خدا لعنتت کنه

0 بازدید
0%

سلام این داستان واقعی هست و برای اثبانش دلیل دارم راستش من یک دختر ۲۵ ساله بودم که خیلی خیلی ساده بودم با اینکه دانشجو بودم ولی اینقدر تو تربیتم یادگرفته بودم که از پسرها دروی کنم که هروقت یک پسر سلام هم میکرد بهم من قرمز میشدم و جوابشو به زور میدادم حالا بریم سر اصل موضوع این ادم از طریق نت با من اشنا شد چون من تازه یاد گرفته بودم چت رو و برام جالب بود بعد از مدتی شماره تلفن داد و زنگ زدیم بهم شاید باورتون نشه ولی چند شب تا صبح با من حرف میزد و کم کم با حرفهاش خرم کرد و شعر میخوند و از کوروش کبیر برام حرف میزد تا هرچی فکرشو کنید بعد از مدتی گفت میخوام بیام دیدنت منم هیچی نگفتم اونم با هواپیما امد اصفهان و صبح بود رفتم سی و سه پل دیدمش ظاهرش رو دوست نداشتم و پای راستش هم یک کوچولو میلنگید که من فکر کردم اسیب دیده بعد فهمیدم مادر زادی بوده خلاصه یک کم حرف زدیم و راه رفتیم چندبار خواست ازم عکس بگیره ولی انگار یک چیزی میخواست کمکم کنه نذاشتم و دستمو میگرفتم جلو صورتم یا دوربین بعد به بهانه اینکه کیفم سنگینه گفت بریم خونه بابام سپاهان شهر بذارمش و برگردیم من قبول کردم یک تاکسی گرفت و رفتیم وقتی وارد اپارتمان شدیم من نرفتم تو گفت بیا نترس در رو باز میذارم منم با کفش رفتم داخل و همه خونه رو گشتم که کسی نباشه که نبود بعد در رو بست و نشستیم و یک کم حرف زدیم یهو دیدم صورتشو اورد و لبامو بوسید من که تا حالا دست یک پسرو نگرفته بودم خشکم زده بود و هنگ کرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا نفهمیدم چی شد که دیدم هردومون لخت هستیمرفت از تو اتاق یک ختخواب اورد پهن کرد وسط پذیرایی و منو خوابوند روشو یک کم لب و سینه و از این چیزها به قران محمد قسم که اصلا من هیچ حسی نداشتم وکلا گیج بودم از شدت خجالت دستمو گرفتم جلو صورتم که نببنم هیچی یهو دیدم یک چیزی وارد بدنم شد اصلا درد نداشت فقط حسش کردم خودم به سمت بالا عقب کشیدم دیدم بدنش خونی شده از شدت ترس بلندشدم دیدم زیر پام چند لکه خون هست مونده بودم چه کنم تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شده اینقدر خودمو زدم و گریه کردم که دیگه حال نداشتم اون بیشرف هم دستامو میگرفت فقط بلند شد رفت دستشویی خودشو بشوره من رفتم اشپزخونه چاقو برداشتم تا بردم بالا بزنم از پشت سر دستمو گرفت و برم گردوند زد تو صورتم گفت اشغال میخوای چیکار کنی بعد بغلم کرد برد بیرون اشپزخونه من نشستم رو سرامیک ها و پاهامو تو بغلم گرفتم و گریه میکردم گفت خدا لعنتت کنه خدا ازت نگذره اونوقت اون جواب داد اینجا نشین عفونت میکنی فکرشو کنید چقدر یک انسان میتونه پست باشه بعد اجبارش کردم بردم دکتر تو امادگاه دوتا دکتر رفتم هردوگفتن در ناحیه هفت اسیب دیدی و دیگه دفعه بعد خونریزی نخواهی داشت تو رابطه بعد یک تاکسی گرفت اورد سرکوچه پیاده ام کرد موقع پیاده شدن بهش گفتم میدونم برنمیگردی دیگه ولی تقاص اینکارت با خدا چون من کثیف نبودم و رفتم الان سه ساله که میگذره و من از همه مردها متنفرم و هرگز دیگه با هیچ مردی حتی دوستی ساده هم نداشتم و همه خواستگارهامو رد کردم چون میترسم از ازدواج و از مردها میدونم سادگی خودم نابودم کرد ولی ایا وجدانی ایا این حق پاکی من بود ایا من واقعا باید اینطور به خاطر یک بچگی نابود بشم این اولین و اخرین سکس من بود پس دیگه نمیام چیزی بنویسم حلال کنید اگر اذیت شدید ولی بدونید به اسم جلالله خدا قسم پاک پاک بودم و نابودم کرد که امیدوارم خدا نابودش کنه اهان یادم رفتم بگم که بعدشم فهمیدم زن داشته و یک دختر که زنش زنگ زد تهدیدم میکرد که اگر دست از سر شوهرم برنداری من اطلاعاتی هستم میدم بکشنت و من از ترس دیگه پیگیر نشدم خدا لعنتش کنه و تا ابد مدیون جوانی و پاکی منه که نابودش کرد وروحمو کشت از همه مردها متنفرم چون وجدان ندارن خداحافظ برای همیشه نوشته

Date: نوامبر 5, 2018