داستان یک رویا

0 بازدید
0%

سلام من سعی میکنم این داستانو یه جوری که زیاد به واقعی بودنش آسیب نزنه عوض کنم به خاطر خاص بودن محیطی که توش اتفاق افتاده و اینکه احتمالا دوستانی که من و اونو میشناسن با آشنایی با محیط به هویت ما راحت پی نبرن از طرفیم چون این رویا رو با تمام جزییاتش یادمه چند قسمتش میکنم و چند بار میذارم تو سایت تا شما هم از خوندنش خسته نشید البته قبلش به تمام اونایی که تو خوندن داستان های عاشقونه وسکسی دنبال اینن که سریع ببینن تهش چی میشه توصیه میکنم برن دنبال یه داستان دیگه که احتمالا زاییده یه ذهن بچگانست نه یه داستان واقعی داستان ازاینجا شروع شد که من با یه اکیپ از دوستام مختلط رفتیم شمال مسئول هماهنگی دوست صمیمیم بود که همیشه واسه راه اندازی این جور برنامه ها از همه بیشتر سرش درد میکنه و معمولا هم وقتی خودش تو یه جمع باشه به همه خوش میگذره تو اردوهایی که میرفتیم اکثرا زمانمونو با بازی ها و سرگرمی های سالم پر میکنیم و بیشتر مواقع راجب مسائل گوناگون بحث راه میندازیمو خلاصه به نوعی عقایدمونو به بقیه انتقال میدیم و از طرفی واکنش اونارو میبینیم و خلاصه تحرک ذهنی انگیزه ای واسه من داره که باعث میشه معمولا به درخواست علیرضا دوستم نه نگیم و هرجوری هست برنامه هامونو برای تاریخ اردوها یا برنامه های علیرضا هماهنگ کنیم اکثر بچه ها از دانشگاهمون ک تو شهرستان بود انتخاب میان یا اینکه توسط یکی از اونا لا اقل ی بار بیاد و بقیه از حضورش لذت ببرن این دفعه ای که رفته بودیم اردو حدودا 17 نفری بودیم ک با بیشتر بچه ها آشنا بودم به جز ی دختر پسر که ظاهرا باهم دوست بودن و از همون اول که سوار ماشین شدن تا نصفه تو هم فرو رفته بودن و همیشه همو بغل کرده بودن چون من آخرای ماشین نشسته بودم و موقع سوار شدنشون حواسم جای دیگه بود دختررو ندیده بودم ی مدتی که گذشت و یخ جمع تو ماشین آب شد علیرضا از راننده که قبلا هم باهم بیرون رفته بودیم و آدم داش مشتی و باحالی بود خواست تا آهنگای شاد تری بذاره و بدون معطلی با پخش اولین صدایی که از باندای تقویت شده مینی بوس هیوندا بیرون اومد به عادت همیشگی شروع به رقصیدن کرد و با حرکت دستش از بچه ها خواستکه بهش ملحق بشن منم کلا کمر لغی دارم و با آهنگ سر جای خودم شروع به رقصیدن کردم ولی حال اینکه پاشم تو این فضای کم و با گردن خمیده از ترس خوردن سر تو سقف برقصمو نداشتم ک دیدم اون پسر دختره از جاشون بلند شدن و تا روشون اومد سمت ما شروع کردن رقصیدن دختررو که دیدم حس عجیبی بهم دست داد چشای درشت با ابرو های پیوسنه صورت خوش تراش و موهای خرمایی داشت لباس پوشیدنش شبیه دخترا هنر بود از همون اول میشد شلختگیو تو رفتارش دید چیزی که واسه ی دختر با مشخصات اون نشونه بیخیالی از تمام اون چیزاییو داره که معمولا واسه دخترا مهمه ی لبخند رو لبش بود که معلوم بود خیلی واقعی نیست و هر از گاهی که میرقصید از پسره پایین میرفت انگار میخواد بره شلوارشو در بیاره و ی نگاه همراه با دلبری زیاد به اطرافش مینداخت من دیگه خودمو تکون نمیدادم و مات هنر نمایی اون شده بودم که یه دفعه وحید اقا فرمان قلاف داد وحید اقا راننده هیوندا بود و سریع آهنگو قطع کرد و گفت که رسیدیم به پلیس راه و ممکنه بهمون گیر بدن از پلیس راه که رد شدیم علیرضا نگاه بچه هارو به سمت خودش کشوندو گفت بچه ها بیاید واسه کمک به اونایی که همدیگرو نمیشناسن خودتونو معرفی کنین واقعا تو زندگیم انقد از این اتفاق خوشحال نشده بودم خیلی دوست داشتم راجب این زوج بدونم مخصوصا اون دختره که قیافش ی جورایی برام آشنا بود همین که نوبت به پسره رسید دختره بدون معطلی گفت من اسمم فریباست مکانیک میخونم تو دانشگاه و اینم دوستم احمده داره واسه کنکور کارشناسی میخونه و امروز مهمون ماست از لحنش معلوم بود از بچه های دانشگاه خودمونه ولی چرا من تا حالا اونو ندیده بودم تو این چهار سال خدا میدونه ولی مشخص بود چنتایی از بچه ها میشناسنش نکته قابل توجه این بود که بنظر احمد دو سه سالی از فزیبا کوچکتر بود هر چند صورتش جا افتاده بود و سعی میکرد باوقار تر از خودش به چشم بیاد خلاصه کنم که رسیدیمتو ویلایی که قبلا هماهنگ شده بود و همه رفتیم داخل ساختمون تا هوای نسبتا سرد آخرای اسفند ی شب ابری اذیتمون نکنه و با ی استراحت کوتاه خودمونو واسه گذراندن ی شب اکیپیه دیگه آماده کنیم میدونم دوست دارین داستان زودتر پیش بره ولی نمیتونم از فشاری که ناشی از یه پارادوکس عمیق تو وجودم بود چیزی ننویسم از ی طرف کل هیکل و قیافه و رفتارای این دختر همونی بود که من برای دختر مورد علاقم تصور میکردم از طرفی فکر اینکه اون مال یکی دیگست و من نباید به خودم اجازه بدم که بهش فکر کنم آذارم میداد انگار تمام غمای دنیا ریخت تو دلم وقتی راجب خودش و باورا و منشاش حرف میزد و من بیشتر از پیش خودمو با اون هماهنگ میدیدم باور کنین واسه اولینبار به خودم لعنت فرستادم که چرا اردوی علیرضارو پایه شدم بیام یکی دو روز که گذشت و من پازلایی که رو هر تیکش یه تیکه از اخلاقا و ایده های فریبا بودو کنار هم میچیدم باخودم میگفتم واقعا تو این یه مورد ریدی فریبا خانم و آدم قحط بود واسه خودت انتخاب کردی یه پسر بچه که ریش سیبیلاش زودتر از عقلش رشد کرده بود و فریبا بیشتر به مامانش شبیه میشد تاعشقش شاید حسادتی که نسبت به احمد داشتم باعث میشد قضاوتم تند تر باشه ولی در کلیت موضوع که فریبا ریده با انتخابش شکی نبود و نیست این برنامه گذشت تا بعد از عید شد و برگشتیم دانشگاه یکی از روزای آخر فروردین که با چنتا از دوستامون میخواستیم بریم دیزی بخوریم که فریبارو دیدمش و ازش دعوت کردم باما بیاد واسه شام اونم بدون حتی فکر کردن یا مشورت احتمالی با احمد قبول کرد و رفتیم اونشب فریبا دوست داشت هم دیزی بخوره و هم کشک بادمجون ولی نمیخواست زیاد خرج رو دست من بندازه واسه همین پیشنهاد داد که از هر کدوم یکی بگیریم و با هم بخوریم این اشتراک منو راضی تر میکرد ولی با هر لقمهکه دهنم میذاشتم یاد این میفتادم که اون مال کس دیگست و من باید مراقب افکارم باشم اون شب وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم بدون اینکه بچه ها بفهمند که ما انقدر صمیمی نبودیم که شماره همو داشته باشیم شمارشو گرفتم و از هم خداحافظی کردیم یادمه همیشه به دوستام که از کسی خوششون میومد توصیه میکردم که سیریش نشین و دم به دقیقه مزاحم طرف نشین اما انگار همه اون جمله ها واسه یکی دیگه ساخته شده بود و من نباید این قاعده ها رو رعایت کنم از خودم و ناراحتیام یا هر موضوع کوچیکی که بهونه صحبت بشه استفاده میکردم و بهش پیام میدادم اونم دیگه عادت کرده بود و یواش یواش اونم داشت همین کارو میکرد یه چند باری از اینکه احمد بچه بازی در میاره و معمولا باهم دعوا دارن حرف زد منم تو این یه مورد سعی میکردم تنفرمو از احمد زیر پا بذارم و تا میتونم یه طرفه قاضی نبرمش و اگه حس میکردم تو یه موضوعی حق با احمده به فریبا میگفتم و خلاصه ما شدیم محرم اصرار کسی که واقعا الان دیگه عاشقش بودم یه روز صبح چهارشنبه که از کلاسمم جامونده بودم دیدم تلفنم زنگ میخوره میخواستم رد تماس بدم که دیدم فریباست زنگ زد و با یه بغض که انگار یک سال تو گلوش مونده گفت الوو فرزاد کجایی شاید یه ثانیه نشد که هوشیار شدم و پرسیدم چی شده گفت حالم بده اگه میشه یه برنامه واسه شب بذار بریم بیرون منم انگار خدا یه چیزیو که ازم گرفته دوباره بهم برگردونده گفتم باشه و پاشدم از خونه کوچیکی که اجاره کرده بودم واسه ناهار و کلاس بعد از ظهرم رفتم دانشگاه توی راهرو دانشکده یه اطلاعیه از انجمن نجوم زده بودن که معلوم بود چند روزی هست به دیواره و در رابطه با رصد بود و مال امشب بود گفتم ایول میرم از لابی که تو انجمن نجوم دارم واسه ستاره بارون کردن امشب استفاده میکنم با کلی خایه مالی تونستم اسم خودم و فریبارو تو اون لیست لعنتی جا بدم و بهش زنگ زدم و ماجرارو براش تعریف کردم اونم نه نگفت ولی معلوم بود خیلی حوصله جینگولک بازی نداره و میخواسته با من درد دل کنه شب شد و مار فته بودیم زیر آسمون و دوباره با خایه مالی تونسته بودیم خودمونو از جمع بچه ها جدا کنیم آخه مسئولیت داشتن و نمیذاشتن کسی از اون محوطه بیرون بره داشت از یه ماجرایی صحبت میکرد که قبلا براش پیش اومده و آثارش هنوزم هست و تو رابطش با احمد مشکل ساز شده و نمیدونم چرا هر موضوعیو که راجبش حرف میزد و اسم احمد میومد من دیگه گوشام کار نمیکرد و فقط چشمای قشنگ فریبا رو با اون لبای گوشتالوی صورتی که شبیه جای یه بوسه زیبا روی یک شیشه بخار گرفته بود میدیدم و اون چنتا تار مو که از گوشه سمت راست صورتش تا وسط ابرو های بلندش میرسید و تماشا میکردم وقتی برای یک لحظه به خودم اومدم دیدم به قطره اشک از گوشه چشم چپش سر خورد و با خودش دلمو هری ریخت پایین دوباره صداشو شنیدم که میگفت کاشکی یه ذره شبیه تو بود و خودشو انداخت تو بغل من و شروع کرد گریه کردن دیگه داشت اشکم درمیومد که تونستم راضیش کنم بس کنه و به حرفام گوش بده کلی براش از نقاط مثبت زندگی بافتمو کارای لذت بخشی که آدم میتونه خودشو باهاش سرگرم کنه و تو مثالام آشپزی رو که مورد علاقه خودمه و از وقتی اومدم دانشگاه از سر اجبار به صورت حرفه ای یاد گرفتمو با افتخار تمام رونمایی کردم که دیدم با همون صدای بلندی که داشت گریه میکرد زد زیر خنده و با لحنی که فقط خودش میتونه بگه ابروهاشو از حاالت تعجب پایین آورد و گفت شوخی میکنی و منم که بالاخره ی لبخند از سر شب دشت کرده بودم شروع کردم از غذاهایی که بلدم بپذم با همون اب و تابی که مزشو به شنونده انتقال میده تعریف کردن که ازم خواست ی بار براش غذا درست کنم و منم بطبع ازش دعوت رکدم که بیاد خونمون تا براش یکی از غذاهامو که خوب در میاد بپزم بعد از چند روز ازش دعوت کردم که بیاد واسش شام بپزم و اونم قبول کرد وقتی اومد تو خونه اصلن میل جنسیم خواب بود اونقدر که انگار یکی از دوستای پسرم مهمونم شده مخصوصا به خاطر اینکه لباس راحت نیاورده بود یا شایدم نمیخواست بیاره ی تی شرت و شلوار راحتی از من گرفت و رفت توی اتاق سریع عوض کرد و اومد و به جز موهاش شبح کلیش شبیه پسرا شده بود بعد از یه نیم ساعت پذیرایی شروع کردم به پختن شام و اونم رفت سر کامپیوترم و شروع کرد به عوض کردن اهنگای لیست گلچین که یه دفعه رسید به آهنگ عشق من باش از بهنام صفوی بهش گفتم این آهنگو یادته اولین باری که دیدمت این آهنگ پخش میشد و تو داشتی با احمد میرقصیدی یه دفعه دیدم اخماش رفت تو هم و آهنگو پوز کرد و گفت من و احمد دیگه باهم نیستیم اینو که گفت شاید برای چند ثانیه برگشتم به تموم اون چیزایی که هر شب تا دم خواب بهش فکر میکردم و لحظه خوابیدن خطشون میزدم ولی اینبار دیگه لازم نبود خط بخورن برای چند ثانیه چشم تو چشم شدیم و فقط صدای جلز ولز روغن بود که میتونست نگاهامونو از هم جدا کنه بقیه مراحل پخت و سرو شامو یادم نمیاد بعد اینکه ظرفارو جمع کردیم و بردیم فریبا ازم خواست که باهم برقصیم و بدون اینکه نظر منو بشنوه رفت و ی اهنگ پلی کرد ی آهنگ از انریکو بود که تم آرومی داشت و به درد رقص تانگو میخورد هر چند هر دوتامون تانگو دیده بودیم ولی بلد نبودیم سعی کردیم به اونی که دیده بودیم شبیه بشه وقتی دستشو رو شونم حس کردم یه دفعه یادم افتاد که توی خونه با دختری که دوستش دارم و الان دیگه مال هیچکس نیست تنهام و اونم دقیقا باهام به اندازه 16 سانتی متر فاصله داره و با گذشت چند ثانیه از این فکر دیگه اون 16 سانتی متر هم پر شده بود و فرزاد کوچولو اون فاصلرو پر کرده بود خیلی زود به خودم اومدم سعی کردم یه جوری که بهش برخورد نکنه اوضاعو سرو سامون بدم انقدر عصبانی بودم از خودم که انگار جنایت کرده باشم این حس مال اون موقم بود و الن که بهش فکر میکنم خندم میگیره توی یه فرصت که نگاهش یه سمت دیگه بود ازش جدا شدم و به سمت آشپزخونه رفتم عرقم زده بود واسه اینکه ناراحت نشه بهش آب تعارف کردم و جایی که ممکن بود خودمو به اوپن اشپزخونه چسبوندم که کیرم دیده نشه اونم یه جورایی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده آبو گرفت و خورد انقدر این اتفاق سریع افتاد که من به خودم شک کردم که نکنه از من اب خواسته بود و من براش آب آوردم ی جورایی شیطون شده بود لبخند کوچیکی افتاده بود کنار لبش و نمیتونست قایمش کنه حتی وقتی حرف میزد ازم پرسید چرا وقتی گفتم با احمد نیستم دیگه ناراحت شدی جواب ندادم بحثو عوض کردم و حالا که دیگه نمای جلوی شلوارم عادی شده بود رفتم روی زمین نزدیک اونجایی که نشسته بود دراز کشیدم روی شکمم و ی لحظه چشمامو بستم فکرش بیرون نمیرفت از سرم چشمامو که میبستم عکسشو میدیدم و باز میکردم خودشو میدیدم تو حال خودم بودم که دیدم با دستاش داره کمرمو ماساژ میده گفت خسته شدی از بس سر گاز ایستادی خودتو راحت بگیر یه ذره خستگیتو بگیرم منم مثل زنایی که بارها و بارها با یکی بودن خیلی زود تسلیم دستاش شدم و اونم ناشیانه فقط تونست تحریکم کنه کارش که تموم شد ناخود اگاه گفتم نوبت منه اولش یکم فکر کرد ولی بعدش دیدم دراز کشید رو شکمش کنارم ی جوری پاشدم که چشمش به جلو شلوارم نیفته و رفتم سمت راستش نشستم و یا سر انگشتام از بالای شونه هاش شروع کردم چند باری که چنگ زدم جرعت کردم و با کف دست ادامه دادم چند بار که بالا پایین رفتم دستم گیر کرد به بند سوتینش و وقتی ازاد شد با یه صدای تحریک آمیزی خورد رو کمرش که دیدم یه نفسه زد و چشماشو بست داشتم از استرس که هر لحظه برگرده و بینمون بهم بخوره قلبمو از دست میدادم تصمیم گرفتم یکمم پاهاشو ماساژ بدم و وقتی شروع کردم ی لحظه احساس کردم مقاومت یا مخالفتی نمیکنه و این معنیش فقط رضایته و بس به خودم که اومدم دیدم از شت گردنش دارم میبوسم تا پایین تی شرتشو که در حقیقت مال خودم بود در آوردم از پشت و بند سوتینشو باز کردم وقتی برش گردوندم حس کردم دوست نداره سینه هاشو ببینم که ی جورایی بهم برخورد صبر کردم تا چشماشو باز کرد و نگاهم کرد بعد یه دفعه دستشو با سوتین برداشت و فقط نگاش تو چشای من بود میخواست عکس العمل منو وقتی سینه هاشو میبینم ببینه دقت که کردم دیدم سینه راستش از چپیه اندازه یه سایز شایدم کمتر کوچیکتره و اجازه ندادم که پیش خودش فکری بکنه که انگار بدم اومده سریه راستیرو بلعبدم و با دست راستم چیرو شروع کردم به چنگ زدن و هر بار جای این یکی با اون یکی تو دهنم عوض میشد جای دستامم خود به خود عوض میشد اونقدر این کارو کردم که دیگه داشت دردش میومد اومدم برم پایین که سرمو محکم بغل کرد و نذاشت برای اولین بار تو اون سکوت شهوتناک ی جمله به زبون آورد که تمام بدنمو بی حس کرد گفتش که نمیخوام و ادامه نده نمیفهمیدم واسه چند دقیقه بی حرکت شدم و حتی صورتمو از سینه هاش جدا نکردم دوباره شروع کردم به خوردن سینش که با دستام صورتمو گرفتو منو اورد بالا و تو صورتم نگاه کرد و یه لب ازم گرفت و گفت یه موضوعی هست که باید بهت بگم و شروع کرد داستان سکسش با دوست پسر اولشو برام تعریف کرد که چجوری پردش پاره شده بوده و خلاصه دوباره میخواست واکنش منو ببینه که دست کردم شلوارو شرتشو باهم در آوردم و اونم انگار هماهنگ باشه لباسای منو در آورد و بدون اینکه سوالی بپرسه کیرمو تا نصفه و با سرعت زیادی که ناشی از شهوت یا شایدم جبران زد حالی که زده بود باشه کرد توی دهنش و شروع به خوردن کرد وقتی چند باری میکرد تو دهنش و و در میاورد با دستش شروع به جلق زدن میکرد برامو با اون چشمای مستش تو چشمام نگاه میکرد شاید ده باری این سیکل تکرار شد که خودمو جمع کردم که آبم نیاد و اومدم بخوابونمش که گفت بذار ارضا بشی ولی من قبول نکردم و خوابوندمش رو زمین و کیرمو گذاشتم دم کوسش که چوچول متوسط داشت و خیلی ناشیانه موهای زائدش زده شده بود دیدم چشماش دارن بی قراری میکنن با یه فشار ملایم فرستادمش اون تو دستاشو حس کردم که دور کمرم حلقه کرد و منم دیوونه وار خودمو عقب جلو میکردم به نظر نمیومد که بخواد ارضا بشه که من نخواستم حالشو بهم بزنم و تا اومدم به خودم بیام تمام وجودمو خالی کردم اون تو اونقدر زیاد بود که بیرون زد از دور کیرم تو اون لحظه فقط نگران این بودم که نکنه ارضا نشده باشه فکر میکردم که زود ارضا شدم و اون منتظر ی سکس طولانی تر بوده تو این افکار بودم که یه دستی رو پیشونیم کشید و گفت پاشو پاشو بدون اینکه حول کنی و ناراحت بشی برو دوتا قرص زد بارداری های ریسک از داروخونه بگیر بیا که گند زدیم امشب تازه به خودم اومدم که چه گندی بالا آوردم و عرق سرد نشست رو پیشونیم سریع رفتم تو لباسامو رفتم داروخونه شبانه روزی ساعت نزدیک 2 صبح بود قرصارو به همراه یه بسته کاندوم سه تایی ایزی لایف گرفتمو با عجله برگشتم خونه وقتی اومدم تو هنوز لباس تنش نبود و پاهاش و تو بغلش گرفته بود قرصارو دادم یکیشو خورد و خودشو انداخت تو بغلم منم با کمال آرامش لباسامو دراوردم و تا نزدیکای صبح از دوتا از اون سه تا کاندوم استفاده کردم داستان من و فریبا مثل یه رویا شروع شد ولی آخر و عاقبتش تلخ و شیرین تر از اونیه که خوندین سعی میکنم دفعه بعد ادامشو بنویسم که احتمالا بیشتر از این بار سکس داره نوشته

Date: August 17, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.