رؤیای تنهایی 4

0 بازدید
0%

8 1 8 4 8 8 7 8 8 9 86 9 87 8 7 8 8 3 قسمت قبل کنار خیابون که پارک کرد یه لحظه ترس توی وجودم رو پر شد اینکه چرا به این زودی به خونشون رسیدیم و شاید برنامه ای برای اینکار داشت کمی نگرانم کرد به دور و اطرافم نگاه کردم انتظار نداشتم به این زودی حرفمو قبول کنه شاید منتظر بودم یه مقدار بیشتر درموردش حرف بزنیم یک آن تمام اتفاقات این چند دقیقه از جلوی چشمم رد شد ولی خب حالا اتفاقیه که افتاده بود و منهم نمیتونستم چیزی بگم چون این خودم بودم که همچین پیشنهادی رو بهش داده بودم همینطور که از ماشین پیاده میشدم خونه های اطراف رو با تعجب نگاه میکردم به نظر میرسید یکی از محله های اعیان نشین و بالای شهر باشه هنوز توی بهت و تعجب بودم که صدای بسته شدن درب ماشین منو به خودم آورد امیرمهدی باهمون خونسردی همیشگی لبخندی زد و گفت بفرمایید استاد مگه نمیخواستی خونه ی این شاگرد حقیرتو از نزدیک ببینی و به آپارتمان مجتمع مانند روبرویی اشاره کرد وقتی طبقات و نمای بیرونی مجتمع رو دیدم نزدیک بود شالم از روی سرم بیفته یک ساختمان بزرگ با نمای سنگ گرانیتی مشکی که سر درش نوشته شده بود مجتمع مسکونی کاج یه لحظه دوباره همون حس قبلی به دلم رسوخ کرد همون ترسی که نمیدونم از کجا یهو پیداش شد انگار تمام اعتماد و اطمینانی که تا به حال نسبت بهش داشتم مورد تزلزل قرار گرفته بود امیرمهدی که این حالتم رو دید گفت چی شد نکنه ازینکه اومدی پشیمون شدی اگه فکر میکنی نمیخوای بیای خونه م من حرفی ندارم میتونیم مثل شبای قبل بیرون بگذرونیم توی بدمخمصه ای گیر کرده بودم نه راه پس داشتم و نه راه پیش از طرفی پیشنهاد خودم بود که بیام خونه ش و از طرفی حالا که باهاش مواجه شده بودم حس عجیبی بهم دست داده بود شالم رو که دیگه کاملا از روی سرم افتاده بود رو مرتب کردم و در حالیکه سعی میکردم خونسردی خودم رو حفظ کنم لبخندی زدم و گفتم نه بابا این چه حرفیه اتفاقا خیلی دوست دارم بریم تو فقط یه مقدار جا خوردم از پله های جلوی درب ورودی بالا رفتیم و امیرمهدی با کلیدش درب رو بازکرد و وارد پاگرد طبقه ی همکف شدیم دو دستگاه آسانسور در کنار هم اماده ی کار بودن امیرمهدی به طرف یکیشون رفت و دکمه ای رو فشار داد درب از دوطرف باز شد و صدای موسیقی بدون کلامی از داخل کابین بلند شد وقتی وارد کابین شدم چهره ی خودمو توی آیینه ی روبرو نگاه کردم و سعی کردم یه مقدار از ظاهر مضطرب خودم کم کنم امیرمهدی همونطور از توی آیینه نگاهی بهم کرد و پرسید سپیده حالت خوبه انگار یه مقدار پریشانی شالمو مرتبی کردم و برگشتم طرفش لبخندی زدم و دست گرمش رو به دستم گرفتم و گفتم نه چرا پریشون باشم البته یه مقدار استرس دارم اخه این اولین باریه که با یه پسر به خونه ش میرم و با کمی مکث و شیطنت ادامه دادم هنوز نمیدونم چه چیزی در انتظارمه امیرمهدی دکمه ی طبقه ی دهم رو فشار داد و این یعنی که اپارتمانش در بالاترین طبقه این ساختمان قرار داره اسانسور که حرکت کرد حس کردم که دچار طپش قلب شدم به نظرم اومد شاید به خاطر سرعت اولیه ی اسانسور بوده باشه اما وقتی کابین با ضربه ای که ناشی از ترمزهای اسانسور بود ایستاد و صدای زنی خشک و رسمی اعلام کرد طبقه ی دهم فهمیدم که ربطی به موضوعات بیرونی نداره بازهم دچار هیجان شدم هزار و یک فکر توی مغزم خطور کرد از کابین که بیرون اومدیم به اطراف نگاه کردم توی طبقه سه واحد قرار داشت امیرمهدی از کابین بیرون اومد و به سمت در چوبی یکی از واحدها که بالاسرش نوشته شده بود واحد 38 رفت و چند لحظه بعد وارد خونه شدیم وقتی چراغ ورودی و پذیرایی که لوسترهای شیک و قشنگی بود رو روشن کرد از اونچه جلوی چشمم میدیدم خشکم زد یه اپارتمان بزرگ حدود 170 متری یا شایدم بیشتر که دکوراسیون مدرن و زیبایی داشت اولین چیزی که نظرمو به خودش جلب کرد چیدمان خیلی مرتب و با سلیقه ی داخل خونه بود انگار که سر فرصت همه چیز رو خریداری و چیده باشن کابینتهای اشپزخونه به رنگ نقره ای که کاملا هماهنگ با یخچال و گاز و فر دیواری بود توی پذیرایی هم دو دست مبل چیده شده بود یه دست راحتی جلوی یه تلویزیون ال سی دی بزرگ و یه دست هم سلطنتی که به نظر برای پذیرایی در نظر گرفته شده بود یه میز ناهار خوری هم کنار ورودی اشپزخونه قرار داشت همینطور که اهسته به وسط هال میرفتم نگاهم به یه تابلوی شام اخر افتاد که روی دیوار بود تابلویی که نقاشی نبود و بیشتر شبیه یک معرق کاری برجسته از جنس عاج فیل به نظر میرسید وقتی دقیقتر نگاه کردم متوجه شدم که این تابلو بر عکس تمام نقاشی های شام اخر که دیده بودم مریم مجدلیه نداشت و جای خالیش کاملا به چشم میومد در حالیکه محو تماشای اون تابلو و وسایل داخل منزل بودم دکمه های پالتوم رو به ارومی باز کردم و شالم رو از روی سرم برداشتم و موهای بلندم که تا بالای باسنم میرسید رو پشت سرم رها کردم یه لحظه با دیدن اسباب و وسائل داخل خونه مات و مبهوت شدم پیش خودم گفتم که چطور ممکنه یه دانشجوی سال اول مدیریت این خونه و زندگی رو برای خودش درست کرده باشه این فکر بود که یه مقدار بیشتر نگرانم کرد یعنی امیرمهدی کیه این خونه و زندگی برای خودشه یا کس دیگه ای توی این افکارم بودم که لمس دستهایی روی بازوهام رو حس کردم و از افکارم بیرون اومدم امیرمهدی پشت سرم بود و در سکوت مشغول نگاه کردن من بود به ارومی لبه ی پالتوم رو از پشت گرفت و کمکم کرد که از تنم در بیارم حالا یه بلوز کشباف سفید یقه کلوش تنم بود که سینه های درشتم رو کاملا برجسته نشون میداد و یه جین تنگ و بوت بلند خودم رو که توی شیشه ی پنجره که پرده های سرخابی قشنگی دو طرفش رو احاطه کرده بودن نگاه کردم یه لحظه احساس خجالت بهم دست داد این اولین باری بود که بعد از امیر جلوی مرد دیگه ای اینطوری لباس میپوشیدم حتی توی مهمونی هایی هم که گاها به صورت مختلط برگزار میشد و منهم شرکت میکردم همیشه لباسهای گشادتر و رسمی تر میپوشیدم وقتی به پشت سرم برگشتم و امیرمهدی رو دیدم که با نگاهی خریدارانه منو برانداز میکنه بیشتر خجالت کشیدم خواستم چیزی بگم که فضا رو عوض کنه برای همین اشاره ای به وسایل خونه کردم و گفتم مهدی این خونه و زندگی همش واسه توئه شیطون نگفته بودی بچه مایه داری بابا و مامانت کجا هستن امیرمهدی لبخندی زد و پالتو و شالم رو روی مبل توی هال گذاشت و گفت چرا فکر میکنی که اینجا باید خونه ی پدر و مادرم باشه مگه من نمیتونم صاحب همه ی اینها باشم تعجبم بیشتر شد تا چند لحظه پیش با این فکر تونسته بودم خودم رو کمی قانع کنم ولی حالا با این حرفش دوباره همه ی اون افکار گذشته به ذهنم هجوم اورد یه مقدار دیگه قدم زدم صدای پاشنه ی بوتم که بر روی سرامیک کف اتاق میخورد سکوت بین من و امیرمهدی رو میشکست حس کنجکاویم منو به سمت اتاقهای دیگه هدایت کرد و درب یکیشون که به نظرم اتاق خواب میرسید رو باز کردم وقتی چراغ رو روشن کردم تعجبم بازهم بیشتر شد یه سرویس خواب دونفره که به زیبایی هرچه تمام تر مرتب شده بود و آباژوری که با دقت و سلیقه همرنگ روتختی انتخاب شده بود خیلی توجهم رو جلب کرد روی دیوار روبرویی تصویر بزرگی از امیرمهدی دیده میشد که خیلی جذاب و زیبا شده بود نگاهی به تخت خواب کردم و از تجسم خودم روی اون دلم لرزید قبل از اینکه درو ببندم و از اتاق بیرون بیام یه لحظه نگاهم به یک کتابخونه ی بزرگ و شیک افتاد که روبروم قرار داشت با تعجب و طوری که انگار مسخ شده باشم وارد اتاق شدم و به طرفش رفتم یه کتابخونه چند طبقه با قفسه هایی از جنس چوب که کتابها با دقت و زیبایی هرچه تمامتر درونش چیده شده بود نگاهی که به عنوان کتابها انداختم متوجه شدم که هر قفسه و طبقه رو یه یک موضوع خاص اختصاص دادن بی اختیار حواسم به قسمت رمانها افتاد و از دیدن کتابهای مورد علاقه م غرق بهت و شادی شدم رمانهایی که خیلیاشون رو خونده بودم و بعضی هاشون رو فقط اسمی ازشون شنیده بودم بر باد رفته بادبادک باز جین ایر بازی آخر بانو باغ آلبالو دو جلد کامل سینوهه با ترجمه ی ذبیح الله منصوری و چندین کتاب دیگه که حتی اسمون رو هم نشنیده بودم و البته همون کتاب حکایت عشقی بی عین و شین و قاف توی طبقه های پایین تر کتاب های شعر سنتی مانند گلستان و بوستان و یک مثنوی معنوی بزرگ که مشخص بود معیار ساخت اون کتابخونه همین کتاب بوده کتابهایی از شاعران و ترانه سرایان معاصر مانند سهراب نیما اخوان ثالث هم دیده میشد وقتی چشمم به کتاب از ریشه تا همیشه ی اردلان سرفراز افتاد بی اختیار فریادی از شادی کشیدم این کتابی بود که خیلی وقت پیش داشتم و تمام ترانه هاش رو با همه ی وجودم میخوندم ولی وقتی به یکی از هم دانشگاهیهام دادم که بخونه دیگه پس نیاورد و نداشتنش همیشه یکی از دریغ های بزرگ زندگی کتابیم بود به قدری از دیدن اونهمه کتاب در خودم غرق شده بودم که متوجه نشدم امیرمهدی وارد اتاق شده و داره به طرفم میاد وقتی دوباره دستهاش رو به دورم حلقه کرد به خودم اومدم و گفتم وای مهدی تو همچین کتابخونه ای داشتی و من نمیدونستم اینا واقعا شاهکاره من حتی نصف این کتابها رو هم ندارم امیر مهدی سرش رو از پشت روی شونه هام گذاشت و صورتش رو به صورتم چسبوند یک لحظه گرمای وجودش تنم رو لرزوند به قدری توی حال خودم بودم که اصلا متوجه نشدم اینقدر بهم چسبیده دوباره همون ترس ابتدایی به دلم افتاد ولی لذتبخشتر از قبل دستامو روی دستش که دورم حلقه شده بود گذاشتم و صورتم رو به صورتش چسبوندم انتظار داشتم که مثل همیشه همینجا تموم کنه ولی امیرمهدی با همون خونسردی همیشگی صورتش رو به صورتمش کشید گرمای لبش رو در نزدیکی لبم بدجوری حس میکردم نفسهام به شماره افتاده بود و با تمام وجود میخواستم که لبم رو به آغوش لبش بگیره امیرمهدی که حالم رو فهمید به ارومی بوسه ای دوستانه به لبم زد و خودش رو ازم جدا کرد ومن یک لحظه از دنیایی که بودم بیرون اومدم منتظر بودم که کارش رو ادامه بده ولی به سمت کتابخونه رفت و درحالیکه کتابی رو برمیداشت پشت به من گفت اینها حاصل یک عمر جوبگردیه بیخودی به دست نیومده نگاهی به کتاب توی دستش کردم و عنوانش رو خوندم زمزمه های یک شب سی ساله مجموعه ی اشعار ایرج جنتی عطایی ازین لحن شوخش که منو یاد یه فیلم قدیمی مینداخت خنده م گرفت به سمتش رفتم و کتاب رو از دستش گرفتم و گفتم اگه حاصل یک عمر جوبگردی شده این کتابخونه ی فاخر پس آدرس اون جوبها رو به منهم بده برم ببینم چی گیرم میاد خنده ای کرد و گفت البته اگه چیزی مونده باشه به همراهش از اتاق خواب بیرون اومدم و به پذیرایی برگشتم توی این خونه حس خیلی خوبی دارم دقیقا مثل همون حسی که همیشه نسبت به امیرمهدی داشتم یه جور راحتی انگار که مدتهاست اینجا بودم امیرمهدی به آشپزخونه رفت و درب یخچال رو باز کرد و گفت بذار ببینم توی این یخچال چی پیدا میشه تا از استاد عزیزمون پذیرایی کنم درحالیکه روی اوپن خم شده بودم و روی ارنجم تکیه کرده بودم گفتم مهدی زحمت نکن یه تک پا اومدم خودتو ببینم و برم توهم که همش تو آشپزخونه ای صدای خنده ش توی فضای خونه پیچید و درحالیکه یه پاکت ابمیوه رو از یخچال در میاورد جواب داد عجب میبینم که همچین هم بچه مثبت نیستی متلکهای پسرونه میندازی خانوم استاد لبخندی زدم و به داخل اشپزخونه رفتم و روی صندلی که دور یه میز چهارنفره وسط اشپزخونه قرار داشت نشستم چراغهای هالوژنی که روی اپن روشن بود جلوه ی رمانتیکی به فضای خونه میداد امیرمهدی دولیوان آبمیوه ریخت و روی میز گذاشت و روی صندلی روبرویی نشست یه لیوان رو جلوی من گذاشت و با لحن تعارف گونه ای گفت ببخشید استاد چیز قابل داری نیست به روش اخمی کردم و گفتم مگه قرار نبود دیگه منو استاد خطاب نکنی اینطوری میخوای جای من تو کلاس درس بدی لبخندی زد و گفت ببخشید سپیده جون حالا خوب شد جرعه ای از ابمیوه ی توی لیوانم رو نوشیدم و گفتم حالا شد مهدی جون لیوان رو روی میز گذاشتم و بلند شدم و به طرفش رفتم و اروم روی زانوهاش نشستم توی چشماش نگاه کردم و گفتم مهدی یه مدته که میخوام یه چیزی رو بهت بگم ولی هیچوقت فرصتش پیش نیومده صندلیش رو کمی جابجا کرد تا بهتر بتونم توی بغلش جا بگیرم سپس دستاش رو دور کمرم و از بالای باسنم رد کرد و منو طرف خودش کشید یک لحظه از تماس دستاش با تنم حس خوشایندی بهم دست داد نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت میدونم و میتونم حدس بزنم که چی میخوای بپرسی از خیلی وقت پیش این حالت رو توی چشمات میدیدم خب فکر کنم الان بهترین فرصت باشه تا هرچی که توی دلت هست رو بهم بگی این حرفش خیلی آرومم کرد به طوری که تمام اضطرابی که تا اون لحظه ته دلم حس میکردم رو از بین رفته دیدم و جاش همون ارامشی که همیشه وقتی باهاش بودم بهم دست داد و این حالت منو بیشتر به کاری که مصر به انجامش بودم سوق میداد ـ ببین مهدی راستش من از وقتی که تورو توی کلاسم میدیدم یه حس خاصی بهت داشتم و همیشه هم سعی کردم این حس رو نسبت بهت پنهان کنم میدونم هم که تو هم همین حس رو بهم داشتی من همیشه اینو توی نگاهت میخوندم ـ خب ـ راستش الانکه مدتیه باهم دوست هستیم هم هنوز همون حس رو نسبت بهت دارم و اومدنت توی زندگیم خیلی روی من تاثیر مثبت گذاشته و من ازین بابت خیلی خوشحالم اما یه چیزی همیشه ناراحت و نگرانم میکنه یه لحظه بغض گلوم رو گفت و سوزش اشک رو توی چشمام حس کردم تمام سعیم رو کردم تا بغض توی گلوم رو بخورم و ادامه دادم اینکه اخر این رابطه مون چی میشه مهدی من یکبار همچین تجربه ای رو داشتم و نمیخوام دوباره ضربه بخورم اگه دفعه ی قبل تونستم تحمل کنم چون ناخواسته بود ولی مطمئنم که اینبار نمیتونم ناگهان بغضم ترکید و خودم رو توی اغوشش انداختم امیرمهدی کمی مکث کرد و دو دستش رو به دورم حقله کرد و منو توی اغوشش کشید و دستش رو به حالت همدردی به پشتم مالید از تماس سینه هام با سینه هاش نفسم به شماره افتاد میون اون حال پریشون این تماس میتونست کمی ارومم کنه قطره های اشکی که از چشمام به روی گونه هام میریخت روی شونه هاش خشک میشد کمی توی همون حالت موندم و درحالیکه با یاداوری دوران گذشته گریه م تبدیل به هق هق میشد منو از خودش جدا کرد و سعی کرد توی چشمام نگاه کنه اشکهام ارایشم رو بهم ریخته بود و حس میکردم که ریملم روی صورتم پخش شده روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم امیرمهدی دستی به گونه هام کشید و اشکام رو خشک کرد به ارومی بوسه ای از گوشه ی چشمم گرفت و گفت حالا کی گفته که میخوایم به این زودی ازهم جدا بشیم مگه من تا به الان توی رفتارم چیزی نشون دادم که این فکر رو کردی با چشمای قرمز از گریه بهش نگاه کردم و جواب دادم نه ولی نمیدونم این حس چرا به جونم افتاده مهدی باور کن من دوستت دارم و توی این مدت خیلی بهت علاقه مند شدم نمیخوام ازت جدا بشم میفهمی نگاهم به روی لبهای گرم و مردونه ش افتاد دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و درحالیکه با انگشتهام پشت گردنش رو گرفته بودم به سمت خودم کشیدم و یک لحظه باتمام وجود لبهاش رو به لبم گرفتم انگار که منتظر همچین چیزی بوده باشه بدون اینکه بخواد بهم ضدحال بزنه شروع به همراهی کرد از تماس لبهای داغش تنم شروع به لرزیدن کرد نفسهام بار دیگه به شماره افتاد و خودم رو تا اونجا که میتونستم بهش چسبوندم یک لحظه ازینکه رژ طعم توت فرنگی زده بودم از خودم خوشم اومد امیرمهدی توی همون حالت و درحالی که سعی میکرد لبهای پایینمو به لب بگیره از روی صندلی بلند شد و منو از روی پاهاش بلند کرد وقتی ایستادم و چشم به چشمهای قرمزش دوختم فهمیدم که هر دومون چی میخوایم دستم رو دور گردنش حلقه کردم و ازش اویزون شدم و خودم رو توی آغوشش فشردم وقتی آروم اروم به سمت اتاق خوابش میرفتیم دیگه نفسی برام نمونده بود تا بیرون بدم نمیدونم چقدر طول کشید که امیرمهدی لباسام رو در بیاره وقتی لبهام رو از لبش جدا کردم بالا تنم لخت بود و سوتینم روی تخت افتاده بود سینه های درشتم که تا قبل از اون از زیر لباسم خودنمایی میکرد مثل دوتا توپ سفید و سفت بیرون افتاده بود هنوز شلوار جین و بوت پام بود ولی به نظر میرسید که امیرمهدی ازین حالتم بیشتر لذت میبره یه مقدار منو از خودش دور کرد و با لذت مشغول تماشای اندامم شد اروم دستش رو به نوک سینه هام رسوند و شروع به نوازش کرد یک لحظه از لمس دستش با نوک سینه هام تمام تنم مورمور شد و حس کردم که روزنه های موی تنم بلند شده توی این مدت منهم بیکار ننشستم و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کردم وقتی دستمو از روی زیر پیراهنش به بدن ورزیده و مردونه ش کشیدم همه وجودم تنش رو فریاد میزد خودم رو بهش چسبوندم و گرمای بدنش رو با تمام بدنم حس کردم سرم رو به روی سینه هاش گذاشتم و صدای قلبش که نشونه ای از هیجان بود منو بیشتر به بودن باهاش سوق میداد امیرمهدی یکبار دیگه منو از خودش جدا کرد و به روی تختخواب هولم داد اروم به روم اومد و شروع کرد از روی نافم بوسیدن و لبشو تا روی سینه های لختم کشید با هر تماس لبش حس میکردم که همه ی وجودم غرق در لذت میشه اینقدر اومد بالا تا به نوک سینه م رسید اروم با لبش نوکشون رو فشار داد دیگه نفسم در نمیومد میخواستم که هرچه زودتر این کارها رو تموم کنه و بریم سر کار اصلی خیلی وقت بود که این لحظه ها رو تجربه نکرده بودم و امیرمهدی سخاوتمندانه سعی میکرد از تمام لحظه ها برای لذت بیشتر دادن به من استفاده کنه وقتی چشمها و نگاه ملتمسانه ی منو دید به ارومی به پایین رفت و دکمه و سپس زیپ کوتاه شلوارم رو باز کرد لبه ی توریه شورتم که نمایان شد حس عجیبی بهم دست داد امیرمهدی خیلی اروم و بدون هیچ عجله ای دستشو از روی رون پام به لبه ی زیپ بوتم رسوند و هر جفتشون رو از پام در اورد دوباره به سراغ کمرم اومد و از گوشه های شلوارم گرفت تا از پام در بیاره کمی کمر و باسنم رو از روی تخت بلند کردم تا بتونه راحت تر کارش رو انجام بده شلوار به قدری تنگ و کیپ پام بود که به سختی در اومد و اخرش مجبور شد سر و تهش کنه حالا فقط با یه شرت توری لامبادا که مثل یک نخ باریک لای لمبرهای باسنم رد شده بود روی تخت دراز کشیده بودم امیرمهدی از روی تخت بلند شد و نگاهی به سرتاپای من انداخت کاملا مشخص بود که از دیدن اندام لخت و هوس انگیز من داره لذت میبره موهامو دو طرفم باز کردم و گفتم می خوای تمام امشب رو فقط نگاهم کنی اینطوری شک میکنم که مرد باشی این حرفم امیرمهدی رو به خودش اورد و در حالی که نگاهش رو هنوز به من خیره کرده بود جواب داد من کارم رو تا اینجا انجام دادم ولی تو هنوز نیمه تمام گذاشتی با این حرفش متوجه ی لباساش شدم و فهمیدم که چقدر هول بودم اروم از روی تخت بلند شدم و دوزانو رو به روش نشستم دکمه ی شلوارش رو باز کردم و زیپش رو پایین کشیدم یه شرت اسلیپ مردونه که برآمدگی جلوش منو بدجور به چالش میکشید پاش کرده بود دستمو از روی شرت به روش کشیدمو با نفس عمیقی عطرش رو به مشام گرفتم حالا فاصله ی من و امیرمهدی فقط به اندازه ی دوتا شورت بود نمیخواستم ازین جلوتر برم ترجیح میدادم که خودش بقیه رو انجام بده زیرپوشش رو خودش دراورد و من دوباره روی تخت ولو شدم اروم خودش رو به روی تخت و کنار من انداخت دستاش رو از روی ساق تا رون و کناره ی وسط پام کشید و با هر حرکتش حس میکردم که خون توی رگهای زیرش جریان پیدا میکنه نگاهم رو به چشماش دوختم دوست داشتم هرچه زودتر مردونگیش رو نشونم بده میخواستم دوسال بغض فروخورده م رو لای پاهاش فریاد بزنم خیسی چسبناکی رو بین پاهام احساس میکردم که سرمای لذتبخشی رو بهم میداد امیرمهدی لبهام رو به لبش گرفت و من چشمام رو بستم تا از ثانیه ثانیه ی این لحظه ها نهایت استفاده رو ببرم همونطور که لب پایینمو میک میزد حس کردم دستهاش به لای پاهام میره همونچیزی که منتظرش بودم به قدری اروم و با طمأنینه اینکارو انجام میداد که دوست داشتم فریاد بزنم زودباش انگشتهاشو از روی شورتم به نوک چوچوله م رسوند که حالا دیگه خیس از آب شهوتم بود کمی از روی شورت مالید که حس کردم توریش اذیتم میکنه با حرکت دستهام بهش فهموندم که شورتمو از پام دربیاره به خاطر کم حجم بودنش مشکلی مثل شلوارم پیش نیومد و براحتی نخ باریکش رو از لای لمبرهای باسنم رد کرد و از پام در اورد لبهاش همچنان روی لبهام حرکت میکرد و انرژیم رو تحلیل میبرد حالا دیگه کاملا به نفس نفس افتاده بودم وقتی انگشت وسطش رو به نوک چوچوله م رسوند دیگه طاقت نیاوردم و همه ی لذتی که تا اون موقع از خودم دریغ کرده بودم توی تنم پیچید و با لرزشهای خفیفی به ارگاسم رسیدم خودمم انتظار نداشتم که به این زودی ارضا بشم البته بعد از اینهمه مدت که از سکس دور بودم طبیعی بود امیرمهدی که ارامشم رو دید متوجه شد و لبهاش رو از لبم جدا کرد و انگشتش رو با شورتم تمیز کرد و اجازه داد تا کمی اروم بگیرم خواست از کنارم بلند بشه که دستش رو گرفتمو به طرف خودم کشیدمش سرش رو روی سینه هام گذاشت و منم دستم رو لای موهاش کشیدم و با چشمای بسته زیر گوشش زمزمه کردم ممنون عزیزم حالا نوبت من بود نمیخواستم توی برخورد اول سکسیمون فکر کنه خیلی امل و عقب افتاده م اروم بلند شدم و خوابوندمش جای خودم پاهامو از هم باز کردمو دوطرف پاهاش گذاشتم موهای بلند و مشکیم رو دسته کردمو از گوشه ی سرم اویزون کردم میدونستم که از این حرکاتم بهتر و بیشتر احساس لذت میکنه سینه های درشتم که به واسطه ی تحریک جنسیم سفت و شق شده بوده تکونهای وسوسه انگیزی میخورد به ارومی سمت صورتش رفتم و بوسه ای داغ از لبش گرفتم و از روی صورتش با بوسه های ریز به سمت سینه هاش اومدم با خم شدنم به روش نوک سینه هام به بدنش میخورد و بیشتر تحریکم میکرد حس میکردم که هرچی بیشتر تنش رو غرق بوسه میکنم خودم هم بیشتر تحریک میشم همونطور اروم با لبم تا روی شورتش رفتم برامدگی زیر شورتش و خیسی اندکی که جلوش رو دربر گرفته بود نشون میداد که خیلی لذت میبره چند بار دیگه این کار رو تکرار کردم و با هر حرکتم کمرش رو روی تخت قوس میداد دیگه وقتش بود که اخرین مانع بینمون رو بر دارم تا پیش از اون من کاملا لخت شده بودم و وقتی بین پاهام به روی زانوهاش میخورد تمام تنم میلرزید میدونستم که اگه بخوام شورتش رو یهو در بیارم ممکنه که کشش نوکش رو اذیت کنه به همین خاطر دوطرفش رو گرفتم و با همراهی امیرمهدی که کمرش رو از روی تخت بلند کرد کاملا از پاش در اوردم حالا بدوم هیچ پوششی سفت و شق شده روبروی من بود و چندین فکر در موردش میکردم کمی بلند شدم تا نگاه هیزمو به اندام لختش بندازم حالا دیگه میتونستم درک کنم یک مرد از دیدن اندام لخت و هوس انگیز یک زن چه حسی بهش دست میده همین حسی که من با تمام وجود تجربه ش میکردم امیرمهدی چشماش رو باز کرده بود و با حالتی خمار و پرشهوت به من نگاه میکرد دستهامو از روی ساق پای پر موئش به ارومی تا روی رونش کشیدم میخواستم دقیقا همون حسی رو که بهم داده بود رو بهش منتقل کنم وقتی نوک انگشتم رو به وسط پاهاش و بیضه های بزرگ و سیاهش کشیدم بی اختیار به درون کشیدشون ازین حرکتش خیلی خوشم اومد دستاهمو دوطرف پوست بیضه ش حلقه کردمو مشغول مالیدن شدم میدونستم مردها که ازین کار به قدری لذت میبرن که این عمل رو استعاره ای برای پیش بردن کارهاشون خارج از ظوابط نامگذاری کردن و مترادف زنانه اش رو به لیسیدن بین پاهای زن تعبیر میکنن وسوسه ی به دهان گرفتن اون دو تخم سیاه که علیرغم تمیزکاری های امیرمهدی همچنان موهایی بر روش دیده میشد به قدری زیاد بود که بی اختیار سرم رو به طرفشون بردم و با نفسی عمیق عطرش رو که ممکن بود در حالت عادی برام اصلا خوشایند نباشه به درون بینیم کشیدم وقتی اولین زبونم رو بهشون زدم یک بار دیگه و ناخوداگاه به درون کشید و وقتی به زبون زدنهای مکررم عادت کرد به حالت عادی برگردوند به قدری دقیق و با لذت اینکارو انجام میدادم که انگار مشغول کشف چیز تازه ای هستم سعی میکردم با تجسم اونچیزایی که قبلا از طریق فیلمهای پورنو دیده بودم حرکاتی رو انجام بدم تلاشی که به نظر بیهوده نبود و ناله های گاه و بی گاه امیرمهدی نشون از موفقیتم در این امر میداد پس از مدتی که خودم رو با اون دو تخم بزرگ غاز مانند سرگرم کردم حس کردم که باید به نوکش هم سرکی بکشم زبونم رو با آب دهانم تر کردم و از زیرش تا نوکش کشیدم پیشاب شیشه ای که تراوش کرده بود رو با زبونم چشیدم این اولین بار بود که همچین کاری میکردم تا قبل از این حتی برای امیر هم چنین کاری نکرده بودم طعم شور این مایع چسبده ی شیشه ای به مزاجم خوب اومد و بیشتر تحریکم کرد یکی دوبار دیگه با زبونم تنه ی ستبر اون آلت مردانه ی تناسل بقاء رو طی کردم میدونستم که زیر ختنه گاه نقطه ی حساسی محسوب میشه و اگه چند بار دیگه به روش زبون بکشم میتونم ارضاش کنم اما نه باید کاری میکردم که نهایت لذت رو از حضور من ببره دفعه ی اخری که زبونم رو به زیر کلاهکش کشیدم حس کردم دیگه وقتش شده تمام اون رو به دهانم بگیرم ازین حالت دچار لذت و شهوت شدم وقتی کلاهک بزرگش رو به لب گرفتم حتی فکرش رو هم نمیکردم ممکنه به قدری بزرگ باشه که فکم درد بگیره ولی اینطور شد ناشیانه دندونام به دور کلاهکش گرفت که باعث شد صدایی اعتراض امیز از امیرمهدی بلند بشه سعی کردم اروم به درون دهانم ببرم ولی همینکه از پشت دندونهام رد شد عق زدم و حالت بدی بهم دست داد اینکارم باعث شد مقداری از اب دهانم به همراه پیشابی که توی دهانم بود به روش بریزه ترجیح دادم دیگه ادامه ندم حالا دیگه کاملا کنارش دراز کشیده بودم و با ولع بهش نگاه میکردم بلند و کشیده بود و دوست داشتنی کم کم چیزی بین پاهام حرکت در اومد امیرمهدی دستش رو توی موهام برده بود وبه نظر میرسید منتظر حرکت دیگه از جانب منه نمیخواست منو مجبور به انجام کاری کنه دیگه تصمیمم رو گرفتم اروم از جام بلند شدم و همونطور که با دستهام میمالیدمش یکبار دیگه پاهامو دو طرفش باز کردم و خودمو اماده کردم تا لذت نهایی رو از این شب فراموش نشدنی ببرم بعد از حدود دوسال که از اخرین سکس کاملم میگذشت یه مقدار دلهره داشتم یک ترس دوست داشتنی شبیه روزی که امیر بکارتم رو میخواست بزنه بهم دست داد با این تفاوت که این دفعه یک خواسته و تمایل شدید جنسی هم در وسط بود بیشتر از این طولش ندادم کمی نوکش رو به میان پاهام کشیدم و با پیشابم که حالا کاملا به بیرون تراوش کرده بود خیسش کردم ازین بابت که خودم کنترل امور رو در دست داشتم خوشحال بودم چون میتونستم درد کمتری رو تحمل کنم وقتی وزنم رو به روش انداختم حس کردم چیزی تا اعماق وجود فرو میره و با هر حرکتش درد و لذت دو طرف پا و درون رحمم زبانه میکشه وقتی به نهایت حد ورودش رسیدم و دو طرف باسنم به روی پاهای امیرمهدی نشست فهمیدم که تونستم همه ی اون نماد مردانگی رو درون خودم جا بدم امیرمهدی با چشمانی باز به سینه های درشتم خیره شده بود کمی خودم رو به روش خم کردم و متواضعانه در اختیارش قرار دادم تا با لمسشون لذتی چند برابر رو بهم ببخشه چند دقیقه ای رو به روی پاهاش بالا و پایین میرفتم و با هر حرکتم لذتی بی پایان رو درونم احساس میکردم لذتی که تا پیش از این فقط در رویاهای شبانه و افکارم تجربه کرده بودم از ناله ها و فشارهایی که امیرمهدی به سینه هام وارد میکرد فهمیدم که میخواد ارضا بشه پیش بینی همچین شبی رو میکردم و میتونستم تصور کنم که کارمون به همچین جاهایی بخواد بکشه به همین خاطر نمیخواستم همچین فرصتی که اینهمه منتظرش بودم رو در چنین شبی به راحتی از دست بدم و وقتی امیرمهدی با حرکتهای دستش نشون داد که داره میاد و میخواست که از روش بلند بشم خودم رو با فشار بهش چسبوندم و فوران آبی دلنشین به همزاه دل دل زدنش رو در اعماق وجودم حس کردم و همزمان برای دومین بار به ارگاسم رسیدم تمام بدنمون عرق کرده بود به ارومی به روی امیرمهدی که مثل من نفس نفس میزد دراز کشیدم و سرم رو روی سینه های گرمش که میشد صدای ضربان قبلش رو به وضوح از زیرش شنید گذاشتم کم کم کوچیک شدنش رو بین پاهام حس کردم و قطره های آبی که از دوطرفش ازم بیرون میومد وقتی از تب و تاب اولیه ی ارگاسم بیرون اومدیم به ارومی از روش بلند شدم امیرمهدی از بسته ی دستمال کاغذی که کنار تخت بود چند برگ برداشت و به من داد و منهم با دقت تمام مشغول تمیز کردن خودم و دورکلاهک و تنه ی حالا دیگه کوچیک شده ش شدم بعد از اتمام کارم نگاهی از روی رضایت به چهره ی نگران و شرمنده ی امیرمهدی کردم و با بوسه ای که از گوشه ی لبش میگرفتم زیر گوشش زمزمه کردم نمیخواد ناراحت باشی جوجو من خودم خواستم و از روی تخت پایین اومدم و به طرف کیفم رفتم تا نشونه ی این شب هوس آلود رو از بین ببرم 8 1 8 4 8 8 7 8 8 9 86 9 87 8 7 8 8 5 ادامه نوشته

Date: آگوست 10, 2018