سلطان شهوت ۳

0 بازدید
0%

8 3 9 84 8 7 8 7 9 86 8 4 9 87 9 88 8 2 قسمت قبل آخر هفته چهارتايي باهم راه افتاديم به طرف باغ پدر جاويد يه توضيح مختصري راجع به جاويد بدم و اون اينه که پدر جاويد مرد پولداريه و مشکل مالي نداره اما جاويد هيچوقت روي پول پدرش حساب نميکرد و نميکنه حتي توي بحران مالي که داشت و منجر به ورشکستگيش شد حاضر به پول گرفتن و يا حتي قرض کردن از پدرش نشد عقيده ش بر اين بود که آدم بايد هرچي که ميشه خودش بشه نه با جيب پدرش زماني که من برا جاويد کار ميکردم جاويد درآمد قابل قبولي داشت و در اون سالها که تورم مثل حالا نبود و قيمت ها معقول تر بود از درآمد خيلي خوبي بخوردار بود و بعد ورشکستگيش که مجبور به تعطيل کردن شرکت شد همون کارو من شروع کردم چون در کنار جاويد ميشد گفت ديگه تو اين کار اوستا شده بودم و همونطور که اول خاطره گفتم جاويد رو راضي کرديم که بياد و در کنار هم کار کنيم و خدا شاهده که هيچوقت به چشم زيردست نگاش نکردم و هميشه براي حکم همکار رو داشت تا الان که به لطف پروردگار درحالت عادي ماهي 9الي10ميليون درماه برا من ميمونه و3الي چهار ميليون برا جاويد البته اين مقدار درآمد مال ماه هاي وسطيه سال هست که هميشه 2ماه آخر سال و 2ماه ابتدايي سال درآمدمون به چهار پنج برابر روزاي عادي ميرسه و گاهي اوقات هم که با شرکتها و کارخانجات بزرگ قرارداد ببنديم خيلي بيشتر بهمون حال داده ميشه اينارو گفتم که بعدها در خاطره مون لازم ميشه بعد اينکه با کمک جاويد و مشتري هايي که داشت شرکت راه اندازي شد توسط من کم کم وضعمون بهتر شد و جاويد هم بدون اينکه ديناري از پدرش بگيره تمام بدهي هاش رو صاف کرد و دوباره اوضاع ماليش بهبود يافت تا الان که ديگه مشکلي نداشت و روزبه روز هم وضعش بهتر ميشد و هردومون از اين وضع راضي بوديم چهارتامون با ماشين جاويد که يه ام وي ام شاسي بلند بود به طرف باغ پدرش راه افتاديم قرار بود ببينيم باغ چه کم و کسري داره که براي بعد بهار آماده باشه چون زياد ميرفتيم اونجا خانوما رفتن داخل عمارت که وسط باغ قرار گرفته بود تا تدارک نهار ببينن منو جاويد هم قدم زنان رفتيم پيش باغبونا که داشتن به باغ ميرسيدن و آت آشغالاو شاخه هاي خشک رو هرس ميکردن من جاويد امثال مطمئنا سرمون به نسبت سالهاي قبل توي شرکت شلوغتر ميخواد بشه جاويد آره راستي دانيال ميخوام بابت تمام زحمتايي که برام کشيدي ازت تشکر کنم تو رفاقت رو در حق من تموم کردي وفا هم از اين بابت هميشه ازت ممنونه ضمنا اينم ميخوام بگم که ازاون شب که روز زن بود به بعد رابطه منو تو با خانومامون يه رنگ و بوي ديگه گرفته دوس دارم بدوني که تا قبل اون من به مينو هميشه به چشم خواهر يا زن برادرم نگاه ميکردم و نظري بهش نداشتم و همونطور که خودتم در جرياني همه چي از اون شب شروع شد و هر موقع بخواي ميتونيم بازم مثل قبل با هم رابطه داشته باشيم و ديگه اون اتافاقات تکرار نشه من اولا من کاري نکردم و هرچي که بود خودت کردي و خواستي دوما من بايد ازت تشکر کنم که براي راه انداختن شرکت همراهيم کردي و مشتريهاتو کشيدي طرف شرکت و در مورد اون شب و بعدش هم بايد بگم که هر اتفاقي که افتاده ما چهارنفر خودمون خواستيم و بعد اينم هرکس مايل باشه ادامه ميده و نباشه ادامه نميده و اينم بدون که من مشکلي ندارم و فکر کنم مينو هم با من همنظر باشه پس از اين بابت فکرت رو درگيرش نکن و هرطور که دوس داشته باشي ميتوني با مينو راحت باشي جاويد خيلي مردي دمت گرم وفا هم خيلي دوس داره باهات خلوت کنه همينطور حرف ميزديم و قدم ميزديم که رسيديم پيش باغبونا و يه سري احتياجات باغ رو بهمون گفتن و جاويد هم نوشت تا بده پدرش براشون تهيه کنه از باغبونا جداشديم و قدم ميزديم و ميحرفيديم که ديديم خانوما با سبد چايي دارن ميان طرفون انصافا هم هوا خوب بود و سردي نداشت وفا آقايون خوب باهم گرم گرفتن و مارو فراموش کردن جاويد به به چه به موقع بدجور هوس چايي کرده بودم اينو گفت و سبد رو از وفا گرف و لبش رو گذاشت رو لب وفا مينو خب حالا هرکي ندونه فکر ميکنه که چند ساله از هم دور بودين وفا حسوديت ميشه مينو جون مينو جااااااااااااااننننن حسودي فعلا که ميبيني دانيال جون کنارمه وفا ما که بخيل نيستيم مينو يه چشمک به وفا زد و با کنايه گفت مطمئني وفا جون منظورش به تمايل من و وفا به هم بود خلاصه با خنده و شوخي چاييمون رو خورديم که جاويد گفت نميخواين يه نهار بدين بهمون به صورت کاملا اتفاقي منو وفا همزمان گفتيم زوده حالا برا نهار جاويد هم از خدا خواسته گفت خب پس تا شما نشستين اينجا منو مينو خانوم بريم جوجه ها رو سيخ بزنيم تا آماده بشن طوول ميکشه اينو گفت و دست مينو رو کشيد و با خودش برد به طرف عمارت و منو موندم و وفا که يه چايي ديگه ريخت و اومد داد دستم و همونجا کنارم نشست يه چند دقيقه اي هردو ساکت بوديم که بالاخره وفا گفت باز گوشت رو سپردي دست گربه که من گوشته خودش هم دلش پيشي ميخواد وفا دانيال بابت همه لطفايي که در حق جاويد کردي ازت ممنونم زندگيمون رو نجات دادي من اي بابا اين حرفا چيه امروز تو و جاويد ميزنين من که کاري نکردم بعدشم من بايد از جاويد ممنون باشم که تجربه و اعتبارش رو در اختيار شرکت گذاشت اونقدري اعتبار داشت که بعد ورشکستگيش هم مشتري هاش باز اومدن طرف شرکت اين حرفا که زده ميشد يه حسي بين من و وفا شکل ميگرفت که مطمئنا ميتونيد حدس بزنيد چي بود دستم رو انداختم دور کمر وفا و کشوندمش طرف خودم و تو چشماي هم نگاه کرديم و وفا زير لب با صداي آروم گفت بازم ممنون و لبش رو گذاشت رو لبم فکر کنم 10دقيقه اي فقط لب گرفتيم از هم خيلي آروم و رمانتيک بعدش پاشدم و دست وفا رو هم گرفتم گفتم با هم قدم بزنيم اونم همراهيم کرد وقتي پاي يه درختي که معلوم بود قديميم بود رسيديم گفت اولين باري که لباي جاويد رو لبام قرار گرفت زير اين درخت بود که تازه نامزد کرده بوديم و خونواده هامون اومده بودن اينجا و جاويد منو کشوند آورد اينجا زير همين درخت و با عجله لباش رو گذاشت رو لبام حس فوق العاده اي بود اولين بار بود که منو در آغوش کشيد اينارو گفت و تکيه اش رو داد به درخت ريشه درخت کمي از خاک زده بود بيرون که زير پاي وفا بود و همين باعث شده بود که وفا با من هم قد بشه رفتم جلو و دوباره لبام رو قفل لباش کدم لباي خوشمزه اي داشت شروع کردم به خوردن گردنش که خم شده بود به طرف عقب و حالتش طوري بود که انگاري داره بالاي درخت رو که خيلي هم بلند بود نگاه ميکنه منم دستم رو انداختم پشت کمرش و گردنش رو ميليسيدم و چسبوندم به خودم که کيرم هم راست راست بود و در اين حالت کير سفت شده م چسبيد به کسش و ناله اي از عمق وجد سر داد وفا آآآآآآآآآآه کلفته داغهههههه من وفا دوس دارم زودتر تمام و کمال لمست کنم طاقت ندارم وفا من مال توام هرکاري دوس داري بکنننننننن دستم رو بردم رو سينه ش کمي از رو مانتو ماليدم که ديدم وفا داره حشري و حشريتر ميشه ديگه کاري نکردم بغلش کردم و سرش رو گذاشت رو سينه م و چشاشو بست حدود يک دقيقه اي همينطور گذشت تا کيرم خوابيد و راه افتاديم به طرف عمارت من بريم ببينيم شوهرت زنمو نترکونده باشه وفا اگه مينو سالم از زير دست جاويد در بياد تعجب داره رسيديم و در کمال تعجب ديديم که دوتايي نشستن و دارن جوجه سيخ ميزنن و ميخندن جاويد چه عجب کجايين پس من پس چي شد غذا مارو باش که به اميد کي نشستيم مينو نه بابا شما رفتين دنبال کيفتون اونوقت ما بايد سيخ بزنيم من سيخش خوبه با کنايه و خنده جاويد آره تودست راحته تو نگران نباش خلاصه نهار رو خورديم و جاتون خالي خيلي هم چسبيد حدوداي ساعت 5راه افتاديم به طرف خونه و وقتي رسيديم مرکز شهر خانوما گفتن بريم پاساژ ونک برا خريد ماهم بدمون نيومد يه چرخي بزنيم آخه خيلي وقت بود برا خريد چهارتايي نيومده بوديم بيرون ماشين رو پارک کرديم و پشت سر خانوما راه افتاديم لباس خانوما مينو يه مانتو طوسي بلند جلو باز که از زير که قسمتي از خود ماتو بود و مثل تاپ توري بود تا زير کسش و سينه هاش که تو لباس خوشفرم تر از هميشه ديده ميشد و يه ساپورت سورمه اي رنگ که به رنگ تاپ مانتو بود همچنين کفش بدون پاشنه مينو خودش قد بلند بود به رنگ سياه که همرنگ شالش بود وفا يه مانتو زرد خوشرنگ کوتا و تنگ به همراه ساپورت مشکي که يه وجب بالا و يه وجب پايين زانوش با يه مدل خوشگل پاره پاره بود و يه شال زرد و سياه خانوما حرف ميزدن و ويترين نگاه ميکردن ماهم پشت سرشون با خودم ميگفتم اين دوتا واقعا از هيچي کم ندارن قد بلند خوشگل خوشلباس باسن شهوتناک معلوم بود مردا وقتي ميديدنشون حالي به حالي ميشدن و من به خودم ميباليدم که زنم دل همه مردارو برده خلاصه شب برگشتيم خونه جاويدينا هم رفتن خونشون بعد شام مختصري که خورديم آماده خواب شديم که متوجه شدم مينو خانوم حسابي حشري و يه لباس خواب توري و نازک به رنگ ليمويي پوشيده که تا مچ پاشه و موهاشو هم باز کرده و ريخته روشونه ش چيه مينو خانوم خبري شده باز داغ کردي مينو منو کشيد رو تخت و لبام رو بوسيد و در گوشم گفت آره مينوي تو امروز حشريه ميکنيش يا ز بزنم جاويد بياد بکنتم من نه عزيزم ميکنم چرا نکنمت اينو گفتم و سرم رو گذاشتم بين سينه هاش و خط سينه ش رو ميمکيدم معلوم بود امروز حسابي حشري شده و مونده تو کف ازش پرسيدم چيکار کردي با جاويد که بهم گفت اول کسمو بخور تا بگم منم شروع کردم به خوردن کسش که حسابي باد کرده بود و خيس بود مينو داشت جيغ ميزد مينو آآآآآآيييييييييييييييييييييييييييي کشتي منوووووووووووو بخووووررررررررررر آرههههههههههههههه جااااااااااااااااااان کيرمو درآوردم و يه ضرب زدم توي کسش که يه جيغ بلند کشيد و گفت آره آره آره بکن تند تر تند تر هشت نه تا تلمبه که زدم کيرمو درآوردم مينو نه نه نه تروخدا بکن بکن جرمم بده کيرتو ميخوام گفتم بهش که اول بايد تعريف کني چي شد چيکار کردين مينوکه ديد راهي نداره اومد تو بغلم دراز کشيد و سرش رو گذاشت رو سينم و شروع کرد از شما که جدا شديم وقتي رسيديم داخل عمارت جاويد داشت حرف ميزد و من اصلا حواسم پيشش نبود نميدونم چي شده دانيال از اون شب که عکسش رو گوشيت افتاد به بعد همش دلم ميخواد برم زير جاويد وقتي ميبينمش حشري ميشم توي راه هم وقتي ميرفتيم باغ توي ماشين همش فکرم پيش جاويد بود با اينکه از خوشگلي و اندام فرقي باهم ندارين ولي دوس دارم سکس رو با اونم تجربه کنم و همينکه ميبينمش حشرم ميزنه بالا مينو ادامه داد همونطور که داشت حرف ميزد يهو يقش رو گرفتم کشيدم طرف خودم و لبام رو چسبودنو رو لباش که اونم پايه بود و حسابي از هم لب گرفتيم جاويد رفت رو صندلي نشست و من رو هم نشوند روي پاش و مجددا لبام رو گرفت لاي لباش و دستاش هم روي رونام ميکشيد داشتم از حال ميرفتم آخه کيرش رو زير باسنم احساس ميکردم که هرلحظه داره سفات تر ميشه آييييييييييييييييييي دوس داشتم همونجا بکشه پايين و کيرش رو بکنه تو دهنم اووووووففففففف دانياللللل کاش منو ميکرد من چي شد بعدش چرا نکرد مينو آخه ميدونستم که تو دوس داري پيش هم سکس کنيم برا همين هرطوري که بود حخودمو جمع کردم تا بيشتر از اين جلو نرم بنده خدا جاويد هم ديد من ديگه نميخوام ادامه بدم اونم بيخيال شد حرفاي مينو بدجور حشريم کرده بود يعني زن سکسي من قشنگ نشسته رو کير جاويد هرچند با لباس بودن ولي فکرش هم حشريم ميکرد مينو رو به پشت خوابوندم رو زمين و پاهاش روبلند کردم و مچ هردوپاش رو با يه دست گرفتم و چسبوندم به هم و کيرم رو زدم تو کسش مينو داشت از حال ميرفت شهوت حسابي ديوونه ش کرده بود کيرم رو ميزدم ته کسش و تو گوشش با صداي آروم ميگفتم وفا هم ميتونه مثل تو کس بده ميتونه زير کيرم طاقت بياره مينو اي جووووووون خودم کيرتو ميکنم تو کسش خودم کسش رو برات اماده ميکنم اييييييي آبتو بريز رو سينه هاش واقعا داشت بهم حال ميداد انگاري که دارم وفا رو ميکنم مطمئنا مينو هم داشت با ياد جاويد باهام سکس ميکرد من الان بهم خوب کس بده که بايد بري زير کير جاويد اون رحم نداره کست رو جرواجر ميکنه تا ته کيرشو ميزنه تو کون تنگت مينو اره اره اره اينجوري دوس دارم جاويد منو بکن جاويد مينو رو جر بده اخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ماماننننن دخترت داره به يکي ديگه کس ميدهههههه مينو با فکر به جاويد داشت بهم کس ميداد و هردومون داشتيم لذت دنيا رو ميبرديم که ديگه داشتم ارضا ميشدم و بهش گفتم جاويد داره آب کيرش در مياد کجا بريزه برات مينو جاويد جون خالي کن رو شکمم چندتا داد بلند و آب کيري که از کيرم پاشيد رو شکم و سينه ي مينو و اونم همراه با من ارضا شد دو روز بعد توي شرکت حسابي سرمون شلوغ بود و هرکي يه کاري داشت انجام ميداد منم پاشدم برم تو آشپزخونه برا خودم یه چایی بریزیم درب آشپزخونه معمولا باز میشه ولی وقتی خواستم وارد شم دردم در بسته س و بی خبر از همه جا دست انداختم رو دستگیره و دروباز کردم که دیدم فرنوش و امیر محمد لب به لب دارن لبای همو میخورن و با دیدن من دست و پاشون رو گم کردن امیر محمد سرش رو انداخت پایین و یه ببخشید گفت و سریع خارج شد ولی فرنوش دستش رو گذاشت رو پیشونیش و یه واااااای گفت بنده خدا رنگش عین گچ شده بود درو باز گذاشتم و مشغول چایی ریختن شدم همینطور که داشتی استکارن رو زیر شیر سماور میگرفتم بدون اینکه به فرنوش نگاه کنم گفتم چندوقته فرنوش هنوز حالش جا نیومده بود صندلی رو کشیدم کنارش و بهش گفتم بشین بی اختیار نشست و شروع کرد به گریه کردن و صورتش رو پشت دستاش قایم کرد یه لیوان آب دادم دستش گفتم دیگه نمیخواد خودتو اذیت کنی کاریه که شده فرنوش با گریه و چشمان خیس گفت بخدا بارها و بارها بهش گفتم که اینجا جاش نیست ولی تو سرش نمیرفت من چندوقته باهمین فرنوش 4ماهی میشه من باشه حالا نمیخواد خودتو ناراحت کنی ولی خب خودتم خواستی دیگه اونکه یه طرفه نمیتونه کاری کنه فرنوش تروخدا آقای وزیران منو ببخشید بخدا دیگه تکرار نمیشه همش تقصیر اونه من میتونم خودمو نگه دارم اونه که همش میگه طاقت ندارم من ای بابا فراموشش کن این قضیه همینجا میمونه و جایی درز نمیکنه مگر اینکه خودت بخوای به کسی حرفی بزنی وقتی این حرفو زدم احساس کردم یه چیزایی هست که من ازش بیخبرم و برا همین ازش پرسیدم چیزی هست که من نمیدونم فرنوش کمی سکوت کرد و با تردید که تو صداش بود گفت نه همش همین بود ولی از چشاش میخوندم که خبرایی هستش من مطمئنی ولی چشات یه چی دیگه میگه فرنوش دوباره ساکت شد و سرش رو انداخت پایین نمیدونم چی شد که دستمو بردم جلو و زیر چونه ش گذاشتم و آروم سرش رو بالا آوردم من تا امروز تن و بدن و حتی دست و صورت همکارای خانوم رو لمس نکرده بودم یعنی یه خط قرمز و حریمی بینمون بود ولی نمیدونم اونروز چی شد که این کارو کردم شایدم از رو دلسوزی و یا صمیمیتی بود که بین همکارا هست فرنوش هم دستم که زیر چونه ش بود رو گرفت و گفت آره هست یه چیزایی هست که شما بی خبرین ولی خواهشا از من نشنیده بگیرین من بگو میشنوم فرنوش اتفاقی که باعث شکل گیری رابطه من و امیر محمد شد این بود که یه شب که چند روز مونده بود به عید و اگه خاطرتون باشه همه تا ساعت یازده دوازده شب میموندیم شرکت کار میکردیم یه شب من و امیر محمد و راحله مونده بودیم و بقیه یک ساعتی بود رفته بودن راحله هم گفت پدرم میخواد بیاد دنبالم و موند تا پدرش بیاد من مشغول طراحی بودم که دیدم تنها و کسی نمونده اولش ترسیدم اتاقارو نگاه میکردم ببینم امیر محمد و راحله کجان و وقتی در یکی از اتاقارو باز کردم دیدم راحله روی میز دراز کشیده و امیر محمد داره بقیه ش رو خجالت کشید بگه من خب ادامه بده فرنوش آخه روم نمیشه من منظورم بقیه ماجراس جزئیاتش رو نمیخواد بگی فرنوش اونا هم متوجه من شدن ولی راحله زیاد به روی خودش نیاورد اما امیر محمد مثلا خیلی خجالت زده بود برگشتم سرکارم اونا هم بعد ده دقیقه اومدن بیرون و راحله رفت اولش نه من و نه امیر حمد حرفی با هم نزدیم ولی من همش تصویر کار اوندوتا میومد جلو چشمم و احساس کردم دارم دارم من خب فهمیدم منظورش تحریک شدن بود ادامه بده امیر محمد اومد میز کناری من و شروع کرد به حرف زدن و گفت الان چندماهه با راحله هستم و راحله خودش باعث شد که بهش نزدیک بشم همیشه جلوم خم میشد عمدا خودش رو میمالید بهم باهام شوخی میکرد این کاراش باعث شد که جرات پیدا کنم و باهاش اول به صورت تلگرامی پیام ردو بدل کردیم و کم کم پیام متنی تبدیل به عکس و نهایتا فیلمای س شد و تا امروز که خودت دیدی این حرفارو امیر محمد بهم زد و بعدش گفت فرنوش خانوم من دلم پیش شماس بهتون علاقه دارم دوستون دارم بهش گفتم منم مثل راحله دوس داری گفت نه بخدا دوس دارم مال من بشی و اگه اجازه بدی بیایم برا خاستگاری آقای وزیران بخدا ما با نیت ازدواج با هم رابطه برقرار کردیم که بعدها فهمیدم همین حرفارو به راحله هم زده اما حالا دیگه من آلوده ش شده بودم و هرشب بعد اینکه از شررکت درمیومدیم به بهونه رسوندن من توی ماشین منو میمالید و باهام ور میرفت وقتی اینارو از زبون فرنوش شنیدم احساس کردم کمی گستاخ تر شده و شایدم شهوت باعث شده که راحت تر حرف بزنه این شد که منم ترقیبش کردم بیشتر توضیح بده و اون هم ادامه داد از راحله شنیدم که باهاش خیلی توی مسائل جنسی راحته و هیچ محدودیتی برا هم ندارن منظورش سکس از جلو بود آخه راحله یبار شوهر کرده بود و شوهرش که مامور نیرو انتظامی بود شهید شده و حالا خانوم داره آزادانه عشق و حال میکنه امیر محمد هم اینقدر توی گوشم از عشق و ازدواج خوند تا منم خر شدم و به خواسته ش تن دادم و دیگه دختر نیستم بعد اینکه دختریمو ازم گرفت دیگه خودم هم توان نداشتم به خواسته هاش برای سکس نه بگم من فعلا برو سر کارت تا بعدا با هم حرف میزنیم خودت رو هم اذیت نکن وقتی پاشد که بره ایستاد و دست من رو تو دستاش گرفت و بهم گفت شما خیلی مهربونید ممنون که به حرفای گوش دادید من برو سر کارت اومدم تو اتاقم و فکرم درگیرش بود که جاوید سر رسید و گفت چیه بد تو فکری خوب با فرنوش جون گرم گرفته بودی بهش گفتم بشین کارت دارم اومد نشست و به منشیم راحله گفتم برامون چایی بیاره با جاوید نشستیم رو مبل جلو میز مدیریت و دوتا سیگار آتیش کردیم که همین لحظه راحله با چایی وارد شد و لبخند زنان گفت آقای وزیران خبریه آخه شما هر موقعی سیگار نمیکشین من ممنون بابت چایی کسی اگه تماس گرفت بگین نیم ساعت دیگه ز بزنن راحله رفت و درب رو هم بست جاوید چی شده دانیال نگران شدم من چیزی نیست فقط باید کلاهمون رو بلند کنیم و بیشتر حواسمون به اطراف باشه جاوید خب بگو ببینم چی شده شروع کردم قضیه رو تمام کمال براش تعریف کردم که جاوید بهم گفت دانیال میخواستم یه چیزی بهت بگم ولی فرصت نمیشد من خب بگو جاوید فرنوش و راحله با هم لز میکنن من نه بابا دیگه در اون حد نیس که روشون به هم باز باشه جاوید من خودم دیدم من جدا کی کجا چرا به من نگفتی جاوید همون روز که بهت گفتم این راحله هم خوب کس و کونی داره روز قبلش یادت باشه با هم که از شرکت دراومدیم همه رفته بودن بجز فرنوش و راحله من تو پارکینگ یادم افتاد که گوشیم جامونده شرکت و تو ماشینو درآوردی تا من برم گوشی رو بیارم وقتی دروباز کردم رفتم تو اتاق خودم که گوشیم رو بردارم دیدم این دوتا لخت شدن دارن روی کاناپه اتاق من سکس میکنن و چون پنجره باز بود و صدای ماشین میومد متوجه من نشدن منم بیخیال گوشی شدم و اومدم بیرون من پس که اینطور جاوید یه چشمک بهم زد و گفت کدومش رو برمیداری من خفه بابا مرتیکه هیز حشری جاوید ای بابا دوتا هوری اینجا داریم چرا خودمون استفاده نکنیم من دوتا حوری هم تو خونه منتظرمونن اینو که گفتم انگار جاوید یاد زنای خومون افتاده بود و رفت تو رویا خلاصه اون روز از شرکت دراومدیم و رفتیم به طرف خونه جاوید چون اونشب تولد جاوید بود و طبق روال همیشگی چهارتایی اونجا جمع شده بودیم هروقت تولد یکی از ما بشه همه برا اون طرف کادو میخرن مثلا چند وقت پیش تولد من جاوید برام یه اودکلن گرون قیمت خریده بود و منم امسال خواستم براش حسابی مایه بذارم وارد خونه جاوید شدیم و خانوما اومدن استقبالمون و هم مینو و هم وفا باهام دست دادن و روبوسی کردن با جاویدم همینطور اول شما خوشمزه ای که وفا درست کرده بود رو خوردیم و بعد نیم ساعت شروع کردیم به بزن و برقص که حسابی حال داد لباسی که مینو پوشیده بود تقریبا شبیه این عکسیه که گذاشتم ولی هیکلش دقیقا همینه 1 817346 و اما لباس وفا که اونم تقریبا این شکلی بود ولی از نظر قیافه و هیکل خیلی شبیه وفاس 1 9197 حسابی رقصیدیم و خوش گذروندیم که جاوید رفت بساط مشروب رو بیاره که وفا گفت آی آقا بذار اول کیکمون رو بخوریم کادوهاتو بگیر بعد مشروب خانوما رفتن کیک و بشقاب بیارن من احساس میکردم امشب قراره اتفاقای خوبی بافته برا همین به راحله ز زدم گفتم احتمالا ما فردا نیایم شرکت و این تماس از چشم جاوید پنهون نموند و وقتی علتش رو پرسید راستش رو بهش گفتم و گفتم ممکنه صبح نتونیم از خواب بیدار شیم و جاوید هم تا حدودی فهمید چی میگم خانوم خوشگلا کی و بشقاب رو آوردن جاوید کیک رو برید و هممون کادومون رو دادیم اول از همه من کادوم رو دادم و وقتی جاوید بازش کرد دید یه انگشتریه طلا که علامت پرچم قدیم ایران که شیر و خورشید بود روش به صورت برجسته و زیبا زده شده آخه قبلا دیده بودم تو اینترنت تو سایت طلا از این انگشتری خوشش اومده خیلی ذوق کرد و کلی تشکر و بغلم کرد و بوسید نوبت به مینو رسید که جو رو کلا تغییر داد 8 3 9 84 8 7 8 7 9 86 8 4 9 87 9 88 8 4 ادامه نوشته

Date: June 27, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.