سکس منو دایی سینای عاشق پیشه و زدن پردم

0 views
0%

من فرانکم 19 سالمه این چیزایی که میخونین داستان نیست حقیقته زندگیه منه و کاملا واقعی هستش همه چی برمیگرده به دقیقا دو سال پیش اون موقع تازه پدرم فوت کرده بود بعده فوت بابام داییم سینا که 12 سال ازم بزرگتره اومد خونه ما و پیش ما می موند واسه اینکه تنها نباشیم بر عکس همه دخترایی که از فوت باباشون ناراحت میشن من اصلا ناراحت نبودم یعنی هیچ حسی نداشتم اصلا برام مهم نبود سینا خیلی پسره خوشتیپی بودو دختر کش ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم روزی رابطمون به اینجا بکشه خیلی با هم صمیمی بودیم بعضی شبا تو اتاق من میخوابید مامانمم چون بهش اعتماد داشت چیزی نمیگفت بعضی شبا تا صبح حرف میزدیمو مسخره بازی در میاوردیم همیشه بهم میگفت فرانک خیلی دوست دارم و من نمیفهمیدم منظورش چیه اما اون عجیب نگاهم میکرد مثل عاشقا بهم زل میزد و موهامو ناز میکرد رفتارش باهام مثل یه دایی با خواهر زاده نبود مثلا با فریبا خواهره بزرگترم حتی حرفم نمیزد اما با من همش شوخی میکرد و چرت و پرت میگفت ولی من جدی نمیگرفتم اون موقع ها با یه پسره دوست بودم به اسم عماد که خیلی همو دوست داشتیم و با هم بعضی وقتا حال میکردیم ولی اون میگفت تا ازدواج نکنیم بهت دست نمیزنم و فقط به بوس و بغل راضی بود واقعا خیلی دوسم داشت بار ها سینا بهش گفته بود دورو وره من نیاد اما اون دست بر نمیداشت منم دوسش داشتم سینا کلا با پسرای دوره من مشکل داشت یه چند تا خاستگار داشتم اونارو هم رد کرده بود نمیفمیدم قصدش چیه یک روز که تو اتاقم داشتم تلفنی با عماد حرف میزدم و حرفامون تقریبا سکسی شده بود سینا که حرفامونو شنیده بود با چشمای به خون نشسته وارد اتاق شددرو محکم بست گوشی رو از دستم کشید و بلند فریاد زدو هرچی فحش بلد بود به عماد داد و گفت دیگه حق نداری به فرانک زنگ بزنی دورشو خط بکش وگرنه میکشمت و بعد گوشیمو پرت کرد رو زمین با ترس نگاهش میکردم شونه هامو گرفت تو دستش و گفت حالا با اقا فاز سکس بازی بر میداری اره میکشمت دختره ی عوضی تنم میلرزید از ترس بهش گفتم دایی به خدا اونجوری که فکر میکنی نیس ما دو تا نزاشت حرفمو ادامه بدم منو با شدت پرت کرد رو تخت و روم خوابید با نا باوری نگاهش میکردم با تته پته گفتم چیکار میکنی دایی پاشو از روم دارم خفه میشم دیوونه شده بودو عصبی لباشو به گوشم نزدیک کردو اروم گفت فرانک من عاشقتم نمیتونم ببینم تو با کسی دیگه عشق و حال کنی تو فقط ماله منی فهمیدی عشقه منی فقط ماله منی چشمام از شدت تعجب گشاد شده بود دستمو به سینش فشار دادم و گفتم دایی دیوونه شدی پاشو از روم عقلتو از دست دادی دستشو به لبام کشید از بین دندونای قفل شدش گفت به من نگو دایی لعنتی من دایی تو نیستم من واسه تو فقط سینام تو ام عشق منی فرانک فهمیدی فقط ماله سینایی خواستم حرفی بزنم که لباشو به لبام چسبوندو شروع کرد بوسیدنم سعی کردم بلندش کنم ولی هیچ تکونی نمیخورد دستاشو نوازش وار روی کل بدنم حرکت میداد هولش دادم ولی تکون نخورد انقدر لبامو بوسید که نفس کم اوردم بعد چند دقیقه لباشو از لبام جدا کرد شروع کرد دراوردن پیرهنش و تاپ منو هم از تنم دراورد خمار تو چشمام نگاه کردو گفت امشب تو رو مال خودم میکنم که هوس نکنی واسه حرمزاده دلبری کنی بلند جیغ زدم از ترس میلرزیدم گفتم دایی تورو قران ولم کن تو داییه منی نمیشه اصلا نمیشه اینکارو با زندگیم نکن خواهش میکنم از عصبانیت لباش میلرزیدمحکم صورتمو تو دستاشگرفتو گفت چرا نمیشه هان من عاشقتم فرانک همیشه بودم یا ماله منی یا هیشکی لباشو چسبوند به لبامو مکیدو حین اینکه دستشو رو بدنم میکشید شلوارمو کشید پایینو به جیغو التماسام توجهی نمیکرد کمربندشو باز کردو دستشو روی وسط پاهام کشید انگشتشو داخلم فرو کرد هرچی تقلا میکردم جری تر میشد لبامو تا حد کبود شدن میمیکید گردنمو سینه هامو وحشیانه میمکیدو گاز میگرفت طوری که مطمعن بودم بدجوری کبود میشه از شدت گریه و جیغ صدام گرفته بود شلوارشو در اوردو لخت روم خوابید افتاده بود به جون بدنم و همه جاشو میمکید اول مردونگیشو روی بین پاهام کشیدو گفت فرانک نمیخواستم اینکارو بکنم چاره ای برام نزاشتی نباید جنده بازی در میاوردی اینو گفتو تمام مردونگیشو داخلم فرو کرد نایی واسه جیغ زدن نداشتم انقدر عقب جلو کرد که از درد ملافه ی تختو تو دستم مشت کرده بودم نای جیغ زدن نداشتم ملافه پر از خون شده بود تقریبا داشتم جر میخوردم زیره بدنه سینا ناله هامو جیغام کل اتاقو پر کرده بود ولی اون کر شده بودو صدامو نمیشنید بعد نیم ساعت که مطمعن شد کاره خودشو کرده از روم بلند شدو لباساشو پوشید با بدن نیمه جون ملافه رو دوره خودم پیچیدم بلند داد زدم کثااااافت ازت متنفرم اشغالللل حالم ازت بهم میخوره امیدوارم بمیریی بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت توی چهرش ذره ای پشیمونی دیده نمیشد همونجا بیهوش افتادم از ترس اینکه مامان یا فریبا چیزی بفهمن رفتم حمومو خودمو شستم حالم خیلی بد بود لباس پوشیدمو افتادم رو تخت بعد چند روز ازون قضیه سینا باهام حرف زدو ازم معذرت خواست و گفت خیلی دوسم داره و نمیخواسته اینجوری بشه منم تقریبا بخشیده بودمش با عماد به هم زدم و گفتم دیگه سراغمو نگیره دردمم خوب شده بود واسه حس کنجکاویمم که شده یه باره دیگه با میل خودم با سینا سکس کردمو اینبار خیلی حال داد و بد جوری نسخ سکس باهاش شده بودم چون واقعا ادمو ارضا میکرد طوری که ابت میومد دو سه بار با هم سکس کردیم و خیلی حال کرده بودم ولی حس عذاب وجدان و اینکه کسی بفهمه باعث شد ادامه ندم و بهش گفتم دیگه نزدیکم نشه ولی سینا در کمال نا باوری فیلم سکسمونو که تو اتاق گرفته بود نشونم دادو گفت اگه باهاش نباشم اینو به مامانم و همه نشون میده و همه میبینن با میل خودم باهاش سکس کردم دادم و گفت اگه من بسوزم تو ام میسوزی داغون شدم اون لحظه اره اشتباه کرده بودم اونم بد اشتباهی حس تنفر از سینا داشتم تنفری عجیب سکسمو باهاش ادامه دادم و تو خونه ی خودمون کناره گوش مامانم منو میگاییدو حال میکرد منم واقعا حس خوبی بهم دست میداد با اینکه حسی به سینا نداشتم علاقم به سکس باعث میشد لذت ببرم شده بودم مثل جنده های بی بندو بار اما سینا خیلی مواظبم بودو میگفت دست از پا خطا کنی میکشمت هه مثلا عاشقم بود اخه کجای دنیا دایی عاشق خواهر زادش میشه اصلا کی سره کسی که عاشقشه این بلا رو میاره پیش خودش نگفت منم اینده دارم تقریبا هر شب سکس میکردیم دره اتاقمو قفل میکرومو بعد اون از تراس اتاقامون که به هم راه داشت میرفت تو اتاق خودش هیشکی فکرشم نمیکرد ما چه غلطی داریم میکنیم یه شب شام فریبا و نامزدش مهرانو دعوت کرده بود خونه سره میزه شام سینا قاشق غذاشو فرو کرد تو کسم و بعد دراورد قاشق پر از ابه کسو کرد تو غذاشو با لبخند شروع کرد به خوردن ترسیدم کسی بفهمه سریع نگاه کردم ببینم کسی نفهمیده باشه که دیدم مهران زل زده بهم دلم هری ریخت پایین نکنه فهمیده باشه ولی خودمو زدم به بیخیالی و غذامو خوردم وقتی میزو جمع کردیم رفتم تو اشپزخونه و داشتم ظرفارو میشستم که یه دفعه یکی از پشت چسبید بهمو سینه هامو فشار میداد بدون اینکه برگردم با فکره اینکه سیناس گفتم سینا الان وقته اینکارا نیس یکی میبینه ولی با صدای مهران خشکم زد که گفت اوممم پس درست حدس زدم تو با اون سینا با همید حیف تو نیس به اون بدی خب به خودم بده عجب چیزیم هستی از اولش چشمم دنبالت بود چشمام از تعجب باز مونده بود هولش دادم عقب خواستم داد بزنم که گفت نچ نچ نچ یا به منم میدی یا همه چی رو به همه میگم اون لحظه فقط به خودمو سینا و ابرومون فکر کردمو قبول کردم با تموم تنفری که از مهران داشتم البته سینا هم از طرز نگاهاش بهم خوشش نمیومد و همش اخم میکرد وقتی باهاش حرف میزدم حالا اگه بفهمه باهاش سکس کردم چی بعد ازون با مهران چند بار سکس کردم و کمترین لذتو بردم یه رابطه زوریه مسخره مهرانه عوضی ول کنم نبودو حتی میگفت فریبا رو ول میکنم تورو میگیرم ازش حال به هم خورد ولی اگه فریبا میفهمید با شوهرش رابطه داشتم چی راجبم فکر میکرد اصلا دیگه تو روم نگاه میکرد بعده سه چهار بار سکس زوری به مهران گفتم دیگه بسه ولی اون گفت اگه ادامه ندی خواهرتو طلاق میدم یه شب تلفنی باهاش حرف میزدم داشتم میگفتم مهران دست از سزم وردار همون نوقع سینا اومد تو اتاقو گوشی رو ازم گرفتو گفت با کی حرف میزنی تو صدای مهران تو گوشی پیچید که ددشت میگفت چیه جنده خانوم تا دیروز که خوب زیرم جون میدادی حالا میخوای بزنی زیرش فکر کردی ولت میکنم نه ازین خبرا نیس باید بازم بیای بخوابی زیرم سینا دستاش از عصبانیت میلرزید چنان نعره ای کشید که اتاق لرزید شروع کرد به فحش داد به مهران مرتیکه بی همه چیز شقه شقت میکنم میکشمت تورو حرومزاده اینبار گوشی رو چنان کوبوند به دیوار که تیکه تیکه شد افتاد به جونه من بلند داد میزد حالا دیگه جنده بازی در میاری اره جنده خانوم این چندمیه ها دفعه چندمه زیر خواب میشی لعنت به عشق و احساسی که به تو داشتم تف به روت بیاد فرانک پرتم کرد گوشه اتاقو با تنفر بهم خیره شد کمربندشو باز کردو دوره دستاش پیچید انقدر کتکم زد که بی جون کناره اتاق افتادم یهو مامان دره اتاقو باز کردو اومد تو داد زد چیه چه خبره با دیدن من تو اون وقع زد به سرشو گفت خدا مرگم بده سینا چیکار کردی با بچم سینا پوز خندی زدو گفت خبر داری بچت چه گوهایی خورده رفته زیر خوابه شوهر خواهرش شده مامان با ناباوری نگام میکرد انگار دنبا رو سرش خراب شده با گریه رو بم گفت راست میگه فرانک داییت چی میگه نتونستم حرفی بزنم سین از اتاق بیرون زد مامان دنبالش دوید گفت کجا میری سینا اونم گفت میرم اون بی تاموسو بکشم زندش نمیزارم اون حرومزاده رو شک نداشتم کار دست خودش میده سینای کله خراب اما من مجبور بودم چشمامو بستمو کف اتاق خوابم برد قیافم شده بود مثل جنازه کبود و کتک خورده اما هیچکس نمیفهمید مجبور بودم سینا حتی یه کلمه باهام حرف نمیزد نگامم نمیکردفریبا از شوهرش جدا شد مامان محلم نمیداد انگار دنیا رو سرم خراب شده بود بدجوری نسخ سکس با سینا بودم دلم براش تنگ شده بود وقتی فهمیدم میخواد چند روزی بره مسافرت کاری و داره وسایلاشو جمع میکنه خیلی ناراحت شدم سینا زیادی حساس بود این اولین خیانتم بهش نبود من بار ها دور از چشم سینا با دوست پسرای مخفیم سکس میکردم و واقعا هم حال میداد اما اینبارشو فهمیدو بد وضعی واسم درست شد سینا قرار بود بره خواستم اخرین تلاشمو بکنم لباس خواب قرمز اتیشیمو پوشیدمو رفتم تو اتاقش روی تختش ولو بود مثل بچه ها خوابیده بود چقدر جذاب بود از این زاویه رفتم نشستم کنارش رو تخ و موهاشو نوازش کردم اروم چشماشو باز کرد و زل زد تو جشمام تو چشماش هیچ حسی نبود روی پا تختی پره ته سیگار بود باورم نمیشد سینایی که نمیزاشت من سیگار بکشم حالا خودش سیگاری شده بود سرمو رو شکمش گذاشتم اروم لب زدم سینا خیلی دلم برات تنگ شده میدونم هنوز دوسم داری تو فقط یکم حساس شدی چون خیلی وقته سکس نکردیم فقط یکم حساس شدی همین نیم خیز شد رو تخت منو انداخت کنارش رو تخت و خودشم اومد روم نفسای داغشو تو گردنم و کناره گوشم حس میکردم بار ها سعی کردم بهش نزدیک بشم و پسم میزد خس کردم امشب بالاخره قبولم میکنه سینه هامو تو مشتش گرفتو محکم فشار داد کسمو هم میمالیدو فشار میداد حس کردم لای پام خیس شده با تموم وجود میخواستم منو بکنه و یه سکس توپ داشته باشم باهاش در همون حال چشمام از شدت شهوت خمار شده بود که یهو درد تو مغز سرم پیچید سینا موهامو محکم تو مشتش گرفتو کشید و سرمو با دستاش بلند کرد دمه گوشم با عصبانیت گفت جنده ی لاشی اومدی اینجا که کی هان کثافت من عاشقت بودم مگه من تورو واسه سکس میخواستم لاشی حالمو داری به هم میزنی فرانک هرچی میگذره بیشتر ازت متنفر میشم تو یک جنده ی به تمام معنایی ازت متنفرم با چونه ی لرزون و اشکایی که رو گونه هام سرازیر نیشد زل زدم تو چشمای عصبیشم اروم لب زدم سینا اینکارو با من نکن من مجبور شدم میفهمی به خاطر تو این کارو کردم داد زد بسه دیگه خفه شو همش حرفای تکراری میزنی گمشو از اتاقم بیرون بوی گند هرزگی میدی اشکامو با دستم پاک کردم و گفتم تو این کارو باهام کردی لعنتی تویه لعنتی زندگیمو داغون کردی حالا میخوای بری اره هولم داد عقبو گفت اره دارم میرم خسته شدم هرچی عاشق تویی بودم که یه جنده بیشتر نبودی تو لیاقته عشقو نداری باید مثل هرزه ها زیره هر بی پدر مادری جون بدی عشق چه میفهمی چیه از اتاقم گمشو بیرون فرانک دیگه نمیخوام قیافتو ببینم هیچ وقت با گریه از اتاق زدم بیرون سینا رفتو دیگه بعده اون شب ندیدمش حق داشت حالش ازم به هم بخوره حتی حاضر نشد بهم دست بزنه چند شب تو تب بودم و حالم خراب بود وقتی حالم بهتر شد خواستم سینارو از زندگیم حذف کنم وقتی بعد چند هفته برگشت بهم نگاه هم نکرد و جز یه سلام خشک خالی چیز دیگه ای نگفت حتی ذره ای صمیمیتم تو نگاش دیده نمیشد منم تقریبا سعی کردم فراموشش کنم و از زندگیم خطش بزنم بعده چند روز اتفاقی عمادو دیدم همون عشق قدیمیم و همون عاشق پیشه ی سابق بود این بار بهم گفت هر طور شده به دستم میاره و تو این دو سال دیوونه وار دنبالم گشته مسخره بود اگه میفهمید دیگه دختر نیستمو چی سرم اومده بازم منو میخواست تو کافی شاپ نشسته بودیم و گفت میخواد بیاد با خانوادم واسه ازدواج صحبت کنه میخواستم بهش بگم نه و اینکه منو فراموش کنه که همون لحظه سینا کنار میز وایستاد عماد که سینا رو شناخت از جاش بلند شد سینا بی توجه به اون رو به من گفت فرانک اینجا چه غلطی میکنی تو عماد گفت ما قصدمون ازدواجه سینا پوز خندی زد رو به من گفت پس که میخوای ازدواج کنی بدون اینکه چیزی بزاره بگم دستمو کشیدو بلندم کرد منو سواره ماشینش کردو درو بست بی صدا شروع کرد به رانندگی ازش پرسیدم کجا میریم چیزی نگفت نگه داشتو پیاده شدیم و رفتیم تو یه ساختمون یه جا مثل کیلینیک ازش پرسیدم سینا اینجا کجاست داد زد مگه نمیخوای ازدواج کنی اومدیم واسه ترمیم بکارت ارامش تو چشماش عجیب بود با گریه هق زدم نه نمیخوام ازدواج کنم نمیخوام سینا پرده بکارت نمیخوام منو ازینجا ببر اروم گفت من زندگیتو ازت گرفتم خودت گفته بودی یادت رفته حالا میخوام جبران کنمش احساسه مسخرمم نسبت بهت تموم شد یادت رفته بهت گفتم هر غلطی میخوای بکن از الانم برام مهم نیس با کی میری چون تو یه هرزه ای اشکامو با شدت رو صورتم میریخت بلند داد زدم هرزه هرزه هرزه صد بار این کلمه رو گفتی من هرزم اره تو هرزم کردی با این عشق ممنوع مزخرفت تو بهم تجاوز کردی حالا اومدی پردمو بدوزی که ازدواج کنم خوشبخت شم اره به خاطر تو با اون مهرانه کثافت هم خواب شدم مامانمو فریبا ازم متنفرن تو روم نگاه نمیکنن ازت متنفرم سینا متنفرم از پله ها پایین اومدم تند تند دوییدم سره خیابون وایستادم یه ماشین برام وایستاد چند تا پسر متلک بارونم کردنو هی میگفتن سوار شو با خودم گفتم حالا که همه بهم میگن هرزه پس چرا واقعا هرزگی نکن سواره ماشین شدم و پسره به سمت باغشون حرکت کردو تو مسیر به هر روشی دستمالیم کردن اما وسط راه پشیمون شدم و از ماشین پیاده شدم ادامه دارد نوشته فرانک

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.