد و همینطور میبردم به سمت بالا که سابقه قدیمی تر دیده بشه اینقدر رفتم که بلاخره به اولین مکالمه رسیدم و درست همون اولین سلامی بود که خودم برای کویر فرستاده بودم غیر از درایو ویندوز فقط یه درایو دیگه بود که داخلش فقط یه فایل نوشتاری وجود داشت به اسم خاطرات پریسا بازش کردم و دیدم که خیلی نوشته است نفهمیدم چطوری با همون دستای لرزون از طریق بلوتوث فرستادمش توی گوشی خودم بعد وارد شدن به اتاقم در رو قفل کردم انواع و اقسام سوالا و احتمالا به دهنم حمله کرده بودن یعنی این همه مدت کویر خود پارسا بوده آخه برای چی نمیتونم درکش کنم نمیتونم هضمش کنم پارسا تو واقعا کی هستی یا بهتر بگم تو دقیقا چی هستی بعد یه ساعت که مثلا تونستم یه تمرکز نسبی داشته باشم با دقت متنی رو که به اسم خاطرات پریسا داخل اون لپ تاپ بود رو شروع کردم به خوندن نامه ای برای خداوند نا مهربانم خدایا دقیقا نمی دونم از کجا شروع کنم اما خودتم میدونی که برای اولین باره که میخوام باهات حرف بزنم میدونی تازه فهمیدم تو خیلی ظالم تر از این حرفهایی که تو کلاسهای دینی بهمون میگفتن و روی مهربونم اصلا نداری حداقل من که ازت چیزی ندیدم اون از مامانم که خیلی زود ازم گرفتیش اینم از حس و حال خودم و سردرگمیم تا الان دندون رو جیگر گذاشتم و دم نزدم اما این دیگه نهایت نامردیته که ارغوانو سر راهم گذاشتی قبلا هر چی که بود میگفتم تنها منم که این احساسات عجیب و غریبو و دارم و هیشکی منو نمیفهمه اما الان ارغوان اومده و نه تنها احساسات منو میفهمه بلکه بهم ابراز علاقه کرده من الان چیکار کنم تو این مدت عادت کرده بودم که از دور ارغوانو ببینم و تو حسرتش بسوزم و بسازم اما چرا دیگه گذاشتی بهم نامه بده میدونی چی نوشته بود نوشته بود که منو دوست داره گفته که رفت و آمدش توی این خونه فقط به خاطر منه و نه پارسا اینکه خیلی وقته عاشق من بوده اما جرات بیانشو نداشته الان موندم جوابشو چی بدم گفتم قبل از جواب دادن به اون با یکی حرف بزنم که واسه اش مهم نباشم و بعدش دیدم کی بهتر از خود حضرت عالی میدونی همیشه ازت دلخور بودم اما ایندفعه دیگه پاتو رسما از گلیمت درازتر کردی آخه چی بگم بهت این چه جور امتحانیه من چه جوری عشق برادرمو کسی که دوستش داره رو بر بزنم ملت عشقشون رو به دوستها و فامیلشون میبازن اونوقت داداش من قراره عقشش رو به خواهرش ببازه میدونی چی به سر پارسا میاد اگه اینا رو بفهمه خدایا مخم داره میترکه الان اگه جواب ندم هم که نمیشه طفلکی عزیز دلم ضایع میشه اگه روزی بیاد که بخوام دل ارغوانمو بشکنم قبلش رگمو میزنم امکان نداره میدونم قراره جواب ایمیلشو بدم اما چی باید بگم بهش میشه بگم اصلا ایمیلش بهم نرسیده آره این عالیه اما اونوقت دل خودم چی حالا که زده و برای اولین بار تنها شانس زندگیم بهم رو کرده مثل الاغ به احساساتم لگد بزنم تنها کسی رو که منو درک میکنه از خودم برونم اون هم کسی که عاشقشم و دوستم داره یعنی من اونقدر نامرد هستم که بتونم عشق پارسا رو از چنگش در بیارم پارسا داغون میشه اما من چه جوری میخوام به برادر خودم خیانت کنم آخه خدایا فقط خواستم بگم ازت متنفرم خدایا رسما موندم امروز دومین ایمیل ارغوانو گرفتم فقط دو خط نوشته بود بهم گفته بود که جوابم هر چی باشه برای نظر و تصمیم من احترام قائل میشه و اگه نخوامش میکشه کنار اما از زندگی پارسا هم میره گفته بود تو تصمیم گیریم فقط به خودم فکر کنم چون اون در هر صورت قراره رابطه اش رو با پارسا به هم بزنه چون از اولشم پارسا فقط مثل یک برادر بوده براش و نه بیشتر حالا چیکار کنم اگه قرار باشه ارغوان از زندگیم بره بیرون که من میمیرم اونم گفته در هر صورت قراره پارسا رو ترک کنه یعنی من الان باید چیکار کنم به خدا قسم که من هر بار صحبت عشق ارغوان و پارسا سر زبونا میفتاد ناراحتی رو تو چشمای ارغوان حس میکردم اما هر بار با یه دلیل ساختگی توی دلم توجیهش می کردم تو رویاهام زن داداش آینده تصورش می کردم و به همین قانع بودم اون پوست گندمی لطیف و صافش اون چشمای قشنگ و خمارش اون دماغ و دهن کوچولو و خوردنی و با مزه اش موهای نرم و نازش اون عطر موهاش میکشه منو آخر حالا ببین من کی گفتم لباس پوشیدنشم که اوووووف خانومانه و شیک و اصلا این دختره رو انگار از تو کارتونهای والت دیزنی برش داشتن و گذاشتنش اینجا اینجا تو دل من سیندرلاس سفیدبرفیه زیبای خفته اس چیه کیه که اینطوری منو بدبختم کرده زندگیمو تبدیل کرده به یه رویای دردناک و قشنگ میدونم ارغوان زیبای خفته اس تو رویاهای خرگوشیش خوشه و من پرنسشم که باید با این کابوس روبه رو بشم اون پسره باید با یه جادوگر میجنگید من باید با چند تا اولیشم داداش خودم خدایا اعصاب معصاب ندارم فقط متن جوابمو برات کپی میکنم بخون ببین خوب تر زدم یا نه ارغوان عزیزم عزیزترینم ببخشید که جوابتو دیر میدم اما تو شوک بودم از حرفهات راستش خیلی فکر کردم چی جوابتو بدم اما قبل از اینکه ایمیل دومتو برام بفرستی جوابم قطعا نه بود اما بعد از ایمیل دومت موضوع کمی عوض شد راستش از داشتن تو توی زندگیم فقط خوشحال بودم حتی اگه شده به عنوان زن برادرم اما اینکه گفته بودی میخوای بری اینکه چه بگم آره چه بگم نه قراره پارسا رو ترک کنی فقط ارغوان میدونم که اگه تو بری و نباشی تو زندگیم من می میرم خیلی برام عزیزی اما هیچ فکرشو کردی که خانواده هامون چی میگن تو رو خدا قبل از جواب دادن خوب فکراتو بکن اما تصمیمت هر چی باشه قبوله و پشتتم عزیزترینم اینو فرستادم رفت اما تازه میدونی بعدش به چی فکر کردم حتما یکی منو سر کار گذاشته و داره با ایمیل ارغوان منو سر کار میذاره هر کی هست آبروم رفت ای کاش جوابشو نمیدادم خیلی ضایع شد باید منتظر بمونم ببینم چی میشه حداقل تا پس فردا شب که خونۀ ما دعوتن نمیتونم بفهمم واقعا ارغوان بوده یا سر کار بودم اوووووف چقدر من احمقم آخه از خودمم متنفرم مرسی خدا جون خودش بود خود خودش اصلا باورم نمیشه دیشب برای اولین بار تو تمام عمرم خیلی بهم خوش گذشت عشقم همینکه از در اومد تو منو بغل کرد و تو گوشم گفت مرسی که جوابمو دادی می دونستم که تو هم منو دوست داری مرسی مرسی خدا جون از این به بعد فقط همینطوری باهات حرف میزنم راستش موندم چی بگم از بس احساساتم عجیب و غریبه این اواخر تا وقتی با ارغوانم حالم خوبه اما همینکه پارسا میاد عذاب وجدان میخواد خفه ام کنه تازه خیلی میترسم اگه قضیه لو بره چی میشه برای خودم نمی ترسم اما برای ارغوان چرا ارغوان شده همه چیزم شده مرهم دردم شده سنگ صبورم الان که اینا رو برات مینویسم واسه اینه که بهت ۱۹ سال غرغر و نق بدهکارم همیشه ازت طلبکار بودم که چرا اینهمه منو اذیت کردی اگه الان بهت نگم که خیلی خوشحالم بی انصافی میشه نق نق هام مال تو و خوشیهام واسه خودم گفتم بگم که بدونی قدر هدیه ای رو که برام فرستادی میدونم اگه بشه و من و ارغوان بتونیم برای همیشه مال همدیگه بشیم تا آخر عمرم مدیونت میشم خدایا ترکوندی این چند وقته ها دمت گرمه انگار هر چی ازت میخواستم بهم میدادی میدونی بلاخره بابام رو راضی کردم که ایران بمونم و اینجا درس بخونم پارسا خیلی تو این تغییر تصمیم بابام نقش داشت طبق رتبه ای که من و ارغوان آوردیم بهترین دانشگاهی که میشه بریم اصفهانه و مهم تر از همه میتونیم با هم باشیم و به قول ارغوان میشیم یه زوج واقعی و آزاد ارغوان با ارزش ترین موجود این دنیاست نمی دونم با این همه خوشبختی چیکار کنم خدا جونم خدایا دیشب بهترین شب عمرمون بود هم من هم ارغوان دیشب اومدیم خونۀ خودمون فکرشو بکن من و ارغوان تنها با هم بعد از رفتن پارسا و نکات ایمنی که بهمون گوشزد کرد از خوشحالی فقط یک ساعت همو بغل کرده بودیم چه جوری بگم چه احساسی داشتم وقتی سرم رو شونۀ عشقم بود از بس گریه کرده بودم شونۀ تیشرتش خیسه خیس بود تازه دارم خودمو کشف میکنم حالا که با عشقم تنهام زیر یه سقف حالا میبینم که سکس به این راحتیها نیست برام شایدم چون دقیقا نمیدونم با یه همجنس چیکار باید بکنم میترسم بهش صدمه بزنم اما بوسیدنو که دیگه مطمئنم صدمه ای بهش نمیزنه برای همینم دیشب اوه اوه ببخشید خدا جون چایی نخورده پسرخاله شدم فعلا بای ارغوان میخواد واسه امشب املت بذاره منم برم سراغش نمیخوام بذارم موقع پیاز پوست کندن چشماش اشکی بشه من فقط میخوام چشمای عشقمو خوشحال و خندون ببینم خیلی وقته بهت سر نزدم میدونم راستش یه کم سرمون شلوغ بود با درس و دانشگاه و میرم سر اصل مطلب مسئله سهیلاست میدونی که استادمون این چند وقته چه خبره خیلی داری لی لی به لا لام میذاری نکنه در عوضش چیزی ازمون میخوای اگه یه کم خرافاتی بودم میگفتم قربونی چیزی ازم میخوای البته همینشم بین خودمون بمونه ها راستش ارغوان به خدا و پیغمبر و اینا اعتقادی نداره میگه من فقط به چیزی که ببینم و وجودش برام ثابت شده باشه ایمان میارم اما من میدونم که تو هستی بهش نگفتم که تو باعث شدی من و اون به هم برسیم داشتم میگفتم استادمون سهیلا خانوم خیلی هوای من و ارغوانو داره این چند وقته تا اینکه چند روز پیش دعوتمون کرد خونه اش گفت که چون خودش بچه نداره ما رو مثل دخترهای خودش میدونه عجب خونه زندگی داشت ها واسه یه استاد دانشگاه راستش تعجب کردم اما گفت که شوهرش هم استاد دانشگاهه و این خونه هم ارث پدریه خودشه وگرنه کجا استاد دانشگاه میتونه همچین خونه ای ردیف کنه آها میگفتم گفت که ما رو مثل دختراش میبینه و دوست داره باهامون ارتباط خصوصی داشته باشه چقدر این زن مهربونه راستش هر چی فکرشو میکنم اگه مادر داشتم دوست داشتم اخلاقاش مثل سهیلا خانوم باشه یعنی من و اینهمه خوشبختی ممکنه خدایا کمک بدبخت شدم ارغوان حالش خیلی بده یعنی بد بود حال منم البته خیلی بد بود اما زودتر از ارغوان بهتر شدم الان میتونم ازش مراقبت کنم نمیدونم چمون شده بود البته ارغوان الان خیلی بهتر شده چند شب پیش خونۀ سهیلا خانوم بودیم که بهمون یه گیلاس شراب سفید تعارف کرد گفت چون من و ارغوان هنوز یخمون باهاش باز نشده شاید با یه قلوپ شراب بشه شرابو که خوردیم یه دفعه تلفنش زنگ زد گفت که مادرش حالش بده و بیمارستانه آخر شب بود گفت ماشین خودش خرابه و نمیتونه الان ماشین پیدا کنه نصفه شبی برای همونم ازمون خواست تو اتاق مهمون بخوابیم ما هم دیدیم فردا جمعه اس و قبول کردیم اون که رفت من و ارغوان یه کم دیگه هم از اون شرابه خوردیم نمی دونم یه دفعه چم شد یه جوری ارغوانو میخواستم که داشتم می مردم یه جوری پایین تنه ام گرم شده بود و می خارید که نمیتونستم تحمل کنم اما انگار فقط من نبودم ارغوانم مثل من بود فکر کنم هیچ کدوممون جنبه خوردن مشروبو نداشتیم خودت بعدشو میدونی چی شد نمیگم دیگه فقط بدون این چند روزه پدرمون در اومده برای اینکه بتونم بشاشم باید میرفتم دکتر تازه تب بعدشو نمیگم دیگه از ترسمون به دکتر نگفتیم که مشروب خوردیم به سهیلا هم نگفتیم که بعد از رفتنش چی شد اوه اوه ارغوان بیدار شد خدایااااااا بعد تموم شدن خاطرات پریسا شبیه آدمی بودم که تو خلع هستم حس بی وزنی حس بی احساسی حس نبودن این همه مدت فکر می کردم که پارسا و ارغوان عاشق هم هستن اما حالا این نوشته ها اینو ثابت می کرد که حداقل این عشق از طرف ارغوان وجود نداشته سهیلا آگاهانه و با علم به اینکه می دونسته پریسا و ارغوان لز هستن رفته سر وقتشون و اعتمادشون رو جلب کرده و اون شب معلوم نبوده چی تو شرابشون ریخته تا بتونه ازشون مدرک و آتو بگیره تا تبدلیشون به بازی جدید برای محفل بکنه همه چی شبیه تیکه های ریز یک پازل سخت بدون راهنما ست چه راهی هست برای چسبوندن این تیکه ها شاید این بازی جدید پارسا ست شاید جزیی از نقشه اش برای گیر انداختن اون زنه باشه نمی دونم نمی دونم برای حل معمای کویر اون همه پوستم کنده شد و حالا فهمیدم که کویر خود پارسا ست یعنی اون سابقه چتا که برام می فرستاد همه دروغ و الکی بودن مثل اون دفترچه خاطرات این چه بازی لعنتی ای هستش که من توش گیر افتادم نمی تونم درک کنم نمی تونم درک کنم منطق میگه بوی خطر رو حس کن همین الان وسایلت رو جمع کن و از این خونه لعنتی برای همیشه برو اما یه حس قوی تر از منطق میگه بمون و به هر قیمتی که شده حقیقت رو بفهم و این تیکه های پازل رو به هم بچسبون 8 9 82 8 8 8 1 8 9 9 81 8 1 8 4 8 9 87 6 9 88 9 8 7 8 8 7 9 86 8 ادامه نوشته شیوا ایول عقاب

Date: July 30, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.