مادر زن چهل ساله ۲

0 views
0%

9 85 8 7 8 8 1 8 2 9 86 86 9 87 9 84 8 3 8 7 9 84 9 87 قسمت قبل سلام مهناز نامزدم یک روز بعدازظهر زنگ زد و منو دعوت کرد خونشون منم بخاطر اینکه دست خالی نروم ی جعبه شیرینی و دو شاخه گل مریم و ی اسپری زنونه گرفتم و قتی رسیدم مهناز در باز کرد تو پاگرد نیم پله ورودی پرید تو بغلم و منم شیرینی و گل بدست دسم انداختم دور گردنش و شروع به لب بازی و خورن لب هم دیگه بمدت طولانی کردیم کیرمم حسابی شق کرده بود چون مهناز بلوز سفید نازک با گل های نارنجی و دامن صورتی سه ربع پوشیده بود رنگ و نوع پوشش شهوانی و کیرمو که حسابی راست کرده بود به کس مهناز فشار میدام ی دفعه صدا منیژه بلند شد دم در خوب نیست بیایید تو از تو اشپز خونه داشت زاغ ما رو میزد وقتی رفتم تو منیژه خانم با ی تاپ مشکی یقه باز چسبون با نوشته زد و دامن ساتن بلند چین دار زد رنگ دیدم ی لحظه حاج و واج موندم تو خط سینهای درشت و خوش فرمش و یاد حرف شب بله برون اشنامون افتادم که گفته بود خوش بحال شوهرش که اینو میکنه رو به منیزه خانم گفتم خوشگلی شما مادر و دختر قشنگی و عطرو بوی گل مریمو نشون نمیده با ی نیمه چشمک و لوندی خاص گفت صدالبته که گل مریم قشنگه ولی مهناز بلوری من چیز دیگه هست حالا مونده تا قدرشو بدونی باد کیرم راست کرده من نمیخوابید مهناز رفت تو اشپز خونه کنار مادرش تا بساط چای و پذیرای رو بیاره شیرینی های از قبل و میوه رو میز بود ولی مهناز با شیرینبی های من امد و با خنده گفت مامان امروز میخوام از مال فرید بخورم خیلی خشمزه و تازه هست و امد کنارم نسشت خودشو ولو کرد تو بغلم شروع به لاس زدن کردیم لب های بالا و پایین همو می خوردیم که مامان با ی سینی شربت بالا سرمون ظاهر شد و گفت بچه ها شیطونی بسه فرید جونم ببین مامان چی برات درست کرده باید اینو که اوردم تا اخرش بخوره و ببینه چی براش گذاشتم کنار و درست کرد شربت از سینی که امدم بردارم ورو ور تو چاک سینه های سفید و قشنگ منیژه خیره شدم خودشم متوجه شد و بیشر خم شد تا تمام برجستگی افتاده بیرون ممه هاشو از کرست زد رنگشو ببینم شربت برداشتم و منیژم به جمع ما اضافه شد منم ب تقلید از مشروب لیوانمو به حالت به سلامتی به لیوان مهناز زدم و گفتم به سلامتی عشقم که قشنگ ترینه و بعدش ب لیوان منیژه زدم و گفتم به سلامتی مامان که بهترین هاست و امشب برای ما چی درست کرده در جواب منیژه گفت نوش جونت عزیزم ماندانا خواهر کوچیک مهناز هنوز تو اتاق خودش بود یکی دو ساعت گذشت و هوا داشت تاریک میشد که یاد اقای صادقی افتادم چون تایم معمولا خونه بود اما اعضای خانواده همه بی اطلاع بودن بعد از چند دقیقه خودش زنگ که تو اتوبان کاشونه و ممکنه شب دیر وقت بیا خونه بچه ها شام بخورن تا اون بیا حدود ساعت هفت شده بود و خواهر کوچیک مهنازم امده بود تو چیدن میز شام کمک کنه من شام دعوت نبودم اونها هم چیز خاص درست نکرده بودن غذایی که از ظهر اضافه بود اورده بودن تعداد کمی کتلت گوجه خیار شور و چیپس همراه نوشیدنی بعلاوه نصف شیشه ازمشروب های اقای صادقی به درخواست من منیزه سر میز نشسته بود و من کنارش و مهنازم کنار من ماندانا هم رو بروی مادرش موقع غذا خوردن چند بار با پنجه پا اروم روی پنجه منیزه کشیدم و شروع به تعریف از خودش و دست پختش میکردم اما چیز جز نوش جان و قابل دار نسیت نمی گفت نبشخند کوچیکی می زد بعد زانو پای چپ رو بردم زیر رونش حدود ی دقیقه بعد رونشو از رو پام کشید چتد دقیقه بعد دوبار زانو مو بردم زیر رونش و با شصت پا ساق پاشو نوازش می کردم معلوم بود خیلی خوشش امده و بخاطر اینکه جلب توجه نکنه تو روم زیاد نگاه نمی کنه هنین موقع چنگالشو میندازه پایین و خم میشه برش داره منم فوری چشمام رو تو پستوناش زوم کردم اونم نامردی نکرد ی نشکون محکم از پای من گرفت و برگشت سر میز و برای من و خودش ته پیک ویسکی ریخت و به سلامتی خودش و بچه ها رفتیم بالا و نوش جان کردیم بیست دیقه که از شام خوردن گذشت منیژه فشارش افتاد و لرزش گرفت زنگ زد به اقای صادقی که حالم خوب نیست کجایی بیایی منو ببری درمانگاه که اقا گفت شب نمیاد خونه چون فردا کاشون کار داره با مهناز و فرید بره درمانگاه منم ماشینو اوردم تو حیاط و مهنازو مامانشو ماندانا رو سوار کردم منیزه روی لباس توی خونه فقط مانتو جلو باز پوشید و امد جلو نشست خودشو ولو کرد تا درمانگاه فاصله ای نبود اما بازم چند بار پشت دستمو ب رونش فشار دادم هیچ عکس العملی نشون نداد رسیدیم جلو در مانگاه پس از پارک کردن پیاده شدم در رو باز کردم اول دست و بازو و بعد زیر بغل شو من و مهناز گرفتیم و بردیم داخل تا برسیم داخل اورزانس با پشت دست به ممه های بزرگش فشار میاوردم اونم ی اخ و اوخ ضعیفی از خودش در میاورد ادامه دارد نوشته

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.