لذت به همراه شهوت شب عروسی

0 views
0%

سلام به همه دوستان دو سالی بود که با خاطره آشنا بودم و بالاخره روز عروسی هم فرا رسید ومن و خاطره رفتیم خونه جدیدمون تنها زندگی مشترکمون رو شروع کردیم تو دوران آشنایی رابطه با اینکه گرم و صمیمی بود ولی تو مسایل جنسی زیاد جلو نرفته بودیم و تا حد بوسیدن و این خواسته هر دومون بود بیشتر من مهمونا همه رفته بودن خونواده من وخاطره بودن بعد از مهمونا اونا هم یکم موندن رفتن من موندم و عزیز دوست داشتنیم خیلی خسته شده بودیم روز عروسی فضای خونه ساکت بود نگاههای من و خاطره به گره میخورد بهش گفتم کمکت کنم لباستو در بیاری اونم خیلی اروم سرشو به عنوان تایید تکون داد میدونستم که خاطره تشنه یه رابطه داغ داغه ولی از نظر من زود بود موهاشو جمع کردن ریختم رو سینه هاش بعد زیپ لباس عروسشو آروم کشیدم پایین تقریبا تا رو باسنش لباسش باز شد بعد یکم شیطنت کردم اروم دستامو کشیدم رو کمرش متوجه هم شدم که اون نفس عمیق اما خیلی سریع جدا شدم رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم تا برگردم دیدم خاطره رفت حموم دوست داشتم پشت سرش برم ولی نرفتم دو سه دقیقه بیشتر نشد که صدام زد آرش حولمو برام میاری منم حولشو دادم پوشید اومد بیرون موهاش خیس بود جلو در حموم پیشونیشو بوسیدم رفتم حموم یه دوش آب سرد گرفتم بعد اومدم بیرون وقتی اومدم بیرون خاطره خودشو آماده کرده بود لباس خوابی خودم بهش پیشنهاد داده بودمو پوشیده یه لباس خواب ارغوانی که برهنگی ران پاش و بازوهاش و برجستگی سینه هاش دل هر مردی رو میبرد خیلی خیلی سخت بود که آدم جلو خودشو بگیره خودمو خشک کردمو یه تاپ و شلوارک پوشیدم رفتم رو تخت خطره هنوز داشت موهاشو شونه میکرد خیلی آروم و با صدای لرزان بهش گفتم میای اونم از خدا خواسته چراغ رو خاموش کرد اوم رو تخت فضا خیلی پر از سکوت وشهوت شده بود حس بویایی هردومون به طرز عجیبی فعال شده بود نمیخواستم امشبو یه سکس داشته باشم ولی بدم نمیومد یه معاشقه داغ که هردومون رو بسوزونه داشته باشم تکیه داده بودم به لبه تخت اونم اومد کنارم دستاشو گرفتم هنوز هیچ کار نکرده بودم دستاش میلرزید پاهامو باز کردم نشوندمش بین پاهام بغلش کردم یه چند دقیقه ای بدون هیچ کاری تو بغلم بود موهاش عطرش معرکه و دیوونه کننده بود دستامو بردم تو موهاش نوازشش میکردم اونم سرشو با حرکات من خم میکرد صدای نفساش میومد وقتی لبمو گذاشتم پشت گردنش یه آه کشید منم تقریبا آلتم داشت سفت میشد که ازش پرسیدم خوبی اونم بدون اینکه حرف بزنه سرشو تکون به سمت پایین بعد آروم خوابوندمش کنارش دراز کشیدم شروع کردم به خوردن لباش یکی دو دقیقه شد که لبای همو خوردیم ازش جدا شدم گفتم بخوابیم اون گفت خسته ای من گفتم برا امشب کافیه استراحت کنیم بعد پاهاشو انداختم دور کمرم بغلش کردم سفتی آلتمو حس میکرد بعد نفهمیدم کی خوابمون برد نوشته

Date: August 22, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.