شیطان کیست ۱

0 views
0%

تم داستان دگرجنس گرایی_همجنس گرایی لز و گی ژانر ترسناک_معمایی اتوموبیل با سرعت سرسام آوری در دلِ تاریکی شب وسط جاده جنگلی به سمت مقصد پیش میرفت زن جوان خیره به سیاهی روبرو دستمالِ سفیدِ مرطوب از اشک رو بین انگشتانش مچاله کرد نفس سنگین سینه ش رو بصورت آهی عمیق بیرون فرستاد و با صدایی لرزون و گرفته پرسید سعید مطمئنی کارش رو خوب بلده مرد جوان رَدِ نگاهش رو از جاده ی لغزنده و خلوت گرفت و رو به همسرش کردلبخند گرمی زد دستش رو از دنده ی اتوموبیل جدا کرد روی دست زن قرار داد و انگشتان ظریف و سردش رو به گرمی فشرد آره مریمَم کلی تحقیق و پرس و جو کردم تا تونستم این مدیوم رو پیدا کنم مریم نفس عمیقی کشید سرش رو به شیشه ی بارون خورده ی خودرو تکیه داد و چشم هاش رو به آرومی بست سعید با نیم نگاهی که به جاده داشت گرفته و نگران اضافه کرد عزیزم تحمل کن تا چند لحظه ی دیگه خودت میتونی باهاش حرف بزنی و ازش بپرسی که بغضی که بی اراده به گلوش چنگ انداخت جمله ش رو نیمه تمام گذاشت آهی کشید برای از بین بردن سکوت رادیو رو روشن کرد و از شیشه ی بغل به جاده خیره شد آب دهانش رو قورت داد و سعی کرد بغض سنگینش رو فرو ببره هنوز یک ماه از فوت ناگهانی پسر شش ساله ش نگذشته بود که به دلیل بی قراری ها و بی تابی های شبانه روزیِ همسرش و همچنین اصرارهای گاه و بیگاهش تصمیم گرفت اون رو نزدِ یک مدیوم مجرب که در رابطه با مسائل روح و احضارِ ارواح تجربه و اطلاعات کافی داشت ببره غم سنگینی بود همسرش رو درک میکرد و از طرفی خودش هم تمایل زیادی به اینکار داشت دلتنگ پسرِ از دست رفته ش بود و امید داشت با ارتباط برقرار کردن با روحش حداقل به اینطریق دلِ داغ دیده ش رو به نوعی آروم کنه و دردِ سنگینی که درون سینه ش داشت رو کمی تسکین بده بالاخره بعد از چندین ساعت رانندگی با طی کردن مسیر طولان به محل مورد نظر رسید و مقابل خونه ای ویلایی توقف کرد مریم همچنان به همون حالت با چشم هایی بسته به شیشه ی خودرو تکیه داده بود سعید تکه کاغذی از جیب پیراهنش بیرون کشید آدرس رو مرور کرد و از ماشین پیاده شد صدایی سگی در دوردست و زوزه ی باد تنها صدا و نور مهتاب و ستارگانی که تازه از پشت ابر بیرون زده بودن تنها منبع روشنایی بود سعید نگاهی کلی به اطراف انداخت و بعد به سمت درِ نرده ای که مقابلش بود قدم برداشت نگاهش روی دیوارهای مجاورِ در بدنبال زنگ چرخید و در آخر زیر انبوه پیچک هایی که گوشه ی سمت راستِ دیوار رو پوشانده بود زنگ رو پیدا کرد برای لحظه ای برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت مریم با نگاهی غمزده همراهیش میکرد سعید لبخند اطمینان بخشی زد و با مکثی کوتاه زنگ در رو فشرد هنوز انگشتش رو از روی زنگ برنداشته بود که در با صدای تیک خفیفی باز شد لحظه ای جا خورد ولی خیلی زود با یادآوردی اینکه حتما صاحبخونه از قبل منتظر ورودش بود و همچنین از حضورش پشتِ در اطلاع داشت به سرعت مسیر اومده رو برگشت دری که سمت همسرش بود رو باز کرد و با گرفتن بازوش کمک کرد به آرومی از ماشین پیاده شه بیا پایین مریم جان مریم با کمک سعید محتاطانه پیاده شد هر دو از درِ نرده ای عبور کردن و با قدم گذاشتن روی سنگفرشهای براقِ کف حیاط به سمت ساختمون اصلی راه افتادن این درحالی بود که هنوز از صاحبخونه خبری نشده و همچنان سکوت مطلقی فضای ویلا رو در برگرفته بود عجیب بود که نه صدای پرنده نه حشره و نه حتی اون سگ و زوزه ی باد هم دیگه به گوش نمیرسید سعید از لحظه ی ورود به حیاط ویلا احساس عجیبی داشت فضای اطرافش به حدی سنگین بود که نفس کشیدن رو براش سخت کرده بود درحالیکه بی اختیار مدام چپ و راست رو میپایید از دو پله ی پیش رو بالا رفت و مقابل در اصلیِ ساختمون قرار گرفت نفس عمیقی کشید یک دستش رو دور بازوی ظریف مریم حلقه کرد اون رو بیشتر به خودش فشرد و با دست آزادش کُبه ی نقره ای در رو گرفت و چند ضربه ی کوتاه به در زد ثانیه ای نگذشت که در بوسیله شخصی که انگار پشتش ایستاده بود با تکون شدیدی باز شد زن میانسالی با آرایشی غلیظ و زننده سیگار به لب مقابل زن و مرد جوان قرار گرفت لبخند گرمی زد لای در رو بیشتر باز کرد و از جلوی در کنار رفت منتظرتون بودم بفرمایید سعید مکثی کرد و با تردید به چشم های درشت و آرایش کرده زن خیره شد شما خانم پریچهر هستین پریچهر به دو انگشت کشیده ش سیگار رو از گوشه لبش دور کرد و کوتاه خندید بله هستم بفرمایید سعید سری تکون داد و به همراه مریم داخل شد فضای تاریک خونه که با رنگ مشکی و قرمز سِت شده بود اولین چیزی بود که توجه زوج جوان رو جلب کرد پریچهر یا همون مدیوم مجرب در رو بست و پشت سر مهمون ها راه افتاد مریم همچنانکه به بازوی عضلانی سعید چسبیده بود محو تابلوهای رنگ روغن با طرحهایِ ترسناک و نمادهای عجیب و غریبی شده بود که به دیوارِ راهرو نصب شده بود با گذشتن از راهروی تنگ و به نسبت تاریک وارد نشیمن جادار و جالبی شدن یک میزِ چوبی گرد به همراه سه صندلی وسط نشیمن قرار داشت یک دست مبلمان چرم هم گوشه ی نشیمن نزدیک به دیوار چیده شده بود دو پنجره ی بزرگ هم که با پرده های حریرِ سفید پوشیده شده بود ضلع غربی و شرقیِ نشیمن قرار داشت پریچهر به سمت میز حرکت کرد صندلی پشتش رو بیرون کشید و با اشاره دست از مهمون هاش خواست جلوتر برن و پشت میز بشینن هر دو به سمت میزِ گرد حرکت کردن پریچهر از میز فاصله گرفت و به سمت مبلمان قدم برداشت بسته های شمعی که روی عسلی مبلمان بود رو باز کرد و هیجده عدد شمع خارج کرد سه کنج ِ نشیمن رو بصورت مثلثی فرضی انتخاب کرد و هر گوشه شش شمع قرار داد و بلافاصله روشن کرد به محض روشن کردن آخرین شمع بلند شد و به سمت زوج جوان که در سکوت شاهد حرکاتش بودن رفت و با عشوه گفت یه عکس از پسرتون دارین مریم فورا بغض کرد و سرش رو پایین انداخت سعید کمی از روی صندلی جا به جا شد و از جیب پشتی شلوارش کیف پولش رو بیرون کشید بله دارم کیف رو باز کرد و عکس رو به دست پریچهر داد پریچهر خیره به عکس به سمت کلید برق حرکت کرد اوه چه پسر کوچولوی نازی مریم که گویا منتظر کوچکترین تلنگری بود با شنیدن این جمله داغش تازه تر شد بغضش ترکید و چونه ش از شدت گریه به لرز افتاد سعید ماتمزده شونه ی چپ همسرش رو ماساژ داد و سعی کرد به طریقی آرومش کنه آروم باش عزیزم مریم ملتمسانه نالید نمیتونم نمیتونم درحالیکه اشک میریخت سر راست کرد و به چشم های غمگین همسرش نگاه کرد چطوری میتونم آروم باشم چطوری میتونم جلوی احساساتم رو بگیریم وقتی صدای خنده هاش هنوز توی گوشمه سعید بوسه ای عمیق به پیشونی همسرش زد میدونم عزیزم منم مثل توئم ولی مریم اشکی که روی گونه ش سرازیر شده بود رو لجوجانه پاک کرد و با حرص آشکاری گفت پس ازم نخواه آروم باشم پریچهر چراغ نشیمن رو خاموش کرد و به همراه یک شمع و یک عود روشن به طرف زوج جوان حرکت کرد اگه یکم دیگه تحمل کنین میتونین باهاش حرف بزنین سعید لبخند تلخی زد و دستِ همسرش رو گرفت میبینی هر وقت دلمون تنگ شد میایم اینجا باهاش حرف میزنیم مکثی کرد و به همون حالت چرخید و رو به پریچهر پرسید میتونیم ببینیمش نه امکانش نیست شما فقط از طریق من باهاش ارتباط برقرار میکنین مثل یک تماس تلفنی پریچهر این رو گفت و به میز نزدیک شد لحظه ای بعد هر سه پشت میزِ گردی که حروف الفباء و اعداد به شكل دايره روی خود میز هک شده بود و دو كلمه بله و خير هم وسط دایره شکل گرفته بود نشستن بوی سوختن عود و دودی که ازش بلند میشد فضای نشیمن رو در بر گرفته بود پریچهر قبل از شروع مراسم رو به مرد جوان کرد و پرسید مطمئنین می خواین انجامش بدین سعید نگاهی به همسرش انداخت تاریک بود ولی با استفاده از نور شمعی که روی میز قرار داشت میتونست آثار رضایت رو توی چهره ی گرفته و بی رمقش ببینه به همین خاطر فورا جواب داد بله می خوایم که انجام بدیم پریچهر سری تکون داد خوبه ولی یه چیز دیگه هست که باید بدونین قبلا هم بهتون گفته بودم که امشب چهارشنبه س و برای اینکار کمی خطر داره با دونستن این مطلب باز هم میخواین ادامه بدین سعید اینبار با قاطعیت جواب داد بله همزمان نگاهی کوتاه به ساعت مچیش انداخت عقربه ساعت نیمه شب رو نشون میداد ساعت دوازده شد نمیخواین شروع کنین البته همین الان شروع میکنیم چشم هاتون رو ببندین و دست های همدیگه رو بگیرین هر سه نفر كف دست هاشون رو بهم وصل کردن پریچهر زیر لب وِردی خوند و ثانیه ای بعد دست های گره کرده روی میز قرار گرفت حالا با خلوص نیت دعا کنید و خواسته تون رو بگید چند لحظه در سکوت گذشت زوج جوان عمیقا خواستار ارتباط برقرار کردن با روح فرزندشون بودن پریچهر دعاهای مخصوص رو با زبانی بیگانه بصورت نامفهومی خوند و چشم هاش رو باز کرد دست سعید و مریم رو رها کرد و فنجونی که گوشه ی میز گذاشته بود رو برداشت و بصورت وارونه مرکز میز قرار داد خب حالا انگشت سبابه تون رو بذارین روی فنجون بطوري كه فقط فنجون لمس بشه حواستون باشه نه فشاری وارد کنین نه حرکتش بدین سعید و مریم هر دو به نشونه ی فهمیدن سری تکون دادن و انگشت اشاره شون رو روی فنجون گذاشتن پریچهر بلافاصله مراسم رو شروع کرد عکس پسرک رو زیر نور شمع گرفت و برای آخرین بار بهش خیره شد تصویرش رو توی ذهنش سپرد و عکس رو بصورت برعکس روی میز گذاشت انگشت اشاره ش رو به انتهای فنجون وصل کرد نفس عمیقی کشید و در نهایت با لحن آرومی پرسید آیا کسی اینجا هست نفس در سینه ها حبس شد سکوت مطلقی فضا رو دربرگرفته بود ده ثانیه بدون اتفاق خاصی گذشت پریچهر برای بار دوم سوال پرسید آیا روحی در این محل هست چند لحظه ای به انتظار گذشت ولی باز هم جوابی گرفته نشد با اینکه هر سه نفر چشم هاشون رو بسته بودن ولی صدای نفس های تند و نامنظمشون نشون از استرس و فشار بالایی میداد که به سختی سعی در کنترلش داشتن پریچهر هفت بار به فاصله ده ثانیه سوالش رو بدون اینکه جوابی بگیره تکرار کرد کم کم داشت ناامید و آثار نارضایتی در چهره ش نمایان میشد روح عزیز خواهش میکنم اگه اینجایی خودت رو به ما نشون بده به محض تموم شدن جمله ش موجی از سرما بطور ناگهانی فضای خونه رو دربرگرفت پرده های حریر با وجود بسته بودنِ هر دو پنجره و بدون اینکه هیچگونه بادی به داخل بوزه به حرکت در اومدن و شعله ی برافروخته شمع ها به رقص افتادن پریچهر پر ذوق امیدوارانه تکرار کرد آیا روحی اینجا هست همین لحظه فنجون تکون خفیفی خورد هر سه نفر همزمان باهم چشم هاشون رو باز کردن و به فنجونی چشم دوختن که از حرکت ایستاده بود چند ثانیه به همون حالت گذشت تا اینکه در برابر چشم های گرد شده ی زوج جوان درحالیکه انگشت اشاره شون بدون هیچ فشاری روی فنجون قرار گرفته بود حرکت کرد و به سمت کلمه بله رفت با دیدن این صحنه لرزی از بدن نحیف مریم گذشت پریچهر لبخند دندون نمایی زد و نگاهش رو بین هر دو نفر چرخوند با اینکه هر دو به شدت ترسیده بودن ولی اشک حلقه زده بوضوح زیر نور شمع تو گودی چشم های زوج جوان میدرخشید پریچهر مصمم تر از قبل با لحنی مطمئن تر پرسید ای روح حاضر اسمت رو به ما بگو دوباره نفس ها در سینه حبس و حواس ها متمرکز شد همه به فنجون وارونه ای چشم دوخته بودن که با سوالِ پریچهر دوباره با تکون خفیفی به راه افتاد و اینبار به سمت حروف الفبا و اعداد حرکت کرد ولی برخلاف همیشه روی ردیف اعداد توقف کرد پریچهر با تعجب گفت میخواد با حروف ابجد ارتباط برقرار کنه روح حاضر لطفا اسمت رو به ما بگو نسیم ملایمی وزید و فنجون براه افتاد هیچ یک از سه نفر تسلطی روی حرکت فنجون نداشتن کاملا مشخص بود و به وضوح احساس میکردن که هیچ اراده ای روی این حرکات ندارن فنجون بی اراده جلو میرفت و روی اعدادی که ترکیبی از اسم روح حاضر رو تشکیل میداد ثانیه ای توقف میکرد و دوباره به مرکز میز برمیگشت تا با مکثی کوتاه به سمت عدد بعدی حرکت کنه همین رَوند به مدت چند دقیقه ادامه داشت و پریچهر اعداد مختلفی که پی در پی بوسیله فنجون مشخص میشد رو یادداشت میکرد تا اینکه بعد از چند دقیقه از حرکت ایستاد فضا بصورت غریبی سنگین شده بود و سوز عجیبی می وزید زوج جوان با نگاهی منتظر به زنِ مدیوم چشم دوخته بودن پریچهر کاغذ حاوی اعداد یادداشت شده رو زیر نور شمع گرفته و مشغول رمزگشایی بود که ناگهان با صدای گرفته ای فریاد زد و به ضرب از روی صندلی کنده شد اوه خدای من چهره ش زیر نور شمع کاملا وحشت زده بنظر میرسید سعید فورا پرسید چی شده چی توی کاغذ نوشته پریچهر وحشت از نگاهش میبارید بی درنگ روی صندلی نشست و با صدایی که از عمق چاه بیرون می اومد به زور نالید باید برش گردونیم فورا همین الان به محض تموم شدن جمله ش و قبل از اینکه سعید درک کنه و بفهمه چی شنیده زمين و زمان به لرزه دراومد میزِ چوبی به شدت میلرزید طوریکه فنجون رو به حرکت درآورده بود تابلو ها دونه به دونه از دیوار کنده می شد و شیشه های هر دو پنجره با صدای مهیبی به لرزه افتاد ثانیه ای بعد صداي ضجه ای گوش خراش از دور به گوش رسید مریم از شدت ترس جیغ کشید و سعید از جاش بلند شد نگاهش رو با اضطراب به گوشه کنار انداخت و وحشت زده پرسید اینجا چه خبره رد نگاهش رو به مدیوم داد که همچنان ناامیدانه به کاغذ چشم دوخته بود و دنبال یک اشتباه میگشت صداها لحظه به لحظه بیشتر میشد انگار شخصی از دور فریاد میکشید و ثانیه به ثانیه نزدیک تر میشد پریچهر بی اینکه جواب سعید رو بده با خشمی غیر قابل کنترل کف دستش رو به میز چوبی کوبید و رو به مرد جوان با صدای بلندی فریاد کشید برگرد سر جات باید اونو برگردونیم کیو چی رو برگردونیم چه اتفاقی جمله کامل از دهان سعید خارج نشده بود که شیشه های هر دو پنجره هم زمان با صدای وحشتناکی شکست و فرو ریخت باد تندی وارد ساختمون شد و پرده ها رو به حرکتِ سریعی درآورد ثانیه ای بعد سکوت وحشتناکی حاکم شد پریچهر برای لحظه ای توجه ش به گوشه سالن جلب شد مثل مجسمه خشکش زده بود و با چشم هایی گرد شده و دهانی نیمه باز بدون حرکت بدون پلک زدن و بدون گفتن هیچ کلمه ای فقط و فقط به نقطه ای خیره بود طوری که کاغذ از دستش رها شد و روی میز افتاد سعید رد نگاهش رو دنبال کرد و به نقطه ای که مدیوم خیره شده بود نگاهی انداخت چیزی مشخص نبود تاریکی محض بود با تردید چرخید و دوباره به پریچهر زل زد با لحنی لرزون و گرفته در حالیکه از عصبانیت و ترس به خود میلرزید پرسید کجا رو نگاه میکنی جواب سوال منو بده اینجا چه خبره روح پسرم احضار شده یا نه ترس تمام وجود پریچهر رو فرا گرفته بود قدرت تکلمش رو از دست داده بود تا جاییکه قادر به بیرون فرستادنِ نفس حبس شده توی سینه ش هم نبود سعید از نزدیک شاهد بود که مردمک چشم های پریچهر لحظه به لحظه گشادتر میشد و چونه و فکش بی امان میلرزید صدای خِس خِسی هم از گلوش به گوش میرسید زوج جوان با ترس و لرز ثانیه ای بهم خیره شدن هیچکدوم جرئت حرف زدن یا حتی تکون خوردن نداشتن انگار هر سه نفر به طرز عجیبی دور میزِ چوبی قفل شده بودن بالاخره بعد از چند ثانیه سکوتِ مرگ آور پریچهر دهن باز کرد و با تمام وجود تا جایی که در توانش بود از عمق گلو جیغ بلندی کشید زوج جوان از وحشت قالب تهی کردن مریم ملتمسانه رو به شوهرش نالید بیا از اینجا بریم سعید خیره به مدیومی که بی دلیل جیغ های جنون آمیز میکشید سری تکون داد و دست مریم رو گرفت ولی همین لحظه از گوشه چشم متوجه حرکت جسمی سایه مانند شد که از مقابل نور شمع ها گذشت طوری که شعله ی شمع ها رو مثل نسیمی به حرکت درآورد فورا نگاهش رو به همون نقطه دوخت لحظه ای بعد جسمِ سیاه غبارآلودی به سرعت از مقابل چشم های وحشت زده ش گذشت و به سمت پریچهر یورش برد به ثانیه نکشید که صدای جیغ دیوانه وار زن درگلوش خفه شد و کمی بعد با صورت به روی میز افتاد برای لحظه ای کوتاه سکوت برقرار شد صدایی جز نفس های تند و نامنظمِ زوج جوان به گوش نمیرسید هر دو با چشم هایی گشاد شده از ترس شاهد این صحنه بودن و هیچ کدوم قادر به درک اتفاقی که چند ثانیه پیش رخ داده نبودن مرد تکونی خورد عرقی سردی که روی پیشونی ش غلطیده بود رو با پشتِ دست پاک کرد نگاهش رو از همسرش گرفت و به مدیوم انداخت که بیحرکت با صورت روی میز افتاده بود خانم پریچهر حالتون خوبه با صدای لرزونی اسمش رو صدا زد و آهسته به سمت میز قدم برداشت با احتیاط دستش رو روی شونه زن گذاشت و تکونش داد پریچهر کاملا خشک و بی حرکت روی میز افتاده بود سعید فشاری به دستش وارد کرد و بالاتنه زن رو به آرومی از روی میز بلند کرد همزمان با بلند کردنِ اون چشمش به کاغذِ حاوی مطالبی افتاد که پریچهر حین مراسم و حرکتِ فنجون یادداشت میکرد بی معطلی دست آزادش رو کشید و کاغذ رو از روی میز بلند کرد زیر نورِ شمع گرفت و مطالبش رو زیر لب خوند من شیطان هستم بمحض خوندن این مطلب پشتش لرزید و ضربان قلبش بالا گرفت آب دهنش رو به سختی قورت داد لب هاش رو از هم باز کرد خواست چیزی بگه که همین لحظه صدای جیغ همسرش بلند شد نگاهش رو با ترس به مریم دوخت که دستش رو جلوی دهانش گذاشته بود و از بین انگشت های کشیده ش جیغ های خفیفی میکشید چت شده مریم با دست به پریچهر اشاره کرد سعید درحالیکه هنوز با دستِ چپ مدیوم رو صاف روی صندلی نگه داشته بود به آرومی چرخید و بهش خیره شد هنوز تو شوک نوشته ی روی کاغذ بود که با دیدن صحنه ی پیش روش روح از بدنش جدا شد هـــــــِن بلندی کشید دستش رو از شونه ی پریچهر جدا کرد و قدمی از میز فاصله گرفت مریم مدام جیغ میکشید و فریاد میزد چشم هاش چشم هاش بدن بی جون پریچهر در حالیکه هر دو چشمش در حدقه ترکیده و خون ازش جاری بود و به روی گونه هاش میلغزید دوباره به روی میز افتاد جیغ های دیوانه کننده ی مریم همراه با صدای خنده های ترسناک شخصی مجهول با اکوی وحشتناکی توی خونه میپیچید موندن بیشتر از این جایز نبود سعید مستاصل و درمونده با قدم هایی لرزون درحالیکه تلو تلو میخورد و از شدت ترس و لرز زبونش قفل شده بود به سمت همسرِ رنگ پریده ش رفت دستش رو گرفت و بی معطلی به سمتِ در خروجی دوید از نشیمن خارج شدن ولی به محض ورود به راهرو عبور سایه هایی غبارآلود که به سرعت از کنارشون رد میشد رو به وضوح احساس کردن صدای خنده لحظه به لحظه وحشتناک تر و بلندتر از قبل به گوش میرسید زوج جوان بی توجه به همه چیز درحال دویدن به سمتِ درب ورودی بودن که همین لحظه موهای مریم از پشت توسط دستی نامرئی کشیده شد زن جوان فریاد بلندی از درد کشید و برای ثانیه ای کوتاه دست همسرش رو رها کرد از سر تا پاش به لرزه افتاده بود قلبش به شدت میتپید و نفسش به سختی بیرون می اومد سعید قدمی جلوتر رفته بود ولی به محض توقفِ همسرش از حرکت ایستاد درحالیکه به شدت نفس نفس میزد به سمتش برگشت دهن باز کرد تا علت توقفش رو بپرسه ولی وقتی چشمش به هیبتی سایه مانند افتاد که با هيکلي درشت و صورتی سیاه چشماني قرمز و پر از آتش با چند قدم فاصله از همسرش بی حرکت ایستاده بود زبونش قفل شد و دست و پاش یخ زد مریم صدای نفس هایی تند که به خرناس بیشتر شباهت داشت رو از پشتِ سر درست چند قدمی ش می شنید نگاهش خیره به همسرش بود که مثل یک مجسمه خشک شده و به نقطه ای نامعلوم درست پشت سرش خیره شده مریم رد نگاه سعید رو دنبال کرد آهسته چرخید و ناگهان فریاد کشید یا خداااااااااااا موجود سیاه بمحض شنیدن این جمله نعره ی بلندی کشید و با سرعت بالایی درحالیکه روی هوا شناور بود به سمت زن یورش برد مریم با چشم هایی گشاد شده از ترس شاهد بود که جسمی سایه مانند با نگاهی آتشین لحظه به لحظه بهش نزدیک تر میشد سعید به حدی ترسیده بود که قدرت هیچ عکس العملی نداشت وقتی به خودش اومد که شبحی سایه مانند به سمت همسرش هجوم میبرد به همین خاطر فورا به جلو خم شد و دست مریم رو گرفت ولی دیر شده بود قبل از انجام هرکاری شبح نزدیک و نزدیک تر شد تا جاییکه به زن رسید و وارد جسمش شد طوری که انگار با وجودش یکی شده بود با ورود اون موجود سیاه به جسم مریم به یکباره صدا ها خاموش شد باد از حرکت ایستاد و لرزش قاب ها و درو دیوار متوقف شد و دوباره سکوت و خاموشی فضای خونه رو در برگرفت مریم توان ایستادن روی پاهای لرزونش رو نداشت و با احساس سستی و کرختی زیادی که داشت وحشت زده و نا امید دو زانو روی زمین افتاد سعید با وحشتی وصف ناپذیر درحالیکه هنوز تو شوک اتفاق افتاده بود بدون تلف کردن وقت به سمت همسرش قدم برداشت هردو دستش رو زیر زانوها و گردنش قرار داد با حرکت سریعی بلندش کرد و به سرعت به سمت در دوید مریم به شدت میلرزید سر و صورتش خیس از عرق بود و حالت تهوع شدیدی بهش دست داده بود طوری که نتونست تحمل کنه و درحالیکه در آغوش همسرش بود محتویات معده ش رو روی پیراهنش خالی کرد سعید با نگرانی به صورت رنگ پریده مریم خیره بود به حدی ترسیده بود و به حدی اتفاق های افتاده وحشتناک و غیر قابل باور بود که هنوز قدرت تکلمش رو به دست نیاورده بود یک قدمی ماشین دستش رو دراز کرد درِ خودرو رو باز کرد و همسرش رو روی صندلی گذاشت در رو بست ماشین رو دور زد و فورا سوار شد ولی به محض نشستن چشمش به ساعت ماشین افتاد که هنوز از دوازده عبور نکرده بود توجهی نشون نداد استارت زد و لحظه ای بعد به سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کرد سعید کلافه و نگران طول راهروی بیمارستان رو بالا و پایین میکرد نیم ساعتی میشد که مریم رو به بیمارستان رسونده بود دکتر درحال معاینه ش بود و هنوز خبر دقیقی درمورد وضعیتش نداده بودن از طرفی مدام به مدیوم بخت برگشته و اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد طوری که لحظه ای آروم و قرار نداشت دودِل بود به پلیس یا شخص دیگه ای اطلاع بده یا نه توی افکار خودش غوطه ور بود که باصدای ظریف زنانه ای به خودش اومد ببخشید آقا فورا چرخید و با پرستاری ریز اندام رو به رو شد با دلواپسی پرسید چی شد حال همسرم چطوره اتفاقی افتاده پرستار با جدیت جواب داد نه فقط خواستم بدونم به داروی خاصی حساسیت ندارن چون همسرتون باردارِ نمیخوایم مشکلی برای جنین بوجود بیاد سعید گیج و بهت زده به پرستار خیره موند لحظه ی اول متوجه حرفش نشد تابی به ابروهاش داد و با صدایی خفیف پرسید چــــــــــــی گفتم که همسرتون دوهفته س که باردارِ به داروی خاصی حساسیت نداره ضربان قلبِ بی قرار سعید از شدت ترس و اضطراب بالا گرفت یعنی چی که بارداره هنوز یک ماه نیست پسرشون مُرده و اونها که طی این یک ماه رابطه ای باهم نداشتن پرستار چی میگفت حتما اشتباهی شده دستش رو دراز کرد پرستار رو با یک حرکت کنار زد و با سرعت به طرف اتاق همسرش دوید این درحالی بود که عقربه های ساعت هنوز از دوازده عبور نکرده بود چند سال بعد هییییییییییع فریاد بلندی کشیدم و از خواب پریدم درحالیکه به شدت نفس نفس میزدم و عرق از سر و صورتم میبارید روی تخت نشستم با ترس و لرز به اطرافم نگاه کردم و وقتی متوجه شدم توی اتاقم هستم و داشتم کابوس می دیدم نفسم رو به آسودگی بیرون دادم هووووووووف دوباره به پشت روی تخت افتادم نگاهم رو به سقف دوختم و سعی کردم خوابی که دیدم رو به یاد بیارم ولی هر چه تلاش کردم چیزی به ذهنم خطور نکرد نفس عمیقی کشیدم و با پشت دست عرق پیشونی و گردنم رو پاک کردم چرخیدم و به پهلو دراز کشیدم همین لحظه یک جفت چشم تیله ای که توی تاریک و روشن فضای اتاق برق میزد درست با یک وجب فاصله مقابل صورتم دیدم لحظه ای جا خوردم و از وحشت سرم رو عقب کشیدم ولی خیلی زود با درک کردنِ شرایط با لحنی آروم که هنوز هم بخاطر کابوسی که دیده بودم گرفته بود و میلرزید پرسیدم بیداری چرا اینطوری زل زدی به من کاملا فراموش کرده بودم که دیروز توی دانشکده خودم ازش خواسته بودم شب رو خوابگاه نره و بیاد پیشِ من بدون ایجاد تغییر توی حالتش خیره به چشم های متعجبم با مکثی کوتاه جواب داد آره یه ربعی هست یه کابوس بد دیدم از خواب پریدم با شنیدن حرفش ابروهام بی اراده به نشونه تعجب بالا رفت واقعا منم یه کابوس دیدم کوتاه خندید میدونم خودم فهمیدم داشتی آه و ناله میکردی منم نگات میکردم با چشم های گرد شده به لبخند ریزی که روی لبهاش نشونده بود خیره شدم خب بیشعور چرا بیدارم نکردی لبخندش رو پهن تر کرد چشم های شیطونش خندید و با لحن خاصی جواب داد ناله هات قشنگ و هوسناک بود دلم نیومد بیدارت کنم خوشم می اومد دوست داشتم بیشتر بشونم اخم ریزی کردم و با دلخوری ساختگی گفتم خیلی احمقی رادی من نزدیک بود سکته کنم تو نشستی به گوش کردن آه و ناله نمیگی جمله رو کامل ادا نکرده بودم که رادمهر بی هوا چهار دست و پا خزید روم صورتش رو نزدیک آورد و کنار گوشم قهقهه بلندی زد خب حالا که چیزی نشده بگو ببینم چه خوابی دیده بودی من که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد فقط میدونم از ترس پریدم چهارسال ازم کوچکتر بود و جثه ش هم به مراتب ریزتر پس ابرویی بالا انداختم و با یک حرکتِ سریع جای خودم و خودشو عوض کردم حالا اون بود که داشت زیر دست و پای من تقلا میکرد منم یادم نمیاد چه خوابی دیدم دستاشو بالای سرش روی تشک قفل کردم و لبامو گذاشتم زیر گردنش میدونستم به اون ناحیه حساسه پس شروع کردم به مکیدن رادمهر بلند بلند میخندید و تقلا میکرد عاشق خنده هاش بودم اصلا عاشق همه چیزِ این پسر میون خنده های بلند رادمهر و تکون تخت و نفسهای من که داشت تند و تندتر میشد صدای مشت محکمی به در اتاق و همزمان فریاد عصبانی هادی یکی از هم خونه ای هام شنیده شد هوووی فرشید داری با توله ت اون تو چه غلطی میکنی سر صبحی بیاین بیرون دخترا رفتن آش و حلیم گرفتن منظورش از دخترا دخترای واحد روبرویی بود من و هادی و رضا و اون سه دختر هم دوره ایی هستیم و چهارساله که با هم توی این آپارتمان زندگی میکنیم ربطه ما بعد از چهارسال فراتر از هم دانشکده ای و دوستی شده تقریبا یک خانواده هستیم و همیشه همه جا همراه و پشت همدیگه ولی مدتیه دقیقا بعد اومدن رادمهر توی زندگی م احساس میکنم دوستام کمی سرسنگین باهام رفتار میکنن و این اذیتم میکنه با صدای دوباره هادی هووووی فرشید لال مُردی یه بوسه کوتاه از لبای رادی گرفتم بلند شدم و از روی تخت پایین پریدم اومدم بابا رادمهر هم همزمان با من بلند شد فرشید من دیگه میرم خوابگاه رفتم سمت در و همونطور که کلید رو می چرخوندم جواب دادم صبحونه میخوری بعد میری میدونستم بخاطر دوستام و نگاههای سنگین شون از اینجا بودن معذبه ولی چاره دیگه ای نبود همه باید به این وضعیت عادت میکردن درو که باز کردم برگشتم سمتش و گفتم این شلوارکتم عوض کن خیلی تنگه یکی از تومبونای منو بپوش بیا تو هال بمحض خروج از اتاق و پا گذاشتن توی هال چشمم افتاد به ژیلا یکی از دخترای واحد روبرو که داشت وسط هال سفره پهن میکرد و همینکه منو دید دست از کار کشید و با اون چشمای عجیبش خیره شد بهم طی چهارسال گذشته از اولین دیدار تا همین الان همیشه لحظه ی اول به همین شکل چندثانیه ای به همدیگه خیره میشدیم دلیلش رو هم هیچوقت نفهمیدیم نمیدونم چه چیز اشنا یا ترسناکی توی این چشمای عجیب وجود داشت که منو مسخ میکرد 8 4 8 8 7 8 7 9 86 9 8 8 3 8 2 ادامه سلام دوستان داستان این مدلی دوست دارید اگه آره یا نه انتقاد و پیشنهاد بدید لطفا یه چیز دیگه از اسم شخصیتها راضی هستین یا از قسمت بعد شخصیتهارو عوض کنم و از کاربرای معروفِ سایت استفاده کنم لطفا جواب بدید نوشته

Date: May 1, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.