نیمای من

0 بازدید
0%

بهار نمیدونم چم شده بود اون روز ولی اونقدر بدخلق بودم که حتی بهترین اتفاقات هم نمیتونست حالمو خوش کنه از خونه زدم بیرون اصلا حوصله ی آرایش کردن هم نداشتم توی کوچه و بازار ول میچرخیدم به مردم شاد نگاه میکردم که چطور میخندن پیش خودم میگفتم بابا اینا دیگه کین تازه با احمد بهم زده بودم میخواست ازدواج کنه حالم خوب نبود ولی زیاد هم برام مهم نبود اخه اولین پسر تو زندگیم نبود تازه رابطه چندانی هم با هم نداشتیم بجز چند تا بوس و مالیدن سرپایی تو پارک و نیما یه روزه بد دیگه با دعوا و کلنجار با این مرتیکه خر اخه چرا نمیفهمی هیچی دو سالی میشد پیشش کار میکردم فکر کرده چون پولداره هر چی بگه درسته اصلا دیگه نفمیدم چی شد که ول کردم زدم بیرون خواستم برم خونه ولی حوصله اونجارو هم نداشتم زنگ زدم به علی گفتم نیم ساعت دیگه بیا تو پارک کارت دارم نشسته بودم تو پارک اصلا حالم خوب نبود فقط دوست داشتم با یکی حرف بزنم حالمو خوب کنه رفتم دستشویی آبی به صورتم بزنم اههه گندش بزنن این دیگه چی بود همینجوریش کسی تحویلمون نمیگرف یه جوش گنده هم زده زیر چونم حالم دیگه داشت از خودم بهم میخورد بهار سه ساعت گذشته بود و همینجوری چرخ میزدم برا خودم رفتم تو پارک بشینم یه چیزی بگیرم بخورم یدفعه چشم خورد به یه پسری که انگار قلبم وایساد خشکم زده بود داشت میومد سمت من قیافه انچنانی نداشت هیکلشم معمولی بود ولی انگار قبلا دیده باشمش فقط نگاش میکردم تو دلم قند آب میشد حالم بهتر شده بود با دیدنش دوست داشتم بغلش میکردم و فقط میموندم تو بغلش آروم از کنارم رد شد و روشو برگردوند انگار اصلا منو ندیده حرصم گرفته بود دوست داشتم ازم شماره میخواست ولی حتی بهم نگاه نکرد نیما داشتم میرفتم رو یه نیمکت بشینم که دیدم یه دختره ایستاده داره نگام میکنه با خودم گفتم ول کن بابا تو اهلش نیستی ازش رد شدم نگام میکرد احساس خجالت میکردم حس کردم این جوش لعنتی آبرومو میبره فقط رومو برگردوندم که برم ولی بوی عطرش مستم کرده بود عین این میموند که وسط یه گلخونه باشم حال خودم نبودم رفتم رو نیمکت بشینم بهار نمیدونستم چطور نظرشو جلب کنم فقط دوست داشتم باهام حرف میزد نمیدونم چی شد صدام در اومد ببخشید آقا روشو برگردوند تازه داشتم درست میدیدمش معمولی بود ولی خیلی به دلم نشسته بود با اون جوش قرمز زیر چونش انگار خیلی بهش میومد جانم بفرمائید اسم این پارک چیه این دیگه از کجا اومد لعنت چه سوال احمقانه ای پارک وی خانوم مرسی و برگشتم و رفتم رو نیمکت نشستم چند دقیقه بعد یه پسر دیگه که فک کنم دوستش بود اومد پیشش و چند دقیقه مشغول حرف زدن بودن و متوجه نگاه های غیر عادی من هم شده بودند نیما بعد چند دقیقه علی اومد با هم یکم حرف زدیم متوجه نگاه های خاص خانومه به خودم شده بودم ولی سر در نمیاوردم علی هم فهمیده بود بم گفت کارتی شماره ای چیزی همرات نیس شماره بدی طرف داره امار میده هاااا خره گذشت تا خواستیم بریم کارتمو گذاشتم رو نیمکت پیش خودم فکرشم نمیکردم برداره کارتو بهار نیم ساعتی گذشته بود بلند شدن رفتن منم عین دیوونه ها دنبالشون رفتم از کنار نیمکتی که نشسته بودن رد شدم دیدم یه کارت اونجاس یه شماره هم پشتشه قلبم داشت از خوشحالی وایمیستاد برداشتمش سریع برگشتم خونه دو روزی شمارشو میگرفتم و هر موقع میخواستم پیام بدم بش یا زنگ بزنم نمیتونستم بالاخره بش پیام دادم و بعد چند روز چت بازی یه قرار گذاشتیم همو ببینیم نیما برگشتم خونه دو سه روز بعد یه پیام اومد رو گوشیم و پیام دادن و زنگ زدن تا فهمیدم همون دختره تو پارکه دل تو دلم نبود که ببینمش از نزدیک اخه اون روز درست ندیده بودمش بعد حدود بیست روز پیام بازی و حرف زدن با هم قرار گذاشتیم بریم کافی شاپ یا رستوران بهار صب پاشدم لباس پوشیدم یکم آرایش کردم رفتم بیرون زنگ زدم اومد دنبالم با یه سمند سوار شدم رفتیم کافی شاپ از همون لحظه اول تو ماشین فقط نگاش میکردم تا یهو برگشت و گفت چیه قتل کردم مگه بی اختیار گفتم عاشقتم خندید گفت سوژم کردی گذشت تا تو کافی شاپ همش تو بغلش بودم تقریبا دل نمیکندم ازش خودشم فهمیده بود شب بعد حدود هشت ساعت دور زدن و گشت و گذار منو رسوند خواستم پیاده شم یهو پریدم بغلش کردم و کنار لبشو بوسیدم و گفتم عاشقتم نگام کرد و محکم دستمو گرفت و لبمو بوسید اولین بار بود تو زندگیم همچین حسی داشتم احساس سبکی بیش از حدی میکردم مخصوصا تو قسمت پشت سرم حس میکردم مغزم سر جاش نیست به زور دل کندم و پیاده شدم و اونم رفت شب همش به اون لحظه فک میکردم دلم دوباره میخواست اون لحظه رو نیما چند روز قبل یه سمند گرفتم تازه گواهی نامه هم اومده بود برام ظهر روز قرارمون پیام دادم برم دنبالش سوار شد تازه از نزدیک دیدمش خیلی خاص بود چه بوی خوبی میداد زیر چشمی نگاش میکردم یه ریز نگام میکرد بعد چند دقیقه برگشتم گفتم چیه قتل کردم مگه یهو گفت عاشقتم یه لبخند از خجالتی زدم و رومو برگردوندم کل وجودم یخ شده بود و ذهنم پر از سوال که چی تو ذهنش میگذره و قراره چی پیش بیاد تو کافی شاپ کل وقت کنار هم و تو بغل هم بودیم انگار نمیتونستم ازش دل بکنم شب شده بود گذر زمان رو حس نمیکردم رسوندمش قبل پیاده شدن گفتمش دوستت دارم گوشه لبمو بوسید چقد خوشمزه بود لامصب اون پوست نرمش هیچ چیز دست خودم نبود دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و محکم لبشو بوسیدم انگار که دیگه قرار نیست ببینمش خیلی با حال بود طعم لباش و دهنش یه حس بین شادی و منگ بودن تو وجودم بود بهار یه ماه از اون جریان گذشت و زنگ زد گفت دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت گفتم فردا عصر بیا دنبالم اومد دنبالم کلی به خودم رسیده بودم ولی زیاد آرایش نکرده بودم تا اومد سوار شدم و سلام کردیم و یه بوس ساده و رفتیم گفت خونمون خالیه بریم خونمون یکم ترسیده بودم راستش رفتیم خونشون مانتومو در آوردم نشستم رو کاناپه گفت چیزی میل نداری که گفتم نه ممنون خیلی استرس داشتم که قراره چی بشه چند دقیقه بعد اومد نشست پیشم و بغلم کرد و یکم حرفای عاشقونه که پریدم رو شکمش و شروع کردم بوسیدنش ترسیده بودم ولی بازم دلم میخواست باهاش عشق بازی کنم صدای بوسه هامون دراومده بود ک مکم تیشرتشو درآوردم چه بدن بی نقصی داشت خیلی خواستنی بود یهو بلند شد و منو انداخت رو کاناپه و شروع کرد لباسامو در اوردن همون چیزی که میخواستم و در عین حال ازش میترسیدم خودمو سپرده بودم دستش همه لباسامو دراورد بجز شرتمو یکم سینه هامو خورد و گاز گرفت که دیگه تو حال خودم نبودم و شرتمم دراورد و نگام میکرد گفتم چیه گفت خیلی خوبی تو دختر و شروع کرد خواست برام لیس بزنه کسمو ولی انگار تا حالا این کارو نکرده اولش خوب لیس نمیزد تا بعدش خودم سرشو گرفتم و فشار میدادم و اونم مجبور بود جیغم در اومده بود دیگه حس نفس کشیدن هم نداشتم که یهو کل بدنم گر گرفت و بی حس شدم و فقط صدا نفسهام میومد چند دقیقه گذشت تا بلند شدم و نگاش میکردم پیش خودم فکر کردم من ارضاء شدم باید اونم ارضا کنم بلند شدم شلوارشو در آوردم و همزمان شرتشم کشیدم پائین کیرش کلفتی و درازی خوبی داشت یعنی عالی بود نه خیلی دراز بود نه خیلی کلفت یکم براش مالوندم و کم کم شروع کردم براش لیس میزدم تا کامل بلند شد کیرش و چند دقیقه تو همون حالت بودیم فک کنم اسپری زده بود منو انداخت رو کاناپه و اومد روم یکم کیرشو مالید رو کسم که منم حشری شدم یکم و همینجوری نگاش میکردم که کیرشو گرفتم و یواش یکمشو هل دادم تو خودم که یه آه بلندی کشید و منم بیشتر هیجان زده کرد تو چشام نگاه کرد و قسم خورد گفت دوست نداشتم اینجوری بشه انگار منو بیشتر تشویق کرد با این حرفش و اونو کشیدم رو خودم و کامل هلش دادم تو خودم که یهو ناخودآگاه یه جیغ زدم که نیما هنگ کرده بود چند ثانیه همینجوری موندیم که کشید بیرون ازم و دیدم داره خون ازم میاد همشو با دستمال پاک کرد خیلی ترسیده بود دوباره کشوندمش رو خودم و کیرشو هل داد تو کسم و شروع کرد بالا و پائین شدن چند دقیقه گذشت و همینجوری تلنبه میزد که من برا بار دوم ارضاء شدم و نیما هم چند ثانیه بعد کشید بیرون و آبش پاشید رو شکمم و بلند شدیم لباس پوشیدیم و منو برد خونه بعد اون چند بار دیگه هم با هم برنامه داشتیم تا یه ماه پیش اومد خواستگاریم و چند ماه دیگه ازدواج میکنیم خیلی عاشقت شدم نیما نمیدونم چطور بهت بگم ولی امیدوارم بتونم تو زندگیم بهش ثابت کنم و بتونم بهش پایبند باشم نوشته

Date: February 28, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.