زندایی مجبور شد بده

0 views
0%

سلام نمیخوام چرت بنویسم و این کاملا واقعیه و تجربه ی خودمه اسمم میلاده و ۱۷سالمه پنج تا زندایی دارم که یکی از یکی بهتر همیشه اونا رو دید میزدم مخصوصا اخری که از همه جوون تره ولی این داستان درباره اون نیست و مربوط به زندایی بزرگمه که اسمش رویاست و هیکلش خیلی درشته و تقریبا از همه زنهایی که دیدم قد بلند تره شاید ۱۹۰ راستش زیاد از این جور زنا خوشم نمیاد و بیشتر قد کوتاه و ریزه میزه دوست دارم ولی این بار دیدم که در دسترسه و میشه جورش کرد بریم سر اصل داستان راستش با رویا رفت و امد زیادی نداشتیم ولی هر بار که میرفتم خونه اقا جونم اونم اونجا بود و فقط اونجا میدیدمش بزارین توضیح بدم که چی شد که رفتم تو فکرش دوم دبیرستان بودم و امتحانات دی و داشتم درس میخونم و فضای خونه خیلی ساکت بود که یهو یه صدا شنیدم بابام بود که داشت با موبایل حرف میزد اول بیخیال شدم ولی دیدم لحنش متفاوته یواشکی رفتم پشت پنجره و دیدم اره داره با یکی بد جور حرف میزنه و قربون صدقش میره دیگه نتونستم درس بخونم رفتم تو فکر که یعنی کی میتونه باشه منتظر شدم بابام بره و گوشیشو بردارم ببینم کی بوده تا رفت دستشویی رفتم شمارهرو برداشتم ناشناس بود ولی رفتم تلگرامشو چک کردم و فهمیدم رویاست چند وقت فکرم درگیر بود که بابام داره به مامانم خیانت میکنه ولی چون اون شخص رویا بود نمیدونستم باید چیکار کنم به کی موضوع رو بگم سه چهار ماه گذشت و عید نوروز رسید تا اینکه رفتتیم خونه دایم برا دید و بازدید بهترین فرصت بود تا یه جوری یه راهی پیدا کنم رفتم گوشی رویا رو برداشتم و سیم کارتشو گزاشتم تو گوشی خودم و رفتم تو تلگرامش از تموم چت هاش با پدرم اسکرین گرفتم و به عنوان مدرک نگه داشتم تا یه روزی ازش استفاده کنم اون روز هم گزشت و ما رفتیم دنبال درس و زندگی هنوزم میترسیدم و نمیدونستم کاری که میخوام بکنم درسته یا نه چند ماه فقط این فکر تو سرم بود که اگه بهش بگم ممکنه زندگیه ما و خودش از هم بپاشه ولی دیگه دلو زدم به دریا رفتم دم خونشون و منتظر شدم که پسر داییم بره مدرسه و داییم بره سر کار وقتی رفت چند دقه بعد رفتم زنگ زدم رویا اولش تعجب کرد اخه من اولین بار بود تنها میرفتم خونشون و انتظار نداشت منو اونجا ببینه پرسید چیکار داری گفتم با دایی کار دارم گفت پیش پات رفت سر کار چن دقه دیر اومدی گفتم اخه کار مهم باهاش داشتم فردا هستش بیام گفت بیا تو حالا این همه راه اومدی تا به دایی زنگ بزنم منم رفتم تو ولی نزاشتم بهش زنگ بزنه و گفتم صبر میکنم تا بیاد گفت همین حالا رفت تا چند ساعت دیگ نمیاد گفتم حالا ما وقتو یه جوری پر میکنیم گفت یعنی چی گفتم اصن حالا که دایی نیس به خودت میگم گفت خب بگو گفتم برا چی به بابام پیام میدی و باهاش چت میکنی عوضی چشاش گرد شد و صداش میلرزید و گفت این چیزا دیگ چیه داری میگی حرف دهنتو بفهم کی بهت اینا رو گفته گفتم خودم با چشای خودم دیدم مدرکم دارم که گفت نشون بده مدرکتو تموم اسکرین شاتهارو نشونش دادم دیگه چیزی نتونست بگع و یهو زد زیر گریه رفتم کنارشو دستمو گذاشتم رو شونش اصلا واکنشی نشون نداد انگار اصن تو این دنیا نیس شروع کرد توضیح دادن که با داییم مشکل داره و اصن از زندگیش راضی نیست و اینکه داییم دست بزن داره منم فقط گوش دادم و بعدش گفتم چرا بابای من خب این همه آدم دیگه زندگیه تو خرابه باید از مارو هم خراب کنی دیگه چیزی نگفت بش گفتم وایمیسم تا دایی بیاد همه چیزو بهش بگم که یهو رنگ از رخش پرید داییم اگه میفهمید میکشتش شروع کرد به التماس که تورو خدا نه و از این حرفا گفت هر کاری بگی میکنم تا به داییت چیزی نگی گفتم هر کاری گفت اره هر چی تو بگی گفتم دیگه با بابام کاری نداشته باش و هر چی خواستی به من بگو اونم که دید چاره ی دیگع ای نداره قبول کرد من دیدم ناراحته گفتم با یه حرکت خوشحالش کنم رفتم پیشش اشکاشو پاک کردم و یه لب حسابی ازش گرفتم خیلی حس خوبی داشت برا اولین بار چند ثانیه همین جور گذشت و من از خودم بیخود شدم اونم دیگه خیالش راحت شده بود که من رازشو نگه میدارم دستمو از پشت بردم تو شلوارش وای اون کونه نرمو بزرگو تو دستام لمس میکردم هی اون کون خوش فرمشو بالا و پایین کردم و دیدم اونم داره با کیرم ور میره که شلوارو داشت جر میداد اومد زیپمو باز کنه که نذاشتم گفتم اول من رفتیم رو تخت خوابوندمش و شروع کردم شلوارشو در بیارم واااای نمیتونم توصیف کنم اون لحظه رو هیچ چیز مثل سکس اول نیس مخصوصا اگه با یکی از اقوام باشه با اون شرت مشکی که پوشیده بود سفیدیه پاهاش بیشتر شده بود شروع کردم به بوس کردن رونش و تا ساقش اومدم پایین واقعاا سفید و نرم بود بعد برش گردوندم و رو به شکم خوابوندمش هر کاری میخواستم می کردم و اونم فقط حال میکرد شرتشو اروم کشیدم پایین و برا اولین بار اون کون بزرگو بدون شلوار دیدم خوش به حال داییم دقیقا همون جوری که قبلا تو ذهنم ساخته بودم داشتم دیوونه میشدم چند دقیقه فقط کونشو میمالیدم بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم سراغ ممه هاش از گردنش شروع کردم لیسیدن تا اون ممه هایی که زیر سوتین توری خود نمایی میکرد من یه بار ممه هاشو وقتی داشت به پسر داییم شیر میداد دیده بودم اما اینبار خودم میتونستم اونارو بخورم سوتینشو در اوردم و با صورت رفتم وسطشون اونم با دستاش هی ممه هاشو فشار میداد تو صورتم بعد از حدودا سه دقه یه لب ازش گرفتم که دیدم گفت حالا نوبته منه اینبار من دراز کشیدم و اون صاحب من شد اول شلوارمو با ناز و عشوه در اورد و بعد با زبونش از رو شورت کیرمو میلیسید با دهنش شرتمو کشید پایین و کیر سیخم زد بیرون تا اونو دید گفت حلال زاده به داییش میره گفتم یعنی از دایی انقد بزرگه که اونم خندید و شروع کرد ساک زدن بعد دوباره کیرمو گرفت و گزاشت لای ممه هاش وااای چه لذتی داشت خوب با تف خیسشون کرد و هی دور کیرم بالا پایین میبرد داشت ابم میومد که گفتم بسه دیگه اصلش مونده خندید و دراز کشید و پاهاشو باز کرد انگار دنیارا بهم داده بودن یه کس ناز البته پشمالو که معلوم بود خیس خیس شده مثه وحشیا بهش حمله کردم و با یه حرکت کیرمو جا کردم که دادش بالا رفت یه لحظه ترسیدم ولی گفت چیزی نیس کارتو بکن دو دقه ای ابم اومد و ابمو پاشیدم رو شکمش و دیگه از حال رفتم و افتادم تو بغلش یه ربعی همینجور گذشت که پاشدیم و رفتیم حموم و حسابی همو شستیم راستی پشمای کسشم براش زدم عین اینه شد لباس پوشیدیم اومدیم بیرون خدافظی کردم و خواستم برم که گفت بازم به ماسر بزن از این به بعد که دلم قرص شد که از این به بعد اون رویا مال خودمه نوشته استاد

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.