رها

0 بازدید
0%

مقدمه این داستان دارای مطالبی مربوط به همجنس گرایی و تراجنسي است پس در صورت عدم علاقه به این گونه افراد با توهین نکردن به آن ها احترام بگذارید اين دفعه ميخوام داستاني رو براتون تعريف كنم كه شايد خودم جزو شخصيت هاي منفي ماجرا باشم اما اينبار نه از زبون خودم با شروع قرن ٢١ در روز ١ آپريل در يكي از شهر هاي زيباي كشورمون بدنيا اومدم بدنيا اومدن يك پسر تو خانواده اي كه تا الان فقط صاحب دختر شده بود اونم سسسسه تا خودش بزرگترين دروغ آپريلي دروغ سيزده بود كه خانوادم باهاش روبرو شد علاقه به دختر به حدي در خانوادم زياد بود كه حتي وقتي از وجود يه پسته سربسته موجود در اون پايين مطلع شدن بازم نتونستن به حس دختر دوستيشون غلبه كنن و اسم منو گذاشتن رها رها از وابستگي ها رها از دنيا رها از هرچبز بدي با اينكه رها اسمي بود كه هم واسه دخترا بود و هم واسه پسرا ولي معاني قشنگي داشت حيف كه نتونستم معاني موجود در اسممو زنده من داشتم بين ٣ تا خواهر يكي از يكي زيبا تر بزرگ ميشدم كه جذاب ترين شوخيشون با برادرشون لباس دخترانه بهش پوشوندن و آرايش كردنش بود و كار مورد علاقشون چك كردن ابعاد پسته سر باز داداششون موقع جيش كردن داداششون بود به طوري كه حتي وقتي بابام ميخواست منو ببره سلموني به شدت مخاالفت ميكردن و جلوي بابا با اون حالت دخترانه در مي اومدن داستان همين شكلي ادامه پيدا كرد تا ٤ سالم شد موهاي سياه لختم اونقدر زياد شده بود كه با يك دختر همسن خودم به غير از داشتن يه چيز كوچولو اون جلو هيچ فرق ديگه اي نداشتم تو مهد كودكم فك كنم حداقل ١٠ نفر از بچه ها تا آخرشم نفهميدن كه من پسر بودم كم كم داشتم ياد ميگرفتم كه خودم تنهايي برم حموم واسه اين كار جايزم از طرف مامان بابااين بود كه هر دفعه شامپويي رو كه دوس دارم از سوپرماركت بخرم بدون صبر كردن براي تموم شدن قبلي و جايزه اين كارم از طرف خواهرام اين بود كه وقتي مامان و بابا خونه نبودن منو ٣ نفري ميبردن حموم و كلي با هم بازي ميكرديم منم مثل هر بچه اي كنجكاو بودم كه فرقاي بين دخترا و پسرا رو تشخيص بدم و در طول حموم فقط به ممه ها و كس هاي خواهرام نگا ميكردم و اونا هم كه به وجد اومدن منو ميديدن ميزاشتن كه با ممه هاشون بازي كنم واسم خيلي حسه جالبي داشت از ٢ ممه به ٦ ممه رسيده بودم اما فقط اين بار غذامو تامين نميكردن و البته اونا بر اساس اينكه اهداف شوم تري در ذهنشون داشتن و حموم رفتن هاشون با من هم از جهت رسيدن به اين اهداف بود يكي يكي يا ٣ تاشون باهم قربون صدقه كير كه نه حالا هرچي شما ميگيد دودول بنده ميرفتن و بوسش ميكردن باهاش بازي ميكردن ولي ازينم نگذريم كه طول روز توي خونه توي ماشين راه و بي راه منو از لب بوس ميكردن بين خودشونم يه چيزايي احتمالا داشتن ولي خب زياد جلو من بروز نميدادن و وقتي من هدف ماجرا بودم يعني فقط من بودم و من رعنا ١٥ ريحانه ١٢ و رعنا ٩ سالشون بود كه اين همه بلا سر من مياوردن حالا فك كنين بزرگ بشن چه برنامه هايي خواهند داشت مامان باباي من اولش مثل بعضي مامان بابا ها و البته اكثر اعضاي فاميل ميخواستن بچه ي پسر داشته باشن و ٣ بارهم شانسشونو امتحان كردن اما در آخرين تلاش منجر به دختر شدن بچشون ديگه دست از تربيت صحيح خواهرام برداشتن و اينجوري بار اومدن اين كار هاي خواهرام با افزايش سن اونا و طول كيرم بيشتر ميشد هر روز بيشتر از ديروز شيفته كير من ميشدن و من ديگه بهشون عادت كرده بودم و بنظرم عادت تبديل به اعتياد شده بود ابتدايي تا راهنمايي من بي دردسر گذشت حتما با اين وضعيت خانوادگي انتظار داشتين مدرسمم به فاك بدم اونو كه ميدم ولي يه مقدار تغيير يافتم و مجبور به زدن موهام شدم و طول سال هاي ابتدايي خيلي آروم بودم ولي در عوض خواهرام هي چيزاي بيشتري ياد ميگرفتن و سعي ميكردن رو من امتحان كنن ولي هيچوقت نه بخودم اجازه ميدادم كه باهاشون سكس كنم و نه اگه مجبورم ميكردن ولي درباره چيزاي ديگر واقعا تحمل نداشتم و خط حساسيتي رو تو خانواده واسم مشخص نكرده بودن مقاومتي نمكيردم به اول راهنمايي كه رسيدم همه چي فرق كرد دوستاي جديد آدماي جديد صدا هاي كلفت شده سيبيلو ريشاي سبز شده همه و همه تغييراتي بودن كه ازشون لذت ميبردم ولي مشكل اين بود كه هيچ كدوم ازينا براي من اتفاق نمي افتاد غريبگي رو بين بقيه بچه ها احساس ميكردم اينكه باهاشون فرق دارم و اينكه انقدر با كيرم ور رفته بودن خواهرام كه خودمم علاقه مند به تجربش شده بودم ولي سعي كردم تو سال اول زياد بروزش ندم با اينكه كاملا علاقه بچه هاي مدرسه رو بخودم و چشم هايي كه دنبالم ميدويدند رو احساس ميكردم ولي سعي كردم تو سال اول كاري نكنم و البته موفق هم بودم از اينجا يه سناريو اصلي مربوط به خودمه كه از طرف خودم مطرحش ميكنم به سال اول راهنمايي كه وارد شدم علاقه نهفته ام به پسرا و ياد گرفتن مسائل جنسي تو سال پنجم ابتدايي همه دست به دست هم داد تا بي بندو باري رو به معناي واقعي تجربه كنم تو كلاس ما صداي من از همه نازك تر بود يه كوچولو سيبيلك سبز شده ولي صدام نه صدام از صداي زنا هم قشنگ تر بود و به همين دليل به شدت مسخرم ميكردن و كسايي كه زور بيشتري داشتن و نميتونستم جوابشونو بدم اذيتم ميكردن و وقتي مثلا از كنارسون رد ميشدم يه سيلي به كونم ميزدنو اگه ميخواستم چيزي به ناظم بگم هم آبروم ميرفت و هم دستمال كلاس شناخته ميشدم به همين دليل ميومدم خونه و عصرا يه ساعت گريه ميكردم تا اينكه رفتيم دوم دبيرستان موقع كلاس بندي بچه ها يكيو ديدم كه خيلي ازش خوشم اومد و خيلي شبيه پسرا نبود و سنسور هاي علاقم به همجنس فعال شده بود ولي به جاي خيالبافي و ساختن رابطه با اون پسره همون رها تو ذهنم يه فكري به كلم رسيد كه بدون درنگ و همون لحظه اجراش كردم رفتم تو كلاس بلند داد زدم يه دختر هست تو كلاس ٢ اولش بهم خنديدن بعد كه رفتن ديدن اولا نگاهشون از من دور شد و ثانيا به ديد مفعول كه به من نگا ميكردن كم كم تبديل به ديد فاعل شد و جايگاه ثابت خودمو تو كلاس پيدا كردم و البته بعدها كه با رها دوست شدم فهميدم كه من عامل بيچاره شدنش تو مدرسه بودم خب دوباره سعي كردم يه سري جديد از اتفاقات زندگيم رو روي صفحه كيبورد بيارم اميدوارم خوشتون بياد اين داستان نيز چند قسمتي خواهد بود ولي تمام سعي ام رو خواهم كرد كه انسجام و قدرتشو طي تمامي قسمت ها حفظ كنه و مثل دفترچه دلنوشته هاي يك گي ٣ نشه منتظر نظرات خوب و سازنده هميشگي شما كه باعث دلگرمي بنده ميشه هستم احترام شرط اول درك است نوشته

Date: April 15, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.