درد هجده سالگی

0 بازدید
0%

رنگ سرخ آسمون میگفت که چیزی تا غروب نمونده گلدون رو برداشتم و از گل فروشی زدم بیرون نسیم سرد زمستون باعث شد شالمو به خودم نزدیک تر کنم خط نارنجی ای که هواپیما درست می کرد توی افق منظره ی جالبی درست کرده بود یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم شب یلدا مهمون خونه ی خاله اینا بودیم سه چهار روز از حسام دور بودن حسابی حریصم کرده بود توی فکر خودم بودم که صدای آشنای بوقی توجهم رو جلب کرد سهیل تو این سرما چرا پیاده میری نمیگی سرما میخوری بیا بالا عیبی نداره مامان زمستون بدون سرما خوردن که زمستون نیست از دست تو و این حرفات گلدون مال کیه برای حسام گرفتم بعد از تولدم موقعیتی پیش نیومده بود که کادوش رو جبران کنم آهان مطمئنی میخوای پیاده بیای آره هوا خوبه شما برین باشه هر جور صلاح میدونی شیشه رو داد بالا و رفت جدیداً حق انتخاب بیشتری بهم میده بیشتر منو جدی میگیره دیگه باهام بحث نمیکنه شاید فکر میکنه اینجوری بهتره اما نمیدونه که با این رفتارش بیشتر خودمو میبازم بیشتر به این فکر میکنم که دیگه مثل بقیه نیستم درکش میکنم سکوتش نگرانیش اضطرابش دلشوره ای که مدام داره هر مادری جای اون باشه همینجوری میشه چاره چیه سرنوشت اینجوری رقم خورده دوباره همون خیابون از اون شب خیابون قصردشت دیگه مثل قبل نیست به تمام زیبایی ها و حس های خوبی که منحصراً مال خودشه حسام هم اضافه شده حسی که هر قدمت رو قوی تر میکنه این که با هر قدم به معشوقت نزدیک تر میشی تو رو قدرتمنو نگه میداره چشمم خورد به لابی من داشت زیر چشمی منو میپائید هر وقت میبینمش ناخودآگاه کلمه ی حیض و چشم چرون میاد تو ذهنم بعد اون چند باری که توجهی بهش نکردم دیگه سلام نمیکنه منم دیگه کاری بهش ندارم رفتم بالا در خونه باز شد صورت خندونش رو دیدم سلاااام داداش خودم خوبی خوشی سلاااام سهیل جان ممنون شما چطوری این چیه اون روز دیدم نظرت رو جلب کرده گفتم چه موقعیتی از امشب بهتر به چه مناسبتی آخه مگه حتما باید مناسبت داشته باشه دوست داشتم یه چیزی برات بگیرم کارایی میکنی بفرما داخل در خدمت باشیم مادرم و خاله داشتن با شوق و ذوق از گذشته تعریف میکردن از خاطره ها و تصاویر قدیم از صفا و صمیمیت گذشته از توقعات کم از زندگی های ساده از بوی کاهگل نم خورده ی تو خیابونا بعد از بارون بوی گلی که از توی باغ ها میومد خیس شدن زیر بارون توی راه مدرسه من و حسام سرگرم کنسول بودیم آاااهاااا سه یک جلو افتادما کجایی سهیل داشت دستشو جلوم تکون میداد که متوجه حرف زدنش شدم هان میگم چی شده حواست به بازی نیست گیجی امشب طوری شده چیز خاصی نیست یکم ذهنم شلوغ پلوغه تو فکرم چه فکری داستانش طولانیه پاشو پاشو بریم که قلقت دست خودمه بلافاصله کنسول رو خاموش کرد و مچ دستمو گرفت و کشوندم سمت اتاق تختشو مرتب کرد و گفت بشین الان میام یه نگاهی به اتاق انداختم ناخودآگاه لبخندی روی لب هام نشست از جزء جزء اتاقش خاطره داشتم از بچگی گرفته تا این چند مدت اخیر در رو با ضربه پاش بست و اومد داخل یک دستش گلدون بود که گذاشتش روی میز تحریرش و دست دیگش میوه بود گل میز رو گذاشتم جلوم تا میوه رو بذاره روش صندلی کامپیوتر رو کشید و جلوم نشست یه سیب برداشت و شروع کرد به پوست گرفتن خب چه خبر آقا سهیل سلامتیت عزیزم تو خوبی چه خبرا هیچی والا خبر خاصی نیست بیشتر نگران تو ام چیزی شده تعریف کن راستش آره دوباره یه موضوع فکرمو درگیر کرده دوباره به خاطر اون موضوع ترسیدی بابا اتفاقی نمیافته این همه آدم شیمی درمانی میکنن بعدشم خوب مشین و سُر و مُر و گُنده زندگیشونو میکنن نه عزیزم تو که پیشم هستی نمیترسم بحث چیزی دیگه ای هست چی دوباره مثل جریان برهنگی خندم گرفته بود همیشه جالب بود برام که چطور حسام انقدر دقیقه تجسم میکردم ذهنش مثل یک کتابخونه ی مرتب و بزرگه که هرچی رو بخوای سریع پیداش میکنی قدرت عجیبی توی سویچ کردن موضوعات داره آره یه جورایی جالبه هرچی میگذره و بزرگ تر میشیم مجبوریم بیشتر فکر کنیم بعد از چند لحظه تامل هم زمان یه برش سیب سر جاقو گرفت سمتم و گفت آره ادامه بده که شدید مشتاقم هیچی جالب تر از بحث کردن با تو نیست عزیز دل راست میگفت از بحث کردن لذت میبرد روزایی که توی بیمارستانم میاد پیشم و ساعت ها با هم حرف میزنیم از همه چیز و همه کس میگیم جوری که گذر زمان رو حس نمیکنیم و وقتی به خودمون میایم تخت های کنار هم ساکت شدن و حرف زدن ما رو گوش میدن حسام آدم خوش برخوردیه به اصطلاح مردم داره همین موضع باعث نگاه های معنا دار پرستارا میشه که حسابی حرص منو در میاورد هجده سالگی نمیدونم چرا یک دفعه همه چیز توی این سن عوض میشه یه دفه حس میکنی بزرگ شدی دلیلش چیه قاعدتاً بزرگ شدن باید یه سیر طولانی داشته باشه راست میگی سهیل منم چند مدت پیش متوجه شدم آدم حس میکنه بعد از رانندگی توی مسیر مستقیم وارد یه جاده ی کوهستانی با شیب تند و عرض کم میشه ناگهان همه چیز عوض میشه همه چیز یه معنی دیگه پیدا میکنه یکم خسته بودم روی تخت به بغل دراز کشیدم و دستمو گذاشتم زیر سرم حسام سرش پایین بود و میوه ها رو پوست میکند منم موقع حرف زدن محوش حرکاتش شده بودم میگم حسام مردم به این احساس ترس میگن بزرگ شدن حسام لبخند زد و از جاش بلند شد و رفت سمت کمدش توی قفسه ی کتاباش شروع کرد به گشتن کدوم ترس میدونی دیگه همین گیج بودن بچه که بودیم بهمون میگفتن که فلان کار رو بکن و فلان کار رو نکن گاهی اوقات گوش میکردیم و گاهی اوقات نه اما از خوب بودن یه سری چیزا و بد بودن یه سری چیز دیگه مطمئن بودیم مطمئن بودیم که بزرگ ترا درست میگن ولی الان نه درباره همه چیز فکر میکنیم با ترس و لرز میریم سمت یه کاری الان هر کاری که میخوام بکنم میترسم که وای نکنه اشتباهه نکنه به کسی ضرر بزنه وسواس فکری پیدا کردم حسام آرامشی که قبلا داشتم رو از دست دادم از فکر کردن خسته شدم کنار بوف کور و کیمیاگر و شعر های فروغ همون سر رسیدی رو که عید امسال بهش کادو داده بودم برداشت اومد لبه ی تخت نشست و یک صفحه رو باز کرد و داد بخونم امروز معنی واقعی ترس رو فهمیدم ترس از دست دادن جواب آزمایشش مثبت بود البته گفتن که خوش خیمه و با چند جلسه شیمی حل میشه اسم عجیبی داره اُستو اُسارکُما یا کیست استخوان میترسم اما ته دلم گرمه تنها چیزی که بهش اطمینان دارم همونه میدونم که هیچ وقت دروغ نمیگه ولی ولی چی شده جدیدا بیشتر احساس ترس میکنم بیشتر میترسم بیشتر نگران میشم نمیدونم دلیلش چیه وابستگی ضعف اشتغال فکری نمیدونم واقعا نمیدونم وقتی سر رسید رو بستم صورت خیس حسام رو دیدم دست انداختم دور گردنش و کشوندمش سمت خودم به هق هق افتاد بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود اما به خودم این اجازه رو نمیدادم که با گریه بیشتر ناراحتش کنم جالبه الان اون باید منو دل داری بده ولی مثل اینکه تاثیر سرطان رو اطرافیام بیشتر از خودمه حسام حساااااام بسه تو رو خدا بلند شو منو ببین کم کم دارم کچل میشما بیا نگام کن تا زشت نشدم بیشتر نگام کن سرش رو از کنارم برداشت دستاش دو طرف سرم بود مو هاش آویزون شده بود و اشکاش میچکید روی صورتم داشتم با پشت دستم اشکاشو پاک میکردم و لبخند میزدم موهاشو کنار زدم و کشیدمش سمت خودم لب هاش هر دفعه طعم جدیدی داره این بار بیشتر مزه ی ترس میداد مزه ی غم مزه ی دلهره بعد از مدتی دیگه گریه نمیکرد چند دقیقه سکوت حکم فرمایی میکرد میدونستم داره به چیزی فک میکرده اما نمیخواستم جلوش رو بگیرم بعضی فکرا ممکنه دیگه سراغ آدم نیان فقط به آغوشم میکشیدمش چرخید به پهلو و کنارم دراز کشیدم صورتش هنوز خیس بود یه دستش رو زیرسرش گذاشته بود و با دست دیگش نوازشم میکرد دستش از روی گونه هام میلغزید و میرفت سمت پهلو هام میرفت و میرفت تا میرسید به نقاط حساس مکتوب چی حسام مکتوب گمون نمیکردم باهاش کنار بیای درسته مکتوب آنها در گوش هم زمزمه میکردند مکتوب و فقط یک عرب میدانست که مکتوب چه معنایی دارد فکر نمیکردم انقدر پائولو کوئیلو روم تاثیر بذاره الان که بیشتر میفهمم خیلی از حرف هاش حقیقته ریموت رو برداشت و پلی کرد از فضا رقیق شد میبینی سهیل من بلوغ یعنی این یعنی ترس یعنی وابستگی یعنی علاقه یعنی فکر یعنی زحمت یعنی سختی بخوای و نخوای بالغ میشی اما اینکه بزرگ بشی دست خودته دیگه نه اون چیزی گفت نه من فقط از بودن کنار هم لذت میبردیم بودنی که پایه هاش میلرزید بودنی که ممکن بود آخرین بار باشه دوباره شروع کرد به بوسیدن خودش رو کشیدم روم و دوباره مشغول هم شدیم امید وارم خوشتون اومده باشه و تونسته باشم حرف هام رو داخل داستان بزنم پ ن طبق روند داستان های قبل اسم موسیقی هایی رو میبرم اگر از سبک داستان خوشتون اومده دانلود کنید و در کنار داستان لذت ببرین چون بخشی از حرف های داستان که نامفهموم به نظر میاد مثل داستان های قبل که مورد نقد دوستان واقع شد در کنار متن آهنگ ها معنی پیدا میکنه موفق باشین آهنگ اثر سام اسمیت که در متن ذکر شده 3 نوشته

Date: February 23, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.