آشنایی در مغازه

0 views
0%

چند سال پیش یه مغازه مواد غذایی داشتم راستشو بخواید همش سرو کارم با زنها بود از همون اول با مشتریها احساس راحتی داشتم و متقابلا اونها هم با من همینطور بودن ارتباطم با مشتریام خیلی دوستانه بود و به من خیلی اعتماد داشتن و من هیچ وقت نگاه بدی یا منظور خاصی به هیچ کدومشون نداشتم ولی یه حقیقتی را باید اعتراف کنم همشون پا بده و ردیف بودند من صبح اول وقت برام بار میومد بار یعنی گوشتهای بسته بندی و اگر در میانه روز بارم فروش میرفت دوباره سفارش می دادم و شرکت برام میوورد گذشت تا یه روز یکی از مشتریهام که خانمی سی و چهارپنچ ساله بود گوشت میخواست و خیلی عجله داشت خلاصه شماره تماسشو به من داد وگفت اگه امروز بار گرفتی حتما خبرم کن اون روز بار نگرفتم بش زنگ زدم گفتم راستی اینو بگم من انقدر مشتریهامو دوست داشتم که هر چی می خاستن اگه نداشتم براشون سریع تهیه می کردم دو سه روزی گذشت به اون خانم که شماره تماسشو پیشم گذاشته بود زنگ زدم اول صبح جمعه بود آخه من جمعه ها تا ظهر درمغازه بودم زنگ اول که خورد جواب داد انگار از قبل آماده بود سلام کردم و جواب سلام داد و گفت الان نمی تونم صحبت کنم چند ساعت دیگه تماس بگیر بعد از چند ساعت خودش یه تک زنگ زدو قطع کرد تماس گرفتم کلی حال واحوال پرسی کردیم و گفت که من به دردت نمی خورم واز این حرفها ولی از صداش معلوم بود پر از نیاز بود اسمش نرگس بود و دوتا دختر داشت و با شوهرش رابطه خوبی نداشت حتی شبها پیش هم نمی خابیدن فردای اون روز دوباره تماس گرفت و کم کم با هم رفیق شدیم هرچی می خاست من براش تهیه می کردم تا دو سه هفته تلفن بازی و اسمس بازی بود تا اینکه برای اولین بار بردمش بیرون برای شام و چون ماه رمضان بود برای افطاری رفتیم به خونه گفته بود که با دوست های خانمش بیرون می ره آخه دوتا دوست داشت که همش با اونا بود و من هم وقتی کاری داشتم یکی از همسایه های کنار مغازه رو که آدم جا افتاده ومورد اطمینانی بود میزاشتم که مغازه رو نبندم برای افطار رفتیم یه جای خوش آب و هوا خوش گذشت ودر مسیر برگشت به خونه اولین بوسه رو ازش گرفتم دیگه روز به روز با هم جور شدیم و علاقه نرگس به من بیشتر و بیشتر می شد ونیاز به منو توی تمام وجودش حس می کردم ومتوجه شدم که درون زندگیش مشکلات زیادی داره و هر چقدر جلو تر می رفتیم با هم رفیق تر می شدیم و وابستگی نرگس به بیشتر و بیشتر می شد متاسفانه چون جای مناسبی نداشتم بیشتر اوقات تو ماشین بودیم یا پارک می رفتیم هم من هم اون محدودیت داشتیم من مغازه روداشتم و اون هم که دیگه معلومه با دو تا دختر زیاد نمی تونست از خونه دور بشه با هم خیلی جور شدیم و کم کم نزدیکی به هم شروع شد و هوا که تاریک می شد با هم می رفتیم بیرون هر دومون ماشین داشتیم بعضی وقتها با ماشین من می رفتیم وبعضی وقتها با ماشین اون می رفتیم یه شب با ماشین اون بودیم همینطور که داشت رانندگی می کرد من دستمو بردم روی رون پاش بعد آروم آروم لای پاش روی کسش یه تکونی خورد گفت اینطوری فایده نداره بعد کم کم دستمو بردم بالا روی پستوناش و شروع کردم به مالیدن یه حالی شد زد کنار من هم ادامه دادم بعد دکمه مانتو رو باز کردم و دستمو بردم تو و خود پستونا رو لمس کردم بعد خودش سینه هاشو از کرستش بیرون آورد تا کار من راحت بشه من هم می مالیدم ونوکشو چنان فشار می دادم که از جا می پرید رو سینه هاش خیلی حساس بود فقط می گفت نوک پستوناشو یواش تر فشار بدم بعد شروع کردم به خوردن پستونش و نوکشو میک می زدم خیلی با حال بود با دست چپم یکی از پستوناشو گرفته بودم و می خوردم و با دست راستم رو کسش می مالیدم دیگه از حال رفته بود نیم ساعتی اونجا بودیم بعد گفت دیرم شدم و ماشینو روشن کردو راه افتاد ولی من همچنان به مالیدن پستوناش ادامه می دادم تا رسیدیم بعد از اون شب هروقت می رفتیم بیرون دست من روی سینه هاشو کسو کونش بود یه شب با ماشین من رفتیم هی دستمو میبردم لای پاش و انگشتش می کردم گفتم اگه منو دوست داری با ید شرتو شلوارتو بکشی پایین اونم آرزوی قلبیش بود سریع در آورد منهم یه دستم روی فرمون بود یه دستم لای پاش با کسش بازی می کردم بعد دستمو می بردم زیر کونش و انگشتمو می ذاشتم لای چاک کونش و با سوراخ کونش بازی می کردم خیلی خوشش می اومد یه شب تو همین حالت بود که یه جای خلوت پیدا کردم و اومدم روش آروم صندلی رو خابوندم وکیرمو یه خورده مالیدم به کسش بعد تا جا داشت فرو کردم تو یه چند باری جلو عقب کردم گفتم چطوره گفت خیلی با حاله منم با تمام وجود میکردم تو کسش دیگه داشت آبم میومد که گفت نریزی تو منم درآوردم ریختم تو دستم بعد از ماشین پیاده شدم و دستمو شستم و رفتیم همیشه وقتی میرسوندمش دو سه کوچه پایین تر از خونشون نگه می داشتم که تابلو نشه اومد پیاده بشه گفت باید یه چیزی بهت بگم گفتم چیه گفت تو همه چیز منی تو زندگیه منی یکم جا خوردم یه سری تکون دادم و رفتم کاری که نباید میشد شده بود نرگس عاشقم شده بود مشکل این قضیه اینجا بود که شوهر داشت و دو تا بچه اصلا نباید این ارتباط انقدر عمیق می شد و اشکال دوم این بود که همون قدر که اون منو دوست داشت من اونو دوست نداشتم بگذریم یه شب دیگه رفتیم همونجا ساکت بود و پشه پر نمی زد از ماشین پیاده شدیم از پشت بغلش کردم وچسبیدم بش و انداختمش روی کاپوت جلوی ماشین و کیرمو با فشار می مالیدم به کونش وای چه کون نرمی داشت بعد دستمو بردم تا شلوارشو در بیارم که ترسید گفت اینجا نه می ترسم یه موقع یکی بیاد گفتم بریم تو ماشین ولی این دفعه برو روی صندلی عقب رفت تو ماشین شرت و شلوارشو در آورد منم شرتو شلوارو تا پایین زانو کشیدم پایین بعد لنگاشو دادم بالا کیرمو مثل دفعه قبل یه خورده به کسش مالیدم و تا ته جا کردم همه جور بش مسلط بودم تا جون داشتم کردمش دیگه بریده بود گفت چرا ارضا نمیشی گفتم عجله نکن منم تا جون داشتم فرو می کردم تو کسش هی می گفت ابتو نریزی تو منم یه دستمال آماده کرده بودم در اوردم ریختم تو دستمال و لباسا رو پوشیدیم و رفتیم یه بار دیگه هم همینجوری کردمش هربار می رفتیم بیرون تو ماشین مجبورش می کردم شرتو شلوارشو در بیاره منم با کسش بازی می کردم وانگشتمو می بردم لای چاک کونش با سوراخ کونش بازی می کردم خیلی حال میداد گذشت و گذشت تا قرارداد اجاره مغازه تمام شد چون آخریها کاسبی زیاد خوب نبود تمدید نکردم خلاصه مغازه رو خالی کردم تا یه چند ماهی با نرگس در ارتباط بودم ولی چون راهمون دور شده بود کمتر همدیگرو می دیدیم تا اینکه ارتباط تلفنی هم کمتر شد ولی متاسفانه نرگس با تمام وجودش منو می خاست و به همان دلایل قبلی که گفتم با ید جدا می شدیم انقدر گریه کرد و التماس کرد که این کارو نکن منهم که نمی خاستم تحت فشار قرار بگیره کم کم رابطمونو کمرنگ کردم تا به یه اسمس تو هفته رسید دوران خوشی باش داشتم وقتی باش بودم غم وغصه هامو فراموش می کردم و امیدوارم هر جا باشه خوش باشه پایان نوشته

Date: June 6, 2022

Leave a Reply

Your email address will not be published.