زن دایی فاطمه

0 views
0%

سلام اسم کیانوش 21ساله و بدنساز کاملا واقعیه چون واقعیه دوس دارم بنویسم و غیر این ک نمینوشتم 5دایی دارم ک از کوچیک ب بزرگ شروع کنیم 2تای اخری دانشجو هستن یکیشون نظامی و 2تای دیگه شغل ازاد دارن و بازاری ی خاله هم دارم م اونم دانشجو این فاطمه ک میگم زن دایی بزرگمه خون فاطمه طبقه بالای بابا بزرگم ایناس طبقه بابا بزرگم ک وقتی دایی و خالم میرن دانشگاه ک فقط خودشون دوتایی خونن م تازه بابا بزرگمم هم مف مغازه داره صبح تا شب اونجاس عشقش فقط اون مغازشه از اون جایی افتادم ب فکر زن داییم ک شوهرش ینی داییم بزرگم ب اسم مثلا مهدی مستعار ولی اسم زن داییم همین فاطمس ک مهدی چندین سال معتاد بودکسی نمیدونست بس ک دایی هام همه ساده و پاکن از اینچیزا سرشون نمیشه واقعا اتفاقی فهمیدن معتاده ترک کرد باز افتاد تو مواد تا اینکه3سال اخر شیشه میزد زن داییم تو این سه سال دیگه واقعا سکس نداشت حال روزش اصلا خوب نبود اب شده بود حالا ن بخاطر سکس کلا وضع داغون بود ی پسر هم دارن سوم ابتدایی بود جرقه اصلی اینجا بود گهگاهی داییم میومد خونه دعوا میشد و همه میرختن خونه داییم و جر و بحث پیش میومد بعضی وقتا حتی دایینو چن نفری میزدن ی بار دعوا شد دابیم از شدت توهم جلو همه حتی خانواده ما اونجا بودن ب زن داییم تهمت سکس با چن نفرو زد ی جورایی همه تو شک افتادن ی طرف حرفای داییم نمیشد بهش اعتماد کرد ی طرف زن داییم ک پتانسیل این جور کار هارو داشت بس ک سکسیه لامصب خلاصه این حرفا رو من تاثیر گذاشت و فکر سکس با فاطمه افتاد تو سرم میدونستم کسی رو نداره واقعا سکس بااهاش راحته فقط راهشو نمیدونستم خیلی راه هارو ازمون و خطا کردم ولی واقعا زبونشو و جرات و روی رو ب رو شدن رو با زن داییم نداشتم نمیتوستم بگم بهش زن دایی بیا کس بده بهم نکته خونه ما و بابا بزرگم اینا ی کوچه فاصله داره همشم خونه بابا بزرگم بودم اوایل تابستون بود فقط خالم از دانشگاه برگشته بود شب تا صبحش فکر کردم ب کردن زن دایی هیچ راهی نداشتم جز زوری کردنش ساعت9صبح پنجشنبه خوب یادمه بی اختیار رفتم طبقه بالا رفتم سمت اتاق دیدم خابیده بچش کنارش فاطمه با قد کوتاه سفید تپل سینه هاش75 حتی کرست85ازش دیده بودم قبلا رفته بودم سر کمد لباساش اروم رفتم کنارش زانو زدم قلبم تو دهنم بود یهو زن دایی م رو شکم خابیده بود برگشت ب پشت خابید پتو از روش درومده بود جفت سینهاش جلوم بود حالم بدتر شد هیچی حالیم نبود نمیدونم چطوری دستمو گذاشتم رو سینش اروم فشار دادم هی بیشتر کردم ک یهو چشم باز کرد بدون مکث با ترس گفت چتتتتته اونجا بود ک قشنگ ریدم ب خودم مث یوز پلنگ پریدم هوا اونم نیم خیز شد گفت چی میخای چرا بالا سرمی دیدم بچش هم بیدار شد ب اون گفت بخابه اونم بچه سرشو برد زیر پتو گفتم کارت داشتم اومدم اتاق بعدش هزار بار گفتم غلط کردم اشتباه کردم گوه خوردم قسم وقران کاریم نداشته باش گفت برو گمشو عوضیییی چند تا فحش دیگه قسمش دادم ب کسی نگه گفت نمیگه واقعا فاطی راز داره حتی تو اینجور مسائل تو فامیل زبان زده رفتم پایین تا یک هفته صحنه جلو چشمام بود هم گرفتن سینش حال داد هم ترس منو گایید فاطی نامردی کرده بود و ب خالم ک خیلی ب هم نزدیکن گفته بود حرکت منو ولی چیزی ب روم نیاورد چند ماه گذشت باز کسخل شدم رفتم بالا داشت کار میکرد میخاست بیرونم کنه با هزارتا اصرار گفتم بریم تو اتاق باهات حرف دارم گفتم بچش نبینه بردمش تو اتاق دیگه روم باز شده بود باهاش ی جورایی میخاستم مخشو بزنم ک بچه کسکشش هر دروباز میکرد میومد تو اونم میگفت برو بیرون الان میام خلاصه بی نتیجه بود روز بعدش رفتم درو قفل کرده بود هر کاری کردم باز نکرد همون زنگ زد ب خالم گفته بود دوباره رفتم سراغش خالمم زنگ زد ب من بدون هیچ مقدمه ای گفت چی از جون فاطمه میخای ک من دوباره افتادم ب غلط کردن دیگه با فاطی کاری نداشتم تا2ساال بعدش تو این دوسال هم داییم ترک کرد هم فاطی سکسی ترو تپل تر شد زندگی دوباره اوکی شد بعد 2سال رفتم سراغش دوباره کلی حرف زدیم گفت نمیتونستم ب داییت بگم چون ن سالم بود و ن اینکه عقل درست حسابی داشت ک حرفمو باور کنه ولی گفت ب موقعش بهش میگم داییم بعد ترک بازم بهش شک داشت خلاصه اوایل مهر بود فاطمه بیشتر از هر موقعی رو مخم بود مدرسه شروع شده بود داییم کارشو شروع کرده بودصبح تا12میفرست کار میومد خونه ت دوباره4میفرت تا10یا11شب ب روز گفتم پیام بدم هر طور شده مخ فاطی رو بزنم ک از شانس من داییم و فاطی کنار هم نشسته بودن موقعی ک من پیام فرستاده بودم شماره ناشناس بودو داییم گوشیو از فاطی گرفته بود خودش جواب پیامای منو میداد روز اول فک کردم خود فاطیه بعدش فهمیدم بگا رفتم داییمه داره با خط فاطی جوابجو میده خلاصه با پیام منو انداخت ب گوه خوردن نمیگم چی شد و جی گفتیم و چی ب سر منو زن داییم اومد داییم فک میکرد اون زمانی ک معتاد بوده و خونه نبوده من هی فاطی میکردم خلاصه داییم میخاست فاطی رو طلاق بده وضعیت قرمز بودو فاطی رفت ب دایی کوچیکم گفت گفته بود قضیه این زندگیمو بیا نجات بده من خودم تا پای مرگ رفتم با وساطت داییم کوچیکم رضا جفتمون نجات پیدا کردیم بدون اینکه داییم منو بگیره بکنه قضیه این طولانیه فایده نداره بگم حالا 3نفر فهمیده بودن من چه غلطی کرده بودم خالم دایی کوچیکه اصل کار دایی بزرگه خلاصه هیچی فک کنم9ماهی از اون قضیه گذشت همه چی اروم ولی خونه بابابزرگم میفرفتم اما دیگه مهدی و فاطی پایین نمیومدن و از چشم خالم 2دایی افتادم زمستون بود رو راه پله ها فاطی از بیرون اومد داخل منو دید و تند تند رف بالا جلوتر از من وایییییی تعجب کردم ب حدی خوشگل شده بود کونششش10برابر شده بود و تازه فهمیده بودم باشگاه هم میره من کسخل بازم افتادم فکر کردنش تو اون وضعیت تا روز بعدش صبح تو فکرش بودم بازم جز روزی کردنش راهی نداشتم صبح ساعت7 30بیدار شدم تا رفتن پسر داییم ب مدرسه و رفتن داییم ب بیرون رو ببینم جوری ک اونا منو نبینن تا9 30صب کردم بعدش رفتم بالا اروم درو باز کردم قفلشم کردم____در حالو باز کردم دیدم فاطی رو مبله ماهواره نگا میکنه منو دید خشکش زد منم ک ته جرات بودم و طوفانای سختی رو دیده بودم دیگه ابرو و زن دایی و چیزی برام نمونده بود رفتم سمتش هیچی نگفتیم اون حرف زد قسم خورد گفت ایندفه ب داییت میگم گفتم الان اونا یقین حاصل کردن ک من دیگه هیچ وقت بالا نمیرم خیلی اولتیماتوم خورده بودم و تهدید شده بودم گفتم امروز میکنمت مابقیش پای خودت دفه قبل کاری نکرده بودی دایی میخاست طلاقت بده الان اگه بفهمه سکس داشتیم مطمعن باش طلاقو خوردی رفته گفتم اگه ب کسی چیزی بگی درسته میان منو میکشن ضرری ک من میکنم کمتر توعه تو صاحب ی زندگی و شوهر داری و بچه داری و ابرویی داری واسه خودت گفتم ب دامنه اتیشی ک درست میکنی نگا کن ببین چن نفر میوفتن توش کلی از این حرفا زدم گفتم من کاری بهت ندارم ولی جای تو بودم ابرو زندگی خودمو با ز بون خودم ب باد نمیدادم گفتم این چیزیه میتونه بین خودم و خودت باشه بدون اینکه بیچاره بشیم و گفتم تو ک هر طور شده امروز میکنمت پس حداقل ب فکر خودت باش دیگه بدترش نکنی کوس و کونتو میدی میره حداقل ابرو و زندگیتو چرا بدی دمش اینارو گفتم ساکت شد و ی کم اشک از چشاش اومد و گفت من زن داییت بودم چرا اینطوری شدی و چرا ول کن من نیستی رفتم نشوندم رو مبل و گفتم ک ساکت باشه تیشرتشو از تنش دراوردم باورم نمیشد فاطی رو دارم جلو خودم میبینم ی زن 30_31ساله عین هلو کرست ک نداشت سینهاش شل و ول مث بادکنک ک پر اب باشه افتاد پایین مث پلنگ اون سینه های گندشو میگرفتم تو دستم بلندش کردم ساپورتشو کشیدم پایین ک اونجا دیگه قشنگ گریه کرد از رو شرت مشکی کسشو میمالوندم ک قلبم تو دهنم بود میلرزیدم ی دست کشیدم رو کونشو ی لحظه نمیدونم رفتم بهشت و برگشتم فک کنم خدایا چقد گرد و سفید بوددددددد شرتشو کندم خابوندم رو مبل کونشو باز کردم ی سوراخ قهوه ای داشت وایییییییی خدا این همه سختی رو بخاطر کونش کشیده بودم کیرمو دراوردم ی تف قشنگ زدم ب کیرم و ب سوراخش یکم کیرمو گذاشتم لای کونش سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش محکم فشار دادم تا ته رفت تو ی جیغی زددددد بیشتر دوس داشتم اذیتش کنم هر کاری کرد در بره از زیرم نشد منم شروع کردم ب عقب جلو و اون گریش بیشتر میشد فک کنم نزدیک ب ی دقیقه طول کشید کونشو ابیاری کردم بلند شدم رفتم رو اون یکی مبل چند لحظه همین جور مونده بود رو مبل خاست بلند شه رفتم سراغش گفتم همین حالتی بمون میخام ازت عکس بگیرم هزارتا قسم داد فایده نداشت من عکسمو گرفتم از اون روز ب بعد فاطی شد مال خودم بدون اینکه کسی بفهمه هر بار میکنمش ازش عکس میگیرم میخام ب خودشم بگم ک میخام عکسشو بدارم براتون داستان نوشتن بلدم نیستم فقط دوس داشتم واقعیت از یکس خودم با زن داییم رو بگم بهتون و اینکه قبل زن داییم فقط2بار تجربه سکس داشتم کلا هیچ وقت تو نخ دختر بازی و سکس نبودم ولی زن داییم ب خدی منو دیوونه خودش کرد ک رفتم سمتش داستانای دیگه از سکسای دیگه هم میذارم ولی بهترش رو ب اضافه عکساش نوشته کیانوش

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.