دختر خاله تپلم

0 views
0%

سلام اولین باره داستان مینویسم اگر ضعیف بود شما ببخشید رضا هستم ۲۹ سالمه قدم ۱۹۳ البته داستانم واسه ۵ یا ۶ سال پیشه یه روز به اتفاق پسر خالم رفتیم خونه ی دختر خالم چون داشت کارای عید انجام میداد از ما خواست که پرده های عمودیه خونشونو باز کنیم تا اونارو بشوره ما هم باز کردیم و بهش دادیم موقع رفتن گفت که خب اینارو بشورم کی نصبش کنه پسر خالم گفت فردا صبح که من کلاس دارم ولی رضا میاد واست نصبشون میکنه منم گفتم باشه میام از دختر خالم بگم یه زن ۳۸ ساله تپل پوست سبزه دوتا پسر هم داره فردا صبح من رفتم اونجا و در زدم چون شوهرش راننده هست خونه نبود دوتا پسرشم که مدرسه بودن رفتم اونجا دوتامون تنها بودیم من اصلا توی هیچ فکری نبودم و اصلا نقشه ایم نداشتم رفتم اونجا در زدم درو باز کرد رفت تو گفتم که پرده ها خشک شدن گفت آره بهم داد پرده هارو منم مشغول نصبشون بودم اونم رفت توی حیاط و مشغول شستن لباس و این چیزا شد نشسته بود روی کرسی و داخل تشت داشت چن تا چیزارو با دست میشست منم از پشت پنجره گاهی بهش نگاه میکردم وقتی نشسته بود چون دامن پوشیده بود تا بالای زانوهاش بیرون بود منم زیر چشمی گاهی بهش نگاه میکردم چن باری بهش نگاه کردم که یه بارش متوجه نبودم که اونم بهم نگاه میکنه چشم تو چشم شدیم یهو خندید من یکم پررو شدم قلبمم روی هزارتا میزد اون کارش تقریبا تموم شد ولی من هنوز کار داشتم یهو دیدم پایین چهار پایه ای که روش وایسادم اون وایساده گفت چقدر دیگه تمومه کارت گفتم خیلی نمونده گفت باشه واست چایی میزارم تا میای بخوری من کارمو تموم کردم اومدم خداحافظی کنم گفت چایی گذاشتم گفتم باشه رفتم نشستم اونم روبروم نشست چایی ریخت بهم داد و گفت بیرون بودم به چی نگاه میکردی گفتم به هیچی یه لحظه مردم گفتم الانه که بگه خیلی هیزیو از این حرفا گفت حواسم بود به کجا نگا میکردی منم یهو دلو زدم به دریا گفتم خب مگه ایراد داره به چیزای خوشکل باید نگاه کرد گفت جدی یعنی پاهام خوشکله گفتم البته که خوشکله گفت خیلی پررویی بعد خندیدیم گفتم میتونم دوباره بهشون نگاه کنم گفت فقط نگاه گفت فعلا آره دامنشو تا زانوهاش کشید بالا داشتم دیوونه میشدم ساق پای تپل رنگ پوست سبزه وای قلبم تو دهنم بود یهو مات شده بودم گفت چیه تو شلوارت باد کرده گفتم مگه میشه همچین صحنه ای دید و راس نکرد گفت رضا بین خودمون میمونه گفتم چی گفت اگر اتفاقی بینمون بیفته گفتم آره بخدا خیالت راحت بلند شدمرفتم جلوش وایسادم از رو شلوار کیرمو میمالید گفت بدم نیست گفتم دوس داری ببینیش گفت آره کمربندمو باز کردم شلوارمو بیرون آوردم کیرمو گرفت دستش فقط با دست میمالید کیرمو گفت استرس دارم زیاد نمالش میترسم ارضا بشم گفت باشه بیا بریم تو اتاق رفتیم تو اتاق دامنشو بیرون آوردم یه شرت قرمز پوشیده بود با اون رونای تپلش حالمو هوایی کرد خوابیدم روش گفتم مژگان منو دیوونه کردی من اصلا به فکر سکس باهات نبودم اینو گفتم و لبامون رفت تو هم حسابی لب خوردم اومدم پایین تاپشو دادم بالا یه سینه درشت افتادم به جوون سینه هاش اینقدر خوردم که دیگه داشت جیغ میزد میگفت برو پایین اومدم پایین شرتشو بیرون آوردم واای کسش آدمو دیوونه میکرد خیلی خوردم کسشو قشنگ دوره دهنم خیسه آب کس شده بود بلند شدم پاهاشو باز کردم کیرمو گذاشتم جلو کسش میگفت رضا بکن توش دیگه کشتیم وقتی کیرمو کردم تو کسش یه لحظه احساس کردم دارم ارضا میشم سریع کشیدم بیرون گفت چیکار میکنی گفتم نزدیک بود بشم رفتم از تو یخچال آب یخ برداشتم ریختم روش برگشتم کردم تو کس داغش وای جیغ میزد میگفت بکن تو کسم وااای بکن منو میگفت همیشه آرزو داشتم از خودم کوچیکتر منو بکنه واااای چه فازی داره داشت از داغیه کسش مغزم سوت میکشید چهار یا پنج دقیقه کردمش ارضا شدم و همه آبمو ریختم رو شکمش کنار هم ولوو شدیم رو تخت بعد از یه بیس دقیقه ای دوباره شروع کرد کیرمو با دستای تپلش مالیدن گفتم مژگان میخوای دوباره گفت آره کیرم راست شده دوباره پاهاشو دادم بالا دوباره همون حس اومد سراغم که مغزم از داغیه کسش سوت میکشید این سری بیشتر کردمش وسط سکس بهش گفتم دوباره باهام سکس میکنی میگفت آره تازه کیره جوون پیدا کردم چرا سکس نکنم قربون کیرت برم کردمو آبمو ریختم رو سینه هاش بعد از حدود یه رب بلند شد خودش تنها رفت حمام و اومد بیرو نزدیک ظهر بود دیگه ازش لب گرفتمو رفتم بعد از اون یکی دوباره دیگه سکس داشتیم بخدا داستانم واقعی بود اگر بد نوشتم ببخشید نوشته

Date: August 23, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.