زندگی گمشو از اتاقم بیرون ۱

0 بازدید
0%

باز صدای داد و بیداد پدر و مادرم در خانه ی کوچکمان می آمد پدرم مادرم را میزد بد جور هم می زد همه چیم میشکست همشم اثر پارتی های شبانه ای بود که می رفت قبل از اون شبا فقط معتاد سیگار بود ولی الان جلوی هممون مشروب می خورد و از مستی مادرمو میزد و همه چیو خورد میکرد گذشت و گذشت و طبق معمول پدرم نصفه شب زد بیرون ولی ایندفعه دیگه خبری ازش نشد مادرم عاشق پدرم بود خیلی این در و اون در زد تا بابامو پیدا کنه ولی کسی ازش خبری نداشت هر چن وقت یه بار یه نفر میومد یه خبر میداد و می رفت یکی می گفت مرده یکی دیگه می گفت غصه نخور برمی گرده از وقتی بابا از زندگیمون رفت خیلی بی کس شدیم زندگیمون بدترو بدتر شد پدر مست بهتر از بی پدری بود هفت سال از اون روزا گذشت و من 18 سالم شده بود مامانم من و داشت و آبجی کوچیکم سمانه که 13 سالش بود البته خانواده ی مامانم خیلی شلوغ بود و هیچوقت مامانم تنها نبود ولی خب فامیل با خانواده خیلی فرق می کرد کلاس سوم تجربی بودم و درس نخون همه معلما عاصی بودن از دستم کلا با رشتم مشکل داشتم چون رفیقام اومده بودن منم اومدم این رشته زیاد با درس خوندن حال نمی کردم عصرا می رفتم خیاطی محله کار می کردم خیلی سخت بود ماهی 300 تومن می گرفتم تا تو خرجی به مامانم کمک کنم اون سال دیپلم نگرفتم و ترک تحصیل کردم و چسبیدم به کار خیاطی همه چی خوب بود و عادی که زندگی بازم روی سگشو بمون نشون داد خبر اوردن پدرم رفته خارج و تابعیت سیاسی گرفته و ازدواج کرده و توی این چند سال صاحب دو فرزند شده مادرم سکته کرد همه چی برام نفرت بر انگیز بود خودم بابام زندگیم مات و مبهوت نفرت تنها چیزی بود که می تونستم بهش نیاز داشته باشم اون لحظه اگه نفرت نبود میمردم تنفس برام سخت شده بود بابا ما رو دوست داشت همش از خودم می پرسیدم چرا اینطوری باید بشه از اون خونه متنفر شدم از مادرم بدم میومد که پدرمو اینطوری فراری داد نمیدونم مقصر کی بود همه ی اهل محل خبر دار شده بودند نمیدونستم بی آبرو شدن اینقدر سخته هیچکس نمی تونست درکم کنه شب همون روز تصمیم گرفتم بکنم از اون خونه اصلا برام مهم نبود کجا برم فقط برم تهش مردن بود که اصلا ازش ترسی نداشتم وسایل و لباسامو جمع کردم گذاشتم تو کوله بدون هیچ نامه ای و پیغامی مادرم رو بیمارستان بستری کرده بودن و خاله ام مراقب سمیه خواهرم بود ساعت 1 شب بود که یواشکی زدم بیرون سوز سرما خواب و از سرم پروند دستام داشت یخ می زد پارس های سگ های خیابون دلهره ی عجیبی تو تنم انداخته بود خیلی از خونمون دور شده بودم چراغایی که نور نارنجی داشتن منو دیوونه می کردن که یه ماشین از دور به سمتم اومد ترسی نداشتم خیلی برام عجیب بود شاید هم از شدت سرما نمی تونستم به ترس فکر کنم ماشینش شاسی بلند بود ولی مارک معروفی نداشت شیشه و پایین داد گفت خانوم خانوما در خدمت باشیم گفتم خفه شو بی غیرت خندید صداش خیلی برام آشنا بود گفت بیا بشین خفه هم میشم اصلا من نوکر شما خوبه به هیچی فکر نکردم و سوار شدم تنها دلخوشیم این بود که دیگه به اون خونه برنمیگردم بذار هر چیم بخواد بشه من صدای ضبط ماشینتو کم کن پسر باشه خوشگل خانوم من درست حرف بزن پسر چرا ناراحت میشی خب خوشگلی خنده من بزن کنار پسر زد تو دهنشو گفت اصلا من خفه حالا اسمت چیه من به تو چه پسر پوزخندی زد و گفت من سامانم 21 سالمه من مینام پسر مینا بهت نمیاد بی خانواده باشی بعد از شنیدن این جمله خیلی تو خودم رفتم تمام زندگیم جلو روم سیاه شد یاد مادرم افتادم ولی قوی تر از این حرفا بودم که کم بیارم و پشیمون شم پسر حرف بدی زدم من نه پسر من زیادم که می بینی بی سروپا نیستما حرف زدنش خیلی بامزه بود خندم انداخت پسر به چی خندیدی من هیچی پسر میگم تو هم مثله منیا من منظورت چیه پسر من خلم تو هم خلی من خنده ی تلخی کردم اصلا نفهمیدم کجا رفتیم شاید این پسر پسره بدیم نبود بعد از آشنایی نسبی دو طرفه من کمی باهاش راه اومدم قیافه ی زشتی نداشت پولدارم بود از دید اول بد نبود تو همین فکرا بودم که سامان گفت خب مینا رسیدیم گفتم این جا کجاست گفت بهشت گمشده ی من منظورشو نفهمیدم اصلا حال نداشتم که بپرسم ماشین و برد تو و منم رفتم تو خیلی ویلای بزرگی بود هر چند به بی خوابی عادت داشتم ولی اون شب خسته ی خسته بودم سامان دعوتم کرد که بیام تو ویلای بزرگی بود پدر نیما توی شرکت مایکروسافت سهام داشت و آمریکا زندگی میکرد مادرشم مرده بود اون شب و سخت خوابیدم ولی با خودم می گفتم که هر کی یه چیزی و از دست می ده یه چیزی و به دست میاره صبح شد و در اتاق به صدا اومد ادامه ی داستان در قسمت بعد نظر بدین درسته توش صحنه ی سکسی وجود نداره ولی در قسمت بعد حتما مواجه میشید نوشته

Date: August 29, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.