عزیز رفته از دست

0 بازدید
0%

ساعت حدود یازده شب شده بود که برگشتم خونه صدای پدر و مادرم بود که میگفتن داره سی سالت میشه پس کی میخوای سر و سامان بگیری این چه زندگیه درست کردی پشت هم داشتن میگفتن که بدون جواب دادن رفتم تو اتاق و در و بستم پنجره رو باز کردم و همونجوری خودم و انداختم رو تخت گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و یه آهنگ پلی کردم آخ که چقدر ابی خوبه به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست الان فقط یه سیگار کم بود پاکت وینستون لایتی رو از کشو برداشتم یه نخ ار توش درآوردم با فندک زیپویی که ازش به یادگـار داشتم روشن کردم دوباربه فکر رفتم دیگه آدمی میشدم که با خاطرات زندگی میکردم داستان من با نگار از موسسه فنی تهران شروع شد زمانی که برای کلاس برنامه نویسی رفته بودم بعد از چند جلسه با نگار آشنا شدم دختر فوق العاده زیبا ساده و شیک بود اون 26 سالش بود و از من یک سال کوچک تر بود روز به روز به هم وابسته میشدیم من تا ساعت 4 سر کار بودم و بقیه وقتنمو تمام با نگار میگذرونم در عرض دو سالی که با هم بودیم همه به ما رابطه ما حسودی میکردن و اسممون بین دوستا به نشانه ی الگو برای رابطه هاشون بود با هم همه جا میرفتیم کلی مهمونی شمال کیش و همه جای این تهــران خاطره داشتیم من با دوستای قدیمیم هرزگاهی ماریجوانا مصرف میکردم البته کاملا در غیاب نگار اولش کاملا تفریحی بود ولی بعدش به هفته ای سه بار دور از چشم نگار رسیده بود یه بار که نگار بهم شک کرده بود از سرخی چشمام و تاخیر تو حرف زدن که بعد از مصرف رفته بودم پیشش شک کرد و منم نمیتونستم بهش دروغ بگم داستان رو گفتم و زد زیره گریه انگشتای دستای ظریفش رو میبوسیدم و عذر خواهی میکردم که برگشت سمتم گفت کارن جون منو قسم بخور و بگو دیگه مصرف نمیکنم گفتم چشم خانومم چشم نگارم قول میدم دو ماهی گذشت من واقعا مصرف نکردم تا خونه یکی از دوستام یه جمع پسرونه چهار نفره قولم رو شکستمو وارد بازی شدم دوستم که صاحب خونه بود یه خونه پنجاه متری اجاره کرده بود و با دوست دخترش که دوست نگار هم بود اکثر وقتشون رو اونجا میگذروندن ما مشغول مصرف و خنده های بینش بودیم که یکی در خونه رو با کلید باز کرد چه فاجعه ای سمیرا اومد تو و پشتش نگار نگار که کفشاشم هنوز در نیاورده بود فقط گفت کــــارن بد کردی با من و رفت دنبالش رفتم التماسش کردم نشت تو ماشنیش سریع رفتم بغلش نشستم گفتم نگار به خدا به هرکی قبول داری به جون نگارم دیگه حتی سیگار هم نمیکشم ولی اصلا گوش نمیکرد آروم گفت برو فقط برو پایین گفتم نگار با صدای بلند گفت میگم برو بیرون پیاده شدم رفتم بالا همه داشتن منو نگاه میکردن بدون صحبت وسایلمو برداشنم و زدم بیرون پیاده داشتم بلوک های شهرک آپادانا رو میرفتم پاکت سیگارم رو انداختم دور هوا کاملا تاریک شده بود برگشتم ماشین رو بر داشتم و حرکت به سمت خونه آخر شب مدام زنگ میزدم به نگار هی پیام میدادم به دوستاش زنگ زدم ولی هیچکس جوابم رو نمیداد یاد شب قبلش افتادم خونه ما با نگار دو تایی تنها بودیم و تا صبح کسی به خونه نمیومد یه شیشه ویسکی آوردم آروم آروم با هم میخوردیم دیگه داغ داغ شده بودیم بغلش کردم بلندش کردم و پاهاش دور کمرم حلقه کرده بود و سرشو گذاشت رو شونم رفتیم روی تخت آروم شروع کردیم به لب گرفتن لباس هامون رو دونه دونه میکندیم رفتم رو گردنش آروم زبون میکشیدم و با لبام نوازشش میکردم ریتم نفساش عوض شده بود سینه های سفید رو آروم با لب میکشیدم چه بدنی بدون هیچ چیزی که نمای زیبای تنش رو خراب کنه رفتم پایین تر و انگوشتم رو کرده بودم تو کس سفیدش یه خط صورتی داخلش نماشو فوق العاده کرده بود با زبونم چوچولش رو میخوردم ریتم نفساش تند تر شد و ارضا شد بعد از پنج ثانیه مکس من خوابیدم و اون اومد روی من بعد از گوش و گردنم رفت سراغ کیرم آروم آروم سرش رو میمکید خودش ول کرد و خایبد من اومدم روش که آروم فرو کنم تو پردش رو به اصرار خودش خودم زده بودم به صبر میکردم تو یه قرص تاخیری هم نیم ساعت قبلش خورده بودم دیگه فقط عقب جلو میکردم خودم بالای بالا بودم صدا ناله نگار بیشتر شهوتیم میکرد پوزشن رو عوض کردیم و امد رو کیرم من نشست و بالا پایین میکرد من پهلوش رو گرفته بودم وهمراهیش میکردم عرق کرده بودیم لبش رو گذاشت رو لبام بعد از چند دقیقیه حرکاتا سریع تر شد و گفتم داره میاد گفت بریز توش حس کردم تمام بدنم توی نگار خالی شد یه خورده با دستمال تمیز کردیم و بغل هم افتادیم هر دو رو پهلو خوابیده بودیم و هم و نگاه میکریم با دستم موهاشو نوازش میکردم گفت کارن همیشه باش گفتم معلومه هستم نگارم روز پنجمی بود که ازش خبر نداشتم بهم زنگ زد سریع جواب دادم گفتم نگار ببخشید بدون سلام گفت ساعت 7 جلوی پارک سندروس ایران زمین و قطع کرد ساعت 5 بود و من تازه رسیدم خونه سریع آماده شدم و حرکت کردم ده دقیقه راه بود ولی من از ساعت شش رسیدم فقط داشتم مرور میکردم که چیا بگم و از دلش در بیارم ساعت 7 رسید راس 7 جلوی ماشین من پارک کرد و امد تو ماشین من نشست سلام کرد دیگه هیچی نگفت ولی حلقه ای که براش خریده بودم دستش بود گفتم نگار اشتباه کردم نگار من از اون موقع لب به سیگارم نزدم و واقعا نزده بودم یهو بغصش ترکید حلقه رو در آورد گذاشت روی داشبورد با گریه گفت کارن فراموشم کن گفتم عزیزم یعنی همه چیو به همین راحتی میخوای تموم کنی گفت کارن بابامو دیشب گرفتن باباش مدیر مسئول یه روزنامه سیاسی بود گفت این دفعه خیلی جدیه عموم بلیط گرفته با تور ما رو بفرسته ترکیه از اونجا هم کارامونو بکنیم واسه پناهندگی بریم آلمان واسه همیشه من بدجور شوک شده بودم نمیتونستم صحبت کنم فقط یه قطره اشک اومد روی گونم گفت کارن تو خیلی مردی همه کار برای من کردی و هیچ وقت تو زندگیم کسی نمیتونه جات رو پر کنه و من هیچ وفت نمیتونم فراموشت کنم این تلخ ترین لحظه زندگی منه اشک هام بیشتر میشد گفتم نگار هیچ راهی غیر از نیست گفت نه کارن نیست پیشونیم رو بوسید و گفت خداحافظ عشقــم من هنوز شک بودم تا 5 4 ساعت تو خیابونا پرسه میزدم رفتم خونه انگار لحظه نابودی من بود بعد از غر های پدر و مادر به اتاق رفتمو پنجره رو باز کردم و با همون لباسا رو تخت افتادم و ابی گوش میدادم ای عزیز رفته از دست با ارادت کــارن نوشته

Date: August 21, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.