عشق کور قسمت ۳ و پایانی

0 views
0%

8 9 8 4 9 82 9 9 88 8 1 2 قسمت قبل بعد از اینکه مهرداد گفت با سعید صحبت کرده و اون فریبا رو دوس داره و اونو همینجوری که هست پذیرفته با وجود اعتماد کاملی که به مهرداد داشتم شک و تردید ویرانگری رو افکارم سایه انداخته بود سایه ای که احساس میکردم بیشترین سهم از انرزی روزانمو میگیره و روز به روز پیرترم میکنه هنوز 2 ماه بیشتر از اومدنم نمیگذشت اما فشار تحصیلی و غربت و اداره امور زندگی از طرفی و اون سایه ی نحس از طرف دیگر سر بسر دلم میذارن نمیخوام ازون شخصیتی که از خودم میشناسم فاصله بگیرم خوب میدونستم الان مهرداد عین خیالش نیس گفتم که از مادرشم بهتر میشناسمش اون الان و بعد ازگفتگو با سعید حجت رو تمام شده میدونه واز مدتها پیش خودشو تبرئه شده و بی گناه نمیدونم کار اون درسته شاید منم که بیش از حد حساسم و مته به خشخاش میذارم ولی نه مهردادو که دیگه میشناسم اون جدا بی خیاله سعی میکنم برای قضاوت بهتر و دقیقتر خودمو بذارم جای سعید اینجوری تکلیف خودمو بهتر میفهمم اما نه برای یه لحظه هم نمیتونم جای اون باشم اینکه بدونم همسرم نه نه از خودم فاصله مبگیرم و و با اون سایه به درونم سفر میکنم من تا حالا هیچ وقت این سعادتو پیدا نکرده بودم که عاشق باشم نه اینکه موقعیتش نبوده باشه اتفاقا یه چن تایی دختر تو مقاطع متفاوت پا تو زندگیم گذاشته بودن حالا یا اونا شانس اوردن یا من نمیدونم ولی در همه موارد قبل از اینکه فرصت کنیم با روح هم کلنجار بریم و همدیگه رو بشناسیم واسه عاشق شدن متاسفانه با جسم هم اشنا شده بودیم و این اشناییها که اغلب با تب تند بودن کنار هم شروع میشدن معمولا در انتهای یه همبستریه نیاز محور عرق کرده و فراموش میشدن فراموش کلمه فراموش منو به این فکر فرو میبره واقعا هیچ چیزی اینجا فراموش نشده احساس میکنم دارم دیوونه میشم اه خدایا کاش منهم مث مهرداد بودم هشت ماه بعد من الان ایران هستم و تو خونه ی خودمون و دارم برای 1 ماه و اندی تعطیلی دانشکده تا شروع کورس بعدی برنامه ریزی میکنم از دیروز تا حالا موفق نشدم هیچکدوم از یچه هارو ببینم از تو دفتر تلفن جلد قهوه ای قدیمیمون چن تا شماره رو میکشم بیرونوبلاخره صدای مهرداد صدام و که میشنوه انگاری بال دراورده باشه تو کمتر از 10دقیقه خودشو میرسونه و تو اغوش هم فرو میریم میزنیم بیرون و مثل همیشه مقصدمون پارکه و هدفمون رسیدن به ارامشی که تو خودش داره مث تشنه ای که به اب رسیده باشه سعی میکنم قده یکسال دوری ازین دلخوشی های ساده اما عزیز خنکای سایه سار درختاشو زیر پوستم نگهدارم و ازش لذت ببرم خب مهردادجان فک کنم وقتش رسیده همه چیزو در مورد سعید وازدواجش برام تعریف کنی مهرداد ضمن خنده ای که طبق معمول چهره شو جذابتر میکنه و چشماشو ریزتر با دستش دو سه تا ضربه اروم رو دوشم زد و گفت تو هنوز داری به سعید و ماجرای فریبا فکر میکنی تیراس جون اونا دارن خوشبخت و راحت زندگی میکنن تو هنوز تو شیش و بش این گیری که من چی بهش گفتم خب چی میخواستی گفته باشم بعد در حالی که لحنشوتغییر میداد گفت گفتم داداش گلم عزیز دلم الهی قربون اون پرانتز پاهات برم اینی که میخوای بگیری تهش باد میده ها ازما گفتن حالا اگه میخوای بگیری بگیر بدهم نیس من و تیراس هم زودتر بچه ها مونو ببینیم درحالی که سعی میکردم به شوخی بی مزه مهرداد نخندم گفتم ای بمیری پسر با این حرف زدنت حواست هس داری راجع به کی حرف میزنی مهرداد در حالی که تیکه سنگ کوچیکی رو با پاش شوت میکرد گفت اینا که شوخیه ومیخنده و بعد از خنده میگه اخه ادم لجش میگیره ما ینی باهم بزرگ شدیم با هم کلی رفیق بودیم اونروز لباس پوشیده بودم بیام بیرون از خونه درو که وا کردم دیدم اقا با خانومشون دارن رد میشن از جلو خونمون که دیدم با صدای باز شدن در خونه همون لحظه برگشت سمت منو نگاه کرد و منم گفتم شاید نخواد با خانومش که هس وایسه با من سلام و علیک کنه واسه همین واسش سر تکون دادم و زیر لبی سلام کردم اقا اصن بروی خودش نیورد که نیورد با خنده گفتم بنده خدا داشته یابوها رو اب میداده متوجه نشده تو سخت نگیر مهردا که از ضرب المثلم خنده ش گرفته بود گفت اره بقول تو داشته یابو اب میداده اما جالب بود انگار ی زنشو میخوایم ازش بدزدیم فوری چنان دست زنشو که کنارش راه میرفت گرفت تو دستش و قدم تند کرد که نگو درحالیکه با گذاشتن دستم پشت کمرش به طرف یکی از ورودیهای پارک هدایتش میکردم گفتم فکرشو نکن حتما حواسش نبوده وگرنه تو که سعیدو بهتر از من میشناسی اهل تحویل نگر فتن و این حرفا نیس و با خنده ادامه دادم بعدشم تازه عروس دومادن دیگه دوس داره دست زنشو بگیره بتوووووووچه عاخه و هردو خندیدیم حالا بیخیال بیا بریم علی الحساب یکی یه نوشابه تگری از غلام یکی از هم محلیا که دو سه سال بود دکه روبروی پارکو اجاره کرده بود بگیریم بزنیم به بدن حالشو ببریم اما یادت باشه من سر فرصت باید یه چرت مفصلی باید رو پرونده این داش سعید بزنم ها تو هم هر چی میدونی باید بهم بگی گفته باشم بعد از زیرش در نری ها بعد از کلی بگو بخند و شوخی با غلام نوشابه هامونو خوردیم و برگشتیم تو پارک و من بعد از حدود 11 ماه دوری تونستم یکی یکی بچه ها رو ببینم و با یاداوری خاطراتمون حسابی خوش گذرونده و بخندیم ساعت ازدوازده هم گذشته بود و بچه ها که اونروز به افتخاربرگشتنم لطف کرده و کلی سیب زمینی خریده بودن و یه شب فراموش نشدنی رو باهم گذرونده بودیم یکی یکی دو تا دو تا خداحافظی کرده از جمع جدا میشدن با وجودیکه بچه هاگفته بودن که مدتهاس دیگه سعید رو نمیبینن وسعید اونا رو فراموش کرده و دیگه به اون جمع دوستانه ی پارک و کنار اتیش سر نمیزنه بازهم تمام وقت چشم به راهش بودم و هرچی از شب بیشترمیگذشت این امیدکه سعید یهو از سر پیچ پیداش بشه و و طبق عادت همیشگیش باگفتن نامردا تنها تنها هممونو سورپرایز کنه اما یه نگاهبه دور و اطرافم بهم فهموند که دیگه غیر از من و مهرداد همه رفتن به مهرداد که از نشستن تو مسیر دود اتیش نشسته بود گفتم لباسات بو دود میگیره داداش پاشو بیا اینجا پیش خودم بشین هنوز ننشسته بود که گفتم حسشو داری حرف بزنیم اونکه انگار فهمیده بود چشمای سرخ از دود اتیششو بهم دوخت و گفت تو که رفتی عذاب وجدان امونمو برید خودمو تنها میدیدم و گناهمو بزرگترخیلی تک و دو کردم تا تونستم ببینمش ازم رو میگرفت انگار فهمیده بود در چه موردی میخوام باش حرف بزنم خلاصه بعد اینکه رفتم در خونشونو و براش پیغام گذاشتم شب بود حدود ساعتای 11 بود که اومد در خونه مون و تعارفش کردم بیاد تو نیومد گفت اگه دوست داری بریم پارک لباس پوشیدم و با هم اومدیم رو اون نیمکت پشت دکه مخابرات نشستیم نمیدونستم چطور بایدشروع کنم با اینکه از قبل خودمو کاملا اماده کرده بودم پای عمل که رسید حس کردم کم آوردم خوب حالشو درک میکردم چیزی که میخواست بگه بهیچ عنوان مسأله ساده ای نبود اما فقط کافی بود از یه جای حرفام استنباط کنه باهاش موافقم با اینکه قبول دارم کار سخت و مهمی انجام داده اونوقت دیگه عمرا حریفش میشدم تا صبح میخواست یه ریز رجز بخونه و کشش بده و قصه حسین کرد تو گوشم بخونه واسه همین گفتم خوب حالا مهردا که پیدا بود ازینکه نتونسته منو تحت تاثیر احساسش تو اون لحظه قرار بده گفت هیچی دیگه اخرش گفتم سعید چن وقته خانومتو میشناسی گفت یه سالس میشه گفتم یه سال باهم دوست بودین گفت نه بابا منو نمیشناسی مگه من اهل این حرفام تقریبا یه ساله دورا دور میدیدمش اما حدود یه ماهی میشد باهاش حرف زده بودم که با خونواده اش حرف زدو اوکی رو گرفت واسه خواستگاری و ما با خانواده رفتیم خونشون حالامگه طوری شده مونده بودم چی بگم گفتم نه بابا چی میخوای شده باشه فقط ازت شاکیم هزار تاوادامه دادم مرد حسابی تو مگه چن تا رفیق صمیمی داری غیر از من و تیراس نباید یه ندا بهمون میدادی میگفتی فلانی فلانی من میخوام زن بگیرم میخ ام فلان دخترو بگیرم نه اینکه ما بخ ایم واست تعین تکلیف کنیم نه فقط اینی که تو میدونستی چقد خوشحالمون میکرد و باز نگفتی دمغمون کرد گفت من شرمنده هردپتانونم حرفت ن گاملا درسته بی تجربه بودم هول بودم به ایناش دیگه فکر نکرده بودم مونده بودم جریان اصلی رو چطور بهش بگم که میون حرفاش هول بودم نظرموجلب کرد گفتم حالا اونش خیالی نیس داداش گلم ماکه با هم این حرفارو نداریم فقط گفتیم شاید خدمتی از دستمون بربیاد انجام بدیم اما پسر خوب هول هولی که نمیشه ادم ازدواج کنه مساله یه عمر زندگی و باید ادم ببینه کسی که میخواد بگیرتش هم سطحش هس یا نیس اخلاقاشون بهم میخوره یا نه خانواده ها و هزار تا فاکتور دیگه هم هس ادم باید کسی رو که میخواد بگیره بشناسدش گذشتشو خوب و بدشو بدونه چشم لسته که نمیشه زن گرفت در حالی که نفس راحتی میکشیدم گفتم همینجوری گفتی دیگه اره و با تایید مهرداد در حالی که سرمو به نشونه تاییدتکون میدادم گفتم خوبه تا اینجاشو که خوب گفتی خوب بعد سعید چه واکنشی از خودش نشون دادهیچی داداش خیلی ریلکس نشست تشابهات خانواده هاشونو و سطح انتظارات طرفینو برام باز کردوشرح داد تا رسید به شناخت منتظر بود یه خالی بندی از فریبا ببینم رسواش کنم اما انگار اون درسشو از من و تو بهتر بلد بوده سعید گفت هر ادمی تا سن ازدواج میرسه خوب با خیلیها برخورد میکنه از میوت اونا ممکنه از کسی خوشش بیاد و فکر کنه باهاش خوشبخت میشه و بعد نشه که با اون ازدواج کنه نباید دیگه قید زندگی رو بزنه که بهر حال شاید نیمه گمشده اش یه جای دیگه منتظرش یاشه روزیکه قرار بود راجع به گذشته مون صحبت کنیم بهش گفتم همینایی رو که به تو گفتم و نهایتاهم بش گفتم اینکه قبل از من کسی تو زندگیت بوده یا نبوده برام اهمینی نداره و نمیخوام هیچی دراین مورد بشنوم اگرم داشتی که برام قابل درکه اگرم نداشتی که تازه میشی عین خودم واسه من از الان به بعدته که مهمه مونده بودم بش چی بگم فکرشو بکن دختره میخئتسته بگه با کیا بوده البته حتی اگه سعیدم ازش میخواس که بگه عمرامیومد بگه من مث یه جنده به صد نفر دادم و همه ی بغل خواباشو یکی یکی معرفی کنه مهرداد هنوز داشت حرف میزد اما من هنوز تو باور کردن حرفای قبلیش مونده بودم به سعید و تصمیمی که گرفته بود فکر میکردم و اگر چه این کارشو تایید نمیکردم اونم فقط به این علت که شخصیت فریبا رو تا حدود زیادی شناخته بودم اما تو دریای روح بزرگ و پاکش غرق شده بودم این بچه خودش پاک بود دنیا رو هم از دریچه ی چشم پاکش میدید و ما نه حق داشتیم مسخره اش کنیم و نه مجاز بودیم پاکی دنیاشو با گفتن حقیقت تلخ نا پاک کنیم باید سعیدو بحال خودش میذاشتیم و از ته دل واسش دعا میکردیم که تازه دومادمون تو جنگل زندگی دلخون نشه و با قوانین مدینه ی فاضله تو این جنگل بی در و پیکر دوام بیاره نگاهی به مهرداد کردم که داشت با تیکه چوبی که دستش بود دنبال دو تا سیبی میگشت که همین گوشه کنار اتیش سیو کرده بود واسه حالا گفتم مهرداد دادا جون به جونت کنن بازم همون دغل هستی که بودی ها ازین عادت جاساز کردنم که دست بر نمیداری نه خندید و گفت بده به فکرت بودم سه ونیمه صبحه و هنوز شام نخوردیم بچه ها که رفتن شامشونو خونه خوردن و الانم حتما دارن هفت تا ماده موش مرده رو خواب میبینن زیادم براشون فرقی نمیکرد این دوتا رو هم بخورن یا نه و در حالی که یکی از سیب ها رو که پوست کنده بود بهم میداد گفت داشتم به این فکر میکردم که اخه ما چه رفیقایی هستیم چرا نباید سعید بدونه من با کی رابطه دارم یا من ندونم سعیدکیو میخوادبگیره به مام میگن رفیق عاخه گفتم این درست نیس نباید خودتو مقصر بدونی کی آخه سعید تو این فازا بود که کی کی رو میخواد و کی سرش به کدوم اخور بنده اصن مگه یادت رفته تنها مسئله بی اهمیت تو زندگی این بشر همین مسئله جنسی بود تا دلت بخواد دخترا واسش میمردن اما میدیدی که به هیشکی پا نمیداد ودر حالی موزیانه وزیر چشمی نگاش میکردم بعد از یه مکث دو سه ثانیه ای گفتم دقیقا عین تو بعد از چند لحظه انگار تازه متوجه شده بود چه تیکه ای بهش انداختم زد زیر خنده و گفت اره دقیقا عین من پایان نوشته

Date: March 3, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.