زندگی خصوصی من ۲

0 بازدید
0%

8 2 9 86 8 8 8 8 5 9 88 8 5 8 9 85 9 86 1 قسمت قبل لازمه توضیح بدم این داستان سی سال زندگی منه و کوچکترین سفسطه ای توش نکردم خواستم بیشتر تو انتخابهاتون دقت کنید و با یک دوستت دارم سرنوشت خود را دستخوش ناملایمات نکنید اما قسمت دوم تابستان سال 82 بود که با همسر و پسرم برای یکماهی رفتیم دهکده ساحلی برای استراحت در آستانه 46 سالگی احساس پسرهای بیست ساله را داشتم که حتی قادرند یک مادیان را حامله کنند شهره همسرم که شش سال از من کوچکتر بود تو این سالها که با هم زندگی کرده بودیم به تنها چیزی که اهمیت میداد بزک کردن و لباس خریدنش بود که جلوی فامیل و دوستاش پز شوهر پولدارش را بده و زندگیش را به رخ بکشه دو سه سال اول ازدواج خوب بود و میدونست من هر لحظه پا به رختخوابم و متاسفانه به چیزی که از روز اول پی بردم این بود که موقع سکس تو دو دقیقه اول ارضا میشد و مثل یک تکه گوشت تو رختخواب میفتاد تا من هم ارضا بشم دیگه از سال 81 بود که باعث شد دست به دامن منشی خودم بشم و خانه ای جداگانه برای خودم بسازم و بیشتر درآمدم را تو اون خونه و برای مریم منشی خودم و دخترهایی که برام ردیف میکرد خرج کنم دیگه داشتن دوست دخترهایی که سی سال از من کوچکتر بودن عادی شده بود انگیزه خریدن ویلا هم تو انزلی به ده سال قبل برمیگشت یعنی سال 72 که بعد از ده سال خاطره را دیدم دیگه یک دختر بیست و دو ساله و بسیار جذاب و لوند شده بود همسرم هم فامیل پدریش بود و گرچه زمان ازدواج من خاطره چهارده ساله شده بود اما هر بار که بهش نگاه میکردم برام همون دختر دوازده ساله حشری بود بارها و بارها تو اون سالها باهاش سکس داشتم اما ده سال قبل که دیدمش برام تازگی داشت همین هم شد که وقتی تو تهران دانشگاه میرفت هفته ای یک شب را پیش مابود و فرداش بلافاصله میرفتیم خونه مجردی من و کام همدیگر را سیراب میکردیم اون زمان من 36 ساله بودم و حتی وسوسه ازدواج پنهانی با اون به جونم افتاده بود چون تو رختخواب بی نظیر بود شاید هم اون بود که باعث شد زن و بچه ام را ترک نکنم و با اخلاق تخمی این زن بسازم حالا بعد ده سال ندیدن اون بخاطر اینکه عاشق پسری تو دانشگاهش شده بود و از دادن به من احساس خیانت میکرد با دیدنش تو مهمونی زنم چیزی تو وجودم شعله میکشید زنم عاشق مهمونی دادن و به رخ کشیدن زندگیش بود و جالب بود که میدونست من با اون همه شهوت هفته ای یکبار سکس را تو برنامه ام دارم و بقول خودش من را با خودش تطبیق داده بود که از حشری بودنم کم کنه البته گه گاهی به رابطه من با دوستانش شک میکرد و تا با یکی از اونا گرم میگرفتم و سلام و احوالپرسی گرمی میکردم بلافاصله غر میزد که بدت نمیاد دستی بهش برسونی ها عزیزم اشتباه میکنی این دوستت آدم حسابی نیست و رابطه تو باهاش مناسب نیست واقعا هم اشتباه میکرد چون با اونهایی که فکر میکرد نه رابطه داشتم و نه تمایل برعکس ارتباط من با دختر خاله خودش کیانا بود که از هفت روزی که تهران بود هشت روزش را خونه ما بود و ده سال از خودش کوچکتر بود و دو سال بود با یک پسر هالو نامزد کرده و پسره تا حالا حتی مزه لبش را نچشیده بود چه برسه کردن چنین دختر حشری و وحشی را که یک تار موش تو وجود زن خودم نبود حالا هم که اومده بودیم انزلی دنبال ما اومده بود و من هم حس میکردم زندگی من به انزلی خلاصه شده چون تمام خاطرات سکسی خوبم از اونجا شروع شده بودند اول شب که مهمونها اومدن چشمم فقط دنبال خاطره میگشت اما خبری نبود میدونستم با هم دانشگاهیش ازدواج کرده و الان یک زن سی ساله شده که هر مردی تو سن و سال من حسرت خوابیدن با اون را داره کیانا که حس کرده بود من با نگاهم دنبال کسی میگردم اومد کنارم و گفت خیلی تابلو داری چشم چرونی میکنی نه دیوونه دارم مهمونها را میشمارم واسه سفارش شام خودتی تابلو بازی در نیار بگو دنبال کی میگردی برم سراغش بیارمش پیشت کیانا تو این چند سال اخیر هم معشوقه من بود و هم رازدار با وفای من انواع سکس را باهاش تجربه کرده بودم حتی سکس سه نفره و چهار نفره را برای اینکه با من باشه چند بار دوستان صمیمی خودش را آورده بود تا من را از رو ببره اما خودش از رو رفته بود کیانا ببین میتونی سراغی از خاطره را بگیری ببینی اون هم میاد یا نه خدا خفت کنه دست رو خوب چیزایی هم میذاری ساعت خواب تو بیست سال عقبی در حالی که با تعجب نگاهم میکرد گفت از دوازده سالگیش تا اواخر دانشگاهش دهنت سرویس و در حالی که میخندید رفت تا آمار برام بگیره یک ربعی نگذشته بود که خاطره با شوهرش از در وارد شدند یک جوون سی و سه چهار ساله که بیشتر به یک نوکر شبیه بود تا شوهر کیانا سریع رفت و آوردشون پیش من و وقتی باهاشون دست دادم و خوش آمد گفتم خاطره نگاهی به من کرد که تا ته نگاهش همه چیز را فهمیدم با شناختی که از خاطره داشتم میدونستم زنی هست که با یکساعت سکس سیر نمیشه و همین دلیلی بود که شوهرش شدید عملی به نظر بیاد بقول معروف از اون زنهای شوهر عملی کن بود ازدواجشون را تبریک گفتم و دعوتشون کردم سر یکی از میزها وقتی جلوی من راه افتاد تمام حواسم به کونش بود و یاد لیس زدنهای خودم میفتادم انصافا گردی و سفتی کونش و حالت شق و رقش تغییری نکرده بود یاد اولین کونی که ازش کردم و دانشجو بود افتادم با دیدنش عزم کرده بودم بار دیگه رابطه ام را باهاش شروع کنم و این بار از دست ندمش وقتی که صحبت میکردیم و میخندید همون چال کوچولو روی لپش پیدا میشد و چشمهای قشنگش جمع میشد حسابی پوست ترکونده بود و سینه هاش بزرگ شده بود همون کمر باریک و ساق پای خوش تراش را داشت و انگشتهای کشیدش منو یاد وقتی مینداخت که کیرم را ماساژ میداد و با لبهای قشنگش میمکید شهوت از چشماش میبارید و میدونستم اون هم داره به اولین سکسمون تو بچگیش فکر میکنه حالا من یک مرد 46 ساله بودم و اون 32 ساله تو تمام مدت که با شوهرش صحبت میکردم و از کارش میگفت اون زل زده بود بهم و میدونستم که حسابی خیس کرده عادتش بود و از بچگی اینجوری بود هر وقت شورتش را در میاوردم خیس خیس بود و بر خلاف تمام کس هایی که کرده بودم بوی خیلی خوبی میداد تو این فاصله زنم هم با پسرم به جمعمون اضافه شدن و کیانا هم نشست پیش خاطره مدام برای سعید شوهر خاطره شراب میریخت و میدونستم میخواد سعید را خراب کنه که کله پا بشه سعید هم دست رد نمیزد و گیلاس به گیلاس میرفت بالا زن من هم مدام مشغول تعریف کردن از مزون لباسش بود که چند ماه قبل تو تهران راه انداخته و از هنرمندی خودش میگفت والحق و انصاف زن خوب و سکسی و لوندیه ولی تا باهاش تو رختخواب نری نمیفهمی چه مزخرفیه سعید که کله اش گرم شده بود نگاه خریداری به شهره میکرد و میدونستم تو سرش چی میگذره اما واقعیت این بود که تا سرش به زنم شهره گرم بود و گرم حرف بودن کیانا خاطره را پخته بود که بره به بهانه هواخوری بیرون تا بتونیم چند دقیقه ای تنها باشیم سوییت کوچکی توزیرزمین ویلا بود که از پشت خونه راه داشت و کیانا برده بودش اونجا وقتی وارد سوییت شدم میدونستم وقت زیادی نداریم و از طرفی خاطره هم بعد چند سال منتظر این لحظه بوده پرید تو بغلم و در حالی که همدیگر را غرق بوسه میکردیم و قربون تن و بدن هم میرفتیم به سرعت لخت شدیم وقتی کیرم را گذاشت تو دهنش و تا آخرش را به حلقش رسوند فهمیدم هنوز از هم سیر نشدیم و میتونیم سالها با هم باشیم برام اهمیت نداشت که شوهر داره فقط میخواستم خاطرات قدیم را زنده کنم با این تفاوت که الان یک زن کامل بود و سکسش خیلی داغتر و بی نظیر تره روی تخت که خوابید و پاهاش را باز کرد همون کس جمع و جور و صورتی را دیدم که البته لبه هاش بیرون زده و کمی تیره شده بود وقتی میخوردم سرم را با شدت فشار میداد و مدام میگفت بخورش فقط تو میدونی من چی دارم فرصت زیادی نداشتیم و باید زود تمومش میکردیم وقتی تو کسش فرو کردم همون لرزش قشنگ پاهاش شروع شد و من هم میلیسیدمش و میکردم کیانا بیرون تو حیاط مواظب بود و داشت سیگار میکشید میدونستم باید از خجالت این محبتش در بیام و به قولی که مدتها بود بهش داده بودم عمل کنم دلش میخواست دو تا مرد هم زمان باهاش سکس کنند و من همیشه طفره میرفتم ده دقیقه ای کارمون را تموم کردیم و وقتی داشت آبم میومد خاطره نگاهی بهم کرد و گفت تمام آبتو بریز توش نمیشه عزیزم ممکنه واست دردسر بشه نترس بریز میخوام گرمای آبتو تو رحم خودم حس کنم الان سرت داغه بعدا پشیمون میشی نترس بریز توش لعنتی همزمان ارضا شدیم و من تا قطره آبم را تو رحمش خالی کردم همدیگه را غرق بوسه کرده بودیم که گفت شهرام جان من یکماه و نیمه از سعید حاملم خشکم زد انتظار نداشتم به اون پسر وارفته و عملی اینقدر دل بسته باشه که ازش حامله بشه اتفاقی بود خودمون هم چند روزه فهمیدیم بلند شدم و در حالی که لباس میپوشیدم گفتم مبارکه خودش هم حس کرد که ناراحت شدن من نه بخاطر حاملگیش از سعید که برای این بود که بعد سالها که همدیگر را دیده بودیم این حاملگی مانع بیشتر با هم بودن ما میشه به خودش رسید و آرایشی کرد و رفت داخل ویلا کیانا که دید من پکر شدم اومد تو سوییت و در حالی که خودش را لوس میکرد گفت چی شده آقا داماد عروس خانوم به تنگی سابق نبود خفه شو بابا حاملست اونم از اون پسره عملی نکنه میخواستی از تو حامله باشه نه دیوونه دلم براش سوخت دلت واسه خودت بسوزه این مهمونی تموم بشه میریم خونه من امشب خستگیتو در میکنم باید برم تهران فردا کلی کار دارم تو هم حواست به کارهای دفتر انزلی باشه آخه کیانا مدیر دفتر انزلی من هم بود دختری با 170 قد و 60 کیلو وزن و بدنی خوش استیل که تمام کارهای انزلی را یک تنه انجام میداد آپارتمانی هم براش گرفته بودم که خونه فامیل و آشنا نره گناه داره اون امشب مشتاق تر از تو بود تا بهش گفتم باهام بیا شهرام میخواد باهات تنها باشه فوری اومد هر ده سال یکبار دیدمش و یکی دوسال رابطه داشتیم اما الان حاملست و دیدن اینکه مرد دیگه ای اونو حامله کرده برام سخته بابا خوب شوهرشه خودش خواسته امشب نرو تهران به زنت بگو رفتی بعد بیا پیش من زنگ میزنم یکی از بچه ها که دوست داری بیاد تا صبح خوشیم کی را میخوای باهاش حال کنی منو بهونه میکنی خاک تو سرت چند ماهه میگی آلاله سینه هاش عالیه بعد میگی من حال میکنم آلاله میاد آره منتظره زنگ منه شهره و سامان که تا آخر تعطیلی تابستون اینجا هستند آخر شب میرم خونه آلاله هم میاد سعی کن دیر نکنی رفتیم داخل ویلا و دیدم خاطره پیش شوهرش نشسته و دست اون را گرفته تو دستش با دیدن من لبخندی زد که هزار تا پیام داشت کیانا ساعت دوازده رفت و منم یکربع بعد از خانواده ام خداحافظی کردم شهره که تمام حواسش به سعید بود و احساس کردم دور از چشم پسرم که دیگه این مسائل را میفهمید باهاش قرار هم گذاشته حدسم اشتباه نبود چون کمتر از یکماه بعد فهمیدم خاطره مچشون را تو خونه گرفته و در حالی که نشئه شیشه بودن و لخت تو بغل هم در را ازپشت قفل کرده و زنگ زده بوده کلانتری داستانش مفصله که به وقتش تعریف میکنم شوهر کردن خاطره این خاصیت را داشت که از شهره بعد از اون آبروریزی جدا شدم و ویلای دهکده ساحلی را بهش دادم و پسرم هم اومد تا با من زندگی کنه همین هم باعث شد تا سالها بعد خاطره را نبینم و سعی کنه از من دور باشه اما بخاطر بچش با سعید موند و هنوز هم با هم زندگی میکنند 8 2 9 86 8 8 8 8 5 9 88 8 5 8 9 85 9 86 3 ادامه نوشته شهرام

Date: July 7, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.