روزهای تاریک شبهای روشن 6

0 views
0%

8 1 9 88 8 2 9 87 8 7 8 8 8 7 8 1 8 9 8 4 8 8 9 87 8 7 8 8 1 9 88 8 4 9 86 5 قسمت قبل ماگنوس روی میز کارش نشسته بود و داشت به تیلی نگاه میکرد که حواسش کاملاً به کیان بود چیزی که باعث میشد ماگنوس عصبی بشه از وقتی پسرک رو جلوی بیمارستان دزدیده بود و آورده بود به آسایشگاه بیحرکت گوشهٔ دیوار افتاده بود پسرک سبزه و قشنگ باعث میشد خونش به جوش بیاد و حسودیش بشه اول دلش میخواست که با کشتنِ پسرک جلوی چشمای تیلی شکنجه اش کنه اما بعدش که فکر کرد دید که خودش بیش از همه تو این قضیه پاش گیره باید قضیه رو اینطوری جلوه میداد که تیلی به خاطر عشق ماگنوس لیدیا رو کشته بعدش هم با گول زدن این پسر غریبه سعی در کشتن خود ماگنوس داشته که متاسفانه اون لحظه ماریتا سر میرسه و تیلی با شلیک گلوله از پا درش میاره بعدش هم ماگنوس رو زخمی میکنه و با تصور اینکه ماگنوس کشته شده از شدت غم خودکشی میکنه باید قبلش با یه نامه همه چیزو توضیح میداد اما ای کاش همه چیز یه جور دیگه تموم میشد ورژن مورد علاقهٔ ماگنوس اونی بود که میتونست با تیلی فرار کنه و بره یه جای دور و یک زندگی عاشقونه رو باهاش آغاز کنه اما عشق در اصل یک دروغ بزرگه که مردم میگن تا بتونن تو شلوار همدیگه راه پیدا کنن عشقی که اینقدر قوی نیست تا در بدبختی ها حمایتت کنه یاد وقتی که بچه بود افتاد تابستون بود و هوای اونسال عجیب گرم هرچی سعی کرد صورت خواهرشو یادش بیاره نتونست ماگنوس ۹ ساله بود و خواهرش ۷ مثل هر تابستون به کلبهٔ تابستونیشون اومده بودن که نزدیک یک دریاچه بود مثل هر صبح مایوهاشونو پوشیده بودن تا کنار دریا میگو و خرچنگ شکار کنن ماگنوس هنوز هم میتونست حرکت پاهای خرچنگهای سبز و کوچولو رو کف دستاش حس بکنه یه حس قلقلک جالب حس تابستون حس بد تابستون دریا اونروز مثل همیشه آروم بود و زلال و سرد اما ماگنوس و میکایلا مثل بقیهٔ بچه های اسکاندیناوی به دمای آب عادت داشتن هر دو شناشون عالی بود هر روز اونموقع کنار آب پر بود از زن و مرد و بچه ماگنوس و میکایلا هم با سطلهای کوچیکشون داشتن خرچنگ میگرفتن که یک عروس دریایی پای ماگنوس رو زخمی کرد پاش بدجوری میسوخت و نمیتونست تا کلبه اشون برگرده میکایلا رفت تا مادرشونو بیاره اما هیچوقت نه رسید نه برگشت و نه پیدا شد انگار اصلاً هیچوقت نبوده پودر شد و رفت هوا هیچوقت نفهمید چی سر خواهرش اومده شاید اگه با اطمینان میدونست میکایلا مُرده به آرامش میرسید حداقل میدونست اما الان نمیدونست هیچوقت از این بلاتکلیفی در نیومدن نه مادرش که خودکشی کرد نه پدرش که الکلی شد نه خود ماگنوس که ناقص موند با کلی عذاب وجدان اونروز باید مردونه دردش رو تحمل میکرد و میرفت باید میرفت ضربان قلب ماگنوس بالا رفته بود میکایلا دختر قشنگی بود با اینکه دیگه قیافهٔ میکایلا یادش نمی اومد اما تعریفها تو گوشش زنگ میزد شاید برای همین بود که نتونست کیان رو بکشه نتونست قلب تیلی رو بشکنه نمیدونست چرا تیلی رو که میدید یاد میکایلا می افته یه جور عشق آمیخته به نفرت و ترس باید میکایلا رو برای همیشه از بین میبرد ماگنوس برای این داستان ناتموم باید یک پایان میذاشت باید میکایلا می مرد اما نه با ترس نه با خشونت بلکه با آرامش تصمیم داشت با دی اکسید کربن که تو فضای ماشین پر میشه تیلی و میکایلا رو بخوابونه دستی به صورت مردونه و قشنگش کشید و چشمای آبیش رو اینبار دوخت به کیان هیچوقت بهم نگفتی تیلی مخفف چیزیه چیکارش کردی از همون داروهایی به خوردش دادی که به خورد من میدادی ماگنوس لبخند معنی داری زد میدادم یعنی قرار نیست دیگه بهت دارو بدم اتفاقاً ایندفعه دارویی که بهتون میدم دیگه بیداری پشتش نیست ماگنوس بلند شد و رفت طرف کیان بغلش کرد و خوابوندش روی کاناپهٔ راحتی که وسط اتاق بود کیان چند لحظه ای بود که کاملاً به هوش اومده بود اما برای تو دردسر نیافتادنش سکوت کرده بود شاید بتونه یک موقعیت درست پیدا بکنه از بوی گند وغلیظ خونی که به دماغش میخورد احتمال میداد که اینجا باید همون آسایشگاهی باشه که تیلی گفته بود وقتی ماگنوس بغلش کرده بود بوی عطر ملایم مرد برای لحظه ای مشام کیان رو نوازش کرد کیان با این حرکت ماگنوس فهمید که توانایی مقابله و کشاکش با مردی که تقریباً بدون مشکل بلندش کرده نداره پس باید با دقت حرکاتش رو انتخاب میکرد ماگنوس اینبار به سمت تیلی رفت که روی تخت معاینه محکم بسته شده بود و جای حرکت نداشت دلت برام تنگ شده بود اصلاً یا مشغول جندگی با این پسره بودی البته باید بگم سلیقه ات خیلی خوبه تیلی من اگه گِی بودم احتمال قوی بدم نمی اومد باهاش بیرون برم اما از شانس تو الان گی نیستم اما حشری چرا دلم میخواد قبل از خداحافظیمون یه خاطرهٔ خوب با خودت ببری اما قبلش باید یه چیزی رو برام امضا کنی تیلی توی اون لباسِ مخصوص دیوانه ها بیشتر از بسته بودن پاهاش لازم نداشت تا کاملاً بی دفاع و بی قابلیت بشه ماگنوس فقط با رو تختی پاهای تیلی رو به هم بسته بود دیدن دخترکِ بی دفاع که روی تخت خوابیده حالشو عجیب خراب کرده بود در کل یه چیزی در رابطه با بی دفاع بودن ماگنوس رو هیجانزده میکرد نمیدونست چرا ماگنوس آروم دست چپشو از رو لباس گذاشت روی واژن تیلی و لباشو گذاشت رو لبای دختر تیلی لباشو محکم به هم چسبونده بود تا مانع بوسیدن بشه هرچند برای ماگنوس اهمیتی نداشت و داشت کار خودشو میکرد تیلی داشت وحشیانه تقلا میکرد تا خودشو از دست لبای سمجِ مرد نجات بده طوریکه ماگنوس مجبور شد صورت قشنگ تیلی رو تو جفت دستاش نگه داره اگه آروم نشی مجبور میشم یه بلایی سر دوستت بیارم مخصوصاً که بیهوشه و گهی هم نمیتونه بخوره ها ماگنوس یه چاقوی تیز جراحی که از بیمارستان با خودش آورده بود برداشت و به سمت کیان اشاره کرد نه بهش دست نزن باشه هر کاری بخوای میتونی با من بکنی ولی به اون کاری نداشته باش و اشکهاش آروم سر خورد روی تخت ماگنوس با یک حرکت تیلی رو برگردوند به شکم و نصفه از تخت کشیدش بیرون با پاهای خودش محکم پاهای تیلی رو به لبهٔ تخت فشار میداد و با دستاش هم بالا تنهٔ تیلی رو به تخت چسبونده بود ماگنوس همونطور که از پشت داشت بند جلیقهٔ تیلی رو باز میکرد گفت اگه بخوای وحشی بازی در بیاری خدمت پسره میرسم فهمیدی اون کله ات رو تکون بده بفهمم کر نیستی دختر خوب آفرین حالا بهتر شد زیر جلیقه لباس مخصوص بیمارستان تن دخترک بود ماگنوس با گفتن تکون نخور تیلی رو ول کرد و از رو میزش یک کاغذ سفید برداشت و با یک خودکار گذاشت جلوی تیلی هرچی میگم بنویس وقتی متن نامه مبنی بر دلیل خودکشی تیلی و اعترافش به تمامی قتلها کامل شد ماگنوس دستهای تیلی رو از پشت بست و رفت کیان وقتی از رفتنِ مرد مطمین شد چشماشو باز کرد چشماش تار بود و مغزش به کندی لاک پشت کار میکرد تیلی رو دید که پشت بهش روی تخت آویزونه و داره گریه میکنه حالا که چشماش باز بود میفهمید ضعیفتر و گیج تر از این حرفهاست که کاری از پیش ببره مخصوصاً که تو اتاق چیز خاصی ندید که بشه به عنوان سلاح ازش استفاده بکنه صدای قدمهای مرد که داشت برمیگشت کیان رو مجبور کرد چشماشو ببنده کیان نمیتونست ریسک کنه مخصوصاً که از سویدی حرف زدن ماگنوس و تیلی چیزی نمیفهمید فقط از سر و صداهای ایجاد شده میتونست حدس بزنه که ماگنوس سعی داره یه کارایی با دختره بکنه اما چه کاری نمیدونست همونطور که مثلاً بیهوش افتاده بود روی کاناپه فقط منتظر موقعیت شد از اینکه اینطوری بی غیرت و بی استفاده اینجا افتاده داشت خون خونش رو میخورد از فکر اینکه ماگنوس احتمالاً بخواد به تیلی دست درازی کنه ضربان قلبش بالا میرفت با توکل به خدا یک کم لای چشماشو باز کرد پشت ماگنوس بهش بود اما از پشت دید که یه دختر مو خرمایی تو بغل ماگنوس و انگار بیهوشه ماگنوس ماریتا رو کنار تیلی گذاشت این هم قربانی بیگناهِ این عشق عجیب و غریب کیان تونست از موقعیت استفاده کنه و یه نگاه دوباره اجمالی و کلی به اتاق بندازه کتابخونه و کتاباش که به هیچ دردی نمیخورد فقط میموند میز و آت آشغالهای روش که اونهم دقیق معلوم نبود چیه کیان یه حساب دو دو تا چهار تا پیش خودش کرد و دید که هیچ جوری نه جون مقابله با مرد رو داره نه وسیله اش رو تو همین چند ثانیه متوجه شده بود که سرش گیج میره و چشماش تار میبینه به نظرش رسید روی میز یه تُنگ ماهی دیده که توش پر از آب نبات چوبیه چقدر دلش میخواست بچه بود و مثل همونموقع هایی که مامانی واسه اش آب نبات صبر کن ببینم خدایا یعنی ممکنه میدونست که نمیتونه رو کمک تیلی حساب کنه رو پیشونی تیلی اصولاً نوشته بود دردسر پس باید خودش یک کاری میکرد باید دقیق حساب همه چیزو میکرد چه مغز خلاقی داشته و بی خبر بوده مادرجنده دهنمو گاییدی دعا کن موقعیت دستم نیافته وگرنه میدونم باهات چیکار کنم ماگنوس حالا دیگه تیلی رو نصفه از تخت کشیده بود پایین و به شکم خمش کرده روی تخت شلوارش رو از پاش در آورده بود و پای راستش رو بالا روی تخت با دست راستش نگه داشته بود تو گوش تیلی زمزمه کرد آه کوچولوی سکسیِ من زنِ قشنگ نمی خوای با من بی یای با ور کن دس تِ هیش کی به هِ کیان از طرز حرف زدن ماگنوس فهمید که داره تیلی رو میکنه تا حالا سکس نداشت که بدونه تو همچین شرایطی وسط سکس یه نفر چقدر میتونه حواسش پرت یا جمع باشه اما اگه سکس حتی کمی هم به جق زدن شباهت داشته باشه الان موقعیتش فراهم شده بود لازم نبود تظاهر کنه سرگیجه داره واقعاً سرگیجه و تهوع داشت ناله ای کرد که مثلاً داره به هوش میاد و قبل از اینکه ماگنوس بتونه کاری بکنه کیان خودشو رسوند به میز و با سختی سعی کرد خودشو سرپا نگه داره اما نتونست تنها چیزی که ماگنوس تونست ببینه این بود که کیان نتونست بالانس خودشو حفظ کنه و خورد زمین و متعاقبش صدای شکستنِ تُنگ شکلاتها به گوش رسید وقتی هم تیلی هم ماگنوس به سمت صدا برگشتن کیان بازم بیحال افتاده بود روی زمین کیان که با صورت محکم خورد زمین باز شدن خون رو از دماغش حس کرد مرد که شهوت از سرش پریده بود و برگشته بود به این دنیا تیلی رو ول کرد باید همه چیز رو قبل از به هوش اومدن پسره تموم میکرد نمیتونم ریسک کنم به هوش بیاد تصمیم دارم هر جفتتونو با هم مثل عاشق و معشوق به درک واصل کنم یالله زود باش بریم پایین تو ماشین من فقط متاسفم که به موقع نرسیدم که بخوام جونتونو نجات بدم اگه زخمیم نکرده بودی شاید میتونستم اما تا تیلی اومد به خودش بجنبه مشت محکم ماگنوس فرود اومد تو صورتش و نقش زمین شد ماگنوس قبلاً ماشین رو آماده کرده بود و اگزوزشو با پارچه پر کرده بود و ماشینو روشن گذاشته بود تا کامل با دود پر بشه کیان رو از زمین بلند کرد و انداخت رو شونه اش و برد بیرون و گذاشتش توی توی ماشین کیان با بوی دودی که تو ماشین پیچیده بود حواسش جمع شد سعی کرد تا میتونه نفس نکشه وقتی ماگنوس رفت تو ساختمون کیان آروم در ماشین رو باز کرد و نفس تازه گرفت از طرفی هم نمیتونست زیاد ماشین رو خالی از دود بکنه تنها شانسش این بود که مرد از به هوش بودن کیان مطلع نباشه اینبار ماگنوس با تیلی که نصف صورتش کبود شده بود برگشت کیان رو صندلی عقب بود و تیلی رو صندلی جلو کنار راننده ماگنوس در ها رو قفل کرد و رفت توی ساختمون کیان که از قبل هم گیج بود حالا گیج تر شده بود آروم تیلی رو صدا کرد اما دخترک جواب نداد نمیدونست اون یکی دختره کیه و برای چی اینجاست باید نجاتش میداد آروم در ماشین رو باز کرد و باز گذاشت تا دود از تو ماشین بره بیرون بعدش هم یواشکی پارچه ها رو از لولهٔ اگزوز بیرون کشید کیان وقتی خیالش از بابت تیلی راحت شد که زنده اس آب نباتی رو که برداشته بود طوری تو دستش گرفت که قسمت خوردنیش تو مشتش باشه و چوبش از بین انگشت وسط و حلقه اش مثل یه جسم تیز بیرون بزنه باید حتی المقدور به مرد نزدیک میشد و یه ضربهٔ اساسی به یه جای نرم مثل گلو و گردنش میزد اگه حواسشو جمع میکرد شاید میتونست دختره رو نجات بده ماگنوس گوشی محل کارش رو برداشت و شمارهٔ پلیس رو گرفت نمیدونست بعد از شلیک تیر چقدر ممکنه خون از دست بده پس اولین کار کمک خواستن از پلیس بود در حالیکه تظاهر میکرد حالش خوب نیست و زخمیه به پلیس اطلاع داد که تیلی بهش شلیک کرده و متاسفانه همکارش به قتل رسیده بعد از مرتب کردن لباساش ماریتا رو گرفت بغلش و با تفنگ به کمر ماریتا و پهلوی خودش شلیک کرد با رد شدن گلوله از کمر ماریتا و ورودش به پهلوی ماگنوس دردِ وحشتناک و سوزنده ای توی تن ماگنوس پیچید بیشتر از درد داشتن جای گلوله میسوخت نفسی که تو سینه اش حبس شده بود به سختی بیرون داد و تو همون چند اپسیلون ثانیه اونقدر انرژی از دست داده بود که سنگینیِ ماریتا رو نتونه دیگه تحمل کنه و ماریتا رو ول کرد قبل از افتادن خودشو رو میز انداخت تا نشون بده که مکالمه اش با پلیس بعد از تیر خوردنش بوده صدای آژیر پلیس به گوشش خورد و صدای تیک آفِ یه ماشین که انگار از جلوی ساختمون راه افتاد به سختی خودشو به پنجره رسوند و در لحظهٔ آخر قبل از بیهوشیش نگاهش با نگاه پسر گره خورد با شنیدن صدای ناگهانیِ گلوله کیان سریع به سمت ساختمون دوید اگه ماگنوس خودکشی کرده باشه شاید میشد دختر غریبه رو نجات بده اگر هم اما با صدای آژیر ماشین پلیس اولویت با تیلی و خودش بود امکان نداشت بتونه اینجا بودنش رو توجیح کنه خودش هم اگه پاش گیر ماجرا نباشه تیلی پاش گیر بود سمت ماشین دوید و مثل دیوانه ها به سرعت از محوطهٔ آسایشگاه دور شد در آخرین لحظه احساس کرد سایه ای رو پشت پنجره دیده پس ماگنوس زنده اس حالا دیگه میتونست تمام دروغهایی رو که ماگنوس قراره به پلیس تحویل بده دونه دونه از بر بگه اگه می موند نمیتونست برای تیلی کاری بکنه شب شده بود که کیان ماشین رو تو محوطهٔ جنگل پارک کرد تیلی ساکت بود و داشت با چراغ قوه به نقشهٔ اروپا که کیان چند دقیقهٔ پیش خریده بود نگاه میکرد حالا باید چیکار کنم یه فکری میکنیم فعلاً باید از سویٔد بریم اول میریم نروژ اونجا میتونم به خواهرم زنگ بزنم و ببینم میتونه برامون کاری بکنه یا نه فعلاً باید خودمونو از دید پلیسها مخفی نگه داریم میتونم از پلیسها بخوام که دوباره پروندهٔ قتل خوانواده ام رو بررسی کنن وکیل میگیرم ایندفعه میتونم سعی کنم بیگناهیمو ثابت کنم نه تا وقتی ماگنوس همه چیزو گردنمون میندازه من که کاری نکردم بهش میتونم اثبات من میدونم تو کاری نکردی اما اثر انگشتت که ماگنوس وقتی بیهوش بودی روی تفنگ گذاشت چیز دیگه ای میگه خودم دیدم که اما تو که بیگناهی تو میتونی برگردی کشورت کیان آه سردی کشید و با بدبختی جواب داد اونقدرها هم بیگناه نیستم شکلاتی که اثر انگشتام روشه بیرونِ محوطه از دستم افتاد تیلی سرشو گذاشت رو نقشه نمیدونست این چه جور بدبختیه که گرفتارش شده نمیدونست چی قراره به سرش بیاد اما یه حسی ته قلبش میگفت که میتونه به پسری که هنوزم اسمشو نمیدونست اعتماد کنه با این پسر همهٔ دنیا میتونست خونه باشه اینبار با اطمینان سرشو بلند کرد و نگاهش رو دوخت به چشمای پسر هر چی تو بگی غریبه بریم کیان اما به دو تا قاتلِ بیگناه فکر میکرد که علیرغم تعلقشون به این کرهٔ خاکی بی وطن ترین آدمهای این دنیا بودن باید میدید که کی بالاخره بهشون پناه میده و دست یاری به سمتشون دراز میکنه پایان نوشته

Date: July 9, 2021

Leave a Reply

Your email address will not be published.