تنبیه تانیا

0 بازدید
0%

تو که میبینی اون علیه آشغال همش خیره شده بهت میری باهاش دستم میدی دستاشو گذاشت رو قفسه سینم و هولم داد عقب هنوز مات و مبهود کارش بودم میدونستم اصلا چیز خوبی در انتظارم نیست چون حسابی مست کرده بود عرفان اشتبااااه کردم توروخداااا ببخشید خفه شو عوضی یبار که تنبیه بشی خوب حساب کار دستت میاد دیگه رو حرفه شوهرت حرف نمیزنی گفتم چیییی تنبیه عرفااان بخدا دفعه اخرم بود تو مستی نمیفهمی چی میگی بدون توجه بهم رفت بیرون اتاق خواب با خودم گفتم آخیششش بیخیال شد که یهو با یه عالمه چیزایی که بعدا فهنیدم طناب بود فندک و شمع اومد تو اتاق عرفااان میخوای چیکار کنی پشیمون میشی بخدا تورو جون عزیزت میگم دیگه تکرار نمیشه اینو گفتم و الفراااار دویدم برم بیرون که یهو از موهام گرفتم موهای من مشکی بلند حدودا تا روی باسن سرمو کشید عقبو تو گوشم گفت کجا میری کثافت دهنم خشک خشک شده بود و از ترس فقط بهش خیره شدم مست بودو هرکاری ازش برمیومد پرتم کرد رو تخت و خودشم همه وزنشو انداخت روم و پیراهنو شورتو سوتینمو به زور کند عرفااان دارم له میشم گگگگ حداقل بگو میخوای چیکار کنی امشب یه بلایی سرت میارم که دیگه حتی جرات نکنی تو چشم پسر غریبه نگاه کنی دستامو بست به تخت و منم داشتم زار میزدم و با پاهام سعی میکردم هولش بدم عقب که کاش نمیکردم چون اونارو خیلی محکم تر بست به میله تخت و دیگه چیزی نمونده بود 180بازشون کنه عرفااان پاهام درد گرفتن بازشووون کن لطفاااا رفت سمت میز و گفت ضعیفه تازه اولشه امشب شب عزات میشه شمع روشن رو اورد بالا و اومد کناره تخت وایساد هنوز گیج دستاشو نگاه میکردم تا اینکه با اب شدن اولین قطره پارافین رو سینم فهمیدم چه خبره عرفااااان ننننن جون هرکی دوستداریدیگه تکرار نمیشه زوم کرد رو نوک سینه هامو حجم زیادی از اون ماده داغو ریخت روش گگگگ جیغم تا آسمون هفتم بلند شده بود و دیگه حتی نمیتونستم التماس کنم شمع رو خاموش کرد و از اتاق رفت بیرون با ترس و لرز به سینم نگاه میکردم چقدر آش و لاش شده ینی دلش واسم سوخت زیاد طول نکشید که فهمیدم عصبانیتش با این کارم برطرف نشده برگشت تو اتاق و گفت نگران نباش تانیا خانوم فکر بقیشم کردم حسابی ادب میشی شروع کردم به داد زدنو تند تند خودمو تکون میدادم که یهو دهنمو با یه پارچه بست و با کلی پارچه و دستکش یه شی فلزی که تا حالا تو عمرم ندیده بودمو اورد جلو از بالا تا پایین براندازم کرد و روی شکمم خیره موند درد سینه هامو به کل یادم رفته بود چون حرارت فلزه از اون فاصله ام حس میشد عرفاااان منو نیگاااا بخدا فهمیدم کارم اشتباه بود گگگ کافیه دیگه تکرار نمیکنم اشتباااه کردم ببخشید تو الان مستی نمیفهمی چیکار میکنی گفت خیلی دیره وقتی هزار بار بهت گفتم خودتو جمع کن جلو اون اشغال باید فکر اینجاهاشم میکردی نننن ببین تو که حرفم با قرار گرفتن داغ زیر شکمم قطع شد جیغ میزدم و اشکا هجوم اوردن تو چشمم عوووووضی چیکار کردی برشدااار برشداااار میگم ایییییی واسه یه لحظه چشمام سیاهی رفت و عرفان انقدر نگران شده بود که با دستکش ولی بدون پارچه ها سریع برشداشت و صداهای مبهمشو میشنیدم تانیااام خانومم از حال رفتمو دیگه هیچی یادم نمیاد تو بیمارستان وقتی چشممو باز کردم هنوز اتفاقات اون شب باورم نمیشد کلی دلم درد میکرد تصمیم گرفتم عرفانو نبخشم ولی از همون لحظه وقتی دیدم بغل تخک بیمارستان خوابش برده و ته ریشاش در اومده دلم نرم شد یکم ولی دیگه تو چشماشم نگاه نمیکردم اونم خیلی افتابی تشد خونه جز شبا که میومد میخوابید تا اینکه یه روز تو اشپزخونه داشتم ماکارونی درست میکردم اومد زانو زد و برام انگشتر خریده بود خودتون بفهمین دیگه دخترم باز گول خوردم خلاصه زد زیره گریه و کلی باهم گریه کردیم جای سوختگیامم هنوز خوب نشدن اولین داستانم بود اگه خوشتون اومد بگین بازم بنویسم نوشته

Date: June 19, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.