عنکبوت ۳

0 بازدید
0%

8 9 9 86 9 8 8 9 88 8 2 قسمت قبل جدی تو ۱۷ سالته آق پسر چرا اینقد گریه میکنی عین دخترا من خودم ولش کن شیما دیگه گیر دادی به این بدبخت ها شیما خانوم که دوست همین هانیه خانوم بود و گویا با هم خیلی صمیمی و ندار بودن نشسته بود و داشت سیگار میکشید و به حلقه هایی که گاهی حلقۀ کامل و گاهی هم بی شکل از دهنش میداد بیرون نگاه میکرد روی میز بغل دستشم یه قلیون بود که برای کشیدن سیگار دست از سر قلیونه برداشته بود شیما سیگار واسه بچه خوب نیس نکش گفتم حالا نیس اون بیرون هوا ایدز سیار نیس خیله خوب بابا بیا خاموشش کردم ور داشتی مشکل به این گندگی رو کول کردی آوردی اینجا اونوخ سیگارم نکشم که واسه مشکل ضرر داره مگه من نوانخانه باز کردم احمق جون میدونم ولی هانیه خانوم آب دهنشو قورت داد و دیگه چیزی نگفت از مکالمۀ بینشون چیز زیادی دستگیرم نشد فکرم به هم ریخته تر از این حرفها بود غزل هم خرگوششو گرفته بود تو بغلش و تو بغل من خوابش برده بود گاهی موهای نرمشو میبوسیدم و عطر فرق سرشو میکشیدم تو ریه هام همیشه وقتی خیلی نگران امتحانام بودم عطر عرق بچه گونه اش آرومم میکرد اما الان انگار حالم خیلی بدتر از این حرفها بود شیما به نظرم انگار همسنهای هانیه بود خیلی آرایش غلیظی کرده بود اما دون دونهای جوش و چاله چوله های صورتش رو خیلی راحت میشد رو لپاش دید موهای مشکی داشت و لباشم یه ماتیک خیلی قرمز زده بود که با سفیدی کرم پودرش عجیب در جنگ بود از بلندی غیر طبیعی مژه هاش خوف کرده بودم یه جوری بود قدش کوتاه و تو پر بود و بر خلاف هانیه که خیلی بسته و مقید لباس میپوشید این با یه تاپ و شلوارک مشکی نشسته بود با هانیه خیلی احساس امنیت میکردم اما با شیما نمیدونم آیا نگرانی وحشتناکی که تو چشمای سرخش بود نگرانم میکرد یا چی بود که باعث میشد مثل اینایی که روی میخ نشستن حالم بد باشه همه اش دلم میخواست از این خونه فرار کنم هر چی تو خونۀ هانیه خانوم آرامش و امنیت حس میکردم اینجا بر عکس بود چرا باید همه چیزو خراب میکردم با صداش نیم متر پریدم در هرصورت گفته باشم اینجا و زد زیر خنده هانی مطمئنی این پسره میترسم دخترا بیان این ریقونه شیکمش بالا بیاد میگیرن تجاوز مجاوز میکنن به این زبون بسه گنا داره ای خدا از حرف زدنش و خنده اش و اینکه منو مسخره میکرد معذب بودم و کلمات رکیکی هم که به کار میبرد همچین کمکی به حالم نمیکرد نمیتونست چه حالی دارم هانیه خانوم حسابی رفته بود تو فکر و حواسش به حرفهای شیما نبود که با حرکات عجیب سر و کله و ابروهای خنجریش داشت یه بند حرف میزد الو هانیه با تو ام میگم من جا ما ندارم ها حالا از ما گفتن بود از شمام پاشو کیان راس میگه اصلا از اولشم اینجا اومدنمون اشتباه بود شیما خانوم هم سریع بلند شد و در حالیکه به من و غزل نگاه میکرد تو گوش هانیه خانوم یه چیزی پچ پچ کرد نفهمیدم چی بهش گفت اما همون لحظه به وضوح متوجه پریدن رنگ هانیه شدم سرشو تکون داد و داد زد به تو هم میگن دوست شیما خدا مرگت بده یه روز کار تو هم به من میوفته دیگه اونروز بهت میگم بیا کیان خونه اتم شافتت کن در نهایت تعجبم همونطور که سر هم داد میزدن و دشمنیشونو به هم اعلام میکردن همدیگه رو بغل کردن و هانیه بعد از گرفتن یه موبایل و مقداری پول از شیما سریع دست منو که هاج و واج مونده بودم دنبال خودش کشید هانیه به نظر دختر فرز و زرنگی بود به سرعت خونه رو ترک کردیم غزل از خواب پریده بود اما سریع تو بغلم به زور خرگوشه که مثلا بوسش میکرد ساکتش کردم یعنی اینقد سخته به یه آدم کمک کردن این آدمها چرا اینجوری ان هانیه خا ششش حالا فعلا بدو بعدا راجع بهش حرف میزنیم آقا نگهدار مستقیم جلوی خونۀ تنها کسی که گویا هانیه بهش اعتماد داشت ایستاده بودیم گلنسا خانوم یالله منزل هستین حاج خانوم مهمون نمیخواین و بعد طوری که فقط من بشنوم ادامه داد خدا کنه خونه باشه چیزه اگه پرسید کی هستی میگم داداشمی خوب اینم بچۀ خودمه خوب سوتی نمیدی که ولی آخه هانیه خانوم فهمیدی چی گفتم یا نه تو بقیه اشو کار نداشته باش اینقدم به من نگو هانیه خانوم کدوم برادری به خواهرش خانوم میگه که تو دومیشی سر تکون دادم رو به روی یه خونۀ قدیمی ایستاده بودیم در کهنه و رنگ و رو رفتۀ آبیش نیمه باز بود انگار که صاحبخونه از اومدن دزد یا چیزی نگران نباشه با اینحال یه پردۀ ضخیم تیره پشت در آویزون شده بود که نمیذاشت داخل دیده بشه یکی از محله های پایین شهر بود نه میشد گفت یه کم از فقیر نشین بهتر بود شاید از این کوچه بن بستهای خودمونی و با صفا به نظر میرسید و محله اشم آروم البته اگه از بچه ها فاکتور میگرفتی که داشتن با جیغ و داد و فریاد گل کوچیک بازی میکردن و تو خنکای ملس عصر تابستونی عرق میریختن یه لحظه یاد دو سه روز پیش افتادم که هیچ غمی تو این دنیا نداشتم جز اینکه کی میتونیم با داداش مصطفی موتور نو بخریم اما حالا با صدای جا افتادۀ یه خانوم که از پشت پرده میگفت بیا تو مادر هانیه خانوم در حالیکه دور و برش رو میپایید سریع من و غزل رو هول داد داخل و در حالیکه برای آخرین بار چک میکرد پرده رو کنار زد پشت پرده یه دهلیز نسبتا تاریک بود اون هم به دلیل پردۀ ضخیم رو به رومون که بعضی جاهاش پاره شده بود و نور ازش به داخل دهلیز میتابید وقتی هانیه خانوم پرده رو کنار زد اولین چیزی که به ذهنم رسید با صفا بود یه خانوم پیر که به نظرم از بی بی خیلی سنش بالاتر بود نشسته بود روی یه تخت چوبی بزرگ تو حیاط و داشت فلفل سبز تند نخ میکرد روسریش از سرش افتاده بود و چادرش هم دور کمرش و روی پاهاشو پوشونده بود دور تا دور حیاط رو گلهای شمعدونی چیده بودن و دو طرف پله هایی که میرفت سمت ایوون خانومه با دیدن ما عینک ته استکانیشو رو دماغش جا به جا کرد و لبخند به لبش نشست ای جون دلم ببین کی اومده عزیز دلم اومده خوش اومدی هانیه دلم برات هانیه خیلی محکم خانومه رو بغل کرد خانوم مسن دیگه حرفشو ادامه نداد و بقیۀ حرفهاش تو هق هق گریه اش و شونۀ هانیه گم شد وقتی خوب گریه هاشونو کردن تازه خانومه نگاهش به من افتاد وا مادر بیا بشین ای خدا این فرشته کیه بغل این جوون وای بده من اینو یه ماچ کنم دلم روشن شه قبل از اینکه من جوابی بدم هانیه سریع و با لبخندی مصنوعی گفت دخترم شکلش به باباش رفته اخلاقاش به من خوب هستین خانوم کیان هستم ببخشید مزاحمتون شدیم غزلی میری بغل مامان بزرگ اما غزل به نشونۀ خجالت کشیدن سرشو انداخته بود پایین و اخماشم کرده بود تو هم شیطونک داشت زیر چشمی خانومه رو میپایید دوباره ازش پرسیدم نمیری بغل مامان بزرگ قربونت برم یه دفعه با صدای خانومه که میگفت عه این شوکولاتا مال کیه مال این فرشته خانومه اس نگاه غزل برق زد و در حالیکه سرش هنوز پایین بود دست کوچولوشو به جلو دراز کرد هانیه در حالیکه میخندید شوکلات رو از خانومه گرفت و داد به غزل عَگوس هانیه نفهمید چی میگه اما من میدونستم پدر سوختۀ سیاست مدار دلم واسه اش ضعف رفت هم بغل خانومه نمیخواست بره هم برای خرگوششم شکلات میخواس تو دنیای خودش بود معلوم نبود تو اون کلۀ کوچولوش چی میگذره دنیاش فقط خودش بود و خرگوشش و من گویا اصلا نمیدونست دور و برش چی میگذره و وخامت اوضاع تا چه حده به دعوت خانومه نشستیم روی تخت عطر خاک خیس خورده و حیاطی که گویا تازه جارو و شسته شده بود حتی حال منم خوب کرد نمیدونم چرا حس میکردم اینجا آخر دنیاس آخر آرامش رخوت عصر دم کردۀ تابستون با صدای دلنشین خانومه برگشتم به این دنیا هانیه مادر من زانو ندارم دیگه یه چایی میریزی بیاری برامون تازه دمه گرمه بابا شربت درس کنم ایراد نداره واسه من چایی بریز واسه خودتون شربت بیار هانیه در حالیکه مانتو روسریشو در میاورد و میذاشت روی تخت رفت سمت پله ها که میخورد به ایوون و بعدش هم داخل خونه تا اون بیاد غزلو گذاشتمش روی تخت کنارم و آبنبات چوبیشو براش باز کردم و دادم دستش خیلی نگذشت که هانیه با یه سینی رنگ و رو رفتۀ چوبی و یه چایی و سه تا لیوان شربت که رو لیواناش عرق کرده بود برگشت شربت آب آلبالو بود تازه وقتی خوردمش فهمیدم چقدر گرممه میخواستم به غزل هم بدم میخوری غزلی اما سرگرم خودش بود عزیز دلم لیوان خنکو گذاشتم رو پیشونیم یه لحظه حواسم جمع کاری که غزل میکرد شد انگار خرگوشه نمیخواست آبنباتشو بخوره برای همینم غزل در حالیکه تف تف میکرد و مثلا داشت ادای هلی کوپتر در می آورد داشت سعی میکرد آبنباتو به خورد خرگوشه بده یعنی واقعا بچه ها اینقدر احمقن هر سه تامون با هم زدیم زیر خنده خرگوشه خیس خالی بود از تف تف غزل هانیه خانوم بی اختیار غزلو از زمین برداشت و در حالیکه محکم لوپشو بوس میکرد قربون صدقه اش میرفت اما با صدای خانومه که پرسید خوب این چند وقته کجا بودی اخماش رفت تو هم نگفتی دلم واسه ات تنگ میشه دختر ماشالله هم تو هم شیما یهو غیبتون زد رفتین حاجی حاجی مکه دیگه والله شرمنده ام حاج خانوم یه کمی سرم شلوغ بود شوهر کردم و دارم طلاق میگیرم الانم با یه الف بچه همه چی سخته وا بازم طلاق اینم ناتو از آب در اومد شانس منه دیگه معتاد از آب در اومد ای گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد باز خدا رو شکر کن که این فرشته رو خدا بهت داده این آقا پسر کیه اونوخ مادر داداشمه دیگه از شباهتمون نفهمیدین گفته بودم که بهتون این از بقیه داداشام بهم شبیه تره خانومه یه کم چشماشو باز و بسته و عینکشو رو به من عقب و جلو کرد هااااااا راس میگی پسر مادرت بود یا پسر پدرت چه فرقی میکنه حاج خانوم اینم بدبخت تر از من چی بگم والله مادر انشالله خدا خودش یه نظری بکنه این داداشت همیشه اینقد کم حرفه چیزه میگم گلنسا خانوم گلنسا خانومی چیه مادر داری باز منو خر میکنی خیر باشه خاک تو سرم این حرفها چیه به خدا من همیشه زحمتهام رو دوش شماس میدونم ولی به خدا بابای بچه زندانه اما طلبکاراش راحتمون نمیذارن میشه ما یه چند روزی اینجا بمونیم البته اگه مزاحمت نباشه زشته مادر این حرفها رو نزن خونه خودته اصلا ناراحت میشم مگه من و تو این حرفها رو داریم شیما کجاس راستی شیما هم مشغوله خدا رو شکر خیلی ازش خبر ندارم راستش خیلی وخته ندیدمش نفهمیدم برای چی دروغ گفت ما که همین یه ساعت پیش اونجا بودیم یا نکنه یه شیمای دیگه رو میگن بالاخره بعد از چاق سلامتی خانومه ما رو فرستاد داخل تا کمی استراحت کنیم داخل خونه با کمک کولر آبی یه کم خنک تر از بیرون بود از هالی که سمت راست قرار داشت و با پشتی و پتو تزیین شده بود گذشتیم و از پله ها رفتیم بالا اینجا هم یه هال مانند بود با سه تا اتاق دو تاش معلوم بود که اتاق خوابن اما سومی درش بسته بود یکی از اتاقها که انگار اتاق خواب خانومه بود چون توش یه جانماز رو به قبله پهن بود توی اون یکی اتاقه هم که گویا اتاق خواب مهمون بود یه فرش قرمز پهن بود و کنار هر دیوار هم یه پتوی دو لایه انداخته شده بود اینجا هم یه گلدون شمعدونی بود تو طاقچه بچه رو گذاشتم زمین هانیه خا زهر مار یادت رفت چی گفتم آخه سختمه خوب اصن اسممو صدا نکن اونو که دیگه میتونی اونو میتونستم هانیه در کمدی کهنه رو باز کرد و از توش لحاف تشک کشید بیرون وقتی از پیش شیما رفتیم غذا خریده بود هانیه برای همونم سیر بودیم بچه هم انگار مشکلی نداشت و هنوز خودشو کثیف نکرده بود روی طاقچه ها هم یه گلدون شمعدونی گذاشته بودن محیط خونه آرامش بخش بود یه لحظه دلم خواست اینجا خونه ام بود چی میشد اون خانومه هم مادربزرگم بود و گناه داره بچه رو بخوابونش خسته شد از صب باشه غزلی عه عه بیا ببینم عه عه کردی وقتی دیدم تمیزه خوابوندمش رو پام و اونقدر پیش پیشش کردم تا خوابش برد هانیه رفته بود پایین پیش خانومه گویا از پایین صدای حرف زدنشون میومد رفتم تو فکر یعنی الان همه فکر میکنن من به غزل نظر داشتم من که عاشق این طفل معصوم بودم حاضر بودم گردنم بشکنه اما یه خار تو پاش نره طفل معصوم مگه نمیدیدن چقدر ناز و نوازشش میکردم مگه نمیدیدن چقدر غزلو دوست دارم کی همچین دروغی رو پشت سرم درست کرده مصطفی فکر نکنم کمال فکر نکنم بی بی فکر نمیدونم چیکار کنم حالا هانیه خانوم میگه دنبالمن ای کاش دستم شکسته بود و زنگ نزده بودم این بدبختم از خونه زندگی و دوستش انداختم حالا چی میشه یعنی یعنی تا ابد باید فراری زندگی کنم با این بچۀ بیچاره مدرسه اشو چیکار کنم هر چی بیشتر فکر میکردم آینده همونقدر سیاه تر و ترسناکتر به نظرم میرسید با صدای هانیه که آروم میپرسید خوابید به خودم اومدم متوجه اومدنش نشده بودم فکرشو نکن کیان جان خدا بزرگه این خاج خانومه داره فردا میره مشهد پیش دخترش اینا گفت میتونیم تو نبودش همینجا باشیم با شیما خانوم هم دعواتون شد ببخشید نه بابا تئاتر بود گفت خونه اش شنوده از طرف پلیس ای کاش از طرف پلیس بود از طرف صابکارش شنوده مگه چیکاره اس هنو نفهمیدی نه چیو هیچ چیو راستش یه فکری دارم میخوام ببینم نظرت چیه راستش من این چن وخته داشتم کارامو درست میکردم از ایران برم یکیو میشناسم یعنی در اصل شیما آدرسشو داد تو کار جعل مدرک و ایناس اگه بتونم کارتو درست کنم میخوای با من بیای ترکیه ترکیه ولی آخه منو که نمیذارن با بچه تازه من پاسپورتم ندارم نهایتش اینه که قاچاقی میریم من فردا میرم سر وقت این یارو ببینم چیکار میتونه واسه امون بکنه اگه میتونه با مدارک جعلی بفرستتمون اگرم نه که حتما یه قاچاقچی چیزی میشناسه البته با بچه یه خرده سخته دیگه نمیدونم به خاطر ما نمیخواد از ایران برین قبل شما تصمیم داشتم برم شما فقط یه خرده موعدشو جلو انداختین غذای غزلو داده بود و اون خوابیده بود منم کنارش دراز کشیده بودم و نفس گرمش که میخورد به سینه ام تا حدودی از آشوب دلم کم میکرد دلم خیلی شور میزد نمیدونم چرا ساعت از یازده شب هم گذشته بود و هانیه هنوز برنگشته بود گلنسا خانوم هم که گویا اینجا تنها زندگی میکرد و شوهرشو از دست داده بود حوالی ظهر رفته بود فرودگاه که بره پیش دخترش اینا بعد از رفتن اون هانیه بهم یه موبایل داد و گفت که حواسم باشه اگه یه تک زد یعنی یه چیزی غلطه و باید با غزل به آدرسی که داده بود بریم اما انگار خدا رو شکر موردی نبود که زنگ نزده اما پس کجاس تا اینموقع شب ها حتما اونی که جعل اسناد میکرده خواسته یه شبه کارها رو تموم کنه در هر صورت چاره ای به جز انتظار کشیدن نداشتم تا هانیه برگرده و به قول خودش بفهمم چند چندیم غزل سنگین خوابیده بود دخمری خوابش سنگین بود داشتم نگاهش میکردم که خوابم برده بود گویا یکهو یکی جلوی دهنمو گرفت شوکه شده بودم و دست و پاهام مثل چوب خشک بی حرکت مونده بود چهار تا مرد قلچماق و گنده بودن یه لحظه فکر کردم دزد اومده که متوجه شدم هانیه در حالیکه سر و صورتش خونیه و به کمک یه مرد دیگه سر پاس دو تا مردی که رو من بودن یکیشون دهن منو گرفته بود اون یکی هم زانوشو بی ترحم گذاشته بود رو شکمم و میخ زمینم کرده بودن اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که مغزم هنگ کرده بود تا اینکه اون مردی که ریش و سیبیل داشت هانیه رو نگه داشته بود ولش کرد و اومد سمت ما نه نگاهش به وحشتزده دیدم که بچه رو از روی زمین از کنارم برداشت تقلا میکردم اما جفتشونم سنگینیشونو انداخته بودن روم وقتی دیدم بچه کنارم نیست شروع کردم به لگد انداختن که خودمو از زیرشون در بیارم اما همونی که بچه رو برداشته بود یه شوت طوری زد تو پهلوم که حس کردم روده هام ترکید هوشه حیوون از ترس که مغزم از کار افتاده بود با لگدش هم نفسم برید با اینکه نفسم در نمی اومد باید غزلمو پس میگرفتم اما اون سه تا بیشرف افتادن به جونم با لگد طوری میزدنم که با هر ضربه انگار دچار فراموشی میشدم و دوباره یادم میوفتاد چی شده برای اینکه غزلو نترسونم سعی میکردم صدامو خفه کنم و بیصدا از خودم دفاع کنم در حین کتک خوردن از اون دو تا میشنیدم که مرده دارم با هانیه که حالا دیگه افتاده بود کف اتاق حرف میزد جنده خانوم قرض منو نداده کجا میخواستی بری و متعاقبش یه لگد محکم زد تو گلوی هانیه سر هانیه با یه صدای چندش آور آنی رفت عقب و برگشت بی حرکت روی زمین موند صدا اونقدر چندش آور بود که به لحظه هر چی توی معده ام بود رو با خون بالا آوردم اینجا انگار ته خط بود دیگه برام مهم نبود بچه بترسه یا نه باید میگرفتمش از دست این حیوونها مرده داشت زندگی منو میبرد با خودش داشت میبردش با تمام قوا عر میزدم که لاقل همسایه ها خبر بشن اما با ضربۀ محکمی که تو سرم خورد دیگه چیزی نفهمیدم بزرگترین دشمنت تو زندگیت کیه دقت کردی تا حالا خیلی دنبالش نگرد خودتی تا حالا سعی کردی یه نگاه به طرز تفکر خودت و در نتیجه اش انتخابهات بندازی اگه از اونهایی هستی که مدام میگی من چاره نداشتم زندگیت به گا رفته و قرارم نیس برگرده حتی نداشتن چاره هم یه انتخابه و وقتی انتخاب کردی باید پای عواقبش هم وایسی وقتی تصمیم میگیری بذاری بقیه برات تصمیم بگیرن باید به اینم فکر کنی که هر بلایی سرت اومد حقته یه درس تو زندگیم گرفتم و اون هم اینکه وقتی مسافر یه کشتی هستی که سکانشو یه احمق دستش گرفته و تو هم حوصله نداری بهش بگی کاراش قراره غرقمون کنه مرگت مبارک 8 9 9 86 9 8 8 9 88 8 4 ادامه نوشته

Date: December 16, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.