دوازده بعلاوه ی یک

0 views
0%

مادرم می گوید اگر کدر باشد بد است اگر زلال و روان باشد تعبیرش خوب می شود همه اش دارم فکر می کنم اگر اصلا هیچی نباشد آن وقت چه می شود این هزارمین بار است که این کابوس را می بینم خواب دریا دیده ام دریالی خالی خالیه خالی بدون آب شور پرنده های دریایی بدون ماهی و گوش ماهی بدون نسیم و من کنار ساحل نشسته ام زل زده ام به غروب خورشید خورشیدی که تب کرده و هذیان هایش را دارد توی دریای تهی می پاشد انگار که روانه ی گورستان باشد روی پله ای می نشینم ته این کوچه خانه ماست سرم گیج می رود شاید گرسنه باشم مخصوصا که این موقع ظهر از هر خانه ای بوی غذایی می آید چشمم را می بندم آهان زن این خانه قورمه سبزی جا افتاده ای با لیمو عمانی های فراوان پخته است از آن خانه هم بوی خورشت بادمجان می آید امید همیشه می گوید از خانه ی ما هیچ بویی نمی آید گمانم نان و پنیر داریم من هم فقط آهی کشیده ام و گفته ام زندگی سخته اما نگفته ام سخت است به این دلیل که امید با ندانم کاری هایش زندگی را به کاممان سخت کرده است از روی پله بلند می شوم پشت مانتوام را می تکانم و راه می افتم از توی جعبه ای توی کیفم شکلاتی برمی دارم و کم کم مزه مزه می کنم گمانم فشارم افتاده است نسرین خانم این جعبه شکلات را آورده بود گفت شیرینی عروسی ملیحه س خیلی قشنگ درستش کرده بودی تا شکلات را بخورم رسیده ام دم در کلید را توی قفل در می چرخانم بچه ها توی پارکینگ دارند بازی می کنند با تعجب ساعت مچی ام را نگاه می کنم ساعت دو ونیم بعدازظهر است یعنی اینها صاحب ندارند این را با پوزخندی توی دلم می گویم بعد هم می گویم شاید بچه ها مادرشان را به ستوه آورده اند که آنها را فرستاده اند توی پارکینگ در راهرو که باز می کنم تا میروم کلید آسانسور را بزنم صدایی را می شنوم خانم مقدم است روی پله نشسته و دو تا نایلون کنارش است حتما از خرید برگشته است سلام لیلا جون آسانسور خرابه از تصور آنکه من باید سیزده طبقه را باید با این حال نزارم طی کنم عصبی ام می کند امید می گوید 12 1 امید هیچ جای زندگی اش به کاِئنات و هیچ قانون نانوشته ای اعتقاد ندارد مگر این سیزده سیزده سال پیش اوضاع فرق می کرد من حکم فرشته ای را داشتم که امید به خاطرم سرو دست می شکست و یک تنه توی سینه ی همه ی رقیب هایش می ایستاد و قسم روی قسم می خورد که لیلا خوشبختت می کنم اما امید توزرد از آب در آمد صدای ناله ای از خانم مقدم توی پاگرد طبقه ی اول بلند شد ای وای تخم مرغ ها شکست یکی از نایلون ها را از دستش می گیرم زرده ها و سفیده های تخم مرغ رفته لابه لای سبزی خوردنهای ته نایلون می گویم حالا خوبه خونتون طبقه سومه چند طبقه بالاتر بود گمونم هیچی از خریدتون سالم نمی رسید در خونتون نفس نفس می زنم میرسم طبقه ی سوم نایلونها را می گذارم جلوی خانه ی خانم مقدم در نیم باز است سرو صدا می آید خانم مقدم دست پاچه می گوید جوان هستند خواهر برادرهای پشت سرهم هیچ وقت خدا با هم نمی سازند نمی دانم من با امید نساختم یا امید با من روز اول گفت دوست ندارم کار کنی لیلا بفهم دوست ندارم خب من هم لیسانسم را گذاشتم لای پوشه ای و اصلا به خودم گفتم بی خیال مگر همه باید کار کنند اما هنوز دو سه سالی از ازدواجمان نگذشته بود که آمد گفت دستم زیر سنگه باید برم گم و گور بشم تو بمون من میرم رفت دو سه ماهی یکبار سری می زد ومی رفت من می ماندم و یک لشکر طلبکارهایش گفت جابجا شو اسباب کشی که کردم راحت شدم اما دیگر امید خرجی خانه نداد باز هم گفت دستم زیر سنگ است می رسم طبقه ی پنجم در واحدی باز است صدای مردی می آید کدوم تخم حرومی سنگ پرت کرد پنجره آشپزخانه شکست مرد می دود بیرون نیم تنه ای به من می زند صورتش گل می اندازد ببخشید خانم شرمنده عجله داشتم نفهمیدم هیچی از زندگیم نفهمیدم لای پوشه را باز کردم مدرکم را درآوردم و دویدم توی این اداره و آن اداره از این شرکت به آن شرکت نیرو نمی خواستند کار پیدا نکردم صاحبخانه آسمان را کرده بود بالای سرم چهار انگشت پری خانم گفت ماشالا از هر انگشتت صد تا هنر می باره بدبختی هم سر وروی زندگیم می بارید خانه ی ما این گوشه ی شهر و پارکینگ خانه ی مادر پری آن لنگ شهر به خودم گفتم جهنم میروم دستی سرو رویش می کشم خب بند می اندازم زیر ابرو برمی دارم پول در می آورم نمی شود که به امید امید بنشینم ایستادم روی پای خودم می ایستم توی پاگرد طبقه ی هفتم نفسی تازه می کنم بوی غذای سوخته می آید بعدش سر و صدای مردی می پیچد توی راهرو خاک بر سرت با این نویسنده شدنت روزی هست که غذات ته نگیره نوشتن بخوره فرق سرت پوزخندی میزنم و توی دلم می گویم قصه ی زندگی منو باید بنویسند با رژلب روی آینه ی قدی نوشته بود لیلا سرویس طلاتو بردم طلبکارها گذاشتنم تو منگنه بعد هم زیرش یک قلب کشیده بود و نوشته بود امیدت می رسم طبقه ی دهم می نشینم لب پله نفس نفس می زنم انگار نرده های دور تا دور این پله ها دارند فرو می روند توی چشمهایم جلویم را خوب نمی بینم پیرزنی آمده دم در خانه گوشی موبایلش را گرفته در گوشش مادر آنتن نمیده گفتی کی میای بعد گوشی را خاموش می کند و می گوید خاک تو سرم کنند با این پسر بزرگ کردنم مادرم گریه می کرد دست امید را گرفته بود با یه دل امید جگرگوشه مو سپردم دستت که بری تو قربت تنها بزاریش بری دنبال یلری تلری خودت خبرهاش رسیده گوش م با یه دختر دهاتی بلند می شوم تن خسته و درمانده ام را دنبال سر خودم می کشانم می رسم طبقه ی سیزدهم امید با ماژیک روی دیوار نوشته دوازده بعلاوه ی یک کلید را توی قفل می چرخانم پاکت نامه ای از لای در می افتد روی پادری خم می شوم برش می دارم نامه ی رسمی است از دادگاه بازش می کنم پوزخند تلخی نقش می بندد روی لبهایم امید درخواست طلاق کرده است یادم می افتد به دریای خشک و خالی توی خوابم دیگر تعبیر شد پایان نوشــــــــــــــته

Date: December 6, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.