وقتی چهار سال داشتم

0 views
0%

سلام من دانشجوی پزشکی شیرازم این خاطره برمیگرده به سال ۷۸ وقتی که فقط چهارسال داشتم پدرم ارشد دانشگاه شهید باهنر کرمان قبول شده بود فلذا تصمیم گرفتیم که به مدت دوسال از بوشهر به کرمان بریم تابستون سال ۷۸ یه خونه پشت پارک نشاط کرایه کردیم یه خونه چهارطبقه شیک ما طبقه چهارم روبروی واحد صاحبخونمون بودیم مادرم معلم بود و خواهرم چهار سال از من بزرگتره صاحبخونمون که تو کارخونه کار میکردو دوتا دختر داشت زهره که تازه ازدواج کرده بود و سارا که راهنمایی میرفت زهره با شوهرش که کارمند بود خونه باباش زندگی میکردو خانومش که معلم عربی بود خلاصه یه هفته گذشت تا خانواده ما با اونا گرم شد چون مادرم سرش خیلی شلوغ بود قرار شد زهره که کاری نداشت قرار شد هم برای خودشون و هم برای ما غذا درست کنه راستشو بخوایین من بچه سرخ و سفیدی هستم و خود زهره هم دختر بور و نازی بود هیچ وقت روز اولی که اومدیم موقع اسباب کشی رو یادم نمیره همین زهره یواشکی منو بغل کرد و بوسم کرد منم اصلا نفهمیدم چی شد من هر روز صبح بلند میشدم تا برنامه کودک از تلویزیون ببینم دلقک بازی های عمو قناد و خمسه منظورمه خلاصه چند روز اول به همین منوال پیش رفت یادم میاد یه روز که یه کارتون راجب میکروب و این چرت و پرت ها میذاشت و منم در بحر مکاشفت فرورفته بودم یهو زهره گفت خسته نمیشی اینقدر کارتون میبینی گفتم خوب چی کار کنم گفت چی دوست داری یعنی میخوای چی کاره شی گفتم دکتر گفت خوب آقای دکتر من حالم خوب نیست چی کار باید بکنم منم ذوق زده از بس این فیلمای پزشک دهکده رو دیده بودم سریع رفتم پیشش گفتم اول دهنو باز کن گفت اینطور میخوای دکتر شی من جای دیگم درد میکنه گفتم کجات با وقفه اشاره کرد به کسش گفتم بلبلیت درد میکنه خندید و گفت آره گفتم خوب من چی کار کنم گفت باید اول خوب نگاش کنی تا تشخیص بدی مشکلش چیه گفتم خوب تو خجالت نمیکشی گفت کسی که از دکترش خجالت نمی کشه گفتم باشه وسریع شلوارش رو کشید پایین بلند گفتم بلبلیت کو لولو خورده زد زیر خنده گفت نه باهام قهر کرده گفته تا برام دوست پیدا نکنی بیرون نمیام گفتم خوب من باید چی کار کنم گفت خوب بلبلت رو ببر پیشش تا خجالت نکشه و باهام آشتی کنه منم در یک حرکت شلوارکم رو در آوردم و بردم پیش کسش گفتم خوب چرا در نیومد گفت نمیدونم شاید خجالت میکشه بزار بوسش کنم تا خجالت نکشه دیوث داشت برام ساک میزد خودم که هیچ احساسی نداشتم ولی اون خیلی حال میکرد گفتم بسه بابا خوردیش قرار بود بوسش کنی گفت ببخشید آخه خیلی شیرینه دوباره بردم پیش کسش گفتم باز در نیومد گفت شاید بلبلی من رفته تو اتاقش خوابیده گفت بلبلت رو بکن داخل تا بره در اتاقش در بزنه منم کردم داخلش چه کس سفید بی موی تپلی داشت حیف که الان دستم نیست خلاصه کردم داخلش خودم هیچ حسی نداشتم ولی زهره خیلی حال میکرد بهش گفتم چرا اینطوری میشی درد میاد گفت نه بکن داخل تر خلاصه بعد که کار تموم شد گفت به کسی نگیا وگرنه لولو میاد بلبل تو رو هم میخوره منم مثل سگ میترسیدم خلاصه کار هر روزمون همین بود چند بارم خواهر و دوست هاشو آورد و من اونا رو درمون کردم و بعد دوسال برگشتیم بوشهر دیوث اگه الان گیرم بیاد چنان مداواییش کنم که اون سرش ناپیدا نوشته دکتر

Date: April 6, 2021

Leave a Reply

Your email address will not be published.