دو آدم از دو دنیای متفاوت ۱

0 views
0%

من نمیدونم دختر جان باید ی فکری برای خودت بکنی اخه آقای مجد من کجا رو دارم برم اقای مجد الان با این پول به من اتاقم نمیدن توروخدا ببین باباجان من خیلی باهات راه اومدم منم زندگی دارم خودتم میگی پولت کمه منه پیرمرد آخر عمری چجوری زندگی کنم باشه اقای مجد پوله پیشو بیشتر میکنم ولی لطفا نخواید تخلیه کنم تو چرا زبونه منو نمیفهمی دختر خونمه اختیارشو دارم میخوام مستاجر جدید بیارم توام اگه میتونستی همون اجاره چندر غازو میدادی ن اینکه دوماه دوماه عقب بندازی و پشت سرش صدای ممتدد بوق همونجور که گوشیمو میذاشتم تو کولم زیره لب هرچی بلد بودم نثاره جدوآباد مجد میکردم مردک خرفت پول دوست سرمو گرفتم رو به آسمون و گفتم خدایا دمت گرم اخه من کجا برم تو این شهر حالو حوصله دانشگاهو نداشتم راهمو کج کردم سمت خونه خونه که عرض کنم ی خونه ی دو طبقه با چندتا تا اتاق 20 متری کثیف و ی حوض بزرگ وسطش پر از پیره زنایی که عصرا و صبحا چادراشونو دوره کمرشون میبندن دور همون حوض میشینن و رخت میشورن یا سبزی پاک میکنن و غیبت میکنن پر از پسرای هیزو چشم چرون و سیگاری و معتاد باکلاس ترین شغل تو اون محله فروش مواد مخدره پر از پسرای جوون که فک میکنن لات شدن و هر غلطی دوس دارن میکنن هیععع خدا ی نگاهی ام به ما بنداز گوشیم زنگ خورد از کولم درش آوردم نازی بود کلی جیغ جیغ کرد که چرا نیومدی و کلی فوشه جدید منم خیلی شیک بدونه توجه به حرفاش فقط گفتم خودتی و قط کردم داشتم از کنار خیابون میرفتم که صدای تیکاف ی ماشینو شنیدمو بعدش حس کردم خیس شدم برگشتم نگاه کردم دیدم بعله مانتوم به گند کشیده شد همه ی پایینش شده بود آبو گل همین ی مانتوی درستو حسابیو داشتم اوسا کریم مصبتو شکرررر به ماشینش نگاه کردم بعله از اون خرپولاس درگیر نشم بهتره حیف اگه پراید داشتی همه دغودلیمو سرت خالی میکردم در ماشینش باز شدو ی پسر تقریبا 27 8 ساله ازش پیاده شد ی کت تک زرشکی با شلوار و پیرهن مشکی عینک دودیشو از روی چشماش برداشت و گذاشت رو موهای لخت و خوشحالت مشکیش که صاف داده بود بالا اوه ناز بشی خوشگله چقد جیگری ی لحظه به خودم اومدم دیدم زل زدم به پسره بدبخت اونم جلوم وایساده بودو داشت منتظر نگام میکرد حتما ی چیزی گفته ک نشنیدم دیگه خاک تو سرت آرام ی پس گردنی به خودم زدمو گفتم بله چیه سعی کرد جلوی خندشو بگیره دستی به ته ریش منظمش کشیدو گفت من واقعا متاسفم چاله آبو ندیدم حالتون خوبه نگاهی به مانتوم انداختم که حالا کامل اون تیکش قهوه ای شده بود شونه هامو انداختم بالا و گفتم بله خوبم ی قدم رفت عقبو گفت بفرمایید سوار شید تا مقصدتون برسونمتون نه لازم نیست خودم میرم به مانتوم اشاره ای کردو گفت با این وضع راست میگفت خیلی تابلو بود راهه زیادی ام تا خونه بود رفت سمت ماشینش و دره سمت شاگردو باز کرد منم پرو پرو رفتم نشستم و گفتم مرسی درو بستو اومد سوار شد مسیرو پرسید که حدودی بهش گفتم نمیخواستم تو محل باهم ببیننمون همینجوریش همسایه های فضولمون اضافه بر سازمان حرف میزدن دیگه وای به حاله اینکه منو با این اقا ببینن سرمو تکیه دادم ب پنجره گوشیم زنگ خورد توروحت ک انقدر امروز زنگ خوردی اه مجد بود ی لحظه خوشحال شدم فکر کردم منصرف شده و دلش به رحم اومده با استرس جواب دادم الو آقای مجد نظرم عوض شد ایول ایول میدونستم دلت به رم میاد به جای هفته دیگه پس فردا تخلیه کن کثافته عوضیه بیشعوره اشغاله وا رفتم با ناراحتی گفتم اقای مجد من که بهتون گفتم با این پول هیچ جارو نمیتونم اجاره کنم شما یکم فرصت بدین من بیشتر کار میکنم همون اجاره مورد نظرتونو میدم من خونمو میخوام دخترجان میخوام به یکی دیگه اجارش بدم بابا ملکمه حقمه توام باید تا پس فردا تخلیش کنی اینکه کجا میخوای بری به من مربوط نیست برو پیشه فکو فامیلات اخه من اصلا نمیدونم اونا کجان تاحالا ندیدمشون کسیو ندارم برم پیشش حداقل یکم بیشتر وقت بدین ی جایی رو پیدا کنم نه همین که گفتم صبره منم حدی داره تا پس فردا باید تخلیه کنی و بدون حرف دیگه ای قط کرد گوشیو گذاشتم تو جیب مانتوم و بغض کردم اصلا حالم خوب نبود دلم برای بی کسیم سوخت هیچ کسو ندارم اخه من تنها کجابرم چکار کنم تازه متوجه وضعیتم شدم ماشینو کناره خیابون پارک کردو خیلی ریلکس ی دستمال از جیبش درآورد و گرفت طرفم ازش گرفتم و تشکر کردم کارت چیه پیشه خودم فکر کردم شاید میخواد کمکم کنه برای همین گفتم فعلا تو ی مزون لباس طراحی میکنم درس چی خوندی حساب داری میخونم چند سالته 22 اسمت چرا انقدر سوال میکنی ی کاره خوب سراغ دارم برات کجا توی شرکت ولی نگفتی اسمت آرام منم پارسام باهاش که دست دادم گفت خوشبختم همچنین نفس عمیقی کشیدو ماشینو روشن کرد گفت تاکی باید تخلیه کنی پس فردا پس خانوادت خانوادم مردن سرشو تکون دادو گفت متاسفم رسیدیم به جایی که بهش گفته بودم گفت اینجا که خیابونه آدرس دقیقو بگو نه لازم نیست خودم میرم همسایه های ما خیلی فضولن میترسم حرف دربیارن آدرس سعی کردم منصرفش کنم ولی وقتی دیدم انقدر مصممه آدرسو بهش دادمو با ترسو لرز بیرونو نگاه کردم وقتی رسیدیم تو محله همه زنای همسایه مثه شترمرغ سرشونو از پنجره آوردن بیرونو به ماشینه مدل بالای پارسا خیره شدن پسرا و دخترای کوچیک با تعجب زل زده بودن به ماشین و آدمای توی کوچه همه محو پارسا بودن خیلی از زنا که دم در خونه هاشون نشسته بودن چادرشونو گرفتن جلوی دهنشونو همینجور ک نگاهشو به من بود پچ پچ میکردن سرمو انداختم پایین وای ک چقدر خجالت کشیدم رسیدیم دم دره خونه تشکر کردم خواستم پیاده شم که گفت وسایلتو جمع کن فردا میام دنبالت با تعجب گفتم هان فردا صبح ساعت 10میام دنبالت کاریو که باید انجام بدی برات توضیح میدم اگرم نخواستی ی پولی به عنوان قرض بهت میدم که بزاری رو پوله قبلیت ی جاییو اجاره کنی هروقتم داشتی پس بده تو دلم فقط تونستم بگم مرسی ک انقدر مهربونی باشه خداحافظ فعلا ازماشین پیاده شدمو رفتم تو خونه وقتی مطمئن شد رفتم تو گازشو گرفتو رفت خواستم برم تو اتاقم که سیاوش پسره اقای مجد اومد جلوم و گفت کجا خانوم خانوما دیر کردی ی قدم رفتم عقب که از بوی گند دهنش خفه نشم به تو چه انگار یادت رفته بابات به جای قرضش به بابای من گفت دخترمو میدم به پسرت با کولم هلش دادم عقبو گفتم پس خداروشکر که مردو منو نداد به تو بعدم دره اتاقو باز کردمو رفتم توش درو بستم و از پشت قفلش کردم پسره ی چندش با اون خطی که خودش از دم گوشش تا لبش کشیده ک لات بشه و الکی به بقیه بگه با گنده ها دعوا کرده اوووق نفسه راحتی کشیدم لباسامو درآوردم و مانتومو انداختم گوشه اتاق که بعدا بشورمش دره یخچاله 80 سانتیمو باز کردم و از توش سوسیس درآوردم روی گاز پیکنیکی کوچولویی که داشتم سرخش کردم و با نون لواش زدم به بدن خیلی ام چسبید بلند شدم لباساو وسایلمو جمع کردم خواستم مانتومو بشورم که بیخیالش شدم و انداختمش دور بعدم با خیال راحت گرفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم کارامو کردم رو همون گاز پیکنیکیه کوچولوم تخم مرغ درست کردم و خوردم بعدشم ی مانتو قهوه ای با شلوار لوله تفنگی و مقنعه مشکی پوشیدم وسایلمو برداشتم و بعد از تحویل دادنه کلید به اقای مجد از اون خونه کذایی زدم بیرون پارسا دم در منتظرم بود چمدونمو گرفت و گذاشتش تو صندق عقب بهم گفت بشین تا بیام نشستم تو ماشین که دیدم رفت سمت خونه و زنگو زد نفهمیدم با کی حرف میزنه ولی بعد از چند دقیقه اقای مجد اومد بیرون یکم باهاش حرف زدو از تو جیب کتش ی چک درآورد و مبلغیو یاد داشت کردو داد به اقای مجد اومد سمت ماشینو سوار شد دیگه نتونستم جلوی فضولیمو بگیرمو گفتم چی بهش دادی نگاهه بی تفاوتی به صورتم انداخت و گفت هیچی قرضتو باهاش صاف کردم با تعجب گفت چییییی چکارکردی گفت نگران نباش جبران میکنی بعد از دوساعت تو ترافیک موندن رسیدیم ی آپارتمان شیک تو نیاوران معماریش خیلی قشنگ بود ماشینو تو پارکینگ پارک کردو پیاده شد منم متقابلا پیاده شدمو خواستم چمدونمو ازش بگیرم که نزاشتو گفت خودم میارم وقتی رسیدیم دره خونشو باز کردو تعارف کرد اول من برم خونش خیلی قشنگ و شیک و باسلیقه چیده شده بود سالن خونه دکور مشکی سفید بود ی حاله کوچیکم کنارش بود که دکورش قهوه ای بودو خیلی شیک چیده شده بود آشپز خونه دیواراش حالت چوبی بودو با ست شکلاتی تکمیل شده بود جلوتر از من رفتو دره ی اتاقو باز کرد اینجاماله توعه همه چی هست توی کمد دیواری پر از انواع لباسه و همشم برای توعه و وسایلی که شاید لازمت بشه فعلا اینجا باش نمیدونستم چی بگم دربرابر این همه محبتش فقط لبخند قدر شناسانه ای زدم و گفتم مرسی اونم متقابلا لبخندی زدو گفت جبران میکنی بعدم درو بستو رفت برگشتم به اتاق نگاهی انداختم دکورش سرمه ای سفید بود تخت سفید با رو تختی سورمه ای کمد دیواری سفید پرده های سرمه ای سفیدو میز ارایش سفید با ست لوازم آرایش که پک سرمه ای سفید بود و کتاب خونه سفید که پر از رمانای خارجی و ایرانی بود انگار این بشر علاقه زیادی به رنگ سفید داشت دره کمدو باز کردم که لباسامو بچینم اما پر از لباسای توخونه ای و مجلسی و لباس خواب و لباس زیرو بود که همه مارکاشون بهشون بود گوشه کمدم چندتا پد بهداشتی بود چمدونمو گذاشتم گوشه اتاق ی در توی اتاق بود که حدس زدم سرویس بهداشتی باشه درشو باز کردم دیدم بعله همه چیشم کامل بود از تو کمد تیشرت قرمز جذبی برداشتم با جین مشکی که تا زیره زانوآم بود و ست لباس زیر قرمز از توچمدونم حولمو برداشتمو رفتم حموم بعد از دوش گرفتن با آب یخ حسابی سرحال شدم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم داشتم موهامو خشک میکردم که پارسا درزد حدسش آسون بود پارساست چون بجز منو اون کسه دیگه ای تو خونه نبود درو باز کردم با دیدنه من سرشو انداخت پایینو گفت بیا نهار سفارش دادم و رفت بیخیال شونه ای بالا انداختم موهامو که تا گودی کمرم بود دم اسبی بستم و دنبالش رفتم نشست پشت میزو منتظر به من نگاه کرد وقتی دید کاری نمیکنم گفت بشین دیگه نشستم پشت میز که بشقابی جلوم گذاشت و برام برنج کشید بعدم ی سیخ کباب برگ و کوبیده و جوجه برام گذاشت با دوتا گوجه بعدشم کره اب شده ریخت رو برنج زعفرونی توی بشقاب که بخار ازش بلند میشد و به شدت هوس انگیز بود هوس کردم خودم با تعجب نگاش کردمو گفتم من نمیتونم این همرو بخورمااااااااااااااا گفت اشکال نداره هرچقدر میتونی بخور طی غذا خوردن اصلا حرف نزدیم منم به زور نصف بشقابو خوردم وای داشتم میترکیدم خیلی خوشمزه بود ازش تشکر کردم و بلند شدم ظرفارو جمع کنم که گفت من نیاوردمت اینجا برای این کارا خب نمیشه که بالاخره باید ی کاری بکنم نمیخواد خدمتکار هفته ای سه بار میاد تمیز میکنه چهار تا تیکه بشقاب ک چیزی نیست باشه فعلا بشین تا کارتو بهت بگم وقتی نشستم بلند شد رفت توی یکی از اتاقا و بعدش که برگشت ی شناسنامه تو دستش بود گذاشتش جلوم و گفت ببینش وقتی بازش کردم چشمم خورد به اسم ی زن ترانه کشیر فهمیدم زن داشته ولی طلاقش داده علامت سوالی نگاش کردم که گفت دوسال پیش طلاق گرفت بخاطره بی میلی جنسی من بعد از اون خواستم تحت درمان باشم بعد از کلی جلسه درمانی و مشاوره دکترم پیشنهاد داد ی زنو صیغه کنم تا بفهمم هنوز بی میلم یا نه وقتی اتفاقی بهت برخورد کردم دیدم شرایطی که من میخوامو داری ولی عقدت میکنم که بعدش برات مشکلی پیش نیاد چون دختری بعد از این سه ماه دیگه باکره نیستی برای همین اگه شناسنامت سفید باشه هزار جور انگ میچسبونن رو پیشونیت منم دلم نمیخواد ی زنه خیابونی صیغه کنم سه ماه برام بسه که بفهمم درمان شدم یا نه تواین سه ماه میتونی اینجا باشی از همه نظرم تامینت میکنم بعدشم برات ی خونه میگیرم که بتونی زندگی کنی و ی کاره خوبم برات پیدا میکنم توی شرکت خودمم میتونی کناره حسابدارا باشی ک ی چیزی یاد بگیری اگه نمیخوای ام دیروز بهت گفتم ی پولی بهت قرض میدم که هروقت تونستی بهم برش میگردونی وقتی حرفاش تموم شد نفسه عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد تو شوک حرفاش بودم ازطرفی بعد سه ماه مطلقه حساب میشدم ولی بعدش تامین بودم ولی راهه دوم سخت تر بود چون شاید نمیتونستم کاری جور کنم و قرضمو باهاش صاف کنم با اینکه میدونستم تصمیمم چیه ولی فرصت بیشتری برای فکر میخواستم میتونم تا اخر امروز فکر کنم اره حتما بلند شدم ظرفارو جمع کردمو گذاشتم تو ظرف شویی و مشغول شستنشون شدم پارساام اومد تو آشپز خونه و قهوه جوشو روشن کرد و توش پودر قهوه ریخت بعد از شستن ظرفا باهم قهوه خوردیم پارسا بیشتر از خودش گفت اینکه 28 سالشه و تو شرکت راه و ساختمان که ماله پدرشه هم معاونه و هم رئیس البته فعلا ک پدرش نیست رئیسه ی داداش داره به اسم پرهام و ی خواهر به اسم پریسا که همشون دبی زندگی میکردن تا شب فکر کردم مسلمه هرکس جای من بود راهه اولو انتخاب میکرد وقتی بهش گفتم موافقم گفت فردا میریم محضر برای عقد قبول کردم ولی میترسیدم از آیندم که دوباره تنها شم تو این دنیایی که پر از اتفاقات نامعلومه ادامه دارد نوشته

Date: September 5, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.