من کی هستم ۲ و پایانی

0 بازدید
0%

9 85 9 86 9 8 9 87 8 3 8 9 85 قسمت قبل نیمه شب بود که به خونه رسیدم درو باز کردم و به کمک نور تلفنم راه اتاقمو پیدا کردم به تخت که رسیدم خودمو روی تخت ول کردم از پنجره کنار اتاق نور ماه که هنوز چند روزی به کامل شدنش باقی مونده بود وارد اتاق میشد سرم درد میکرد و به شدت خوابم میومد با همون لباسا خوابم برد زمان رو به عقب میرفت و من از کنار تک تک لحظات زندگیم رد میشدم توی اتاق کنار پنجره یه نفر نشسته بود و بدون هیچ حرکتی به بیرون زل زده بود تا کی باید بشینم و رنج کشیدن بچمو ببینم باید از این خونه خراب شده بریم از پشت در بسته اتاق صدای جر و بحث زن و شوهر میومد کارم که درست شد میریم کی کی درست میشه مگه نمیبینیش هر روز منتظر دوستاشه که برگردن بیا بیا ببین در بسته اتاق با شدت باز شد و من خشکم زد اون زنو شوهر پدر و مادرم بودن پس اون پسر کیه که کنار پنجرست دوست نداشتم بفهمم یا شایدم میترسیدم پدر و مادرم هنوز در حال بگو مگو بودن ولی من دیگه صداشونو نمیشنیدم آروم به سمت پنجره میرم سمت راست پسر قرار میگیرم پشت پنجره یه راه به سمت یه خرابه بود اون خرابه اشنا بود خیلی اشنا ترس تمام وجودمو گرفت دستمو روی شونه پسر کنار پنجره گذاشتم و کمی اونو به سمت خودم برگردوندم نگاهشو از خرابه گرفت و به من داد خودم بودم خود خودم با صورت رنگ پریده و زرد رنگ مرده گرفته بودم عقب عقب رفتم پام به لبه تخت گیر کرد و برگشتم پشتم یه چاه سیاه و عمیق بود که منو داخل خودش کشید هر چه فریاد زدم هیچ صدایی ازم بیرون نیومد من توی چاه پایین میرفتم لبه چاه خودم وایساده بودم و با نگاهی بی روح شاهد سقوط خودم بودم ماهان ماهان پاشو صدای مادرم بود که منو از اون کابوس نجات داد ماهان دیشب کجا بودی توی تختم نشستم و گردنمو ماساژ دادم مهمونی بودم مگه سپیده با تو نبود اره چطور مگه دیشب تا حالا خونه نرفته گوشیشم جواب نمیده چشام گرد شد پتو رو کنار زدم از تخت پایین اومدم گوشیمو برداشتم و شماره سپیده رو گرفتم یکی دوتا سه تا هرچی بوق خورد جواب نداد با نگرانی رو به مادرم گفتم جواب نمیده سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون و به سوالای مادرم که پشت هم میپرسید توجهی نکردم سوار ماشین شدم و حرکت کردم به دیشب فکر میکردم که وسط مهمونی حالم بد شد و اومدم بیرون سپیده اومد پیشم خیلی خوشکل شده بود انگار خیلی مست بودیم که توی ماشین شروع کردیم به عشق بازی سپیده شروع کرد ولی بوسه اون مثل کبریت توی انبار کاه بود که هر لحظه شعله ور تر میشد اختیارمو از دست داده بودم لب هام از روی لب هاش میلغزید و به سمت گوشش می رفت و از اونجا به سمت گلو و جناق سینش حرکت میکرد دست هام گاهی از روی سینش سر میخوردن و به سمت پشتش حرکت میکردن گاهی روی رون پاش کشیده میشدن و به بازوهاش میرسید بعدش چرا بعدش یادم نمیاد انگار حافظم پاک شده بود حتی طعم شیرین لب هاش و گرمای تنش و هرم نفس هاش رو هنوز میتونم حس کنم ولی چیز دیگه ای یادم نمیاد حتی یادم نیست چطور اومدم خونه دلم میخواست گریه کنم با گوشیم شماره سپیده رو پشت سر هم میگرفتم و التماسش میکردم که جوابش بده ولی همه تماسام بی جواب میموند با چندتا از دوستاش تماس گرفتم ولی هیچ کدوم ازش خبری نداشتن به کوچشون که رسیدم مادرش نگران جلوی خونه وایساده بود و بعد چند دقیقه رفت داخل ماشینو نگه داشتم و جلو نرفتم بازم شماره سپیده رو گرفتم شروع کرد به بوق خوردن و بازم کسی جواب نداد کوچه خلوت بود مادر سپید هر چند دقیقه میومد جلوی در و به کوچه نگاه میکرد و برمیگشت ماشینو روشن کردمو به چند جایی که فکر میکردم رفته سر زدم ولی هیچ جا نبود اخرای شب بود و هنوز خبری از سپیده نشده بود انقدر خسته بودم که سرم روی بالش نرفته خوابم برد صدای جیغ و داد کل خرابه رو برداشته بود پسرکی توی تاریکی میدوید و فریاد میزد از اتاق چیزی بیرون اومد به سمت رفت اونو گرفت پسرک جز دست و پا زدن و جیغ کشیدن کاری نمیتونست انجام بده دو پسر دیگه هم هر کدوم به طرفی فرار میکردن و فریاد میزدن لحظه ای بعد نور چیزی شبیه چراغ قوه به دیوار تابید دوتا از پسر ها وایسادن و به سمت چراغ قوه حرکت کردن و اروم اسمی رو صدا میزدن اون اسم برام مفهوم نبود انگار کسی کنترل رو برداشته و درست زمان صدا زدن اون اسم صدا ها رو قطع میکنه یکی از اون دو نفر چراغ قوه رو برداشت و همین طور میچرخید و دنبال کسی میگشت هر قسمت از خونه بعد از رد شدن نور دوباره توی تاریکی گم میشد صدای قدم برداشتنی از داخل تاریکی میومد نور چراغ به سمت تاریکی چرخید همون پسر اول داشت پشت به نور راه میرفت پاهاش روی زمین کشیده میشد از روی شونش پیرهنش پاره شده بود از پشت یه نفر صدام زد برگشتم اون دوتا پسر بودن ولی نگاهشون طرف من نبود خط نگاهشونو دنبال کردم به اون پسره رسیدم دوباره صدا زدن ماهان سرش رو به سمت چپ خم کرد و اروم برگشت این غیر ممکن بود اون پسر من بودم با چشم های قرمز و صورت سفید شده کامل برگشت و شروع کرد به حرکت کردن به سمت نور چند قدمی برداشت و اروم گریه کرد و بین گریه هاش با صدایی لرزون گفت مهدی رضا شما ها کجا بودید همینجا بیا از اینجا بریم دوباره چند قدم برداشت تقریبا به دونفر دیگه رسیده بود ولی من تشنمه اینو گفت چند قدم باقی مونده رو با گریه برداشت و به سمت اون دو نفر حمله کرد با صدای فریاد بلند از خواب پریدم هوا روشن شده بود نا امید دوباره شماره سپیده رو گرفتم نمیدونم شاید خیالاتی شدم ولی انگار صدای ویبره گوشی از توی کمد لباسام میومد با تعجب به سمت کمد حرکت کردم و درش رو باز کردم بین لباسام شروع کردم به گشتن به جز چنتا پیرهن و شلوار و کاپشن چیزی داخل کمد نبود حتما خیالاتی شده بودم داشتم در کمد رو می بستم که چشمم به کاپشنم خورد دیشب اخرین بار تن سپیده بود پس چطور الان توی کمدمه سریع از روی چوب لباسی برش داشتم شروع کردم به گشتن جیباش گوشی سپیده داخلش بود هنگ کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم ترسیده بودم روی تختم نشستم و گوشی رو باز کردم تعجب کردم اخه روی دوربین فیلمبرداری بود فیلم ضبط شده رو پلی کردم سپیده یادته ماهان گفتم از شب اولمون فیلم بگیریم واسه یادگاری اره یادمه خب دارم فیلم میگیرم یعنی میگی الان قراره شب اولمون باشه یکم خجالت کشیدم ولی شهوت و مستی اونو سرکوب کردن همین طور که گوشیو چرخوندم تا خودمو بگیرم جواب دادم اوووووم شاید خب پس باید ببرمت یه جای خوب همین طور که فیلم میگرفتم سرمو به صورتش نزدیک کردم و کنار لبشو بوسیدم اما انگار تشنه ای بودم که هر چقدر از اب دریا میخوره سیر نمیشه شروع کردم به بوسیدنای ریز از کنار لبش تا نزدیکی گوشش لاله گوشش رو اروم بین دندونام گرفتم و کشیدم که صدای اخ ریزی از دهنش بیرون اومد دستشو روی پام میزاره اروم حرکت میده کم کم محدوده حرکت دستش به بین پاهام میرسه توی اون لحظه دلم میخواست دستشو بالا تر ببره ولی انگار قصد داشت منو تشنه بزاره چشماش توی حدقه چرخید شاید بخاطر نور ماشین های روبه رو بود که رنگ چشماش قرمز به نظر میرسید سپیده بقیه کارو بزار برای بعد اینطوری نمیتونم رانندگی کنم پشت صندلی رو عقب دادم و یه طرفه روش دراز کشیدم به هوای تازه نیاز داشتم شیشه ماشینو پایین دادم هوا سرده سرما میخوری نه چیزیم نمیشه باد موهامو تکون میداد به ماهان نگاه میکردم و باهاش حرف میزدم یه بیست دقیقه ای توی راه بودیم که پیچید داخل یه خاکی و نگه داشت دور و برمون تاریک بود توی یه خاکی بودیم که به جز یه خرابه چیزی اطرافمون نبود ترسیده بودم بیرون باد ملایمی میومد و پنجره نیمه شکسته خرابه رو تکون میدادصدای جیر جیرش به پشتم لرزه مینداخت همین طور سرمو به اطراف میچرخوندم ماهان اینجا کجاست که منو اوردی من میترسم ترس هنوز مونده تا بفهمی ترس چیه و از کی باید بترسی از شنیدن این حرف تعجب کردم برگشتم سمت ماهان رنگ چشماش قرمز روشن شده بود و لبخند ترسناکی به لب داشت ماهان شوخی دیگه بسه من میترسم اصلا بیا برگردیم اروم برگشت سمت منو لبخندش بزرگ تر شد نترس هنوز ماه کامل نشده تا ماه کامل بشه دوشب مونده اینو گفت و از ماشین پیاده شد ترسیده بودم خودمو توی خودم جمع کردم ماشینو دور زد و اومد کنار در وایساد گوشی که داشت فیلم میگرفت از دستم افتاد در رو باز کرد و بازوم رو گرفت هر چی توان داشتم جمع کردم و جیغ زدم گوشی رو گذاشتم توی جیبم باورم نمیشد نمیفهمیدم چرا اصلا اون حرفا رو زدم شاید من نبودم ولی فیلم نشون میداد که خودمم خود خودم نمی دونستم باید چکار کنم باید به یکی می گفتم شاید سهیل بهترین ادم باشه اره اون بهترین گزینه بود بهش پیام دادم اماده شو بیام با هم بریم یه جایی همین که ارسال شد پشیمون شدم پنجره اتاقمو باز کردم تا هوای دم صبح بتونه گرمای تنمو کم کنه با سرعت غیر قابل باوری لباس پوشیدم و با ماشین از خونه زدم بیرون پدر و مادرم هنوز خواب بودن و متوجه خروج من نشدن سهیل به پیامم جواب نداد پیش خودم گفتم بهتر کسی نفهمه بهتره همین طور به سمت محله قدیممون میروندم گرمای تنم زیاد و زیاد تر میشد کل شیشه های ماشین پایین بودن ولی من بازم گرمم بود انگار تب داشتم صندلی کنار دستم کاملا پایین رفته بود درست همون طور که سپیده اونو پایین کشیده بود فکر اینکه چه بلایی سر سپیده اوردم داشت دیوونم میکرد حتی نمیدونستم مردست یا زنده اگه اونو کشته باشم اگه این فکرا ادامه پیدا میکردن قطعا دیوونه میشدم به محله قدیممون که رسیدیم جلوی خونه قبلیمون توقف کردم هنوز همون شکل بود پنجره اتاق من با یه پرده سفید پوشیده شده بود پنجره ای که ای کاش هیچوقت ازش نمی پریدم اروم به راه ادامه میدم توی خاکی میپیچم و بعد از چند متر به خرابه میرسم میخوام از ماشین پیاده بشم ولی فکر اینکه قراره چی ببینم متوقفم میکنه دستم ناخوداگاه شروع میکنه به لرزیدن ولی اخرش باید پیاده بشم و فرقی هم نمیکنه الان یا چند دقیقه دیگه بالاخره در ماشین رو باز میکنم و پیاده میشم هنوز یه قدمم برنداشتم که صدای یه سگ از سمت راست توجهمو جلب میکنه داشت به سمت من حمله میکرد روی زمین دنبال سنگ میگشتم که با اون بزنمش ولی انگار اونجا سنگی پیدا نمیشد عصبی شده بودم شاید یک نوع بیماری باشه که وقتی عصبی میشم رنگ همه چیز خاکستری میشه سگ قبل از اینکه به من برسه وایساد و پوزش رو پایین اورد و زوزه ای کشید و رفت تعجب کردم سگی که تا چند ثانه قبل داشت به من حمله میکرد چرا ترسید و فرار کرد به راه خودم ادامه دادم و وارد خرابه شدم حس ترس تمام وجودمو گرفته بود هر قدم که برمیداشتم صدای جیغ و داد چند نفر میومد ده پونزده متر که رفتم رسیدم به جایی که توی عالم بچگی جن احظار میکردیم یاد رضا و مهدی که افتادم چشم هام خیس شد دوباره حرکت کردم به اتاق اول رسیدم و توش رو نگاه کردم خالی بود اتاق دوم و سوم هم همینطور یه قسمت هایی از دیوار قرمز شده بود انگار بهش خون پاشیده بودن سمت راست دیوار یه اتاق بود نمیدونستم از خدا بخوام که اون داخل سپیده باشه یا نه چند قدم باقی مونده رو هم برمیدارم و توی چهار چوب باقی مونده از در قرار میگیرم مچ دستش زخم بود و خون میومد روی یه صندلی اهنی بسته شده بود انگار کل خرابه روی سرم اوار شد صداش زدم ولی جواب نداد اتاق رو دور زدم و جلوی سپیده وایسادم سرش یه طرف کج شده و چشماشو بسته بود صورتش زرد شده بود من چکار کرده بودم تنها کسی که دوست داشتم رو کشتم زانو هام شل شد روی زمین افتادم انگار یه سطل اب سرد روی سرم ریخت دستهام هیچ حسی نداشت روی زمین و چهار دستو پا خودمو به سپیده رسوندم دستمو بالا بردم و صورت ظریفش رو لمس کردم سرد بود سرد سرد انگار اهنی که توی سرما مونده باشه رو لمس میکردم صورتش رو بین دستام گرفتم و تکونش دادم ولی جوابی نداد هیچ عکس العملی نشون نمیداد نباید این اتفاق میافتاد دستم بین صورت و دستش رد و بدل میشد نمیتونستم حرف بزنم دلم میخواست فریاد بزنم ولی توانشو نداشتم حتی نمیتونستم نفس بکشم نفس اون داشت نفس میکشید یعنی هنوز زنده بود شاید توی شرایط عادی نمی تونستم ولی توی اون شرایط با دست و دندون همه ی طناب ها رو پاره کردم از روی صندلی برداشتمش و شروع کردم به دویدن چند قدمی به در مونده بود که پام به یه اجر خورد نزدیک بود زمین بخورم ولی با هر سختی که بود خودمو گرفتم سوار ماشین که شدم با سرعت به سمت بیمارستان رفتم بین راه نگاهم بین صورت سپیده و جاده میچرخید زیر لب دعا میکردم که چیزیش نشده باشه هر چند دقیقه صداش میزدم ولی جوابمو نمیداد با لیوان چایی پشت پنجره وایسادم و به بیرون نگاه میکردم ماشین ها یکی یکی رد میشدن و گاهی هم یه موتور سوار خیابونو زیر میگرفت و له میکرد یکی از اون ماشینا جلوی کافه می ایسته و یه مرد از پشت فرمون پیاده میشه و با عجله در سمت شاگرد رو باز میکنه زنی اهسته پاش رو بیرون میزاره و از ماشین پیاده میشه لبخند به لب داشت و با اون مرد به سمت کافه حرکت کردن این دوازدهمین بار بود که به اینجا میومدن و من دوازده بار بود سپیده رو بعد از اون کابوس وحشتناک میدیدم هنوز چایی توی دستم بود صدای گوشیم بلند شد حوصله جواب دادنشو نداشتم بازم نسترن بود یه دختر کله شق دیوانه اون روز توی بیمارستان از خودم پرسیدم من چیم یا کیم چایی نیمه سرد شدمو سر میکشم و دوباره از خودم می پرسم من کی هستم شاید اون روز جوابی نداشتم ولی الان دارم یه هیولا که دونفر از دوستاش رو کشت و نامزدش رو تا پای مرگ برد و از خانوادش جدا شد که مبادا به اونا هم صدمه بزنه گوشیم دوباره زنگ میخور دوباره نسترن پایان نوشته

Date: February 13, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.