خاطرات سارا

0 بازدید
0%

داستانی که میخوام بنویسم مربوط به زندگی خودمه و از جایی کوپیش نکردم برامم مهم نیست کسی باور میکنه یا نه خیلی وقت بود که میخواستم داستانمو جایی بنویسم ولی نمیشد این قسمت اول داستانمه و ادامه هم داره که بعدا میزارم من سارا هستم ۲۸ سالمه میخوام از زندگی خودم و آشناییم با سکس و شروع سکسام بنویسم ۱۲سالم بود یه دوستی داشتم به نام پریسا و توسط اون باسکس و فیلمای سکسی آشنا شدم دختره داغی بود روزا میرفتم خونشون رو پشت بوم خونشون یه اتاق داشتن که کامپیوترم داشت اونجا فیلم سوپر میدیدیم و کارایی که اونا انجام میدادن رو ما هم اداشو در میاوردیم تا اینکه اون رفیقم با خانوادش از کوجمون رفتن من تمایل زیادی به سکس پیدا کرده بودم و رفتن دوستم باعث شده بود علاقه مند شم با یه مرد بخوابم ولی نمی دونستم چجوری با یه مرد دوست بشم و لخت برم تو بقلشو اونم حسابی بدنمو بخوره و من حال کنم یه روز داشتم از گوشه پرده بیرونو نگاه میکردم که اتفاقی چشم به خونه روبرویی افتاد همسایمون یه زن جوون و خوشگل بود که تو خونه راحت میگشت یه بار یادمه با یه شرت و یه تاپ نشسته بود خیاطی میکرد و پنجره خونشونم باز بود و همه راحت میتونستن ببیننش شوهره خیلی خوب و خوش هیکلی داشت مربی باشگاه بود داشتم زنشو نگاه میکردم که با لباس زیر تو خونه میگشت و شوهرشم که با یه شرت اومد و با زنش لب تو لب شدن کیر شق شدش قشنگ معلوم بود از زیر شرت که منو خیلی داغ کرد ولی زنش دستشو گرفت و رفتن تو اتاق خیلی طول کشید دوتاشون لخت اومدن و رفتن تو حموم تازه کیره شوهرشو اونجا دیدم شل شده بود ولی بازم بزرگ بود دیگه هر روز کارم شده بود دید زدنه زنه همسایمون تو خونشون مخصوصا وقتی شوهرش میومد ولی شوهرش یه روز متوجه دید زدنه من شد و با عصبانیت به سمت پنجره اومد و من که دیدم فهمیده سریع از لبه پنجره در رفتم و کمی بعد نگاه کردم دیدم پنجررو بسته و پردشونم کشیده فهمیدم که متوجه من شده و دیگه ندیدم پنجرشونو باز بزارن یه هفته از اون ماجرا میگذشت و یه روز تو خونه تنها بودم که تلفن زنگ خورد با برداشتن گوشی ترس به جونم افتاد خودش بود مرد همسایمون برادرم شاگردش بود و باهاش دوستم بود چند باری از خونمون باهاش تماس گرفته بود شمارمونو داشت با شنیدن صداش گوشیرو قطع کردم دو باره زنگ زد جواب دادم گفت گوش کن زنم خونه نیست کوچه هم خلوته تا نیم ساعت دیگه بیا خونه ما کارت دارم اگه نیای ماجرای دید زدنه خونمون رو به برادر و خانوادت میگم خانواده مذهبی داشتم و حساس رو این چیزا میدونستم بفهمن میکشنم گفتم باشه و قطع کردم به خودم گفتم اگه خواسته برم خونش پس معلومه میخواد کاری کنه و خوشحال بودم چون احتمال داشت به آرزوم که بودن با یه مرد بود برسم بلند شدم از کمد لباسام یه لباس یه سره که دامنش تا زانوم بود برداشتم و پوشیدم شرتمم عوض کردمو رفتم پایین جلو در خونه ایستادم دیدم اومد و در خونشونو باز کرد کسی تو کوچه نبود ظهر بود و خلوت سریع رفتم سمت در خونشون و رفتم تو و درو بستم دستمو گرفتو بردم طبقه خودشون و رفتیم داخل خونه و درو بست یه کم به من و لباسی که تنم بود نگاه کرد و گفت بیا بشین خوش اومدی و رفتیمو رو یه مبل نشستیم گفت اسمت چیه گفتم سارا گفت چند سالته گفتم ۱۳ سالمه گفت منم صادقم بعدگفت سارا خانم چرا خونه مارو دید میزنی گفتم اونروز به طور اتفاقی چشمم افتاد گفت دروغ نگو میدونم چند وقتی هست من و زنمو دید میزنی چند بار زنم دیدتت و به من گفته و اونروزم که خودم دیدمت چیزی نداشتم بگم سرمو انداختم پایین گفت میدونی میتونم ازت شکایت کنم و بری زندون با شنیدن اون حرف گریم گرفتو التماس کردنم شروع شد که منو ببخشه آرومم کرد و گفت اگه قول بدی دیگه تکرار نکنی کاری ندارم ولی اگه ببینمت یا زنم بهم بگه صد در صد شکایت میکنم منم قول دادم اونم قبول کرد و بلند شد رفت سمت آشپزخونه که خوردنی بیاره حالا که دلهرم تموم شده بود فقط مونده بود اصل کار که بیشتر به خاطرش اومده بودم ولی نمیدونستم اونم منو برا همون تو خونش خواسته بود یا نه باید یه کاری میکردم تحریک میشد لباسم یه قسمت جدا جلیقه مانند داشت که با پوشیدنش شونه ها و بازوهام پوشیده میشد درش آوردم دامنه لباسمم یه کم جمع کردم که تا قسمتی از رونام دیده بشه که صادق اومد منو که دید گفت گرمت شده گفتم آره یه اتاق نشونم داد گفت اون اتاقه دخترمه لباساش تنت میشه میخای برو یه دست لباس راحت بردار و بپوش با این حرفش فهمیدم حالا حالا رفتنی نیستم گفتم نه دیگه باید برم گفت عجله نکن برو لباس عوض کن بلند شدمو رفتم سمت اتاق داخل اتاق شدم رفتم سر کمد لباسا یه تاپ صورتی برداشتم با یه شرتک سفید که تا بالای رونام بود لباسامو عوض کردم برگشتم که برم سمت در دیدم جلو در اتاق ایستاده با دیدنه من تو اون لباسا یه صوت زد و اومد سمتم دستامو گرفت بردم سمت تخت دخترش نشستیم رو تخت گفت سارا خیلی خوشگلی گفتم ممنون چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد لباش چسبید به لبام و دستاش اومد دورکمرم منم دستامو دور گردنش حلقه کردمو لب بازی کردیم لبامو ول کرد و دراز کشیدیم رو تخت تاپ رو بالا زدو شروع کرد به خوردن ممه هام قلقلکم میومد دستشو میکشید رو پاهام و از رو شرتک رو کوسم مالیدنه کوسم حاله خوبی میداد بهم دستمو از رو شلوارش گذاشتم رو کیرش کلفت بود سرشو آورد سمت صورتمو گفت میخوای ببینیش گفتم آره تو همون حالت سریع شرت و شلوارشو باهم در آورد چه کیری داشت هم بزرگ و هم کلفت گفت میخوریش گفتم تا حالا نخوردم نمیدونم بتونم بخورم یا نه گفت امتحانش کن و دراز کشید رو تخت چیزایی که از فیلما یاد گرفته بودم کمی کمکم کرد و خودش کمی راهنماییم کرد و براش کمی ساک زدم بعد بلند شد سریع تاپ و شرتکمو در آوردپاهامو از هم باز کرد و سرشو برد لای پاهام بعد مدتها از آخرین لزم بازم یکی داشت کوسمو میخورد و ایندفعه یه مرد بود خیلی خوب بود و حرفه ای تر از دوستم یه ربع کوسمو خورد و سرشو آورد بالا و ازم لب گرفت پاهامو بلند کرد و کیرشو گذاشت لای پاهامو پاهامو چسبوند به همو با یه دست نگه داشت کیرشو عقب جلو میکرد کشیده شدنه کیرش رو کوسم خیلی بهم حال میداد کم کم ناله هاش بلند شده بود و قربون صدقم میرفت و هر ازگاهی کیرشو میکشید لا چاک کوسم نمیدونم چقدر کشید یه دفعه دیدم کیرشو از لاپاهام در آورد و گرفت جلو صورتمو گفت ساک بزن بعد کمی ساک زدن کیرشو گرفت دستشو با کمی مالوندن آبه کیرش رو ریخت رو شیکمو سینم بعدم خودش بردم حموم و بدنمو شست بعد حموم لباسامو پوشیدمو رفتم خونه اون شب تا صبح خوابم نبرد اولین تجربم برام شیرین بود این شروع دوستی منو صادق و سکسامون بود نوشته

Date: نوامبر 20, 2018