عشق ناکامم به دخترخالم

0 بازدید
0%

سلام این داستان مال ۶ ماه پیشه زمانی که عشقم یهویی ازدواج کرد قبل از هر چیز به افرادی که توهین میکنن و فحاشی میکنن بگم که هرچی گفتید شخصیت خودتون رو نمایان کردید بریم سراغ اصل مطلب من اسمم سامانه و ۲۱ سالمه و رشته مدیریت میخونم و در کنارش تو آژانس کار میکنم و از ۴ سال پیش با دختر خالم عاطفه رابطه عاشقانه داشتم تا ۷ ماه پیش که سر یه چیز کوچیک بحثمون شد و با هم قهر کردیم و اون از لج من دست به اقدام احمقانه ای زد و ازدواج کرد و منو تو شوک این رابطه باقی گذاشت و چون همسرش شرایط مالی توپی داشت در عرض چند ماه رفتن سر زندگیشون و گذشت تا یک ماه پیش که خالم و عاطفه اومدن خونمون تا شبش برن دکتر از قضا منم همون روز از آژانس برگشتم و ماشینم رو که یه سمند سفید اسپرت هست زدم تو پارکینگ و پیاده شدم که دیدم عاطفه و خاله دم در وایسادن تا مادرم ایفون رو بزنه عاطفه که داشت به من نگاه میکرد و خیلی ضایع بازی در میاورد و خودشم متوجه نبود چون من تازه ماشین گرفته بودم و لباس و سر وضعمم اسپرت بود انگار بگی نگی عاطفه رو جذب کرده بود ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و منم رفتم با خاله سلام و احوال پرسی کردن و یه سلام مختصر و رسمی هم به عاطفه دادم و رفتیم داخل بعد ناهار رفتم اتاقم استراحت کنم چون اون روز کلاس نداشتم از صبح زود رفته بودم سرکار طرفای ساعت ۷ عصر مادرم گفت مارو ببر دکتر و منم خاله و عاطفه و مادر رو پیاده کردمو رفتم که یه شماره ناشناس زنگ زد برداشتم دیدم عاطفس گفت اگه زحمتی نیست منو برسون خونم چون کارش تموم بود گفتم بیا دم در مطب وقتی رسیدم دم در منتظرم بود و سوار شد و منم بی صدا و کاملا ساکت رسوندمش که گفت بیا بالا یه چایی بخور برو منم که تو رودربایستی گیر کردم رفتم و به خیالم شوهرش خونست نگو آقاشون رفتن ماموریت منم سر به زیر رو کاناپه نشستم و عاطفه لباساشو عوض کرد و اومد یه لحظه دیدم که با یه ساپورت سفید و یه بلوز تنگ مشکی اومد بیرون و کنارم نشست و گفت ازم دلخوری پوز خندی زدم و گفتم تو یهو منو ول کردی و بدون فکر ازدواج کردی میدونی من چیا رو کشیدم و به روم نیاوردم چطور ازت دلخور نباشم هاااا دیدم داره نم نم گریه میکنه دلم واسش ضعف رفت گفتم حالا نمیخواد اشک بریزی کاریه که شده گفت من هنوزم دوستت دارم و ازدواجم فقط واسه حرص تو رو در آوردن بود اما خیلی پشیمونم منو ببخش گفتم پاشو اومد جلوم نفساش به صورتم میخورد و داشتم از عشق و شهوت میسوختم که یه قدم نزدیکش شدم و دستاشو گرفتم و گفتم میبخشمت بی مرام که یهو دیدم دستامو سفت گرفتو لبای نرمش رو لبام شروع به رقصیدن کرد دستشو ول کردم و زیر باسنش رو گرفتم و بردمش تو اتاقش و گذاشتمش رو تخت و لباشو میمکیدم و سینشو میمالیدم که دیدم داره دستاش دگمه هامو باز میکنه چند دقیقه بعد من و عاطفه لخت مادرزاد تو بغل هم داشیم لب و گردن همو میخوردیم که یهو خودشو محکم چسبوند بهم و گرماش آتیشم زد و گفت همه وجودم مال تو بیا منم اومدم روش و کیرم رو مالیدم رو چوچولش که اه بلندی کشید و خودش کیرمو هدایت کرد تو کس نرم و صورتیش و من داشتم تلمبه میزدم و سینشو میمالیدم و صدای زنونه زیباش که آه آه میکرد اتاقو گرفته بود و منو دیوانه کرد تا اینکه تمام آبمو تو کسش خالی کردم و یکم تلمبه زدم تا اونم ارضا شد و پاشدیم رفتیم حموم و بعد از اون هم گفتم قرص بخور تا بیچاره نشیم اونم گفت نمیخاد میخاد ازم بچه داشته باشه منم چیزی نگفتم و بوسش کردم و گفت هر وقت خواستی وجودمو بهت میبخشم منم گفتم باشه و رفتم و حالا عاطفه از من حاملست و شوهرش هم باهاش زندگی سردی داره و منم التیام بخش عشقم شدم که قراره مامان بچم بشه پایان نوشته سامان

Date: آگوست 24, 2018