کم تجربگی یا حماقت

0 views
0%

سلام دوستان عزیز شهوانی اولا عذر میخوام اگه غلط املایی داشتم تو نوشتن چون دارم با گوشی مینویسم اما سعی میکنم غلط ننویسم این ماجرا رو که میخوام تعریف کنم برمیگرده به سه سال قبل اول از خودم شروع کنم تا برسم به داستان اسم من محسن مستعار تازه دیپلمم رو گرفته بودم بچه درس خون اما بازیگوشی بودم تازه گواهی نامم رو گرفته بودم و با مدارک اژانسی پدرم و پارتی با صاحب اژانس و تو اژانس مشغول به کار شدم یه جورایی قانون رو دور زده بودم بگذریم کنار کار کردن واسه کنکور اماده میشدم از قضا کنکور رو دادم و تو شهر خودم دانشگاه قبول شدم ساعت های بیکاری تو اژانس مشغول ب کار بودم و با توجه با دوستای زیادی که داشتم مشتری شخصی زیاد داشتم و اکثرا به گوشیم زنگ میزدن شما حساب کنین یک ادمی که کمی محدود بوده رو بهش ازادی بدین و تو موقعیت های مختلف و البته بدون تجربه و یک جوون با علاقه شدید به جنس مخالف و نیاز عاطفی بگذریم داستان من از اونجایی شروع شد که یکی از دوستام که متاهل بود هرجایی که خودش یا خانومش میخواستن برن به من زنگ میزدن دوستم موقعیت کاریش جوری بود که اکثر اوقات سرکار بود و همسرش به من زنگ میزد اسم همسرش عاطفه بود یک بار تو دوران دبیرستان نامزد کرده بود و نامزدش تو تصادف فوت کرده بود و این دوست ما همسر دومش محسوب میشد و البته به گفته خودش به خاطر حرف مردم و خانوادش تن به ازداوج دومم داده بود خلاصه رابطه من و عاطفه از اونجایی شروع شد که عاطفه کلا شوخ طبع و شادیه از هیکل و قدش نمیگم چون کلیشس تو ماشین وقتی باهم بودیم بگو بخند زیاد داشتیم بعد از چند مدت با هم خیلی راحت شده بودیم و حتی با محمد شوهرش و یکی از دوستای محمد و خانومش با هم مسافرت راه دور هم رفته بودیم و خلاصه کلی بهم اعتماد داشتن عاطفه کم و بیش بهم پیام میداد و منم هرازگاهی جواب پیاماشو میدادم یه جورایی ازش خوشم میومد اما اون زمان نمیدونستم رابطه داشتن با یه زن شوهر دار یعنی چی الان که به اون دوران فکر میکنم از خودم بدم میاد بگذریم خلاصه گذشت و پیام بازی ما بیشتر و بیشتر شد و من و عاطفه یه جورایی غیر مستقیم بهم وابسته شده بودیم جوری شده بودیم که هر روز به یه بهونه ای همو میدیدیم وقتی میدیدمش یک حسی منو به سمت اون میکشوند گذشت و بعد از چند وقت با محمد به مشکل خورد محمد از لحاظ جنسی ضعیف و زود انزال بود و نمیتونست بچه دار بشه سر همین موضوع باهم بحثشون شده بود و محمد چند روزی خانه نمیرفت و تو محل کارش میخوابید تنها دلخوشی عاطفه شده بودم منو حتی یک شب به من زنگ زد و تا صبح با من درددل کرد همه موضوع رو برام تعریف کرد و بهش دلگرمی دادم و گفتم درست میشه ولی ته دلم میخواستم به دستش بیارم شب دوم بود که زنگ زد گفت اعصابم خرده میای بریم یه دوری بزنیم منم از خدا خواسته قبول کردم رفتم دنبالش معلوم بود که خیلی گریه کرده چشماش پف داشت اومد نشست تو ماشین هیچوقت عادت نداشت جلو بشینه اما اون شب اومد جلو نشست بهش گفتم اگه کسی ببینه بد میشه گفت مهم نیست خلاصه حرکت کردیم راستی اینم یادک رفت بگم ما تو یه شهری تو شمال ساکنیم واسه همین جای تفریحی زیاد داریم بهش گفتم کجا بریم گفت بریم کافه تو جنگل یه قلیون بزنیم تا حال و هواش عوض شه حرکت کردیم تو راه حرف میزد و اشک میریخت منم واسه اینکه حال و هواش عوض شه باهاش شوخی میکردم کارام جواب داد از اون حال و هوا در اومده بود رفتیم نشستیم یه قلیون کشیدیم و چایی خوردیم و کلی حرف زدیم خیلی صمیمی تر از قبل شده بودیم موقع برگشت وقتی میخواست پیاده بشه ازم تشکر کرد و واسه خداحافظی دستشو اورد جلو من تعجب کردم هم دلم میخواست لمسش کنم هم نمیخواستم به دوستم خیانت کنم اما تو اون سن و سال تجربم کم بود و شهوت غلبه میکرد به این جور چیزا خلاصه موقع رفتن دست دادیم و من رفتم اژانس چون اونشب نوبت کشیکم بود تو اژانس همش داشتم به اون اتفاقات چند ساعت قبل فکر میکردم تو همون حال و هوا بودم که پیام داد و ازم تشکر کرد اون شب چند تا پیام داد و خوابید و منو با کلی سوال تو ذهنم تنها گذاشت ته دلم قند اب میکردم چون عاطفه دختر خوشکلی بود و بودن با اون واسه خیلی ها ارزو بود ولی از اون طرف قضیه هم محمد رو میدیدم اون ماجرا ها گذشت و رابطه من و عاطفه قویتر میشد تموم این ماجراها تا اینجا یکسال طول کشید محمد به من اعتماد کامل پیدا کرده بود و هر جا که عاطفه میخواست بره وقتی با من بود خیالش راحت بود یادمه واسه مجلس عروسی خواهر عاطفه منم دعوت بودم میخواستم سنگ تموم بذارم و دلبری کنم و بگم منم چیزی کم ندارم واسه همین یک دست کت و شلوار شیک خریدم و خودمو واسه مجلس اماده کردم تو ارایشگاه بودم که محمد زنگ زد و گفت موقعی که میخوام برم هتل دنبال اونام برم خلاصه رفتم دنبالشون وقتی عاطفه اومد تو ماشین خشکم زده بود اون قدر خوشکل شده بود که دلم میخواست همونجا بخورمش اما طبیعی رفتار کردم تا محمد شک نکنه اونم از دیدن من تو اون لباس ها تعجب کرده بود چون چند بار که تو اینه نگاه کردم دیدم لبخند رضایت میزنه و هرازگاهی از تو اینه منو نگاه میکرد خلاصه اونشب سنگ تموم گذاشتم از رقص و عروس کشون و شیرین بازی و خلاصه اون شب گذشت وقتی رسیدم خونه و مثل مرده افتادم و خوابیدم البته یکم اثر مشروب هم بود صبح که از خواب بیدار شدم گوشیمو چک کردم دیدم پیام داده ولی گفتم شاید محمد خونه باشه واسه همین پیام ندادم اون روز رفتم دانشگاه رفتم دنبال نمره هام یه خورده تر زده بودم ولی خداروشکر مشروط نشده بودم عاطفه غروب انروز زنگ زد گفت میخواد بره خونه خواهرش تا خونه خواهرش نیم ساعت راه بود تو مسیر کلی حرف زدیم ازم کلی تعریف کرد و منم همینطور هندوانه دادم زیر بغلش تا اونجا نفهمیدم کی رسیدیم پیاده شد و رفت و بازم من موندم و کلی اتفاقات و سوالای مجهول خیلی دیگه جرزییاتو گفتم بریم از اونجا که رابطه من و عاطفه جدی شد محمد شغلشو عوض کرده بود و تو یکی از شهرهای دور تو معدن واسش کار جور شد چون پولش خوب بود قبول کرد بره پونزده روز سر کار بود پونزده روز خانه از روزی که محمد رفت من و عاطفه بهم پی ام میدادیم زنگ میزدیم با خودم گفتم اگه میخوای کاری کنی الان وقتشه ولی ایکاش اون کارا رو نمیکردم داشتیم پیام میدادیم ازش پرسیدم عاطفه یه سوال میپرسم راستشو بگو جواب داد اوکی بپرس گفتم راستشو بگو نظرت در مورد من چیه من چطور ادمی ام پی ام داد خل و چل شدی باز این چه سوالیه تو یه ادم خوب و مورد اعتمادی دیگه گفتم نه منظورمو بد رسوندم منظورم اینه احساست نسبت به من چیه جواب نداد یه چند دقیقه ای صبر کردم بازم جوابی نیومد نگران شدم زنگ زدم بهش جواب داد بهش گفتم ناراحت شدی گفت نه و کلی باهاش حرف زدم و گفتم من دوستت دارم و کلی حرفهای پلیدی که ادم واسه اینکه دل طرفشو یه دست بیاره انجام میده فقط سکوت میکرد حرفهام و زدم و خداحافظی کردم یکی دوروز بهم زنگ نمیزد نگران شده بودم زنگ میزدم پیام میدادم جواب نمیداد مثل سگ شده بودم پیام دادم خواهش میکنم جواب بده کارت دارم زنگ زدم جواب داد پرسیدم چرا جوابمو نمیده گفت سر دو راهی مونده نمیدونه چیکار کنه گفت اگه این قضیه لو بره خیلی بد میشه ابروی هردومون میره کلی دروغ سر هم کردم و مخشو زدم قرارگذاشتیم بریم بیرون در مورد این قضیه حرف بزنیم قبول کرد رفتیم بیرون دم دمای غروب بود تقریبا هوا تاریک شده بود یه جای خلوت رو انتخاب کردم و رفتم اونجا ماشین رو خاموش کردم صدای ضبط ماشین کم بود یه اهنگ احساسی میخوند دقیقا یادم نیست چی بود سرشو به شیشه تکیه داده بود منو نگاه نمیکرد صداش کردم جواب نداد دوباره سه باره دیدم جواب نمیده با دستم چونشو گرفتم برگردوندم سمت خودم دیدم داره گریه میکنه گفتم چته چرا گریه میکنی گفت به خاطر روزگارمه چرا الان چرا وقتی که من ازدواج کردم چرا اینجوری چرا تو میگفت خیلی بدشناسه تو زندگیش هیچوقت خوشی رو ندیده به خودم جرات دادم کشیدمش سمت خودم و سرشو گذاشتم روشونم مقاومت نکرد همونجوری که سرش رو شونم بود گفتم دوستت دارم عاطفه سرشو چرخوند سمتمو چشامون تو هم قفل شد لبامو بردم جلو چسبوندم رو لبش فقط نگام میکرد خودمو ازش جدا کردم اومدم پایین یه نخ سیگار روشن کردم تو این مدت که جوابمو نمیداد فقط سیگار ارومم میکرد سیگار رو روشن کردم کام دوم بود اومد پایین روبه روم وایساد یه سیلی زد بهم گفت بار اخرت باشه سیگار میکشی و بغلم کرد درگوشش گفتم تو با من باش من دنیامو ول میکنم اون شب خاطره شد واسم وقتی رسوندمش خونه بهش پیام دادم عشقم خوب بخوابی پیام داد مرسی تو همهمینطور گذشت و کم کم با این موضوع کنار اومد و خیلی بهم نزدیک شده بودیم یک روز بهم زنگ زد گفت برم خونه دوستش واسه ناهار منو دعوت کرده بود وقتی رفتم اونجا تنها بود پرسیدم پس دوستت کو گفت نیست رفته دانشگاه شوهردوستشم تا شب نمیومد ناهار رو اورد باهم خوردیم یادمه اونروز یه تاپ سفید پوشیده بود با یه شلوارلی تنگ ظرفها رو جمع کردیم بدجوری حشری شده بودم ظرفها رو که شست گفت بریم تو اتاق گفتم باشه تو اتاق من دراز کشیده بودم اونم کنارم نشسته بود همینجوری صحبت میکردیم و بگو بخند یهو بازوشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم افتاد تو بغلم موهای لختشم ریخت رو صورتم خودمو به گونش رسوندم و بوسش کردم ساکت بود و کاری نمیکرد لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن و کم کم اونم همراهیم کرد شهوت دوتامون بالا اومده بود لباساشو دراوردم و مثل دیوونه هاشروع کردم به خوردن سینه هاش چشماشو بسته بود زیر لب ناله میکرد کم کم رفتم پایین و شلوارشو دراوردم یه شورت سفید پاش بود کسشو بوس کردم و شورتشو دراوردم شورتش خیس شده بود خودمم لخت شدم و دوباره بغلش کردم و شروع کردم به لب گرفتن اونم همراهیم میکرد خیلی طاقت نداشتم سر کیرمو یک تف انداختم و کردم تو کسش اروم اروم تلمبه میزدم چشم تو چشم بودیم دوطرف صورت منو گرفته بود و اروم ناله میکرد اون قدر حرکات اون ظریف بود که نتونستم خودمو کنترل کنمو ابم ریخت تو تا اومد بجنبه دیر شده بود یکم عصبی شد ولی به روم نیاورد یکم کنارش دراز کشیدم دستشو گذاشته بود رو سرش گفتم ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم دفعه اولم بود کلی حرف زدم تا اروم شد بغلش کردم به ارزوم رسیده بودم با عاطفه بودم ولی به چه قیمتی بعد از نیم ساعت چهل دقیقه دوباره شروع کردم به کردن ایندفعه یکم طول کشید ولی اینبار ابمو تو نریختم ریختم تو دستمال بعدش یه دوش سریع گرفتم و قبل از اومدنش رفتم بعد از اون بیشتر وقتها مکان ردیف میکردمو باهم بودیم به اجبار عاطفه محمد هم رفت دنبال درمان ناباروری ولی کارو من انجام دادم پشیمونم که اونکاروانجام دادم عاطفه از من حامله شد ولی جوری رفتار کرد که انگار محمد اونکارو کرده بعد از یکی دو سال نزدیک بود که داستان من و عاطفه لو بره واسه همین توافقی چند وقتی از هم دورشدیم بعد از اون گفت دیگه تصمیم داره سالم زندگی کنه و خیلی پشیمونه واسه نامردی که درحق محمد کرده اولش خیلی ناراحت بودم اما با شرایط کنار اومدم الان که سه سال از اون ماجرا میگذره دختر کوچولومون بزرگ شده فقط میتونم از دور ببینمش الان مثل سگ پشیمونم که چرا اینکارا رو کردم هرکاری هم کنم نمیتونم اون گذشته رو جبران کنم فقط از اون گذشته پشیمونیش مونده واسم دوستان گلم اگه میخواین فحش بدین بدین ولی یکم پیش خودتون فکر کنین اگه جای من بودین چیکار میکردین مطمئنا شما هم اشتباهاتی داشتین اگه این خاطره رو گفتم واسه این بود که بدونین سکس به هرقیمتی هم خوب نیست از دانشگاه اخراج شدم به دلیل درس نخواندن سه ترم مشروط شدم ماشینمو از دست دادم خدمتم هشت ماهه کاراش رو نمیرم انجام بدم کلا از زندگی بریدم من چوب گذشتمو میخورم پس شما هم کاری نکنین که به خاطر چنددقیقه خوشی ایندتون خراب شه شاد باشید و موفق من خودمو واسه شنیدن هرجوابی از سمت شما اماده کردم نویسنده

Date: May 1, 2022

Leave a Reply

Your email address will not be published.