زن حسابدار شرکت ١

0 views
0%

عه عه عه جون تو زنکه خارکسده خودش زنگ زده مگه وخه بیا خنما شوهرم نیست رفته اصفهان ای یره چی غلطی کردم رفتم کولر خانه ای مشتبی ره درست کردم البته تقصیر خودشه کس ننه از بس که خارکسته نیست نمخه پول به برقکار بده به مو گفت بیا خانما یاتاقانای کولر ماره درست کن مو تو یگ منظور از یگ همو یکه ولی به زبون مشدی شرکت خصوصی کارمکنم که مربوط به لوازم خودرویه تو بخش فروششم هستم ولی خا چون قبل از ایکه برم اونجه برقکش ساختمون بودم کارای برقکشی کامل ازدستم برمیامد همونجه هم هرکار فنیی داشتن به مو مگفتن مایه اسکلم مث همی خایمالا مرفتم درس مکردم کلا اونجه شده بودم آچار فرانسه عاغا ای شرکت ما یک حسابدار دره اسمش مشتبایه بیناموس از او خارکسته های روزگاره یعنی هم هیشکدوم از بچه های شرکت از ترس ای لاشی جرات ندرن یک استکان چای بری خودشا بیریزن از بس که ای لاشی خایماله خدا نکنه صبح ورودت ۱دقیقه دیرتر از ساعت ۸ بشه سریع گزارش مکنه بری رییس شرکت حالا خداییش رییس شرکتما خیلی آدم باعشقیه ولی چون خیلی وقته ای مشتبا حسابدارشه زیاد بهش میدون داده ای لاشیم دور برش داشته به یارو گفتنی کاسه داغ تر از آش شده کلا همه چیز شرکت دست همی لاشیه از پرداخت حقوق پرسنل بگیرتا بیمه و مرخصی ها کلا همه چیز یگ روز ای مشتبایه زنگ زد بخش فروش گفت فلانی ره بگن بیه حسابداری جون تو مویم تخمام آمد تو دهنم باخودم گفتم نکنه باز کسی زیرآب ماره زده ای لاشی مخه به ما کسشر بگه با ترس ولرز رفتم حسابداری دیدم مشتبا کونده بلند رفت جلوی مو _ ای خاهرمادر جریان چیه ای جلو مو بلند رفته گفتم جانم اقا مشتبا کار داشتی بهم گفت کولر خونمون چند وقته خیلی سروصدامیکنه میشه بیای یه نیگابش بندازی ببینی چشه شصتم خبردار رفت که ای لاشی کارش گیره که اینقد دداشی شده باما باخودم گفتم ای برشش تو شرکت زیاده مو کولرشه برش مجانی درس کنم ایم هوای ماره دره دگه غافل از ای که ای مشتبا لاشی تر از ای حرفایه کل کونی یک کلاه گیسی رو کلش مذره که از دوکیلومتری معلومه ای مشتبا کله گفتم باشه آقامشتبا روز جمعه میام خانتان آدرسشه گرفتم قرار شد جمعه برم کولرشاره درس کنم جمعه شدو رفتم در خانشان زنگ زدم بهش گفتم مو دمدرم گفت بیا طبقه پنجم دمدر واستاکلیدای پشتبومه بهت بدم برو بالا رفتم دمدرشا زنگ خانشاره زدم خانشا اپارتمانی بود مشتبا با شلوارک و رکابی امد دمدر با او شکم کیریش مث گروهبان گارسیا بود کلیداره اورد مو گرفتم رفتم بالا ای مشتبایم بعد دوسه دقه آمد بالا دیدم یاتاقاناش خرابه بهش گفتم برو یگ جفت یاتاقان بیگیر بیار گفت باشه تا من میرم میگم خانمم واست یک چای بیاره تا من میام چایتو بخور ای رفت و بعد چار پن دقه دیدم جون تو یگ چیز آسی امد رو پشت بوم فکم چسبید کف بوم خارکسته چقد قشنگ بود مشتبا با او قد کوتولشو کله کلش چی زن قشنگی دره صورتش مثل ماه بود شاسیا بلند سینه هاش از زیر چادر معلوم بود که اندازه یک توپ بسکتبال مره هم دیدمش با خودم گفتم جون تو مشتبا هر وقت مخه ایره بوس کنه باید چارپایه بذره زیرپاش خخخخخخخخ چای آورد گذاشت کنارم مویم دستام پر گریس و روغن دقیقا با همی لحجه مشدی سلام علک کردمو واستاد همونجه به کار مو نگا مکرد بی اشگل قلبم داشت مث طبل هیئت سروصدا مکرد اینقد هول رفته بودم آچار دو بار از دستم افتاد تو کولر او کونده هم فهمیده بود مو هول رفتم داشت مخندید چی رونای گوشتیی داشت چی کون چاقی داشت خارکسته چی ممه هایی داشت چقد بی ناموس قشنگ بود یک صحنه باد زد چادرش باز شد یک تاپ قرمز پوشیده بود با یک ساپورت مشکی تنگ که چاک کسش دیده مرفت همی صحنه که دیدم چشمام شیشتا رفت دگه اصلا حواسم به کارم نبود نمفهمیدم درم چکار مکنم یکسره با خودم مگفتم ای خواهرته گاییدم مشتبا تو با او قد و هیکل کیریت چی شاکسی ره مگایی دگه قشنگ زن مشتبایم متوجه دست پاچگی مو رفته بود یواش یواش داشت کونش مخارید دوسه بار به بهانه که موهاشه بده زیر چادر چادرشه باز کردو بدنشه به مو نشون داد تو همی حال و هوا داشتم سکته مکردم که یگدفعگی گفت چاییتون سرد نشه انگار یک سطل اب یخ ریختن روم از او حالت منگی در آمدم گفتم دست شما درد نکنه باعث زحمت چایمه برداشتم بخورم ایم شروع کرد به شرح حال کارکرد کولر و سروصدایی که شبا دره مویم به جان ننم اصلا هم یک کلمه از حرفاشه نفهمیدم فقط تو کف هیکلش بودم چی استیلی داشت خارکسته الکی هی کلمه تکون مدادم که بله فهمیدم ولی فقط به ممه هاش نگا مکردم دگه رسما داش خودشه بهم نشون مداد هی چادرشه باز مکرد مبست مایم که کیرم داشت شلوارمه جر مداد جرات نمکردم از جام بلند رم خلاصه داشتم هموجوری حال مکردم که صدای پای مشتبا از تو راه پله ها میامد زنشم سریع خودشه جمع و جور کرد قشنگ معلوم بود مثل سگ از مشتبا مترسه سینی چای ره برداشت رفت پایین مو ماندم و مشتبای کچل خلاصه کولره درست کردمو وقت خدافظی شد ولی یک ثانیه هم هیکل زن مشتبا از جلو صورتم دور نمشد تاحالا زنی با او هیکل ندیده بودم وقتی خاستم برم مشتبا گفت حساب ما چقد میشه مایم فاز خایمالی گرفتم که نه آقا مشتبا و ای حرفا چیه و از ای کسشرا او لاشی هم از خداش بود گفت پس حداقل نهار پیش ما باش فهمیدم منظورش ایه که با خدافظیت ماره خوشحال کن گفتم نه و لوازمامه جمع کردم که برم خانه تو راه پله ها مو پشت سر مشتبا مرفتم بیرون جلو درشا رسیدم زنش آمد دمدر دوباره ما پشماما بری بار دوم در یک روز ریخت یک مانتو کوتاه وتنگ برش کرده بود که کونش داشت مانتو ره جر مداد باز ما رفتم تو کما با او صدای نازش تعارف کرد که برم تو مویم جلو مشتبا آمدم کلاس بذرم سرمه انداخته بودم پایین به سنگا نگا مکردم گفتم نه آبجی دست شما درد نکنه باید برم جایی یکم کار درم دقیقا با همی لحجه مشدی خلاصه زن وشوهر کلی تشکر کردن و ماآمدم خانه کلا تمام فکرم شده بود زن مشتبا انگار تا قبل ایکه زن مشتباره ببینم اسمش مهناز بود توغار زندگی مکردم خلاصه کارهرشب ماشده جق زدن به یاد ای مهناز خانم مشتباهم یکم بامو رابطش خوبتر شده بود تاقبل از قضیه کولرش هروقت بامو کار داشت زنگ مزد بخش فروش مگفت فلانی زه بگن بیه حسابداری از او به بعدش به گوشی خودم زنگ مزد یگ آقارضا آقارضایی را منداخت که بیاونگا کن عه یادم رفته بود بگم اسمم رضایه خخخخخ دو هفته ای رد شد یک شب بعد ایکه ازسرکار رفتم خانه ساعتای نه نه ونیم مشد مشتبازنگ زد به مو گفت آقارضا برق خونمون قطع شده فیوزم میزنم بالا برق وصل نمیشه چیکار کنم مویم مدنستم مشکل کجایه یک فیوز تو آشپزخانشان داشتن یکی هم زیرپله ها تو پارکینگ اصل کاریه او پایینیه اگه او قط بشه بالایی هم قطعه باخودم گفتم ای جان الان مگه وخه بیا ایره درس کن مویم دوباره متنم زنشه ببینم گفتم ازاینجه که نمتنم درستش کنم آقامشتبا باید بیام نگا کنم گقت اگه زحمتی نیست بیا خونه ما خیلی تاریکه گفتم باشه الان راه میفتم خداوکیلی نمدنم فاصله خانمان تا خانه اوناره چوجوری طی کردم خانه اونا اوسرمشد بود خانه ما ایسر تاخانه اونا جیگر موتورمه درآوردم بس که گاز دادم فقط به عشق ایکه زنشه یک دیدبزنم به هرحال جرقاما همه به یاد او بود دی مسیرنیم ساعته ره به یک ربع طی کردم رسیدم در خانشا حالا قلبمم هموجور دره مزنه تو راه یکسره باخودم مگفتم یعنی چی تنشه یعنی اویم منتظر موهست اصلا جلوی شوهرش خودشه به مو نشون مده هزار جور فکر کسشر دگه زنگ زدم به گوشی مشتبا گوشی که وصل شد دیدم ناز ترین صدایی که تاحالا شنیده بودم جواب داد گفت سلام آقا رضا اوه اوه مهناز گوشیره وردشته بود قشنگ یادمه چارپن ثانیه زبونم بند آمد سه چار بار گفت الو آقا رضا الو صدامو میشنوین بالخره تنستم حرف بزنم گفتم سلام مهنازخانم مو دم درتانم کلا لحجم مشدیه حالا چی با مهناز چی با هرکس دگه گفت برقا که قطه اف اف کار نمیکنه مشتباهم تو دستشوییه الان از پنجره واست کلید میندازم بیا بالا قط کرد آمد دم پنجره هم هوا تاریک بود هم فاصلش با مو خیلی بود اصلا نتنستم صورتشه ببینم جون تو هموجور داشتم بالاره نگا مکردم که چشمت روز بد نبینه کلیدی که انداخت همچی خورد تو کلم که ردش اندازه یگ جوز باد کرد دسته کلیدش گنده بود خارکسه صاف آمد تو کلم نشستم رو زمین دستمه گذشته بودم رو کلم دیدم خیلی باد کرده مهنازم از بالا داشت هی داد مزد خدا مرگم بده ببخشید تورو خدا آقارضا خوبی کلا یک پنج دقه ای تو کما بودم فکرشه بکن یه دسته کلید از ۵طبقه بیه تو ملاجت گوز پیچ مشی اصلا بعد یک۵ دقه مشتبا با مهناز آمدن پایین مویم دمدر نشسته بودم کلمه گرفته بودم مهناز داشت تند تند میامد سمت مو مشتبایم پشت سرش داشت لخ لخ مکرد میامد مهناز زودتر رسید دم در لحظه ای که مهناز گفت سلام آقا رضا بی اشگل تمام دردای دنیاره فراموش کردم بلند شدم واستادم فقط داشتم نگاهش مکردم چقد بیناموس خوشگل بود اوروز رو پشت بومشان هم تازه از خواب بلندشده بود چشماش باد داشت هم مو نشسته بودم زیاد نمشد نگاش کنم ولی الان زنی که دو هفته شب و روز تو فکرش بودم با نیم متر فاصله ازم داشت جلوم حرف مزد آقا رضا شرمنده بخدا از قصد نبوده حالتون خوبه ببریمت بیمارستان هموجور یک بند داشت حرف مزد مویم فقط داشتم نگاش مکردم فقط یک کلمه گفتم خوبم بابا خوبم شماره دیدم خوب شدم مردانه همیره که گفتم بم یگ دفه ساکت رفت انگار یک برق سه فاز وصل کردی بهش خشکش زد یک لبخند قشنگی زد که تاحالا لبخند به او قشنگی ندیده بودم هموجور زل زده بودم بهم که مشتبا با او هیکل خنده دارش آمد دمدر سلام کردم کلمه که دید شروع کرد به مهناز کسشر گفتن حواست کجابوده مگه کور بودی نیگا بچه مردمو چیکار کردی دلم مخاست جرش بدم داشت با مهناز جلو مو اوجوری حرف مزد باعصبانیت گفتم آقا مشتبا مو خوبم برار قاطی بازی درنیار رو زنت ای حرفه که زدم قشنگ مشد خوشحالی که تو چهره مهناز بود ره ببینی خلاصه رفتم بالا و بعد مشتبا گفت برو ببین مشکل چیه برقا چرا قط شده فیوزم میزنی بالا برق نمیاد مویم مدنستم مشکل از کجایه الکی گفتم حالا بذار جعبه فیوزه نگا کنم بچه مشتبا آمد با گوشی مادرش برم نور بگیره یک پسر ده یازده ساله داشت عاغا قفل گوشی ننشه که باز کرد چون کنارم بود صفحشه میدیدم عکس تصویر زمینشه دیدم دوباره رفتم تو کما بله عکس مهناز خانم بود با یک تیشرت آستین حلقه ای با آرایش غلیظ اصلا نفهمیدم درم با جعبه فیوز چکار مکنم فقط به عکس نگا مکردم یک پنج دقه با جعبه فیوز ور رفتم بعد گفتم باید تا پایین برم پایین رم نگا کنم رفتم پایین فیوزه اصلی ره وصل کردم آمدم تو کوچه دیدم برق اتاقشان روشنه آمدم بالا دیدم برقاشان وصل شده حالا دگه قشنگ متنستم صورت مهنازه نگا کنم از در رفتم تو خانشان فقط دنبال مهناز مگشتم مشتبا آمد جلو بری تشکر مو داشتم تو آشپزخانه و تو حاله دید مزدم اصلا حواسم به مشتبا نبود یگ دفگی مشتبا یک بشکن زد گفت آقا رضا کجایی به خودم آمدم گفتم ببخشن دنبال انبر دستم مگردم تو آشپزخانه گذشته بودمش دمدر با مشتبا واستاده بودم که ناگهان خوشگل ترین زن دنیا از اتاق درآمده بود چشمامان که به هم افتاد جفتمان کپ کردم آمد جلو بری تشکر یک چادر سرش بود که اصلا نمتنست جلوی سایز ممه هاشه بگیره دوباره رفتم تو کما آمد گفت آقارضا ببخشین توروخدا سرتونو داغون کردم شرمنده همو جور داشت عذر خواهی مکرد که یک صحنه دیدم مشتبا رنگش هی دره سرخ و سفید مره معلوم تخم سگ از او شوهرای بد دله واز موره جو گرفت سرمه انداختم پایین به مهناز گفتم نه بابا اشکال ندره و از ای کسشرا خلاصه خدافظی کردم و موقع خدافظی مهناز داشت به مو نگا مکرد اونقد خوشگل داشت لبخند مزد که اگه مشتبا نبود همونجه مچسبیدم به لباش سیاه و کبودش مکردم آمدم پایینو موتورمه از تو پارکینگ درآوردم روشن که کردم یک صحنه بالا ره نگاکردم دیدم بععععله مهناز خانم دره از پنجره موره نگا مکنه تا موره دید فرار کرد رفت تو با خودم گفتم کارت نبشه داش رضا ای زنکه کونش مخاره آمدم خانه شب که مخاستم بخابم دیدم یک شماره غریبه بهم پیام داد سلام بیداری ادامه دارد نوشته

Date: نوامبر 11, 2018