میلاد و نادر 2

0 بازدید
0%

9 85 8 9 84 8 7 8 9 88 9 86 8 7 8 8 1 قسمت قبل سلام به طرفداران سایت شهوانی من اینجا قبلا یه خاطره با عنوان میلاد و نادر نوشته بودم اما چون دیدم دوستان تحویل گرفتن یه خاطره دیگه با این پسره خوشکل و ناز موخرمایی جیگریه خوش هیکله خوش کونه خوش مزه که هر چی بگم ازش کمه دارم همونطور که گفته بودم من 24 سالمه و خاطرم به 10 سال قبل برمیگرده یعنی موقع 14 سالگی اقا نادر 13 سالش بود تو خاطره قبل تا اینجا رسیدم که بعد از اینکه باش حال کردم دیگه رفت و قهرم کرد تا 2 ماه تو این 2 ماه مدرسمون یکی بود و دادشمم صادق همکلاسیش بود به صادق میگفتم نادر چشه میگفت نمیدونم اصلا بهم محل نمیده مگه من چیکارش کردم الکی قهر کرده اونم 2 ماه نکنه تو کاریش کردی گفتم نه بابا محل منم نمیده من که کاریش نکردم منم که میترسیدم صادق بفهمه چه کردم باش گفتم اصلا تو هم ولش کن این دیوونس یه یک هفته ای گذشت منم بد جور تو کفش بودم یه بار مزه کونش چشیده بودم تو این دو ماهه کارم شده بود جق دیگه طاقت نداشتم کنارش نباشم اخه قبلنا کلی وقتمون با صادق میرفتیم با هاش بازی میکردیم بعدش شبا با یاد دید زدنش جق میزدم دیگه خلاص میشدم خوب از اینم محروم شده بودم یه روز تو مدرسه گفتم برم برای اشتی تا به وصال برسم زنگ تفریح یه گوشه تنها کتاب دستش بود منم که دیدم تنهاس با استرس رفتم سمتش از صد متری هواسش به من بود تا این که رسیدم بش نشستم کنارش ساکت بود منم تا یه مدت ساکت بودم تا اینکه دستمو گذاشتم رو دستش گفتم نادر ببخشید غلط کردم من خیلی ناراحتم که این همه مدت از هم جداییم من و تو با هم خیلی رفیق بودیم نادر غلط کردم دست خودم نبود ببخشید دستشو از دستم جدا کردو گفت من با تو دوست نیستم و رفت دو روز بعد دیدم صادق با نادر گرم گرفته و قه قه میخنده من رفتم پیششون نادر از صادق خدافظی کردو رفت منم ناراحت شدم برگشتم که صادق صدام زد میلاد میگم چرا نادر با تو اینجوره هر چی سوال کردم گفت با تو قهره چرا منم هیچی نگفتم و رفتم روز بعد رفتم اطراف خونشون دیدم داره با دوستاش که صادقم بود گل کوچیک بازی میکنه من رفتم نزدیکشون یه گوشه نشستم تماشا صادق از نادر خواست منم بازی بده گفت نه و به بازی ادامه دادن که یه دفه نادر بهم گفت پاشو بیا تو هم بازی گفت برو تیم حریف دروازه منم رفتم اخه دروازه بانیم خیلی خوب بود نادر دو سه دفه شوت کرد دروازه من گرفتم دیدم ناراحت شد دیگه شوتاشو نگرفتم یه جور صحنه سازی کردم که انگار نمیتونم اون بعد بازی کلی مسخرم کرد و ازم خندید منم میگفتم باشه اینا شانسی بود بازی بعد جبران میکنم خلاصه بازم مثل قبل شدیم دوستای جون جونی تو اون سنو سال 13 14 سالگی خوب حرفای اونجوری و عکس از اینا خیلی بینمون بود من یه موبایل داشتم ولی فیلم سوپر تا این موقع نداشتم همکلاسی جدید داشتم تو این کارا بود منم از خدا خواسته کلی فیلم ازش گرفتم خیلی خوشحال بودم اصلا فکر نادرم دیگه از سرم پرید اینگار دنیارو بهم داده بودن خلاصه دو هفته ای فیلم نگاه میکردمو جق میزدم خیلی حال میداد اخه تازه بالغ بودم میدونین که اگه تجربشو داشته باشین بگذریم دیگه از فیلما خسته شدم رفتم از دوستم جدید گرفتم دو ماهی با فیلم خیلی حل میکردم دیگه از همه ی فیلما خسته شدم کمتر بهم حال میداد دلم میخاست بشم بازیگر فیلم میخاستم بکنم دیگه کردنو یاد گرفته بودم بازم فکر نادر زد به سرم وقتمو یعنی کل وقتمو میرفتم با نادر میگذروندم همش تو فکر یه راهی واسه کردنش بودم دیگه وقت ندارم متاسفانه ادامه رو میذارم به زودی نوشته

Date: August 14, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.