سرنوشت ۱

0 بازدید
0%

آخرای زمستون بود هوا سرد بود ولی نه به اون سردی چند ماه قبل پرستوها تازه کوچ کرده بودن و کم کم سبزه ها سر از خاک بیرون می اوردن در کل هوای ملسی بود صبح زود زده بودم بیرون که مغازه رو باز کنم چون نزدیک عید بود مشتری زیاد میومد از خونه تا مغازه راهی نبود سیگاری روشن کرده بودم و هندزفری تو گوشم داشتم واسه خودم حال میکردم و میرفتم حواسم کلا درگیر اهنگ شده بود میخواستم از عرض خیابون رد شم تا نصفه های خیابون رد شده بودم دیدم یه 206البالویی داره با سرعت میاد وایستادم که رد شه تا من بتونم برم نگاهم به ماشین بود و منتظر یهو راننده تا منو دید وسط خیابون کل محاسبات جغرافیاش بهم ریخت و من نفهمیدم چی شد تا بعد سه روز تو بیمارستان به هوش اومدم چشامو باز کردم اشکای مادرم بود از شوق و غر غرای پدرم که غرورش اجازه نمیداد اشکاشو هویدا کنه از خوشحالی تا به خودم اومدم هجوم دکتر و پرستار بود بالا سرم خدایش ترسیده بودم درک درستی از اون محیط نداشتم و تا اون لحظه هم دلیل اونجا بودنم برام گنگ بود فقط حس سوزش سر سوزن تو دستام رو حس کردم سرم رو برگردوندم سمت پنجره ی بزرگی که تو اتاق بود چشمام داشت تار میشد چشمم که خورد به صورتش فکر کردم مردم آخه اون صورت زیبا با اشکهای سرازیرش و لبخند خوشحالی و دستهای در حال دعایش و منم بین خواب و بیداری بیشتر تداعی گر صورت فرشته ها بود به زور لبخندشو پاسخ دادم ولی دیگه ارامبخش وقتی برای بیداری برایم نگذاشته بود بیهوش شدم دفعه ی بعدی که به هوش اومدم تازه داشتم متوجه مکان و زمان و اوضاع میشدم مادرم هنوزم کنارم بود با دکتر و چندتا پرستار اطراف رو با نگاهم کنکاش میکردم دنبال چیزی بود همون یک لحظه تصویرش روی مغزم با بالاترین کیفیت حک شده بود ولی اثری ازش نبود پیش خودم میگفتم شاید تو عالم رویا بوده صدای خوبی پسرم مادرم منو به خودم اورد با لبخند بهش فهموندم خوبم نای حرف زدن نداشتم پدرم هم اومد ایندفه لبخند بر لبش داشت چیزی که به ندرت میدیدی وارد اتاق شد و جویای حال و احوال من از دکتر و در پاسخ دکتر میگفت خطر رفع شده فقط چندتا عمل روی پاهاش و دستش و قفسه سینش باید انجام بشه اونم اینشالله خوب میشه و پدرم هم با سر داشت حرفاشو تایید میکرد اتاق خلوت شده بود و فقط پدرو مادرم بودند داشتن پچ پچ میکردن خواستم بلند شم بشینم ولی زیر بار سنگینی افتادم روی تخت چشمامو به بدنم انداختم خندم گرفت شده بودم شبیه کارتون تام و جری که کل بدنش رو بعد از شکست از موشه باند پیچی میکردند پدرم تا وضع رو دید پرید بالای سرم و گفت نباید تکون بخوری برات خوب نیست فعلا فقط استراحت کن برای اولین بار نوازش دستهای زمختش روی سرم رو حس میکردم و نگاه مهربانی که امیخته به نگرانی بود کنارم نشست و گفت که تصادف کردی الان چهار روزه تو بیمارستانی دختره هم میگه تقصیر اون بوده که یهو پشت فرمون خوابش برده با شنیدن نام دختره باز تصویر اون فرشته روی سلولهای مغزم لوود شد حالتی بین خوشحالی و تردید داشتم نمیدونم چرا ولی حس میکردم یه حسی تو اون نگاه گم بود پدرم ادامه داد بنده خدا ها این چهار روز خودش و خونوادش اینجا بودن و نگران حالت بودن وقتی به هوش اومدی سر از پا نمیشناختن خدا خیرشون بده که مادرم پرید تو حرفش چیرو خدا خیرشون بده زده بچمو ناقص کرده افتاده رو تخت بیمارستان خدا خیرش بده اره والله بایدم خیرش بده پدرم از اون نگاهای مردانه اش به مادرم کرد و گفت زن خدا رو شاکر باش که بچمون زندست هنوز نفس میکشه شکستگیاش هم خوب میشه و باز میشه همون علی همیشگی مادرم گوشه چادرش رو با دندونش گرفته بود و سکوت سختی لباشو بهم دوخت پدرم رو به من کرد که نفسم به خس خس افتاده بود سینم داشت میسوخت حس خفگی داشتم به سرفه افتاده بودم گفت چته مرد چت شد بدون اینکه منتظر جواب من باشه از رو تخت پرید با تمام سرعت به سمت در اتاق رفت و داشت فریاد میزد دکتر دکتررررر چند لحظه بعد دکتر با دوتا پرستار اومدن بالای سرم همه دستپاچه بودن نمیدونستم چرا مدام سرفه میکردم پرستاری با دستمال دهنم را پاک کرد دستمال خونی رو که دیدم تازه متوجه اوضاع شدم ترس برم داشته بود داشتن لوله ای رو با فشار وارد گلوم میکردن و دکتر داد میزد اتاق عمل و اماده کنید زوووود چشمامو باز کردم اتاق عوض شده بود کلی دستگاه و لوله به بدنم وصل بود کسی نبود تنها بودم با نگاهم همه جا رو برانداز کردم چیزی جز یه مشت دستگاه نبود صدای اژیری بلند شده بود و باز دکتر و پرستار یکی از پرستارا پرده اتاق رو کنار زد دنیا برام زیبا شد حالم دگرگون شد باز همون فرشته صورتش رو به شیشه چسبانده بود و نگاه نگرانش را به چشمانم دوخته بود حس میکردم یک عمر میشناسمش گویی تکه ای یا گمشده ای از من بود لبخند زدم ولی چون ماسک روی دهنم بود ندید نگاهم را به نگاهش قفل کرده بودم ولی گویا حال اون بدتر از من بود تو این عالم نبود اشک از چشمانش جاری بود ناگهان مرد جوانی در قاب پنجره ظاهر شد و دستانش را به روی شانه دختر گذاشت و داشت چیزی زمزمه میکرد دنیایم تار شد داشتم ان مرد را نفرین میکردم که وسط قاب زیبای من چه میخواهد نکند خدایا یعنی فرشته ی من صدای اژیر بود و پرستاری که این سکانس تلخ قاب پنجره را با پرده تمام کرد بیدار شدم خوابیدم بیدار شدم خوابیدم و روزها گذشت و من هنوز در اون بیمارستان لعنتی بودم دیگر اون فرشته رو ندیدم هر از گاهی پدر و مادرش با گل و شیرینی می امدند دیدنم تو این چند وقته خیلی با پدر و مادرم اخت شده بودند و ادمهای مهربانی بودن به لطف دکترا تقریبا خوب شده بودم آخرین بار بود که امروز دکتر میآمد بالای سرم و من داشتم جوابش را میدام و پدرم هم تایید میکرد بعد از معاینه دکتر رو به پدرم کرد و گفت کارای حسابداریش رو انجام بدین مرخصه چقد این جمله شیرین بود برای من پدرم هم خوشحال بود مادرم هم خوشحال و همچنین اقای حسینی با خانمش هم خوشحال بودن همه داشتن از اتاق میرفتن بیرون که اقای حسینی رو به پدرم کرد و گفت تو پیش علی باش کمکش کن لباسشو بپوشه من میرم برگه های حسابداریش رو میگیرن و پدرم هم دم در داشت تعارف تکه پاره میکرد میدونستم پدرم ادمی نیست که از کسی دیه یا تاوان بگیر آخرشم آقای حسینی نتونست اونو راضی کنه و مجبور شد خودش بمونه کمک من زنا رفتن بیرون و من با کمکش لباسامو پوشیدم چقدر شبیه پدرم بود دستای زمخت لبخند محو صورت اصلاح شده و لباس مرتب راست گفتن ارتشیا همشون مث همن اخه اونم مث بابای من ارتشی بود خشک و مهربان و همین وجه تشابه تو این یک ماهه دو خانواده رو به هم نزدیک کرده بود لباسام رو پوشیدم عصایم را برداشتم و لحظه شماری برای رفتن حالم خوب بود فقط پای راستم تو گچ بود روی لبه تخت نشسته بودیم و صحبت میکردیم در باز شد و پسری جوان با عجله با گل و شیرینی وارد شد هونی بود که اخرین سکانس قاب پنجره ام را خراب کرده بود سلام کرد جوابش دادم تحویلش نگرفتم شاید خودش هم حس کرد چون لبخندش یهو مصنوعی شد جویای حال من بود ومن با بی حوصلگی جوابش را میدادم که یهو اقای حسینی گفت یادم رفت معرفی کنم پسرم شهرام قلبم به هلهله افتاد لبانم خندان شد دستم را دومرتبه به سویش دارز کردم و دستانش را در دستم فشردم و کلی معذرت خواهی که نشناختم واز این حرفا پدرم اومد گفت حاضرین بریم گفت اره عصایم را برداشتم خواستم بلند شوم که اقای حسینی و شهرام اومدن زیر بغلم رو بگیرن که مانع شدم گفتم خودم میام اقای حسینی رو به پدر کرد و گفت اینم مث خودت کله شقه و پدر لبخندی از این تشبیه اقای حسینی زد خوشحال بود که پسرش در نگاه دیگران شبیه اوست راه افتادیم از در بیمارستان که رفتم بیرون گویا تازه متولد شدم درختا هوای تازه بوی بهار نارنج و نسیم بهاری خستگی این یک ماه رو داشت با خودش میبرد من غرق افکارم بودم و درگیر فرشته ی زیبایم میگفتم نکند شهرام همسرش باشد یا اصلا شوهر داشته که امروز نیومده یا شایدم بچه داره و سرش شلوغه سوار ماشین شدیم پدرم سمت اقای حسینی رفت و کلی تشکر کرد بابت این چند وقته و برای شام ازشون قول گرفت که با خانواده بیان واونم قبول کرد 8 3 8 1 9 86 9 88 8 4 8 2 ادامه نوشته

Date: August 11, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.