آخوند ساک زن

0 بازدید
0%

سلام
سال 78 رفتم سربازی بعد از آموزشی تقسیم که شدیم نامه ای به ما دادن که خودمو معرفی کنم به یک موسسه خیریه جهت انجام سربازی وقتی اونجا رفتم دیدم چند نفر دیگه هم انجا خدمت میکنن .مسول انجا یه اخوند بود که 70سالیش بود با ریشهای بلند و سفید که پیش خودت میگفتی یکی از مومنین واقعی زمان حاله.
چند ماهی گذشت تا یک روز توی دفترش تنها بودیم.

به من گفت دیشب یه خوابی دیدم
گفتم چه خوابی؟
گفت خواب دیدم دارم باهات شوخی میکنم. اشکال نداره باهات شوخی کنم؟ ماهم گفتیم نه چه اشکالی داره شوخی کن البته ما از همه جا بی خبر بودیم و منظور از شوخیشو نفهمیدیم. ظهر شد بعد از نماز جماعت که حاج اقا نماز خوند رفتیم منزل حاج آقا در ضمن منزل حاج آقا دو طبقه بود من راننده بودم و شب طبقه بالا میخوابیدم کلا زتدگی میکردم ما رفتیم اتاق خودمون اونم رفت خونه خودش لباس عوض کردم نهار خوردم
حاج آقا زنگ زد ما رفتیم پایین گفتم بفرمایید. همونجور که پیشش وایساده بودم کیر ما رو گرفت و میمالید من متعجب نگاهش میکردم یه دفعه کیرمو دراورد وشروع به خوردن کرد یه کم که خورد ول کرد ورفت منم برگشتم تو اتاقم هنوز باورم نمیشد که حاج اقا با این سنو سال اهل این کارا باشه پیش خودم فکر میکردم شاید میخواد بکنتم فردا صبح زنگ زد گفت بیا پایین رفتم پایین دیدم تنهاست رفتم پیشش دوباره کیر منو گرفت و شروع به مالیدن کرد شلوارمو دراورد کیرمو کود تو دهنش وشروع به خوردن کرد نمی دونم چرا هیچی نمی تونستم بگم یه چند دقیقه ای که کیرمو خورد ابم امد بم ریخت توی دهنش تمام ابمو خورد .بعد فهمیدم چند سالی کیرش بلند نمیشه بقیه خدمت ما شده بود اب دادن به حاج آقا برای منم بد نبود کسی کاری به کارم نداشت .
به امید روزی که تمام آخوندا رو بکنیم

Date: April 29, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.