نه سکس نه صحبت فقط نگاه

0 بازدید
0%

من تقریبا داستا نهای این سایت را دنبال می کنم و فکر نمی کردم روزی خودم هم داستان بنویسم البته نسبت به داستا نهای شما هیچ جذابیتی ندارد پس خواندنش زیاد برای بعضی ها جالب نیست و این را هم بگویم این داستان مربوط به دهه هفتاد است در مورد خودم بگویم که بعد از مادرم و همسر سابقم تا حالا هیچ مونثی مرا کشف نکرده یعنی تا وقتی زن نگرفته بودم با کسی نبودم هر چند پیش امد بعد از ازدواج نیز با کسی نبودم هر چند زیاد پیش امد ولی یک اعتراف تاریخی همسر سابقم کرد بعد از 8 سال زندگی من از شرکت اخراج شده بودم و پدرومادرم که در شهر دیگری زندگی می کردن با من با تلفن در تماس بو دند در مورد کارم یک روز مادرم زنگ زد وازم پرسید سر کار می روی و من برای انکه ناراحت نشود گفتم اره اون موقع زنم که هم سن من بود گفت نمردم و دیدم تو هم یک دروغ گفتی برگردیم به داستان البته این داستان شاید تلنگری باشد به نسل جدیدکه به خود بیا یند سال71خوابگاهمان در بهترین نقطه تهران یعنی پاسداران گلستان پنجم بود من ترم سوم بودم و ترم قبل ان را مشروط شده بودم 14 واحد داشتم همشون بسیاربا عرض معذرت خرکی یک کلاس داشتیم بعد سا عت 3 یعنی 3 5 ترم پاییز و هوا تاریک می شد ما می امدیم رسالت و از انجا با مینی بوس می رفتیم پاسداران ان روز برادرم که ترم دوم دانشگاه خوب در تهران قبول شده بود امد دانشگده ما از انجا امدیم بعد کلاس رسالت سوار مینی بوس شویم من یک بار به عقب نگاه کردم دیدم دختری با چشمان شبیه اهو بر و بر داره منو نگاه می کنه رویم را بر گرداندم بعد از دو دقیقه نگاه کردم دیدم ول کن معامله نیست چشمانی سیاه و درشت خلاصه تیری به قلبم خورد سوار مینی بوس شدیم و او نزدیکیهای شمس اباد پیاده شد و ما رفتیم خوابگاه با خودم گفتم تصادف بود هفته بعد باز بعد کلاس ما درست سر ساعت دختره حی و حاضر همنجا بود باز همون نگاه فکر کنم هفته بعدشم تکرار شد تا اینکه تصمیم گرفتم تحقیق کنم ببینم کی اصلا عشق در درونم زبانه می کشید درست شبیه قرص قمر شهرزاد ولی البته تفاوتهایی داشت پایان ترم شد و ان دروس خرکی با نمرات بسیار عالی پاس شد و من حول و حوش خانه دختر را پیدا کردم یک خانه دراندشت ویلایی با دیوارهای کوتاه بعد پایان ترم گفتم بروم صبح ببینم چه خبر است در این خانه جمعه روزی بود رفتم واز قضا دختر را هم دیدم ولی تیر خلاصی بر تمامی اعمال من زده شد نسل جدید درک نمی کند فکر می کند با دوست پسرش دیدم و خیلی چیزهای دیگر دیدم دختر بدون حجاب با لباس پوشیده ازاد فقط مغنه نداشت داشت توی حیاط شان که یک تاب داشت تاب می خورد من با این عشق چه کار کنم چطور این دختر را با خودم مچ کنم مگر می توان کرد پدرم مذهبی نیست ولی غیرتی هست ترم چهارم شد کارمان فقط اه کشیدن اوضاع دانشگاه هم به هم ریخته بود من شهرستانی هم سرو زبونی تهرانی ها رو ندارم ولی بخواهم بنویسم از سعدی کم نمی اورم 20 واحد برداشتم همشون خرکی چکار کنم تصمیم گرفتم انچه در دلم بود به نثر شیوا بنویسم و به دختر بدهم با هم سوار تاکسی شدیم و با هم پیاده شدیم دو بار از پشت سر صدایش کردم تا نامه را به دستش بدهم اصلا روی برنگرداند نگاهم کند محل سگ هم بهم نگذاشت این صحبت که می گن خیلی بد شیری اهویی را شکار کند ولی از ان بدتر اینست که شیر اسیر چشمان اهویی شود برای نسل جدید بی معنی است بعد ها این نامه به دست کوچکترین خواهرم افتاد و خواند و شاید هم نگه داشته است این داستان می تواند هم اینجا خاتمه یابد یا بعد از ان شیرین تر گرددبسته به نظر مخاطب دارد شاید برای این نوشتم که حداقل روزی تحریف نگردد نوشته روزی

Date: February 28, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.