تقصیر کی بود 1

0 بازدید
0%

سلام اول از همه بگم که این داستان واقعیه زندگی خودمه طولانیه تایپ فارسی وارد نیستم اگه غلط داشتم ببخشید دفعه اولمم هست که مینویسم اولای داستانم سکس نداره اسمم بهارست در حال حاضر 23 سالمه 18سالم که بود اولین دوستیمو شروع کردم اونم با کلی استرس و خجالت تویه چت با هم اشنا شده بودیم اولین بارم بود که شمارمو به یه پسر میدادم دختر چشمو گوش بسته ای نبودم تویه دبیرستان شیطونی میکردم ولی همش در حد یه سرکار گذاشتن و متلکو مسخره بازی بود نمیدونم چرا ولی اینو قبول کردم اسمش امین بود تو یه شهر دیگه بودو فقط تلفنی ودر ارتباط بودیم صداش واقعا گیرا بود و واسه من که دفعه اولم بود هیجان انگیز اولاش اصلا تمایلی نداشتم میخواستم همش تمومش کنم ولی کم کم عادت شد همیشه مجبورم میکرد بگم دوسش دارم منم خودم دیگه باورم شده بود فکر میکردم کسی اندازه ی ما نمیتونه همدیگرو دوست داشته باشه اون 23 سالش بودو گفته بود لیسانس داره وخانواده ی نسبتا خوبی داره من حتی عکسش رو هم ندیده بودم من تو خانواده تحصیل کرده و حساسی بودم بابام یه ادم مذهبی بود من و امین فقط به ازدواج فکر میکردیم واسه همین این چیزا برام مهم بود هر روز بیشتر وابسته میشدیم وقتی که مطمعن شد من واقعا دوسش دارم کم کم شروع کرد یه چیزایو راستشو گفتن اینکه دیپلم داره و یه خانواده ضعیف عکسشم که دیدم چیز خاصی نبود ولی من با صداشو حرفاش عاشقش شده بودم اونقدر ساده بودم که هیچی واسم مهم نبود حتی امین باعث شد با بهترین دوستم قطع رابطه کنم اونقدر بی پروا شده بودم که شب تا صبح با هم حرف میزدیمو واسم مهم نبود کسی صدامو بشنوه بعضی وقتا خود امین میگفت بیا تمومش کنیم تو خیلی ساده و معصومی حیف تو ولی من فقط گریه میکردمو میگفتم هیچی واسم مهم نیست الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره یعنی عشق اینقدر مسخرست ادم به این زودی یادش میره همیشه میگفت هر وقت اومدم پیشت باید بزاری ببوسمت من میمردم از خجالت و باهاش قهر میکردم یه شب ازم پرسید رنگ لباس زیرت چیه و چه مدلی گوشییو روش فطع کردم اصلا روم نمیشد حتی پشت تلفن دربارش حرف بزنم اونشب باهام قهر کردو من مثل احمقا فقط گریه کردم یه هفته قهر بودیم تا من کوتاه اومدم و اونم دیگه چیزی نگفت 4ماه از دوستیمون میگذشت مامانم شک کرده بود البته منم تابلوووو با بابام میخواستن برن دبی نمیتونست منو تنها بزاره یه روز دنبالم کرده بودنو تو کیوسک تلفن مچمو گرفتن منم حول کردمو از اونجایی که دروغ گوی خوبی نیستم بابام فهمید اخه تابلو هم بود من هیچوقت از تلقن عمومی استقاده نمیکردم با کلی گریه مجبور شدم ماجرارو واسه بابام بگم و گفتم دوسش دارم اونم گفت باید باهاش حرف بزنه ببینه کی دل دخترشو برده وقتی فهمید چه جور ادمیه خیلی عصبانی شد گفت حداقل اگه درس خونده بود یه چیزی عاشق چیش شدی صداش اما من فقط مثل بچه ها گریه میکردم میگفتم فقط امین امینم زنگ میزد به بابام که بیاد خواستگاری بابامم فقط گفت دیگه مزاحم خانوادش نشه وگوشیمم ازم گرفت یه هفته اشک میریختمو هیچی نمیخوردم فکر میکردم دیگه هیچ هدفی تو زندگی ندارم 5کیلو کم کردم هفته دوم واسم عادی شد دیگه فکر نمیکردم چه قدر بدشانسم کم کم عقلم داشت کار می افتاد یه روز نشستم به این رابطه فکر کردم خیلی فکر کردم تازه داشتم میفهمیدم من اصلا امینو دوست ندارم همش عادت بود داشتم میفهمیدم داقعا شانس اوردم دیگه بابامو سرزنش نمیکردم بیشتر از قبل دوسش داشتم 1ماه طول کشید که بفهمم چقدر سادم اما امین همیشه یا میدادبه خط قبلیم یا ولی من جوابشو نمیدادم شاید خیلی سنگ دل بودم اون سال کنکورمو خراب کردم یه سال دیگه هم خوندم اونی که میخواستم نشد به همون دانشگاه آزاد رضایت دادم دانشگاه باحالی بود منم که با دوستام با هم بودیم حسابی شیطونی میکردیم همیشه به خودم میگفتم در همین حد ولی ته دلم احساس نیاز میکردم دلم میخواست با یه نفر یه دوستی خوبو سالم داسته باشم ولی اصلا بلد نبودم با جنس مخالفم چجوری برخورد کنم یه حس ترسی داشتم با دخترا خیلی راحتتر بودم همیشه ترسمو پشت یه نقاب سردو اخمو پنهان میکردم که کسی جرات نداشت بیاد جلو هر کسیم میومد اونقدر سریع واکنش نشون میدادم که هر وقت باپسری حرف میزدم دستام میلرزید حتی لبام از این حالتم متنفر بودم اعتماد به نفسمو میگرفت تمام دلخوشیم به قیافم بود صورت جذابی دارم چشمای مشکیو خمار لبای گوشتی دماغ قلمی گونه های برجسته با پوست گندمی با چنتا جوش کوچولو که همیشه دلم میسوخت چرا پوستم سفید نیست قدمم هم متوسط بود 165 بدن تو پری هم داشتم قکر میکردم کسی از من خوشش نمیاد همه دخترای خیلی لاغررو بیشتر خوششون میاد همینم باعث دورتر شدنم میشد در صدرتی که 57 کیلو وزن زیادی نیست مشکل دیگم این بود که خیلی شهوت دلشتم همیشه دلم میخاست سکسو تجربه کنم از یه طرفم ازپسرا میترسیدم نمیدونم چرا اولین تجربه سکسیم با دختر خالم بود 13 سالم بود زیاد لذتی نداشت چون نمیفهمیدم ولی واسم خیلی جالب بود این کارم از رو ماهواره یاد گرفتیمو در حد خوردن کس و سینه همدیگه بعد چند ماهم گذاشتیم کنار یه حس بدی داشت عذاب وجدان شاید دیگه هم دربارش حرف نزدیم توی دانشگاه خیلی دلم میخواست با کسی باشم این حس رو همه دارند کسی دلش تنهایی نمیخواد بهم پیشنهاد دوستی زیاد میدادند ولی همه رو از خودم دور میکردم اصلا بلد نبودم چجوری رفتار کنم میترسیدم دوباره مثل قبل بابام بفهمه ناراحتیشو نمیخواستم یه شب که با همه دختر خاله هام جمع بودیم شروع کردیم به کرم ریختن و زنگ زدن به هر شماره ای ساعت 12 بود کلی سربه سر مردم گذاشتیم از فرداش شماره ای نبود که به ایرانسلم زنگ نزنه منم واسه سرگرمی جواب بعضیاشونو میدادم بعدم که پیچوندمشون فقط یکیشون گیر بودو باهاش بیشتر حرف زدم دیگه بعد از یه هفته باش راحتتر بودم اسمش فرهاد بود هر شب زنگ میزدو حرف میزدیم واسم ساز میزدو میخوند صدای قشنگی داشت منم واسش یه بار تار زدم که این شد دلیل ادامه رابطمون مثل وقتی که با امین بودم نبودم کمتر خجالت میکشیدم راحتتر بودم یه بارم تو چت با یه خانوم بحثو به سکس کشوند منم واسم جالب بود همراهیش کردم بهم گفت دستمو بکنم تو سوراخ کسم اولش ترسیدم ولی اونقدر حشری شده بودم واسم مهم نبود اون خانومم تشویقم میکرد من خیلی کم کردم تو دردم اومد هیچیم نشد بهم گفت پرده نداریو دیگه راحت میتونی حال کنی تو دلم خوشحال شدم ولی دیگه جوابشو ندادم شایدم مرد بوده نمیدونم حتی به این فکر نکردم که به مامانم بگم یا برم دکتر دیگه با فرهاد صمیمی شده بودم که شروع کرد به حرفای سکسی زدن اولش جوابشو نمیدادم بازم خجالت میکشیدم تا اینکه رامش شدمو چون خودم دلم خیلی میخواست اونم تویه شهر دیگه بود هر کاری میگفت میکردم اون میگفتو من خودمو تو بغلش تصور میکردم رو سینه هام دست میکشیدم روی پاهام و باسنم اون حرف میزدو من نفسای اروم میکشیدم همیشه فرهاد حرف میزد من هیچی نمیگفتم داغ شده بودم دستم لای کسم بودو میمالیدم صدای اهم در اومده بودو با حرفای فرهادم دیودنه تر شده بودم ادامه دارد نوشته 69

Date: سپتامبر 30, 2018