زندایی سفید و تپل

0 بازدید
0%

سلام قبل از هرچیزی بگم که این داستان با تمام داستانایی ک توحالا خوندین فرق داره این داستان شرح خاطراتیه ک تا ابد بین من و زنداییم موند قسم میخورم هرچی مینویسم همش راسته و عین حقیقت اسامی مستعار هستند من محسنم ۲۴ سالمه دوتا زندایی دارم یکی صدیقه یکی افسانه جفت دایی هام راننده هستند بخاطر همین بعضی شبا خونه نیستند این وسط زندایی کوچکه یعنی صدیقه ک ۲۸ سالشه و یه دختر داره شوهرش کمتر پیش میومد ک شب نیاد و نرسه به خونه ولی شوهر افسانه ک حدود ۳۵ سالش بود تقریبا در هفته ۲ یا ۳ شب خونه نبود البته تا پارسال چون دیگه تغییر شغل داد دیگه اینکه خونه هامونم تو یه کوچه هستند اینم بگم ک خودم ۱۸۰ قد دارم و ۸۰ وزن صدیقه همین قد یعنی ۱۸۰ قد و ۸۰ وزن ولی افسانه ۱۶۰ شایدم ۱۷۰ قد وزنشم ۹۰ کیلو افسانه سفید و سینه بزرگ و بسیار بدن نرم و ژله ای داره کون گنده واقعی صدیقه ی کم سبزه است ولی تپل و خوش استیل داستان بر میگرده ب ۶ سال پیش ک من تازه ۱۸ ساله شده بودم و تو اوج شهوت بودم ازونجا ک ما همسایه بودیم افسانه اولین بارب من گفت شبایی ک دایی نیست بیا پیش من بخاب اخه میترسید البته تنها هم نبود دوتا پسر یکی ۱۵ ساله و یکی ۱۰ ساله هم داشت ولی میترسید من از قبلشم تو کفش بودم و دیدش میزدم شب اول ک بهم گفت بیا خونه پیشم بخاب هیچوقت یادم نمیره با یه تیشرت و زیر شلوار رفتم اونجا جفت پسراشم بودن تا دیدمش دیوونه شدم یه بلوز دامن تنش کرده بود ک زیر نور قشنگ معلوم بود فقط شرت زیر دامنش داره اومد نشست و از مدرسه سوم دبیرستان بودم صحبت کردیم و چایی اورد بعدش میوه اورد و بچه ها گفتن خوابشون میاد راستی خونشون یه اتاق بزرگ داره ک درش قفله چون اصلا استفاده نمیشه جز برا پذیرایی از مهمونا تو مراسمی چیزی یه اتاق دیگشونم با حالشون ک ما توش بودیم چیزی بینش نبود یعنی هنوز در و دکور و نزده بودن زمستون بود بخاری هم روشن بود ک جا بچه ها رو انداخت نزدیک بخاری و خودشم بعدشون انداخت جا منم بر عکس جا خودشون ب سمت تلویزیون انداخت یعنی پشت ب خودشون خلاصه بچه ها خابیدن منم گفتم برم سر جام بخابم ک دیدم افسانه دراز کشیده با همون لباسا و پتو کنارش بود ولی نکشیده بود روش اروم و قرار نداشتم فقط منتظر بودم بخوابه یه یه ساعتی با گوشیم ور رفتم نوکیا ۱۱۰۰ بود دیدم صدا خر و پفش شروع شد تا چرخیدم نگاهش کنم دیدم دامنش تا بالای زانوش رفته بالا و ساقهای سفید و تپلشو دیدم بخاطر نور لامپ گلخونه دید خوبی داشتم تجرات کردم نزدیکش شدم دیدم وای خدا انگار سفید تر از اینا وجود نداشت چون روشکم خوابیده بود دست انداختم تا جایی ک میتونستم دامنشو دادم بالا البته حدود یه ساعت طول کشید و چقد از ترس عرق کرده بودم تا شرتشو دیدم همونجا جق زدم و اب ریختم رو تشکش و چون دیگه حال نداشتم گرفتم خوابیدم صبح ک بیدار شدم کسی خونه نبود فرداشبش باز مامانم گفت دایی نیمده برو پیش زندایی اینا بخاب رفتم دیدم همون لباسا دیشب تنشه البته فقط پسر کوچکش پیشش بود و بزرگه خونه مامان بزرگمون بود انگار چیزی نفهمیده بود باز وقتی خوابشون برد حدود ساعت ۲ بود بلند شدم دیدم باز همون صحنه دیشب رو دیدم رفتم پشت سرش ک رو پهلو خوابیده بود دراز کشیدم و با هزار ترس و لرز کیرمو دراوردم و از رو دامن یواش با کون نرم و ژله ایش مالش میدادم اروم یه دستمو گذاشتم رو یه سینش و چون صدا خر و پفش میومد خاستم بوسش کنم ک قبلش ابم اومد و ببخیال شدم و رفتم خوابیدم صبحشم ک بیدارشدم چون کسی خونه نبود رفتم سر کمد لباسیش و علا وه بر جق با شرتهاش سکسیش یه اسپری تاخیری هم پیدا کردم ک فهمیدم دایی خیلی بهش میرسه من کلا زیاد شبا اونجا رفتم و اومدم همه چی برام پیش اومد یه شبش شرت زیر دامن نداشت یه شبش ساپورت و بلوز داشت یه شبم ک خودم و خودش تنها بودیم وتی شرت استین کوتاه داشت و دامن و شرت سفید تو همه این شبا ک حدود دوسال طول کشید دستمالیش میکردم و گاهی وقتها بوس و جق البته خاب و بیدار بودنشو خیلی نفهمیدم ولی کار خودمو میکردم گذشت تا شب موعود و اخرین شبی ک رفتم پیشش اونشب پسر کوچکش فقط خونه تابلو کرده بود وقتی راه میرفت کونش عین ژله میلرزید و من حال میکردم خیلی بدن نرم و ژله ای داره افسانه باید ببینید تا درکم کنید وقتی خوابیدن رفتم اول کلی دست کشیدم رو کون نرمش البته از رو شلوار بعد اروم از پشت چسبیدم بهش که صدا خر و پفش می اومد روسریشم دراورده بود ب پهلو خابیده بود بالای سینه هاش معلومه بود از زیر پیرهن گشادش یه هو دیوونه شدم دست انداختم ب زور و یواش یواش شلوارشو تا روی زانوهاش پایین کشیدم وای خدا شورتم پاش نبود یه کون فوق العاده گنده و سکسی داشت کیرمو دراوردم یواش گذاشتم لاپاهاش ک صدا خر و پفش قطع شد انقد لا پاهاش نرم بود ک با حرکت کیرم عین ژله میلرزید یه دو دقیقه ای لاپاهاش بود ابم با فشار پاشید لاپاهاش تا کیرمو دراوردم با یه حرکت سریع قبل از اینکه بچرخه غلت زدم رو تشکم و خودمو زدم بخاب بعدش نمیدونم فهمید یا نه که از شبا بعدش دیگه نترسیدنو بهونه کرد و دیگه ب من نگفتن ک برم اونجا پیشش بخابم تا الانم ک منو میبینه انگار نه انگار اتفاقی افتاده حجابشم همون حجاب قدیمیه مقابل من ولی نفهمیدم منظورش چیه نه ب نترسیدنش و اینکه دیگه نزاشت برم پیشش نه هم ب رفتار سابق و قدیمیش و همون پوشش قبلیش ک همونجور راحت بود فقط نفهمیدم یه دفعه چ اتفاقی افتاد اونشب چی شد خدا میدونه ولی افسانه هنوز همون هیکل رو داره و منم هنوز تو کف موندم نوشته

Date: August 23, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.